به جايي كه بدان سفر نكرده ام
به جايي دور در وراي هر تجربه
چشمان تو سكوت خود را دارند
در ظريف ترين حالت تو چيزهايي است كه اسيرم مي كند
چيزهايي چنان نزديك كه نمي توان بدان دست يافت
كوتاهترين نگاهت به آساني اسيرم مي كند
و حتي اگر همچون انگشتان خود را بسته باشم برگ به برگ مي تواني مرا بگشايي
به همان سان كه بهار نخستين گل سرخش را مي گشايد....
يا اگر بخواهي مرا بربندي
من و زندگي ام هر دو
به ناگاه و به زيبايي بسته مي شويم
به همان سان كه وقتي دل گل به او مي گويد :
همه جا دارد دانه دانه برف مي بارد....
هيچ چيز اين جهان كه پيش روي ماست به ظرافت شگفت تو نمي رسد
ظرافتي كه در هر نفس وا مي داردم
با رنگ مهر مرگ و جاودانگي را رنگي ديگر زنم
نمي دانم چه در تست كه مي بندد و مي گشايد
تنها مي دانم چيزي در من است كه مي داند
چشمان تو ريشه دارتر از هر گل سرخ است .....


قشنگ بود
پاسخ دادنحذف