.... و تو نمي داني ريختن مژه هايت, سفيد شدن موهايت, ضعيف شدن سوي چشمانت و خط و خطوطي كه زمان بر صورتت مي كشيد, خم شدن شانه هاي پر استقامتت كه زماني ماٌ منم بود, نگاه گرم و مغرورت كه به سردي مي گراييد و صداي پرصلابتت كه آرام آرام بي آهنگ شد چه آتشي در وجودم كشيد...
اي كاش,
اي كاش تنها يكبار ديگر سربلند مي كردي تا بي غرور چشم در چشمانت بدوزم و با افتخار فرياد بزنم :
" پدر .... هر لحظه با تو شكستم..."
حس مي كنم هر آنچه تو خواستي و نرسيدي در وجودم زنده شده...
آري.... تو مي خواستي بماني و ماندي... تو در مني ...
همان شب كه تن خسته و رنجور خود را رها كردي رو به آسمان كردم و التماست كردم با من باشي و در من زندگي كني...
باور كن مسير سختي را آمده ام ...قسم مي خورم آنقدر بارور شده ام كه باقي مسير تو برروي شانه هاي من بنشيني و فقط نظاره كني آنچه كه درانتظارت بود و هيچوقت نرسيدي...
با تشكر از پيام محمدي به خاطر عكاسي هنرمندانه اش


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر