سه‌شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۱

پدرم .. عزیزم .. همه کسم ... با خدا حرف بزن برام...

با دست چپم به دسته صندلی تکیه می دم و با دست راستم در حالیکه به مونیتور کامپیتورش نگاه می کنه موهای نیمه زبر جو گندمی اش رو نوازش می کنم ... به فاصله 10 سانتی متری... همیشه بوی تنش ... بوی موهاش رو دوست داشتم .. هنوز هم!!! حتی نگاهم نمی کنه... انقدر غرق کاره که .... همینطور که نوازشش می کنم با حسرت و حسادت به آینده مبهمی فکر میکنم که همیشه برای من بد بوده! خسته از اینهمه ضعف و درخواست ... خسته از اینهمه نیاز ... بارها تصمیم می گیرم اتاق رو ترک کنم اما باز هم به خودم می گم .. فقط یه دقیقه دیگه ... و فقط یک دقیقه دیگه می مونم و 30 بار این دقیقه ها رو تکرار می کنم ... همیشه این دقیقه ها زودتر از ثانیه های تنهایی می گذرن!!! به دوستی می گفتم انگار طالع من و با تنهایی طلسم کرده ان .. باورش ندارم .. همیشه هر چقدر سخت از پس تنهایی بر اومدم .. باید بگم شاید طالع منو با فراق عزیزترین هام رقم زدن...بعد از اینهمه سال .. بعد از اینهمه جدال های درونی.. بعد از اینهمه فاصله ... هنوز هم برنده است! از خودم متعجبم .. اونهمه غرور کجا رفت؟ اونهمه قدرت کجاست؟ اونهمه اعتماد به نفس کو؟ کی مقصره؟ اصلا مگه مهمه؟
هزار بار فکر میکنم به اینکه چه باید کرد که سهم زندگی رو نگه داشت ... گاهی تلاش بی فایده است .. باید بزاری سهمت خودش بهت برسه... اما این انتظار برای من کشنده شده... بعد از اینهمه سال .. بعد از اینهمه تضاد و بعد از اینهمه اتفاق.. هنوز عاشقانه خواستن از سرم نیفتاده.. هنوز صادقانه خواستن تو مراممه... هنوز همه جوره مادری کردن... خواهری کردن.. دوستی کردن ارضام می کنه ... کاش می فهمید چه جایگاهی داره!!! کاش می توونست بین در اوج قدرت خواستن و از ضعف خواستن فرق بزاره... کاش می دونست یعنی چی که می خوام زندگیمو باهاش تقسیم کنم نه که زندگیشو ازش بگیرم ... کاش کسی بود که می توونست به زبون خودش همه ی اینها رو براش توضیح بده بدون اینکه بترسه از چیزی که فقط یه توهم ساده است... کاش می فهمید.. کاش می فهمید که چقدر عاشقانه .. خالصانه ... صادقانه... مادرانه.. دوستانه... دوستش دارم ...
شنیدم که فقط آدمهایی که خونشون از همه واسه هم می جوشن و عشقشون قابل اعتماده .. چجوری با این تفکر بجنگم که نه ..به خدا همخونش نیست اما خونم و وجودم براش به جوش می آد.... به خدا هر لبخندی که می زنه از شوق اشک پشت پلکم جمع می شه .. هر مشکلی که داره باهاش درد می کشم .. این روزها اشکم دم مشکمه .. از اینکه دارم برای دومین بار یا شاید سومین بارعزیزترین امو از دست می دم .. باید باورش کنم؟ نمی خوام قبولش کنم... نمی خوام باورش کنم .. من تنها دعا می کنم .. من تنها دستهامو می برم رو به آسمون و از خدا می خوام قلب منو بهش نشون بده شاید نرم بشه .. خدایا در مقابل همه دنیا قوی و مغرورم اما در برابر تو ذلیل ذلیلم ... پرده های دل من رو بردار و بزار عمیقا درون من و ببینه.. شاید نرم شه .. شاید دلش به رحم بیاد و باور کنه که من اینجام فقط برای تقسیم کردن داشته هام تا ابد.. تا ابد..
ای کاش وقتی پدرم زنده بود اینهمه امتحان می شدم که خیالم تخت بود هر جای دنیا جا نداشته باشم روز زانوهای محکم اون جا دارم..
پدرم .. عزیزم .. همه ی کسم... دلم برات به اندازه تمام روزهای بودنت تنگ شده...
پدرم... عزیزم ... همه ی کسم ... دلم برای صدای نفسهات ... دلم برای بوی تنت .دلم برای پشت چشم نازک کردنهات تنگ شده...  عزیزم... همه ی کسم .. به مادرم که نگاه میکنم بار مسئولیت سنگینی می کنه .. به عشقم که نگاه می کنم دلم می ریزه .. وجودم دو تیکه می شه .. خودم گم می شم .. خودم نیست می شم .. اشک دنیای جلوی چشمامو تار میکنه .. نفسم سنگین می شه .. حیف که دستهام بی قدرته..
تو کاری بکن.. دیدمت .. به خدا نزدیکی .. وساطتمو بکن .. مثل همیشه... ازش برام قدرت بخواه .. بگو نزاره دوباره و دوباره .. عزیزترین هام جلوی چشمم برن و من همینطور بایستم و رفتنشونو نگاه کنم ... پدرم . . همه ی کسم .. خیلی درمونده  شدم ... تو که از حال من با خبری .. صدامو و اشک هامو به خدا برسون...
دوستش دارم پدر .. عاشقشم پدر.. بوی تورو می ده .... نگاه تورو داره.. اخلاق تورو داره .. پدر حتی آغوش تو رو داره.. پدر خاطرات تو رو داره ... پدر! عزیزه برام .. خیلی عزیزه .. پدر خیلی مهربونه .. دلش کوچیکه ... هیچی توش نیست اما می ترسه ....پدر ببخشش بهم ..می گن اون خدایی که تو دیدی و من شنیدم بزرگه ..  به بزرگی اش قسمش بده بهم کمک کنه .. مادرم .. پدرم مادرمو حفظ کن برام .. همه چیزمه .. پدرم ازخدا بخواه کمکم کنه .. یا این قلبمو از سینه ام بیرون بیاره که اینهمه درد نکشم!!!
پدر... دستم به دامن خدا .... صدامو می شنوه .. اما از روی همه شرمنده .. تا وقتی اسیر این دنیام .. نیازمند عاجز و بی نوایی ام که فقط خواسته داره ...  صدامو بهش برسون .. گفته بخواهید که بهتون می دم .. من یه عمره که فقط می خوام ... از این دنیای بی انتهایی که داره من یه قطره ام نیستم ... اون اگه دنیامو... عشقمو .. مادرمو بهم ببخشه هیچی از قطره های باارزشی که داره کم نمی شه اما به من نیازمند شبها و خوابهای آرومی می ده .. باهاش حرف بزن تا دلش به رحم بیاد ...
پدرم .. عزیزم .. همه کسم ... با خدا حرف بزن برام...
بهش بگو شرمنده اتم .. خواب راحتو بهم برگردون .. مادرمو بهم ببخش.. عشقمو بهم ببخش...

جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۱

همیشه ...

یک روز به همین زودی ها می رم ... می رم برای همیشه ...
می رم یه جایی که نگران نباشم از اینکه فردا خورشیدش یه رنگ دیگه طلوع می کنه

یه روز به همین زودی ها برای همیشه می رم ...
این اشتباه تو نیست .. تو اشتباه نیستی ..
این منم که همیشه اشتباهی می رم ...
یه روز به همین زودی ها می رم .. برای همیشه .. تو بمون و همه چیزهای بهتری که قراره دنیا بهت بده یا به زور از دنیا بگیری ...
یه روز نه خیلی زود اما یه روز بالاخره وقتش می رسه تو هم تجربه کنی... از دست دادن رو ... دل شکستن رو ... بی اعتنا  و تحقیر شدن رو ...
این اشتباه تو نیست ... این منم که همیشه اشتباهی می رم ...
اما هنوز وقت دارم همه مسیر رفته رو برگردم ... یه روز به همین زودی ها از پیشت می رم ...
رفتن من با رفتن های دیگری و دیگران دوتا فرق کوچیک داره ..
حرف نیست ..
برگشت نداره ..
یه روز برای همیشه از پیشت می رم ...
 

پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۱

حسرت

کاش منم مثل عاطفه یه علی داشتم که می شد تاابد نگهش داشت ... دوستش داشت .. بغلش کرد
خسته که شدی بهش تکیه کرد ... وقتی پیشش نیستی خیالت راحت باشه .. وقتی پیششی همش دنبال چشمهاش نباشی که تورو ببینه....
کاش منم مثل عاطفه یه علی داشتم که اندازه همه خواهرها و بردارها و پدر نداشته ام عاشقش بودم .. بلکه بیشتر...
کاش منم یه علی داشتم که وقتی عاشقش می شدم نمی ترسید .. به جای بغلم می کرد و می گفت که خوشحاله که همچین حس خوبی بهش دارم ...
کاش منم مثل عاطفه یه علی داشتم که وقتی غصه داشت مادرش می شدم .. وقتی مریض می شد براش سوپ درست می کردم و نصفه شبها مدام نبضشو می گرفتم ببینم تبش پایین اومده .. واسش آب لیمو شیرین می گرفتم و به زور به خوردش می دادم ..
کاش منم مثل عاطفه یه علی داشتم که خسته از اینهمه کلمه های قلمبه سلمبه تو کتابها و مقاله ها .. با کلی ذوق و شوق می رفتم خوونه و براش غذا می پختم .. تا ساعت 12 شب بیدار می موندم که گزارش ناتمومو تموم کنم .. ظرفهارو بشورم و بخوابم ... اگه بگه که نه هیچ کدومو انجام نده و فقط بیا پیش من .. همه چی رو تعطیل کنم و فقط به حرف دلش گوش کنم ...
کاش منم مثل عاطفه یه علی داشتم که همه داشته هامو باهاش تقسیم می کردم ...
کاش منم مثل عاطفه یه علی داشتم که می توونستم تا ته دنیا به بودنش اعتماد کنم و انقدر از آینده نامعلموش که واسم می کشه نترسم ... کاش منم مثل عاطفه یه کم عاقل بودم و احساس با ارزشمو پای هر آدمی که اسم علی رو یدک می کشه نمی ریختم!!!
خیلی واسه عاطفه خوشحالم .. خیلییییییییییییییییی از ته دلم براش خوشبختی می خوام...
کاش من این شبها و روزها اینهمه تنها نبودم!!!!

سه‌شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۱

غریب


من از راه دوری آمده ام
من از گلهای وحشی سفیدِ تازه روییده
میان آوارهای جنگ
من از سرسره های خالی از کودکانه های فریاد
من از دلهره های گوش خراش آژیرهای قرمز در یاد
من از اشکهای غریبانه ابتداییترین روزهای مدرسه ی کودکی
من ازتلاش کبریت و سوختن شعله ها میان انگشتان ظریف 8 سالگی
من از تکرار بی انتهای گریان چشم های مادر
...
من ازروکش های فریبنده و شیرین قرص های نارنجی پدر
من از استیصال چروک گونه های خیس مادر
من از ناله دردهای پر التماس پدر
من از دستهای عاجزِ لمس شانه های رنجور پدر
من از وداع آخر
....
من از عشق های خام و سرکش 18 سالگی!

من از تحمیلهای تحریف شده از زنانگی
من از تیزی خرده شکسته های غرور
من از عمق حماقت و سادگی
من از هرزنامه های صبر , زندگی
من از آغوش های حسرت خورده ی گرسنگی!
من ازصدای رعب انگیز فریادهای استقامت...
من از ...

من از راه دوری آمده ام
من از افق های تاری آمده ام
افق های تار...
اما چشمهایی برای دیدن
شبی را می جویم
بی دروغ....
بازوی امنی
بی فریب....
برای به آغوش کشیدن
نخواه که فردا روز چشم به طلوع تنهایی خورشید باز کنم!

شنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۹

استجابت


صداي گامهايم را مي شنوم
يك .. دو ... سه ... .. چهارده...
پله ها را به نرمي عبور مي كنم... هميشه شمردن پله ها در خلوتهاي سپري شده بازي خوبي بود....
پله آخر ...
نفس عميق...
نگاهي  به چپ...
همانجا كه بند رختي آويزان بود و جمعه به جمعه پر مي شد از لباسهاي زدوده شده از بوي نامطبوع زندگي....
نگاهي به راست...
تاريكي ... نوري از اتاق ته سالن فضاي نيمه تاريكي ساخته  است... همان فضايي كه هر بار مرا اغوا مي كرد..هر بار مرا اغوا مي كند ...اگر بودي.. من و تو و اين فضا .. جمع سه نفره پرخاطره اي مي شد...
رو به رو ديواري است... هميشه دلم مي خواست تابلوي ناتمام "من و تنهايي" را به تو بياويزم...
پاهايم را روي زمين مي كشم... زماني  صداي اصطكاك پاهاي برهنه من و سنگفرش سرد سكوت خانه را مي شكست...
گاه به گاه... پاييز و زمستاني مي شد ... باد و درپوش آهني و روغن نخورده ي هواكش آشپزخانه هم  براي شكست سكوت سنگين و بي رحم اين خانه به ياريم مي آمدند...
نفس عميق ...
نمي دانم چرا هميشه اشك چشم چپ زودتر شرابه مي كند...
تا نيمه راه مي روم ..
نه .. بازميگردم...  پنجره اتاق ته سالن را بيشتر مي خواهم .. همانجا كه كتاب آسماني را كه ديگر باور نداري اش پشت  پرده هاي نارنجي ساعتها بازگذاشتم و به شب نكشيده استجابتم كرد.... نمي دانم .. هنوز هم معجزه مي كند يا نه ... مدتهاست كه سري به خانه اش نزدم .. بي شك دلخور است...
چه حيف..
 يعني نمي داند هنوز شرم دارم از خيره شدن به چشمهايش؟
 آخر من چه دارم جز خواستن و خواستن و خواستن ؟؟؟؟
حق دارد اگر دلتنگم نيست...
چشمهايم را مي بندم...
5 قدم برمي دارم ...
پرده را كنار مي زنم ... 
آفتاب بهاري..
 از كودكي دوست داشتم به خورشيد خيره شوم .. هرگز نتوانستم .. اين هم بايد راهي داشته باشد.. بارديگر كه آمدم به تو نيز خيره مي شوم ..بي آنكه چشم بربندم...اين را مي گذارم براي بعد .. خيلي بعد .. شايد وقتي كه چشمانم بي سو شد...
باور مي كني اگر بگويم هنوز رد قدمهايت  بر بلوكهاي سيماني پيداست.؟ مي دانم سالياني است كه گذشته از آن شب غريب اما هست .. مي بينم ..
 هر سال واضح تر ميبينمش ...
 به آينه كنج اتاق مي نگرم.. هنوز همانجاست... زني را ميبينم ... 40 ساله ... به ياد روزهاي گذشته و برنگشته .. كمي به آينه نزديك مي شوم ... اين روزها از فاصله 30 سانتي متري آينه هم چروكهاي دور چشم پيداست...
از  ميان همهمه هاي  مشوش افكار گذشته و امروز فرياد بيرحمانه كودكي شيرين حواسم را به حقيقت ناگريز زندگي سوق ميدهد ...
آنقدر غرق و دور بودم كه نمي دانم دستان گرم و كوچكي كه در دست دارم دستان كودكي 6 سالگي من است يا ..
. نه ... نه ....
 زانو مي زنم .. به عشق اين عزيز 6 ساله ي بي قرار ... او را در آغوش مي گيرم... بوي تو را مي دهد ... چون هميشه عميق نفس مي كشم... نفسم به شماره مي افتد ..
صداي نفسهاي بريده بريده از عطر آميخته با بوي تنت را به ياد داري؟ من به ياد دارم ...
زماني نمانده .. بايد رفت.. زندگي  هميشه  رفته است .. اينبار هم ...
بايد رفت...
مي ايستم ..  .. كودك 6 ساله ام را در آغوش مي گيرم ... مي بوسمش... مي بويمش ... دوستش دارم ...
مادرم مي گويد :" تو براي من هميشه كودكي ..."
 فكر كنم وقت آن رسيده كه ادعا كنم : " حالت را مي دانم مادرم..."
همه پله هاي آمده را بازمي گردم...
ديگر نه صداي جيغ پاي برهنه و سردي .. نه صداي جير و جير درب آهني روغن نخورده اي .. هيچ يك يه گوش نمي آيد ...
تنها صداي نرم و نازك كودك 6 ساله ام را مي شنوم ...  لالايي مي خواند ... مثل همان وقتها كه 6 سالگي من مي خواند .. مثل همان وقتها كه 6 سالگي مادرم مي خواند..مثل همان وقتها كه 6 سالگي ...
بخوان عزيزكم ... صداي خوش تو تنها صدايي است كه سنگ ترين سكوت ها را مهربانانه مي شكند...
بخوان عزيزكم .. بخوان دختركم ...
پدرم مي گفت ... تا زنده ام ... تا در زانوانم توان دارم ..سنگيني ات را به من بده ... "
مي گويم : " تا زنده ام ... تا  نفس مي كشم.... آغوشم را به تو مي دهم... امن است .. تنها براي تو"
تنها تو مي تواني تخيل مرا از بازگشت به گذشته  منصرف كني...

یکشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۹

بزرگ


صداي برخورد قطرات بارون به شيشه ماشين .. تكرار صداي رفت و برگشت برف پاك كن... سرعت كم... بخار شيشه عقب ... نمي تونست افكار مغشوش يادآوري خاطرات گذشته رو دور كنه .. اما چه زيبا بود تصويري كه ساخته شده بود ...
غرق در گذشته نمي دونست داره  كجا مي ره ... ترمز كرد .. شيشه ماشينو پايين داد و نگاهي به سمت چپ انداخت .. اشك تو چشماش حلقه زد .. صحنه اي كه مي ديد باور نمي كرد ..  مدتها بود كه تمرينش مي كرد اما باورش نمي كرد... در ماشينو باز كرد .. پياده شد .. پاهاش لرزيد .. نتونست راست بايسته .. وزن خودشو انداخت رو در ماشين ... سرما و دلچسبي قطرات بارون رو حس نمي كرد .. اما چقدر شورو داغ بود قطرات اشك ....
روبه روش مخروبه اي بود .. روبه روش يك خلا , روبه روش يك بي هويتي بود ...
خونه مادر بزرگ دقيقا جايي بود كه از هر دو طرف به خيابون راه داشت و الان جايي كه ايستاده بود بلوار پشتي كاملا معلوم بود ..
عبور ماشينها رو مي ديد..
پارك پشت خونه .. 
نونوايي گوشه پارك ...
بن بست شهريور...
 درختهاي وسط بلوار ...
به پاهاش جسارت قدم برداشتن داد ...
 بارون تندتر مي باريد..
 چند متر جلوتر رفت ...
وقتي روي موزاييكهاي شكسته و ناهموار راه مي رفت كينه داشت...
 كينه از تقدير..
كينه از دست  بي تعارف زمان ...
به چمنهاي سبز لابلاي موزاييكهاي نيمه سالم كف حياط قديمي كه الان تقريبا خرابه اي  شده بود نگاهي انداخت
هنوز پيچكهاي چسبيده به ديوار زبر و سيماني حياط نفس مي كشيدند .. آخه  فعلا وقت هست براي اونها ...اي كاش پا داشتن و از اينجا فرار مي كردن ..اي كاش پر داشتن و پرواز مي كردن....
هنوز ميله آهني گوشه حياط كه عصاي مادربزرگ بود براي بالا رفتن از پله كنج حياط سر جاش بود ..
رفت و زير بارون شديد حياط مادربزرگ روي خرده كاشي ها و موزاييكها نشست ... دلش گريه مي خواست .. نمي دونم از شادي يا غم .. فقط مي خواست .. اين روزها خيلي به حرف دلش گوش مي ده ... آخه تازه فهميده كه اگه يك نفر تو دنيا راست بگه اون دل خودشه..
دلتنگ شد واسه مادربزرگ
دلتنگ شد واسه پدربزرگ
دلتنگ شد واسه خاله و دايي
دلتنگ شد واسه پسرخاله ها و پسر دايي ها  
دلتنگ شد واسه چهارشنبه سوري و پاكتهاي سيگار دايي كه آتيش زدند و بعدشم كتك خوردن
دلتنگ شد واسه بوي قورمه سبزي شبهاي عيد و صداي همهمه و  سوغاتي هاي خاله كه براي او از همه بيشتر بود .. آخه تك دختر فاميل بود ... خاله پايتخت نشين بود و چقدر خوشبخت بود .. آرزو داشت بزرگ شد خانوم دكتر بشه اونم كجا؟ تو دل پايتخت....
 مادر بزرگ هميشه صداش مي كرد : " خانوم دكتر ..."
دلتنگ شد واسه بازي هاي كودكانه و پرتاپ توپهايي كه از همه طرف محاصره اش مي كردن... آخه دختر بود و تو بازي فوتبال پسرخاله ها و پسر دايي ها  فقط يه مزاحم بود...
دلتنگ شد واسه قدمهاي دور پدربزرگ و بوي نون سنگك تازه .....وقت ناهار...
دلتنگ شد واسه شق آفتاب تابستون و دوچرخه سواري هاي يواشكي ...
دلتنگ شد واسه غرور دخترونه ...  وقتي سنگيني نگاه پسرهاي محله مادربزرگ  رو حس مي كرد رنگش مي پريد و قدمهاش تند تر مي شد...
دلتنگ شد واسه درخت گلابي .. درخت گيلاس.. درخت سيب و درخت آلوي حياط مادر بزرگ ...
دلتنگ شد واسه بعد از ظهرهاي شسته حياط مادربزرگ و شبهاي تابستون و هندونه و كاهو سكنجبين...
دلتنگ شد واسه سرماي ملس نيمه شب هاي تابستون .. به ياد آسمون  و ستاره هاي پايين اومده تا سطح توري پشه بند...
دلتنگ شد واسه نصيحتهاي تكراري پدربزرگ ...
دلتنگ شد واسه قصه هاي شنيدني مادربزرگ...
دلتنگ شد واسه شنيدن صداي فرياد سر ظهر مرد حلاجي ....." حلللللاجي!!!!!!.... حلللللللاجي!!!!!!!..."
دلتنگ شد واسه  صداي حلاجي  و شربت بيدمشك خنك عصرهاي تابستون و بي حواسي و سرخوشي كودكي  و رقص بين پنبه هاي سفيد.... سبك و نرم ...
دلتنگ شد واسه در هميشه بسته و قفل اتاق پذيرايي و شيطنتهاي به وقت خواب بعد از ظهر ... عادت داشت وقتي همه خواب بودن يواشكي كليد در اتاق رو برداره و درو باز كنه...
ملافه هاي سفيد رو مبلها ..
 پارچه هاي سفيد گلدوزي شده روي ظرف شيريني ..
مجسمه هاي چيني و سرد دكوري ...
بوي سرما و خاك و تنهايي اتاق پذيرايي...
فقط وقتي مهمون مي يومد اجازه ورود به اتاق پذيرايي رو داشت ...
مادر بزرگ شبهاي عيد سفره هفت سين رو روي ميز ناهار خوري مي چيد ...
دلتنگ شد واسه شير و بيسكوييتهاي عصرهاي بهاري تو حياط مادربزرگ ...
دلتنگ شد واسه ميوه هاي  تازه درخت كاج و تمرين جدول ضرب با رنگ سبز  روي ديوار حياط مادربزرگ ...
دلتنگ شد واسه  شب نشيني هاي شب هاي عيد .. نواي تار و سه تار ..
شادي ضرب و غم  سنتور ...
صداي آواز ..

 شعر حافظ و  سهراب
شعرهاي كردي و محلي ...
چايي داغ ..
طعم نون برنجي و كاك...
سرماي بستني...
 شوري آجيل ...
سنگيني چشمها و جدال براي بيدار موندن و درك احساس بزرگ شدن...
دلتنگ شد واسه ماشين لندرور سبز دايي و تفنگ شكاري و جنگلهاي كاج بيستون ...
دلتنگ شد واسه كوله پشتي و قمقمه آب و كفش هاي كوهنوردي دايي و صخره هاي بيستون...
دلتنگ شد واسه نصفه شبهايي كه از خواب مي پريد و مي ديد تو رختخواب مادر بزرگه .. بعد با اطمينان سرشو فرو مي برد تو پتو و عميق تر مي خوابيد ...
آخ .. خواب عميق ... بي دغدغه..
دلتنگ شد واسه حليمهاي ماه رمضون وقت افطار دور ميز اشپزخونه مادربزرگ...
 مادر هميشه با نون و پنير شروع مي كرد و مادر بزرگ با بسم الله و آب جوش  ...
دلتنگ شد واسه جانماز , مهر كربلا , تسبيح سبز و چادر سنگين مادر بزرگ ....
 قول گرفته بود يه چادر قد خودش داشته باشه ...
دلتنگ شد واسه جورابهاي ضخيم و مشكي مادر بزرگ ...
هر بار وضو مي گرفت از ترس باطل شدن سريع جورابهارو پاش مي كرد ...
دلتنگ شد واسه آرزوي كوچيك مادر بزرگ .... يك ست كيف و كفش مشكي ورني ...
 مي خواست وقتي بزرگ شد ..
 وقتي خانوم دكتر شد ... براش يك ست كيف و كفش ورني مشكي بخره.. اما ...
دلتنگ شد واسه انباري پدر بزرگ و راديوي شكسته و چسب خورده ...
دلتنگ شد واسه عصاي چوبي و كلاه شاپوي پدر بزرگ ....
دلتنگ شد واسه  قدمهاي آهسته و خسته پدربزرگ...
دلتنگ شد واسه سرفه هاي پدر بزرگ ....
دلتنگ شد واسه درد زانوي مادر بزرگ...
دلتنگ شد واسه مرگ دايي..واسه مرگ خاله ...
دلتنگ شد واسه رنگ زرد پدر بزرگ و قرص و شربت...
دلتنگ شد واسه نصيحت آخر پدر بزرگ ...: " خوب درس بخون .. خانوم دكتربشي... تو لباس سفيد دكتري ببينمت.. بياي پاهاي منو خوب كني "
دلتنگ شد واسه فراموشي روزهاي آخر پدر بزرگ ....
پدر بزرگ تا لحظه آخرفقط يك نفرو فراموش نكرد .
خاله...
دلتنگ شد واسه مرگ پدر بزرگ...
دلتنگ شد واسه سكوت خونه مادر بزرگ ..
دلتنگ شد واسه لالايي پرسوز و  كردي مادربزرگ ...نصفه شبها .. پاي جانماز ...
دلتنگ شد واسه آرزوي بزرگ مادر بزرگ .... " خدايا .. منو از دست و پا ننداز...نمي خوام كسي واسه خاطر من تو دردسر بيفته ..."
دلتنگ شد واسه چشم ها ي خسته و منتظر  مادر بزرگ ...
دلتنگ شد واسه جدال مادر بزرگ .... : " تا من زنده ام.. اين خونه فروش نمي ره ..."
دلتنگ شد واسه بستر بيماري 70 روزه مادر بزرگ ..
دلتنگ شد واسه اشكي كه از گوشه چشم مادربزرگ مي يومد وقتي به نام صداش مي زدن...
دلتنگ شد واسه مرگ مادر بزرگ ...
دلتنگ شد واسه چكي كه امضا شد ..
دلتنگ شد واسه خونه اي كه فروخته شد ..
دلتنگ شد واسه خاطراتي كه فراموش شدن...
دلتنگ شد واسه كاشي هاي آبي .. كاشي هاي سفيد .. موزاييكها... ديوارهاي گچي ... درختها .. گلدون ها ..
دستي شونه اش رو لمس كرد ...
بالا رو نگاه كرد .. بارون بند اومده بود ...نور خورشيد كه آروم از وسط ابرها رد شده بود اجازه نمي داد صورت صدا رو ببينه ...
-          چرا وسط اين خرابه نشستي؟
-          اينجا خرابه نيست ... خونه مادربزرگمه...
-          پاشو برو خونتون ... پاشو .. ماشينتو همينجوري روشن ول كردي .. مي دزدنش ها ...
-           چشم.. مرسي...

بلند شد .. براي آخرين بار نگاهي به خونه مادر بزرگ انداخت .. يه گل زرد خودرو  رو  كه از لاي موازييكهاي شكسته رشد كرده بود چيد ... خداحافظي كرد و سوار ماشين شد ...
از تو كيفش يه قرآن كوچيك درآورد و گل رو كنار قرآن گذاشت ... برف پاك كن رو خاموش كرد ... شيشه ماشينو بالا نداد .. هواي بارون زده ارديبهشت دلچسب بود ...
دلتنگ نبود... به راست نگاه كرد ... از كنار خونه مادربزرگ رد شد...
زير لب پرسيد ...: " اونايي كه بعدها مي يان و تو خونه هاي ساخته شده رو اين زمين پرخاطره زندگي مي كنن .. عشقي كه مادربزرگ جا گذاشته رو پيدا مي كنن؟"












چهارشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۹

نقش


عزیز دل
دم دلتنگی غروب... رو به هجوم کسالت ایستاد و برای خاطر عزیز تو رنگ را برداشت...
روی بومِ سفید... پاک آبی آسمان را کشید ...
سبک تکه های سفيد ابر و تلالوء آفتاب را کم داشت .. اضافه کرد...
کمی آنطرف تر .. صلابتِ خاکستریِ کوههايِ دامن گیر بيستون ...
پای اين استواری.. تواضعِ خروشان رود....
صدای چلچله ها... می شنيد و مي کشید ..
عطر وحشی شکوفه های تمشک... می بویيد و مي کشيد ...
طعم ترش و سرخ آلوی جنگلهاي شمالي...می چشيد و می کشيد..
.
.
.شنیده بودمت .. اما .. نديده بودمت... نقش زيبایت بر آن بوم سفید ... حیرتی داشت....
او را دیوانه مي خواندم ..
بیچاره حق دارد...

تصوير هر لحظه ي چنین نقشی جنون می آورد..

عزيز دل



روزگاری می نوشت ... خالی شود از هر چه خاطره و آرزو ... خواب دم صبح و شیرینی بود که با صدای گوشخراش ساعت ربوده شد..
روزگاري مي نوشت تا از تو خالي شود..
.
.
.
این روزها مي نویسد ... پرشود از خاطرات دور گم شده در ازدحام روزمرگی ها ...
اين روزها می نویسد تا از تو پر شود...

راست می گويند



عزیز دل

گمان بد نمی برم...
نشانه ای دیده ام ...

می گوید :
او که نباشد... ثانیه و دقیقه را نمي شناسم.. هر لحظه به ماهي می گذرد... نه .. نه .... اصلا زمان خیال رفتنش نیست..
او که باشد ...حضورش .. صدایش... نگاهش... لبخندش... مژه بر هم زدنی است... رو که بر مي گردانم ديگر نیست..

گمان بد نمی برم ...
نشانه اي دیده ام ...

می گوید :
او که نباشد ... زمین نمي چرخد... خورشید فقط غروب می کند... ماه کامل نیست ...
او که باشد... ستاره ها هم در آسمان سیاه و پر دود این شهر چشمک می زنند...


نامش را نمي دانم .تو مي دانی؟ . هر که نامی نهاده...
می گویند : "دل سپرده است.."
. گمان بد نمی برم ... نشانه ای ديده ام ... راست مي گويند...

مقصد



بگذار برود .. رفتن هميشه هم بد نيست ..
گاهي بايد رفت ...
بگذار برود ..
گر بماند .. بسان آب مانده در چاله اي .. بوي ماندگي مي گيرد ...
روزي ... به اشاره اي از خورشيد .. تبخير مي شود ... خشك گودالي از خود به جاي مي گذارد ..
بي آنكه حتي درختي را سيراب كرده باشد...
بگذار كه برود...