دوشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۹

در من بمان ....




.... و تو نمي داني ريختن مژه هايت, سفيد شدن موهايت, ضعيف شدن سوي چشمانت و خط و خطوطي كه زمان بر صورتت مي كشيد, خم شدن شانه هاي پر استقامتت كه زماني ماٌ منم بود, نگاه گرم و مغرورت كه به سردي مي گراييد و صداي پرصلابتت كه آرام آرام بي آهنگ شد چه آتشي در وجودم كشيد...


اي كاش,

اي كاش تنها يكبار ديگر سربلند مي كردي تا بي غرور چشم در چشمانت بدوزم و با افتخار فرياد بزنم :

" پدر .... هر لحظه با تو شكستم..."

حس مي كنم هر آنچه تو خواستي و نرسيدي در وجودم زنده شده...

آري.... تو مي خواستي بماني و ماندي... تو در مني ...

همان شب كه تن خسته و رنجور خود را رها كردي رو به آسمان كردم و التماست كردم با من باشي و در من زندگي كني...

باور كن مسير سختي را آمده ام ...قسم مي خورم آنقدر بارور شده ام كه باقي مسير تو برروي شانه هاي من بنشيني و فقط نظاره كني آنچه كه درانتظارت بود و هيچوقت نرسيدي...

با تشكر از پيام محمدي به خاطر عكاسي هنرمندانه اش

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر