ايده اين پست از خودم نبود .. از يه نوشته بود كه نمي دونم كي نوشته بود اما قلقلكم داد واسه نوشتن.. از خوشبختي .. چيزي كه اين روزها دنبالشم .. دنبالشي ...
به در و ديوار مي زنم و مي زني .. اما انگار الكيه .. تودستهاته ... كنارته .. تو آغوششي.. از بس نزديكه نمي بينيش...
منكر تموم سختي ها و مصيبتهاي اجتماعي و سياسي نيستم اما گاهي لازمه خوشبختي هاي كوچيك و عميق يادآوري بشن .. نه زوركي .. نه واسه تلقين و گول زدن .. صرفا واسه اينكه يادت بياد تو هم خوشبختي... تو واقعا خوشبختي ....
اينجوري شروع مي شه :
میگویم بیا برویم خوشبختی کنیم. این دم غروبی بیا دنبالم، میخواهم در این شهر دور افتاده خوشبختی کنم بین این ریسه کشیهای آویخته از در و دیوار که خبر آورده اند از مرگ آهستهء امسال.
میگوید: “تو جون بخواه، کِی بیایم؟”. میگویم جان هر کی را بطلبم مال تو را نمیخواهم. بدونِ تو بلد نیستم خوشبختی کنم. که ریشترِ خوشبختیام کم میشود بی تو و خرابیاش زیاد. همین الان بیا
بدون تو بلد نيستم خوشبختي كنم .. بدون تو بلد نيستم خوشبختي كنم .. عميق بخوون .. بدون تو بلد نيستم خوشبختي كنم ...
بازهم بخون.. بدون تو بلد نيستم خوشبختي كنم ..
مي رم حاضر مي شم .. تو آينه يه زن مي بينم .. .. دوست ندارم چهره مو عوض كنم .. چروكهاي 30 سالگي دور چشمهام...
...
خاطره ي همه روزهايي كه خوشبختي كردم ...
كرم ضد چروك رو بر مي دارم و يك لايه دور چشمهام مي زنم ..
دلهره ديدنش ... هيچ وقت كهنه نمي شه .. با انگشت اشاره دست راستم يك كم سايه دودي برمي دارم و پشت پلكم پخش مي كنم... يك كم ريمل مي زنم و يك لايه رژ لب صورتي صدفي رو لبهام مي زنم ... موهامو شونه مي كنم .. با يك دونه كش سفيد محكم مي بندم پشت سرم .. ميگه چشمهات كشيده است وقتي موهاتو مي كشي خوشگل مي شي و من خوشبختي مي كنم ...
صداي زنگ در مي اد .. با عجله مي دوئم .. "يواش هول نشو" .." نه نمي تونم " .. پاهام مي ره روي سيم اتوي وسط اتاق ..همه تنم تير مي كشه ... يك پايي مي دوئم ... باور كن كه سالهاست همينه .. سالهاست كه وقتي مي خواد از در بياد تو هول مي شم .. كليدو مي ندازه و درو باز مي كنه .. رو سراميكها سر مي خورم و مي پرم تو بغلش .. بوي عرق و ادكلنش قاطي شده .. تا نفس دارم بو ميكشم ...
و من خوشبختي ميكنم ...
"حاضري؟"
"بله ..."
"هميشه آرايش لايت بهت مي آد ..."
هيچ جوابي ندارم ... لبخند مي زنم .. من فقط خوشبختي مي كنم
مي خوام نظر بده چي بپوشم .. واسه همين چيزي كه بهم نمي اد مي پوشم كه بگه همون باروني چرم مشكيتو بپوش .. خيلي بهت مي اد
و من خوشبختي مي كنم ...
عمدا نگاهش نمي كنم .. هنوز هم از زل زدن تو چشمهاش خجالت ميكشم .. مي خوام كه نگاه كنه .. خوب نگاه كنه ... آخه من زير سنگيني نگاهش خوشبختي مي كنم ...
دستمو مي ندازم دور آرنجش .. واقعا سرد نيست اما ژست سرما مي گيرم كه فرو برم و بچسبم بهش ..
دستمو فرو مي كنم تو جيبشو دستشو مي گيرم .. حتي به كليدهاي توي دستش حسادت مي كنم ... دستهاي من هميشه سرد و دستهاي اون هميشه گرمه
.. و من خوشبختي مي كنم ...
به قول نويسنده خوش ذوقي كه منو به وجد آورد .. دو جور دست داريم .. يكي كار كرده و يكي كار نكرده .. دست من از نوع اولشه ... دستهاي من لوس نيست .. دستهاي من قدر دستهاي گرم و كار كرده تورو ميدونه .. محكم ميگيرمش.. انگار اولين باره كه دستهاتو گرفتم و من همچنان خوشبختي مي كنم ...
مي خندم ... ميگه .. دندونهات صدفيه ... و من بيشتر ميخندم .. بلندتر مي خندم .. عميق تر مي خندم .. آخه مي خوام خوشبختي كنم ..
گاهي كه روبه روم نشسته سرمو پايين مي ندازم كه دستشو بزاره زير چونمو و هولش بده رو به بالا و بگه به من نگاه كن تا من خوشبختي كنم ...
من هميشه هات چاكلت سفارش مي دم .. غليظ و تلخ.. بدون خامه .. اينجوري كلي شكلات مي چسبه به لبم ... با انگشتهاش پاكش مي كنه و من بازهم خوشبختي مي كنم ...
برام ساز مي زنه و مي خوونه .. خوش آهنگ ترين صداي دنيا... لبهاش مي خنده .. چشمهاش ميخنده .. خيره مي شم به چشمهاي عسليش و پشت چشمهاشو مي بينم ... ميبينم و مي شنوم
و من خوشبختي مي كنم ...
بزار بازهم بگم از نوشته اي كه برام يادآور تموم لحظه هايي بود كه خوشبختي كردم ..
بخوون .. عميق بخوون :
" اولین خوشبختی را خوب به یاد دارم، سر یک پُرس زرشک پلو با مرغ بود. آنروزها جوانتر بودم، نمیدانستم که میشود خوشبختی را لای پرههایِ ترشِ لیمویی کنار مرغهای زعفرانیِ زرشک پلو هم پیدا کرد. وقتی با دقت هستههای لیمویم را جدا کرد و دانه دانه گذاشتشان کنار بشقاب خودش و پرسید آیا دوست دارم لیمو برایم بچلاند، چیزی از جنسی که نمیشناختم سُرید زیر پوستم. وقتی بی مزاحمت هستهها و پوست لیمو کنار بشقابم ناهار خوردم، حس کردم خوشبختی و دوست داشتن میتواند ترش هم باشد. این طعم جدید خوشبختی چه خوب بود و من همیشه انگار میکردم که خوشبختی باید به شیرینی باقلواهای عسلیِ وجیهه خانم، مادرِ زن داییم باشد، یا دیگر دست کم به شیرینیِ رولتهای گلبُن."
اولين خوشبختي من تو كلاس 202 دانشكده اتفاق افتاد .. روز تولدم .. 31 خرداد 1379…. نازنين صدام كرد.." بدو بيا تو كلاس 202 بچه ها منتظرتن" .. بايد در مورد يك موضوع خيلي مهم حرف بزنيم ... من عاشق موضوع هاي مهم و جنجالي بودم .. در كلاس و باز كردم .... شمارش ضربان قلبمو گم كردم .. صداش بود كه مي پيچيد تو گوشم ... " تولدت مبارك .. "
صداي دست و خنده بچه ها رو گم كرده بودم .... خنده اش .. نگاهش ... حيف كه نمي شد بپرم بغلش .. خب آخه اون روزها خيلي خجالتي بودم .. اما حسابي خوشبخت بودم ..
خوب يادمه يه جعبه كوچولو با كاغذ كادوي نارنجي ... و من خوشبخت بودم .. از اون روز من مدام خوشبختي مي كردم .. زير زمين دانشكده .. اتاق بزرگ كنار آزمايشگاه متالوگرافي ... يونوليتهاي افتاده وسط اتاق.. رنگهاي روغن.. بومهاي نقاشي ..
مثلا نقاشي مي كرديم .. اما نه من مي فهميدم چي مي كشم و نه اون .. يادمه كه خوشبخت بوديم..
يادم مي آد دومين باري كه خوشبختي كردم تو خيابون بزرگمهر بود .. ميدون انقلاب حتما مي شناسي.. بعد از 8-9 ماه كلنجار رفتن بالاخره ديدارهامونو از اتاق كار انجمن و كلاس 202 كشونديم به خيابونهاي اطراف دانشگاه .... تقاطع وصال و بزرگمهر ايستاده بودم .. زمستون بود .. سرد بود .. شال گردنو تا روي دماغم بالا كشيده بودم .. كه يك هو با شولت استخووني رنگش جلو پاهام ترمز كرد... چه صدايي داد .. هنوز يادمه .. هول شده بوديم .. يادم رفت سوار بشم .. داشتم از پنجره نيمه باز باهاش حرف مي زدم .. وقتي يادمون افتاد كه بايد سوار بشم خنديد .. به جلو نگاه كرد و رگ روي پيشونيش بيرون زد .. خوشبخت بودم .. خيلي خوشبخت بودم ..
اون روزها خيلي خوشبختي مي كردم ..
گاهي پول نداشتيم .. دانشجو بوديم .. دوتايي مي رفتيم رستوران .. پولهامونو مي ذاشتيم رو هم و يك پرس غذا سفارش مي داديم.. راستش وقتي جيبش خالي بود بيشتر دوستش داشتم آخه اجازه داشتم كه شريكش بشم .. و من دوست داشتم كه شريكش بشم و خوشبختي كنم ..
من و جيب خالي و خيلي از رستورانهاي اين شهر با هم احساس خوشبختي كرديم ..
بابام كه بيمارستان بود فصل امتحانها بود .. امتحان مكانيكي رو افتادم .. خيلي تو دانشگاه پيش استادها اعتبار داشت .. رفت و يك ساعت با دكتر پارسا حرف زد .. اون ترم افتادم .. پاس نشد اما با همون انتظار پشت در اتاق دكتر پارسا واسه ديدن قيافه خسته از جنجالش با استاد خوشبختي كردم ...
زمستون بود ... صبح جمعه از خواب بيدار شدم .. نمي تونستم از رختخواب بيرون بيام .. خوابگاه سوت و كور بود .. گلو درد داشتم .. سرم سنگين بود .. گوشيو برداشتم و بهش زنگ زدم .. نيم ساعت بعد دوتايي تو كلينيك بيمارستان پارس بوديم .. از امپول و سرم نمي ترسيدم اما مي گفتم مي ترسم كه اصرا ر كنه.. كه دعوا كنه .. و من خوشبختي مي كردم ..
خيلي از جمعه ها رو با هم كلاسي هام مي رفتيم توچال .. دركه... دربند و ... .. وقتي برمي گشتم سرسنگين بود... عصباني بود .. تحويل نمي گرفت .. التماس مي كردم .. تمنا مي كردم .. توضيح مي دادم .. غر غر مي كرد.. گوش نمي داد .. گوش مي دادم ... لج مي كرد .. بهوونه مي گرفت .. داد مي زد .. و من با هر دادي كه مي زد عاشق تر مي شدم و خوشبخت بودم ..
نزديك كنكور فوق ليسانسش بود ... درس نمي خووند وقتشو با من مي گذروند ... دعوا مي كرديم ... قول مي داد بخوونه .. استرس داشتم ... بيشتر از خودش ... باهاش درس ميخووندم .. قرار بود بعضي چيزها رو بهش ياد بدم آخه من هنوز تو مود درس خووندن بودم .. چقدر لحظه هايي كه به خاطر حواس پرتي هاش سركلاس درس دو نفره مون دعواش مي كردم احساس خوشبختي مي كردم .. همه اون كلاسها و درس نخووندن ها بهوونه بود واسه خوشبخت كردن من .. واسه خوشبخت كردن اون ..
شالمو كه مي ندازم رو سرم چند تار از موهام مي افته رو پيشونيم .. جمعشون مي كنه و هولشون مي ده زير شالم ...
و من خوشبختي مي كنم ...
وقتي رانندگي مي كنه زانوي چپمو يه وري مي زارم رو صندلي تا روم به طرف نيمرخش باشه شبها نور چراغ ماشينهاي عقبي مي خوره تو آينه و پيشوني و زيباترين چشمهاي دنيا رو روشن مي كنه .. اينجوري كلي وقت دارم حركت چشمهاشو نگاه كنم ...
سالها گذشت .. تن صداش .. رنگ چشمهاش .. زبري دستهاش ... هنوز يادمه و هنوز خوشبختي مي كنم ...
و من هنوز خوشبختي مي كنم ...
و من هر بار حتي با يادآوري تمام احساساتي كه پشت سر گذاشتم خوشبختي مي كنم ..
و من هر بار با روياپردازي تمام روزهايي كه مي توونم داشته باشم خوشبختي مي كنم ..
داشتم براي دوستم متنو مي خووندم .. گفت : " ما زنها با چه چيزهاي كوچيكي خوشبخت مي شيم و چه بيخودي معروف شديم به زياده خواه"
ما زنها .. ما مردها .. ما آدمها با چيزهاي كوچيك هم خوشبختي مي كنيم .. خيلي وقتها به دل نمي شينه .. بارها وقتي يك نفر تو اوج غم و ناراحتي اينو بهم ميگه مي خوام خفه اش كنم .. مي گم صدات از جاي گرم بلند مي شه ...
صدام از جاي گرم بلند نمي شه .. من واقعا با عشق خوشبختي مي كنم ..
آره وقتي خوشبختي رو لمس ميكني كه خوب ببيني و بشنوي و بو بكشي .. خوشبحال اونهايي كه سنسورهاي خوشبختيشون حساسه....
بازهم ياد لوناشاد تو فيلم "فرياد مورچگان" افتادم ... وقتي گشنه اي يه لقمه نون خوشبختت مي كنه .. وقتي تشنه اي يه جرعه آب خوشبختت مي كنه .. وقتي خوابت مي اد يه چرت كوچولو خوشبختت مي كنه ..











