چهارشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۹

هر لحظه دلم براي دلت تنگ مي شود





باز هم كارخونه
باز هم جاده
باز هم چونه زدن با بچه هاي  آزمايشگاه
باز هم گز كردن مسير كوره روشن 1200 درجه
بازهم كاشي
بازهم گرما و عطش
باز هم ديدن لبهاي تشنه كارگرها
بازهم ديدن به تاراج رفتن سرمايه هاي سرزمينم توسط تكنسين هاي زرد و بي روح اروپايي
بازهم زيراب زني
بازهم ناديده گرفتن بي حوصلگي  دخترهاي خط سورت
بازهم اينترنت درب و داغون كارخونه
بازهم تعريف پروژه هاي ناتموم و بي سرو ته
چه مي كشن اين بچه هاي كارخونه
باز هم جمع گرمشون و نگاههاي كنجكاوشون
بازهم  خنده همكارهاي تو آزمايشگاه
باز هم آب سرد و خنك  تو يخچال آزمايشگاه
بازهم ضربان تند نبض روي شقيقه
بازهم نمونه كاشي هاي جديد و خوشرنگ
باهم جكهاي خنده دار آقاي مهندس ورسه اي
بازهم چايي و بيسكوييت خوشمزه كارخونه
بازهم تعريف خاطرات هفته گذشته
بازهم مسخره كردن كمبودهاي  كارخونه
بازهم پشت سر مديرها صفحه گذاشتن و كيفور شدن يا در واقع خالي شدن
بازهم ديدن عكسهاي عروسي هاجر
بازهم ذوق كردن واسه آخرين پروژه تحقيقاتي به ثمر رسيده ...
نه فكر كنم دلم واسه بچه هاي كارخونه هم تنگ شده بود

باز هم دلتنگي واسه بچه هاي دفتر
بازهم شوق بازگشت
بازهم برگه خروج واسه نمونه ها
بازهم خداقوت گفتن به نگهبان دم در كارخونه
باز هم آقاي باهوش و جاده بي دست اندازه و بدون پيچ
بازهم سرعت مستيقم الخط يكنواخت
بازهم جاده .. امروز تنها بودم فرصت داشتم جاده رو بيشتر نگاه كنم .. گندمزارهاي بين راه .. چقدر با اين درختهاي سبز باغ پشتي هارموني قشنگي مي دن
بازهم تيرهاي چراغ برق منظم وسط دشت ... چقدر اين دكلهاي منظم برق نظم قشنگ طبيعتو زشت و بي نظم كردن ... بازهم تفكر .. تصور ... تفكر... تصور...
بازهم رستوران لاله صحرا
بازهم خستگي  چشمهاي مردم سرزمينم از كار و تلاش
بازهم آب معدني خنك بين راه
بازهم مسافران تابستاني
بازهم تهران
بازهم اتوبان
بازهم چراغ قرمز
بازهم تكاپو و عجله
بازهم دفتر
بازهم عارف
بازهم پله
بازهم سلام .... من اومدم .....
باز هم شير آب سرد
بازهم نفس عميق
بازهم نشاط
بازهم كامپيوتر
بازهم گزارش
بازهم تاييد و رد

بازهم انتظار
بازهم انتظار
بازهم انتظار

 و من در اين آمد و رفتها .. در اين دوباره ها و دوباره ها و دوباره ها ... .. دراين جاده ها ... در اين انتظارها ....


هر آن .....
دلم براي دلتان تنگ مي شود 

هر لحظه.....
دلم براي دلت تنگ مي شود


 مانا .... 09/04/1389






دوشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۹

بهترين لحظه...





مي دوني يكي از لذت بخش ترين لحظه هاي زندگيم كيه؟ الان برات تعريف مي كنم .. به شرطي كه قول بدي خودتو كامل بزاري به جاي من ....

روزهايي كه مي رم كارخونه تقريبا 2.5 ساعت طول مي كشه برسم كارخونه ... راه برگشتم هم دقيقا همين اندازه طول مي كشه ... تو مسير رفت اول صبحه و منم كاملا سرحالم .. با همكارام كلي بحث مي كنيم و حرف مي زنيم ... امروز هم كارخونه بودم .. تا خود كارخونه شعرهاي فروغو خوونديم و حرف زديم .. از فروغ و جسارتش .. از منحصر به فرد بودنش .. از ساختار شكني هاش و از احساس لطيف و زنانه اش ... از شجاعت و قدرت مردانه اش ... به قول يكي :

" فروغ انقدر به زندگي جسماني اهميت مي داد كه بي اهميتش مي كرد و آنقدر زندگي را بي ارزش مي انگاشت كه ارزش معنوي به او مي بخشيد ..."

خداييش كي مي تونه هر دو تا حس متضاد رو تا اين حد قوي داشته باشه ؟

نفهميدم چجوري رسيدم كارخونه .. حدود 3-4 ساعت تو كارخونه تو خطها راه رفتم و حرف زدم و با اين و اون سروكله زدم.. از ماشين .. از رنگ بدنه .. از كاشي ... از محصول ... از پمپ و موتور ... از تكنولوژي و به قول سهراب از آهن و سنگ .. ساعت 1 رفتم ناهار خوردم... ساعت 2 دوباره رفتم تو خط تا ساعت 3:30 و بعدش  سوار ماشين شدم و برگشتيم به سمت دفتر ...

اينجور وقتها دلم نمي خواد تو مسير برگشت بيدار بمونم .. دوست دارم مسير زود تموم بشه و من برسم به مقصد ... مي دوني چرا ... دلم براي بهاره تنگ مي شه واسه نيروانا واسه مهشيد و هدي واسه نگين ... دلم واسه عارف خدمتكار افغاني واحد تنگ مي شه .. دلم  واسه رئيس حراستمون تنگ مي شه ... دلم واسه نگهبان ساختمون هم تنگ مي شه .... كل مسيرو مي خوابم ... هميشه دوست دارم با آقاي باهوش برگردم دفتر كه راهو حس نكنم .. نه دست اندازي رو حس مي كنم و نه پيچي .. يه هو چشمامو باز مي كنم و مي بينم دم دفترم ...
با ذوق از ماشين پياده مي شم ... انگار به خونه رسيدم ... از در ساختمون وارد مي شم با صداي بلند و پر از نشاط مي گم " سلام" همه مي خندن ... واي كه چقدر خنده عارفو دوست دارم .. عارف يه كار گر افغاني 20 ساله است .....نامزدش شكيلا به همراه خوونواده اش افغانستانن .. عارف ماهي 500000 تومان حقوق مي گيره كه 400000 تومانشو مي فرسته افغانستان واسه شكيلا و مامان و باباش و خواهر برادرش ... تو افغانستان مرسومه كه زن رو مي خرن واسه پسر.... هر بار در مورد شكيلا باهاش حرف مي زنم مي گه بابام داره پول جمع مي كنه كه شكيلا رو واسم بخره ... يه هو خودش ذوق مي كنه و مي خنده ...

حوصله صبر كردن واسه  آسانسورو ندارم ... مي دوم دو پله يكي مي كنم و مي رم بالا... در واحدو باز مي كنم و مي رم داخل .. واي بوي عطر بچه ها رو حس مي كنم ... با صداي بلند مي گم : " سلام .. من اومدم ..."

عاشق اون لحظه ام كه در جواب مي گن : " خسته نباشي ..." 

 ...نيروانا امروز وقتي رسيدم جلسه داشت... همش منتظر بودم جلسه اش زودتر تموم بشه و برم بهش سلام كنم.. چند بار از كنار در كه نيمه باز بود باهاش باي باي كردم منو نديد ....

مي دوني يكي از لذت بخش ترين لحظه ها الان چيه؟

مي رم تو دستشويي .. مقنعه امو در مي آرم و صورتمو مي گيرم زير آب يخ ....واي ... اين يعني زندگي .. اين يعني حيات ... اون لحظه دلم مي خواد از خوشحالي جيغ بزنم ...

به اين ميگن بهترين لحظه ... اوج لذت ...

مي يام بيرون ... با صورت خيس .. نمي خوام صورتمو خشك كنم .. مي خوام خوشبختي رو طولانيش كنم ..........






یکشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۹

دوچرخه ...




بچه كه بود يه دوچرخه براش خريدن ... خيلي وقت بود دوست داشت يه دوچرخه داشته باشه ... اما باباش پول نداشت... امان از اين پول امان از آرزوهايي كه با پول برآورده مي شن و امان از دل بابايي كه مي خواد برآورده كنه و پولشو نداره ... اين حالت بارها براش تكرار شده بود بارها و بارها هر چي خواسته بود حوالش كرده بودن به ماه بعد ...

ياد سيمين بهبهاني افتادم : " صبر كن فرزند من !  ماه دگر..."

مامانش چرخ خياطيشو فروخت .. مامان بزرگش هم يه كم پول جمع كرده بود ... باباش ساعتشو فروخت .....

خلاصه با هر زوري كه بود يه دوچرخه آبي براش خريدن .. از اون قديميها ... منم نديدم .. فكر كنم يه 50 سالي از اون روز گذشته باشه...

تابستون بود .. هواي گرم و پنكه ... صداي جيغ بچه ها تو كوچه هاي خونه هاي سازماني شركت نفت  ... ديگه دوچرخه داشت ..
 حالا حسابي غرور داشت .. حالا حسابي تابستون مي چسبيد ...

 حالا اونم خوشحال بود ... چقدر برات خوشحال بودم .. با هر فريادت مي فهميدم زنده اي و پر از هيجان نفس كشيدن و شادي بخشيدن ...



بازي مي كرد و بازي مي كرد و بازي مي كرد....

صبح ها ساعت 7 صبح بيدار مي شد و شبها ساعت  12 شب بر مي گشت خونه ... اون روزها سخت ترين ساعت روز براش 12 ظهر بود كه مجبور بود برگرده خونه ناهار بخوره ... شبها با روياي فردا به خواب مي رفت .... روياي مسابقه با دوچرخه هاي آبي .. سبز.. زرد ...
روياي خسته شدن و پارك كردن دوچرخه و نشستن زير سايه درخت و خنديدن ... روياي سرعت ... روياي رفتن .. روياي رسيدن ...

و دوچرخه تو چه نشاطي به تو داده بود .. چه اميدي به زندگي من و چه هيجاني به فضاي خونه ...

برگهاي زرد خبر از پاييز مي دادن .. اصلا منتظرش نبود ... من مي فهميدم ...  بايد دوچرخه رو رها مي كرد و مي رفت مدرسه ...

با هزار خواهش از پدرش اجازه گرفت كه با دوچرخه به مدرسه بره ... خوشحال بودم ... هميشه موفق مي شد ...صبحها با شوق از خواب بيدار مي شد كتابهاشو مي بست به دسته دوچرخه و مي رفت كه برسه به آينده ...آينده خودش ... آينده من ...

بارونو دوست داشت ... دوچرخه و پاييز و بارون و مدرسه .. چه تصوير زيبايي به زندگيش بخشيده بود ...

سرعت زندگيش چندين برابر شده بود ...



زمستون اومد ... از اون زمستونهاي سرد بود ... همه رو پشت بوم ها داشتن برف پارو مي كردن .... رفت بود نون بگيره ... از بس يخبندون بود نتونست با دوچرخه بره ..
وقتي برگشت از دور ديد يكي با يه دوچرخه آبي شبيه دوچرخه خودش داره مي ره .. تعجب كرد .. يه آقايي همسن باباش  با يك  دوچرخه كوچيك آبي  كه سوارشم نشده بود ... خنديد ...

وقتي به خونه رسيد مامان بزرگش لب حوض داشت يخهاي حوضو مي شكست ... نونو گذاشت رو دامنش و دويد سمت انباري ...

"......دوچرخه ام؟! دوچرخه ام ؟! دوچرخه ام كو؟...."

باباش اومد با يه باروني قرمز واسه زمستون ....و يه عالمه زغال واسه كرسي زمستون و اجاق... و كلي آذوقه...
زمستون خيلي سردي بود ...نفت نبود ... ذغال نبود ...

صبحها مجبور بود به سختي از خواب بيدار بشه و باروني قرمزشو تنش كنه و بره مدرسه ... علي رغم كتكي كه بعد از ظهر منتظرش بود  تو مسير مدرسه خودشو مي ماليد به ديوار هاي زبر كوچه تا باروني خاكي و كهنه بشه .. اينجوري هم واسه دوچرخه اش سوگواري مي كرد هم وقتي به مدرسه مي رسيد هم رنگ و هم جنس همكلاسي هاش شده بود ... آخه هيچ كي اونسال باروني نو نخريده بود ....
چه زمستون سردي بود ...
.
.
.

نزديك  تابستون بود ...

 نشسته بود لب حوض ..

. با انگشتش رد ماهي هاي قرمز تو آب رو دنبال مي كرد ....





پنجشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۹

شقایق



دوبار از كنارش رد شدم ... اول فك كردم خوابه و دوم ديدم نه خوابه نه بيهوش ... نابيناست ... پشتش خميده بود ....


يه گوشي همراه داغون دستش بود و يه راديوي كوچيك از اون داغون تر ....

تنها رو يه صندلي بالاي كوه تو مسير آدمها نشسته بود .... گدا نبود ... فال فروش بود...

رفتم سمتش ديدم يه زوج جوون كنارش ایستادن و مشغول به اصطلاح عاميانه ور رفتن با گوشی پیرمردن ...

گفتم: " چي شده؟"

گفتن:" تو گوشيش آهنگهاي عهديه رو داره نمي تونه گوششون كنه .. خراب شده ... "

تو همين فرصت منم يكي دوتا عكس ازش گرفتم و يه فال ازش خريدم ... جالبه وقتي پولو تو دستش گذاشتم..

بهم گفت :" فالتو برداشتي ؟" و من برنداشته بودم ...

به خودم گفتم : " خجالت بكش اين كه گدا نيست " و...

فال رو برداشتم و گفتم " ممنون ... بله ... الان برداشتم..."

با چشمهاي بيناي خودم نديدم كه بيداره و با چشمهاي نابيناي خودش ديد كه من فالي برنداشتم...

شايد تو راست بگي .. شايد به خاطر قدرت زياد حس لامسه اش بود .. اما فقط شايد ... فقط شايد...

هميشه اينجور آدمها يه درون ديگه ازخودم بهم نشون مي دن كه اونو دوست دارم... اين هويدايي اصلا از سر ترحم نيست اتفاقا از سر حقارته... حقارتی که فک نکنم از ذات پاک خدا واسم یادگاری مونده باشه....

آدمهايي كه از كنار ما رد مي شدن مي گفتن ...... اينارو ... مي خوان مثبت باشن ... همش ادا همش فيلم .. اي بابا شما از سر شكم سيري به اين بيچاره گير دادين .. بزارين فالشو بفروشه .. خيلي راست مي گين همه فالشو ازش بخرين و يه پول قلنبه هم بزارين كف دستش ... خيلي راست مي گين... يه كاري واسش دست و پا كنين... دست گيري كنين از خوونواده اش ... و ....و .... و ...

آره راست ميگفتن اما چرا اينقدر بي رحمانه راست مي گفتن ... حتي توقضاوت كردن ما هم بي رحم بودن ....

خب اگه بخواي كمك كني ولي يه جوري كه غرور اين مرد خورد نشه چي؟ اين نه شكم سيريه حرف منو داره و نه دلرحمي حرف تو رو ....

اگه حس كني بايد بهش نزديك شي و دستشو بگيري كه از خيابون رد شه ولي بترسي كه نكنه تو دلش اعتماد به نفسشو بگيري چي؟ اين نه عدم درك منو از واقعيت داره و نه مهربوني تورو ....

دوست دارم هميشه بپرم وسط پيشقدم بشم واسه حمايتش اما مي ترسم از لحظه اي كه چيزي از رو صميميت بگم و دلشو بشكنم ... اونوقت چي؟ نه شايد همان به كه من شكم سير باشم و محبت نكنم... خب اونوقت اين كه مي شه شونه خالي كردن ....

خدايا من چقدر با خودم درگيرم ....


ساعت 2 نوشتنو کنار گذاشتم و رفتم جایی ... تو راه رفت و برگشت داشتم ازسهراب می خوندم.. کتاب رو جایی که دیشب بسته بودم باز کردم .. می دونی چی گفته بود... سهراب گفته بود :

" چقدر نور و حسرت روی فکرهای من راه می رود...دلم می خواهد مثل ارتعاش روی واقعیت بدوم...انگار افقی فکر می کنم... مثل شاخه های این درختها " بیعار"... جلو شقایق ها ... حزن ماده گلویم را فشار می داد ...
دنیا پر از بدی است و من شقایق تماشا می کنم ...."

به اینجاش رسیدم و به خودم نگاهی کردم و گفتم آره فک کنم منم فقط دارم به شقایق نگاه می کنم تو این همه بدی و تلخی .. شاید نگاه شقایق وار من انصاف نباشه .. اما سهراب بعدش اینو گفت :

" روی زمین میلیونها گرسنه است ... کاش نبود ...ولی وجود گرسنگی شقایق را شدیدتر می کند ...."

آره همین بود .. همینو می خواستم .. بازهم نذاشتی خیلی منتظر بمونم... آخه من با تو چه کنم که هیچ وقت اجازه نمی دی یه کم بیشتر فکر کنم .. پیامتو گرفتم ...

آره ...

نابینایی و فقر این آدم ... تنهایی اون یکی آدم ... گرسنگی بعدی ... بی عدالتی ... بی انصافی ... خشونت .. جنگ ....همه و همه واسه من رنگ شقایق ... حس شقایق ... و نیاز به حضور شقایق رو قوی تر می کنه .. واسه اینه همیشه می ترسم ... می ترسم با نوشته هام گاهی حق حضورشو به خوبی ادا نکنم ...


مامان خدا را دوست دارد ولی نمیدانم ایا خدا هم او را دوست دارد؟؟






بابا آب داد


بابا نان داد

بابا فقط آب داد و نان داد، مامان عشق داد

بابا گول شیطان را خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد. پر شد، خالی شد

خالی نشد.خط خورد. زن ها خط خوردند، مادر ها خط خوردند

دخترها زن شدند، زن ها مادر شدند و خط خوردند

و بابا چون حق دارد، آب می دهد. نان می دهد.


مامان، زوجه


مامان، ضعیفه

مامان، عفیفه

مامان غذا پخت، بابا غذا خورد. مامان لباس را اتو کرد، بابا لباس را پوشید

و رفت بیرون ...مامان ظرف شست، بابا روزنامه خواند.

بابا روزنامه خواند و اخبار دنیا را فهمید ولی نفهمید مامان غم دارد

بابا اخم کرد. بابا فحش داد.آخر بابا ناموس دارد .پشت سر ناموسش حرف بود.

مامان، کار


مامان، پیکار

مامان، تکرار. مامان، بیدار. مامان، دار، سنگ مامان،شهلا.مامان، دلارام.

مامان،افسانه،لیلا




بابا نان می دهد و فوتبال خیلی دوست دارد


بابا رونالدو را از مامان بیشتر دوست دارد

بابا می خوابد، مامان می خوابد.

مامان می زاید. مامان با درد می زاید.




مامان شیر می دهد، بزرگ می کند، حقیر می شود، پیر می شود


بابا زن گرفت. صیغه بابا برای مامان طلا گرفت.

مامان بغض کرد

مامان رفت.

صیغه یعنی رفتم، رفتی، رفت ...

مامان برگشت

کسی با بابا کار ندارد. بابا حق دارد.

حتی اگر شب ها هم نیاید ولی مامان

باید با آبرو باشد

آبرو یعنی مامان ساکت باشد.

من ساکت باشم. زن ساکت باشد و مرد آب بدهد، نان بدهد






بابا "پرسپولیس" را دوست دارد


بابا "آنجلینا جولی" را دوست دارد

مامان، کار

مامان، پیکار

مامان، سرشار از پیکار

مامان، زندان، بیمار، تب دار




بابا خانه دارد، ماشین دارد، ارث دارد، غرور دارد ، زور دارد


مامان روسری دارد ولی دیگر هیچ چیز ندارد.

مامان فقط حق مهریه دارد، حق نفقه دارد، حق آزادی دارد.

پس باید ساکت بماند حتی اگر مهریه ،نفقه و آزادی ندارد.

بابا کله پاچه را از زن های زیر پل هم بیشتر دوست دارد





مامان خدا را دوست دارد ولی نمی دانم آیا خدا هم او را دوست دارد ؟


پس چرا مامان تب دارد؟!

بابا نمی بیند

نمی بیند که مامان غم دارد، درد دارد

باباهای اینجا هیچ وقت نمی بینند

بابا فقط آب می دهد، نان می دهد و می رود

و ما هر روز،

بایدخدا را شکر کنیم...روزی هزار بار


چهارشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۹

كدومش ؟ من هر دوشو دوست دارم



كلي تلاش كردم كه نور خورشيدو از بين برگهاي درختها ببينم وعكس بگيرم وقتي ديدم چقدر خوشحال شدم ..... انگار خورشيدو به دست آورده بودم و البته كه به دست آورده بودم ....
بالاخره خورشيدو ثبت كردم .....


موافقيد ته اين قصه رو عوض كنيم ؟



جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند


به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!

خداي من .. خداي تو...

ديروز يه پستي گذاشته بودم تو بازز ... سخني بود از زبان سهراب سپهري عزيز :
" ... و من سالها مذهبي بودم بي آنكه خدايي داشته باشم ..."
فك نمي كردم دوستاي عزيزم توجهي نشون بدن ولي خوشبختانه اونها كه بايد حرفهايي زدن و براي من خيلي شيرين بود ... هر كس خدايي داره ..دوستانم از خداي خودشون گفتن ...  منم خدايي دارم .. توصيفش كردم :
خداي من وزش نسيميه كه با موج هاي دريا به ساحل مي ياد و به صورت من ميرسه و منو وادار مي كنه چشمامو ببندم و لبخند بزنم...... خداي من بوي تازگي برگهاي سبز و شكوفه هاي گيلاسه كه تو بهار خودنمايي مي كنن .. خداي من صداي پر انرژي گنجيشكيه كه صبح هاي جمعه منو از خواب بيدار مي كنه ....خداي من آفتاب تند و داغ تابستونه كه نمي زاره هيچ وقت مستقيم بهش خيره بشم .فقط گرماشو حس مي كنم .......خداي من برگهاي سبز و زرد پاييزن كه نرم نرم مي ريزن و به بقيه فرصت سبز شدن مي دن .... خداي من سرماي برفيه كه تو روزهاي سرد زمستون رو شاخه هاي زردآلو مي شينه و اونا رو خواب مي كنه ... خداي من چشمه آبيه كه تو عطش صحرا براي تو مي جوشه و سيرابت ميكنه ... ... خداي من طعم شيرين شكلاتيه كه آروم آروم آب مي شه و لذت بخشي مي كنه ... خداي منو مي شه ديد.. مي شه بوييد .. ميشه شنيد .. مي شه چشيد و مي شه لمسش كرد ... خداي من يگانه خدايي است كه غرورش از سر تكبر نيست ... از سر عظمته ... خشمش از سر عصبانيت نيست از سر ترحمه ... مهربانيش از سر ترحم نيست از سر عشقه و من به اين عشق چقدر محتاجم
 مي نويسم كه هر گز يادم نره خداي من تو اين ايام چه شكليه

دوشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۹

يه مشت پسته بهش مي دم و ...



از دور ديدمش .... آروم نشسته بود .. يه دسته فال دستش بود  بي وقفه مرتبشون مي كرد ... رو به روش چند متر اونورتر چند تا عصا و يك ترازو ي شكسته بود .... به دوستم گفتم خيلي دوست دارم ازش عكس بگيرم اما روم نميشه ... گفت بيا بريم من بهش مي گم ... طبق معمول اولش نمي تونستم تو چشاش نگاه كنم... اينجور وقتها همش نگرانم  كه نكنه اون آدم عزيز و دوست داشتني فكر خوبي نسبت به اينكه سوژه باشه نداشته باشه .. واسه همين همش با ترس و احتياط بهش نزديك مي شم ... بعضي ها خيلي استقبال مي كنن و بعضي ها خيلي ناراحت مي شن و من فقط مي تونم بگم معذرت مي خوام اما از ته دلم مي فهمم ممكنه چه حالي داشته باشن ...  اين يكي يه كم فرق داشت .. بيشتر خجالت مي كشيدم ...





دوستم بهش گفت : "حاج آقا اين خانوم مي خواد ازتون عكس بگيره اجازه مي دين؟"


اونم با يه لهجه اي كه نمي دونم كجايي بود گفت : "بله .. عكس بگيره .. عكس بگيره ..."

دوستم واسه اينكه خوشحالش كنه گفت خب تا ايشون ازشما عكس مي گيره منم خودمو وزن مي كنم ... رفت رو ترازوي شكسته و .... بعدش يه كم پول داد بهش و
 گفت :" حاج آقا ترازوت سالمه سالمه .. مرسي .. "

منو صدا زد و گفت : " خدا خيرش بده كه گفت سالمه يكي اومده بود مي گفت ترازوت خرابه .. شكسته .. پولمو نداد و رفت ...خدا الهي خيرش بده... "

دلم گرفت ....

سر صحبتش باز شده بود .. همينطور كه داشتم ازش عكس مي گرفتم حرف مي زد ... بازم روم نمي شد بهش بگم حرف نزنه و آروم باشه يا ژست بگيره ... پيش خودم گفتم خب چه اشكال داره اينم يه جوره ... قشنگترم هست ... بهتر...

مي گفت : " من زنمو فرستادم مكه ... خودمم رفتم ... "

بعد دستشو دراز كرد و به كوه پشت سرش اشاره كرد و گفت: " اونجا يه كوهي داره شبيه اون ...كه  يه غار بزرگ هم داره ... من و زنم اونجام رفتيم ...خيلي بزرگه ... "

خوشحال بودم اما دلم سنگين بود... واسه چي؟ ... معلومه ... واسه خودم ...

نمي تونم بگم رفته مكه يا نرفته من كه از درون زندگيش خبر ندارم اما با اين هزينه ها و با شغلي كه داشت باورش كمي سخت بود ... ولي روح كلامش هم قشنگ بود هم باور كردني ... احساس راحتي كردم رفتم نشستم كنارش به يه سنگ تكيه دادم تا حرف بزنه ... ديدم كنارش يه گوني پلاستيكي پهن كرده و روش يه مهر و يه تسبيحه ... بالا و پايينشم با عصا و چوب محكم كرده بود كه از وزش باد در امان باشه ... بهم گفت " اون سجادمه ..."

منم از بس چيزي نداشتم بگم گفتم : " چه سجاده قشنگي دارين حاج آقا..."

دوست داشتم بشينم و گوش كنم حتي اگه چيزي نشنوم .. حتي اگه چيزي نفهمم ...

اصلا به ما نگاه نمي كرد همينطور مي گفت و دسته فالهاشو مرتب مي كرد ...

خوشحال بود كه ترازوش سالمه ... خوشحال بود كه سجادشو باد نمي بره ... خوشحال بود كه زنشو فرستاده مكه ... خوشحال بود كه غار حرا رو ديده و خوشحال بود كه به ما نشونش داده...

كك و مك صورتش... چروك پاي چشمش و خطهاي عميق روي پيشونيش... لرزش دستهاش ... موهاي سفيدي كه از گوشه كلاهش بيرون اومده بود نشوني پيري رو مي داد ... اما حرفهاش ... مهربوني تن صداش ... نگاه پرشوقش به اطراف مخصوصا اون يه دسته فال ... هيجانش واسه بيان هر آنچه كه خوشحالش كرده و مي كنه .... خبر از كودكي مي داد كه تازه داره دنيا رو ياد مي گيره و چه حس خوبي بود در كنارش نشستن و ذوق كردن براي زندگي ...

چه لذتي داره كنار اينجور آدمها زندگي رو مرور كردن ... يادم باشه كنارشون بشينم و ببينم و بشنوم ... ذوق كنم و بخندم و شادي ببخشم...

فك كنم كنار اينجور آدمها رنگ زندگي سبز... رنگ مرگ آبي و رنگ عشق سفيده ...

دوستم بهم گفت : " به خاطر فقري كه داره از همه چي به دوره .. چيزي از زندگي نمي فهمه .. فك مي كنه دنياي ما قد دنياي خودش كوچيكه ... چيزهاي كوچيك هم خوشحالش مي كنه .. اين بيچاره ها چي از زندگي مي فهمن؟...."

واقعاً؟........!!!!!!!!!

 پس اگه مثل من درس خونده بود .. كار مي كرد و پول در مياورد ... يا مثل اون يكي يه تجارتخونه داشت ...يا مثل تو سرشناس بود .... فقط اسكي رو كوهاي  پربرف  سوئيس خوشحالش مي كرد؟ اونوقت چي خيلي ناراحتش مي كرد ؟ فرار گربه دست آموز همسايه؟

فك نكنم...
منم ديدم اونايي رو كه هم از فقر در رنجن و هم از فقر ... منم ديدم اونايي رو كه هم از ثروت در رنجن و هم از فقر... منم ديدم اونايي رو كه ....
ولش كن ....

مي گن آرزو كردن قدم گذاشتن تو راه استجابته ....

پس...

خدايا منو در زمره آدمهايي قرار بده كه تجربه لمس برگهاي جوون و سبز بهاري هر بهار براشون تازگي داره ...

خدايا منو در زمره آدمهايي قرار بده كه شوق امكان نفس كشيدن رو تو هر دم و بازدم تجربه مي كنن...

خدايا منو در زمره آدمهايي قرار بده كه هيجان شنيدن خاطرات ساده آدمها رو درك مي كنن...

خدايا منو در زمره آدمهايي قرار بده كه لذت چشيدن ترشي و گسي گوجه سبزهاي كال هر سال ارديبهشت ماه براشون عينا سال قبل تكرار مي شه...

خدايا منو در زمره آدمهايي قرار بده كه در اوج ثروت .... غني اند...

خدايا منو در زمره آدمهايي قرار بده كه در اوج فقر .... غني اند ...

اونوقت شايد منم بتونم هر بار از تجربه جديد لذت لمس برگهاي سبز براي تو تعريف كنم ...

اونوقت شايد منم بتونم هر بار از تجربه جديد لذت دم و بازدم  دوباره براي تو تعريف كنم...

اونوقت شايد منم بتونم هر بار از هيجان شنيدن خاطرات ساده ديگران براي تو تعريف كنم...

اونوقت شايد منم بتونم هر بار از طعم ترش و گس گوجه سبزهاي كال ارديبهشت ماه براي تو تعريف كنم ...

اونوقت شايد منم بتونم واسه تو از غار حرا با همون اشتياقي كه براي اولين بار ديدمش تعريف كنم ...



هنوز هم داره دسته فالهاشو مرتب مي كنه .. هنوز هم داره با اشتياق واسه دوستم از خاطرات ساده اش مي گه .. هنوز هم به اطراف نگاه نمي كنه ...
يه مشت پسته بهش مي دم و ...
...خداحافظ....




یکشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۹

تولدت مبارك بابا



امسال دومين ساليه كه روز تولدم بي تو شروع مي شه و بي تو هم تموم مي شه و من براي دومين سال منتظر تلفنت مي مونم و اما.... فردا همه زنگ مي زنن تبريك مي گن الا تو كه بايد بزني و نمي زني... حست مي كنم .. مي دونم خودتم دوست داري بهم زنگ بزني ... مي دونم نمي توني .. درك مي كنم.. خب بالاخره يه روز مي شيني و از اينكه چقدر دلت مي خواسته بهم زنگ بزني و نمي تونستي مي گي و من هم مي گم كه چقدر بي تابت بودم و نمي تونستم بيام ببينمت ... بالاخره يه روز من و تو مي شينيم و حرفامونو به هم مي زنيم.... تا اون روز هر سال به جاي تو خودمو مي بوسم و يه خودم تبريك مي گم ... و باز به جاي خودم مثل هميشه تورو مي بوسم و مي گم كه چقدر دوست دارم .... تا اون روز هر سال كنار كيك تولدم جاتو خالي مي كنم و عكس مي گيرم ... تا اون روز هر سال بعد از فوت كردن شمع به جاي تو واسه خودم دست مي زنم و تا اون روز به جاي تو هر سال روز تولدم واسه خودم آرزوي سلامتي مي كنم... اما يادت باشه .. يه روز بايد همه اين سالهاي نبودنتو جبران كني .... نمي دونم چرا هر بار به اينجاش مي رسم بغضم مي تركه ... از صبح منتظر بودم.... انگار بايد به اينجاي جمله مي رسيدم ... به دادم رسيدي .. مثل هميشه ....

تولدت مبارك
تولدم مبارك

نمي دونم

امروز عجيب حالم گرفته بود ....
از صبح دعوا داشتم .. البته دعوا نكردم اما روزهايي كه حال آدم مي گيره هم پشت هم بدبياري مي ياد البته طبيعيه و مقصر هم خودتي نه كس ديگه اي ....
علت؟
نمي دونم .. شايدم مي دونم و نمي خوام به رو خودم بيارم....
به هر حال روز پرانرژيي نبود .. دلم همش شور مي زد .. اضطراب داشتم همش.. حتي الان .. نمي دونم چرا.. كمك مي كني ديگه؟ دمت خيلييييييييييي گرم (به قول يه عزيزي)

مي سپارم به خودت عين هميشه ....

شنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۹

تشنه مي نالد كه كو آب گوار ....آب مي نالد كه كو آن آبخوار






ساعت حدود 12:30 ظهر بود ... نزديك به يك ساعت نشستم و از دور تماشاشون كردم ... اونا منو نمي ديدن اما شايدم فرقي نمي كرد انقدر غرق بازي بودن كه حتي نزديك تر هم مي رفتم متوجه نمي شدن اما نمي تونستم چون يك دره بين ما فاصله بود ..
نه.... فك كنم يه دنيا بين ما فاصله بود ...
بي وقفه و بدون توجه به اطراف و بدون اينكه حتي لحظه اي سرشونو بلند كنن داشتن بازي مي كردن .. داشتن بچگي مي كردن و شايدم داشتن مقدمات بزرگي كردنشونو مي چيدن ...
نمي دونستم حس حسادتم تحريك شده يا كودك درونم بيدار شده يا اينكه به خودم رجوع كردم كه اينقدر بهشون توجه نشون دادم ..به خود واقعيم .... تازه اونم از يه فاصله دور ....

در واقع بيشتر ياد يه عكس ديگه تو يكي از پستهاي خودم افتادم.
 شايد ربطي به هم نداشته باشن اما نمي دونم يه حس مشترك تو هردوشون دارم ...  دلسوزي ؟.... نه بيشتر افسوس توام با ترس از آينده .... چه طعم تلخي !!!!!




نمي تونم بگم آينده همه شماها يكي مي شه خب زمونه خيلي چيزها رو تغيير مي ده ..
زمونه ؟
 تقدير؟
افكار خودتون ؟
تلاش خودتون؟
 اتفاقات ؟
شانس؟
 نمي دونم خيلي چيزها ممكنه تغيير كنه و هر كدوم از شما سه تا رو به يه سمتي بكشونه ...اما يه چيز مشترك تو زندگي هر سه تاتون هست كه منم گاهي تجربه اش كردم و دامنمو گرفته خيلي هاي ديگه هم همينطور ...و ....اون بي عدالتيه .. بي انصافيه آدمها در حق آدمهاست كه باز بعضي ها ربطش مي دن به تقدير و خواست خدا ... اما من نمي تونم تا كم مي يارم همه چي رو حواله كنم به سمت خدا .... يه جورايي هممون طعم بي عدالتي رو چشيديم ... اما نحوه توزيع اين بي عدالتي هم  يه جور بي عدالتيه ....

...ع... د... ل... چه لبخند شيريني دارم ...

واسه شما سه تا يه كم زياديه و واسه من و امثال من كمتر .. نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بي عدالتي ..... واسه شما سه تا يه كم زوده و واسه من و امثال من وقتي اومده و مي ياد كه مي تونم دستهامو بگيرم جلو صورتم كه نبينمش گاهي هم مي تونم از پسش بر بيام يا اينكه باهاش كنار بيام ... هر چند هيچ كدوم از اين سه تا راهش نيست ولي واسه تو چي .. حتي توقع يكي از اين سه تاهم از شماها بي عدالتيه ...
هر وقت تو و هم جنسهاي تو رو  مي بينم حس مي كنم يكي داره قلبمو فشار مي ده .. نه مي تونم داد بزنم نه مي تونم عامل فشارو بردارم نه مي تونم دلمو عوض كنم .. اين مي شه گه گهگداري آهي و اشكي درد ناشي از فشارو تخليه مي كنه .. اما تو چجوري تخليه اش مي كني؟ در بهترين و ايده آل ترين  حالت تموم زورتو مي زني .. درس مي خوني و مي ري دانشگاه دولتي و با هزار زحمت فارغ التحصيل مي شي و بعدش مي ري سركار و خب شايد بشه گفت موفق مي شي... يا اينكه مي ري تو حجره يه حاجي تموم عيار حرفه اي ياد مي گيري و بعد از يه مدت اوستا مي شي....

....اما.... خودتم فهميدي ؟ نه .. نخند .. داشتم با خودم و تو شوخي مي كردم .... خب به اونا بگو .. مي گن چرا كه نه ... راضيت مي كنن .. شك نكن ...


ع...د...ل... چه لبخند شيريني دارم


 من زير آفتاب سرم درد مي گيره تو چطوري زير اين آفتاب خوابيدي؟ آخه اين بيشتر حرصم مي ده كه خيلي از بچه هاي هم سن تورو تو استخر مي بينم كه تازه تو همچين محيطي به سفارش مادر و پدرشون بطري آبليمو خاك شيرو سر مي كشن ... نه اون كه گناهي نداره اما تو چي ... مگه تو گناهي كردي؟

ع....د....ل ... چه لبخند شيريني دارم ....

اگه يه روز تو رو به جاي پشت ميله هاي زندان  تو جرگه هنرمندان و نويسندگان و محققان ببينم بهت افتخار مي كنم و اشك شوق مي ريزم .. اگه يه روز تو رو به جاي اينكه خمار تو زباله دوني شهر پيدا كنم  مشغول جراحي قلب يه انسان ببينم بال در مي ارم.. 
اگه ...

ولش كن ....

ع...د..ل... چه لبخند شيريني دارم ...

چرا چشمهاي پر حسرت تورو فراموش كردم؟ چرا صداي بغض خفه شده اتو نشنيدم ؟ چرا غافلم از آينده تو ؟ از عاقبتت ؟ چرا نمي تونم كاري بكنم؟ نكنه نمي خوام؟
اصلا من چرا اينجام .. چرا اينارو مي نويسم ؟ پس خودم چي ؟ خودم هزار جور گرفتاري دارم .. كنكورفوقمو كه  گند زدم رفت .. ديروز هم كه داشتن پستارو تقسيم مي كردن ديدي چجوري مفت مفت مدير شد .. حالا هي جون بكن ... كنسول  ماشينم كه دزديدن حالا يكيو گير بيار اينو درست كنه خدا تومن هم پول مي گيرن ... اوه او ه  ... همين ديگه... بدبختيه خودم كمه چسبيدم به غم بقيه ...

مگه  استاد عرفانم يادم نداده بود مثبت نگاه كنم ؟...

پس مي تونم مثل هميشه چشمهامو ببندم و تو رو خيلي مثبت و قشنگ واسه خودم تعريف كنم .. تازگيها دوست دارم به همه چي مثبت نگاه كنم مسئوليت خودمم اينجوري كمتره ... اصلا تو رونديده مي گيرم و مثل همه مي ندازمت گردن سرنوشت .. خب همينه ديگه .. اونام دارن بازي مي كنن .. والا .. از كجا معلوم باباهاشون از باباي من پولدارتر نباشن؟ بابام مي گه زمين اينجا خيلي گرون شده .. بفروشن برن يه جا ديگه .. اين گداهاي سر چهارراه هم همه فيلمشونه .. من خودم ديدم از منم پولدارترن ...
همون گداي تو پمپ بنزين مي گن بچش معلم خصوصي پيانو داره ...بابام پريروزا مي گفت ...  هر كي نفري هزار تومنم بده بهشون مي دوني روزي چقدر مي شه ...
 ... ديدي چه قشنگ شد .. آخيش ... چه همه چي روشن شد .. .

 ع...د...ل... چه لبخند شيريني دارم


من ديدمو عوض مي كنم .. راه حل تو هم ...همينه .. ديدتو عوض كن ... نگاهتو به زندگي قشنگ كن .. رنگي ببين .. همه چي درست مي شه ....

شك نكن ...
منم برم به بدبختيم برسم ...

يه ساعته دارم به اين دو تا نگاه مي كنم .. هنوز دارن بازي مي كنن .. چه آفتاب تندي ..وااااااااااااي گرمم شد ... اينها چجوري گرمشون نشده ؟

ع...د...ل.... چه لبخند شيريني دارم


پنجشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۹

شاید اینجوری ....


همهمه .. قل قل قل .. سکوت......
همهمه ..قل قل قل .. سکوت ......
همهمه.. قل قل قل .. سکوت......
این پروسه ایه که هر بار سرموزیر آب می کنم و نگه می دارم تکرار میشه.... سکوت اون زیرو دوست دارم .. سکوت مطلق نیست انگار همهمه ی دنیای بیرونو فیلتر می کنه و همه چی گنگ می شه...  دقیقا عین زمانی که می خوای حرف یکیو نشنیده بگیری با این تفاوت که وقتی می خوای حرف یکیو نشنیده بگیری به اصطلاح خودتو می زنی اونوری  اما در واقع اول اون حرف  با گوشهات شنیده می شه .. با مغزت پروسس می شه و با قلبت حس می شه و بعد از اون بایگانی میشه ... این وسط ممکنه قلبت آزرده بشه یا یخ کنه یا بترسه (البته درمقابل بعضی حرفها) .. اما وقتی سرتو می کنی زیر آب اصلا چیزی نمیشنوی .. همه چی گنگه .. یه صدای مبهم ...
حالا فک کن تو همچین دنیایی زندگی کنی... مثل ماهی .. حرفهای تلخ رو نشنوی البته اینجوری حرفهای شیرین هم نمی شنوی ... ولی یه حسن داره ... اگه یکی حرف تلخی بزنه نگاهش هم تلخ میشه بعد تو می توونی به نرمی صورتتو برگردونی اینجوری نه  صداشو می شنوی نه چشماشو می بینی .. اما اگه یکی مهربونی کنه حتی اگه نشنوی چی میگه برق چشماشو می بینی بعد می تونی تو سکوت و آرامشش ساعتها خیره بشی و انرژی بگیری...تازه سرعت همه چی تو آب کنده .. همه چی معلقه .. آرومه .. اگه یکی بخواد یه سیلی هم بزنه تا به صورتت برسه اینقدر کند پیش می ره که ممکنه پشیمون بشه .. اونوقت دیدن دستش وقتی با آرامش پایین می یاد چقدر لذت بخشه ...
کاش تو دنیای واقعی میشد ...صدای بوق عصبی ماشینها رو نشنید و درعوض بوق هلهله و شادی ماشینها رو واسه همگامی با عروس و دوومادها بلند تر شنید ....
کاش تو دنیای واقعی میشد ... وقتی یکی فریاد می زد و به قول یکی از دوستان عزیزم  هرزنامه سر می داد سرعت حرکت  لبهاش مثل حرکت دست توی آب آروم می شد و صداش گنگ تر و گنگ تر... در عوض وقتی یکی برات شعر می خووند صداش برات رساتر می شد ...
کاش تو دنیای واقعی میشد... سرعت حرکت یه ماشین به سمت یه عابر پیر عصا به دست  کند تر و کند تر می شد و در ازاش حرکت پاهای اون  تند تر و تند تر  تا وقتی رسید به پیاده رو بگه: " خدا حفظت کنه جوون......."
کاش تو دنیای واقعی میشد ... وقتی اون دختر کوچیک نحیف و سوخته از آفتاب می یاد سمت ماشین و تو ماشین پر دود اسفند میشه و من شیشه رو سریع بالا میدم .. سرعت حرکت شیشه کند بشه و سرعت حرکت دستای من به سمت کیف پولم تند .. تا دیگه اون چشمهای معصوم با ناامیدی ازم برنگردن  و درعوضش دندونهای سفیدش از پشت لبهای ترک خورش نمایان بشن ... اینجوری آره خودمو تو آینه می بینم منم دارم می خندم ... مثل همون پیرمرده .. مثل همون روزکه برام شعر می خوندی...مثل همون عروس و دووماده ...
کاش تو دنیای واقعی میشد .... سرعت خونی که از بدنش می رفت کند تر وکندتر می شد و در عوض پاهاش تند تر می دوید و چرخ برانکارد سریع تر می چرخید .. اونوقت مطمئنم وقتی چشمهاشو باز می کرد زیباترین صحنه عمرشو میدید...
کاش تو دنیای واقعی میشد ... سرعت حرکت ماشین لعنتیش کند تر وکندتر می شد و سرعت فرار تو تندتر و تند تر .. اونوقت مجبورنبود هر روز پشت در زندان التماس کنه تا فقط از زنده بودنت خبردار بشه ....
کاش  تو دنیای واقعی سرعت گامهای تو کند تر کندتر میشد و درعوض گلوله شلیک شده از اسلحه اش سرعت میگرفت تا فقط خراش بادی که ازکنار صورتت میگذشت کلافت کنه... اونوقت شاید الان توهم مثل مثل انگشتاتو تند و تند رو کیبورد میزدی تا متنی بنویسی از درونت ... یا پاهات خیابونهای شلوغ این شهرو لمس می کردن ... شایدم چشمهای قشنگتو بسته بودی و آرزوهاتوخواب می دیدی...  اونوقت درک شادی اون عروس و دووماد ... لذت شنیدن یه شعر قشنگ  از لبهای دیگران ...لبخند اون پیرمرد ... شوق اون دختراسپندی ... هیجان اونی که زندگیشو خدا بهش برگردوند و آزادی هم رزمت برای توهم ممکن بود و این هممونو سر ذوق می آورد....

من دوست دارم سرمو ببرم زیر آب و همش این پروسه رو تجربه کنم ....


همهمه .. قل قل قل .. سکوت......
همهمه ..قل قل قل .. سکوت ......
همهمه.. قل قل قل .. سکوت......

شاید اینجوری برام شعر بخونه
شاید اینجوری سریع تر عبور کنه
شاید اینجوری چشماشو وا کنه
شابد اینجوری فرار کنه
شاید اینجوری  آزاد شه
شاید اینجوری تو هم برگردی ....

دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۹

چشم ... يا ....نگاه....






چيزي كه هميشه در لحظه اول توجهمو جلب مي كنه چشم هاي آدمها و يا بهتر بگم نگاه آدمهاست..
 اولين بار نيز دل خود را با نگاهي به باد دادم و چه شيرين بود ....
اينكه تو هرسني و هر شرايطي حتي نگاه خودمم عوض مي شه و گاهي حتي نمي شناسمش هم برام جاي سواله... سوال احمقانه ايه؟
يكي از بازيهاي من هميشه اين بوده كه وقتي عكسهاي پورتره رو مي بينيم چندتا رو مي زارم كنار هم و اول دستمو مي زارم روي چشمهاي همشون بعد مي بينم كه همه يك شكل شدن .. فارغ از زن .. مرد .. پير و جوون بودن .. بعد برعكس دستمو مي زارم رو باقي چهره الا چشمهاشون و اينبار حس عكسو و پيام اون آدمو مي گيرم....
چشمهاي آدمها گاهي منو مي ترسونه ... گاهي احساساتمو قلقلك مي ده .. گاهي خشمگينم مي كنه .. گاهي نوازشگره .. گاهي پر از رعبه.. گاهي ترديد داره ...
گاهي پر از سواله و گاهي جواب محضه.... پاره اي اوقات نگاه آدمها خسته است... گاهي انتقام جوئه... گاهي پر از تكبره و بعضي وقت ها هم سرشار از تواضعه ....
يه وقتهايي خواهشي كه تو يه نگاه وجود داره با هيچ كلامي برابري نمي كنه .... خيلي وقتها هم عصياني كه وجود داره قابل تعريف كردن نيست ...
حتي نگاه خيس شده از اشك شوق رو مي شه از نگاه خيس گريه غمو تشخيص داد ...

نگاه هميشه حرف مي زنه و حتي شايد از نگاه ماست كه راست و دروغ حرفهامون معلوم مي شه... من قبول ندارم كه مي گن بعضي ها استادانه دروغ مي گن و از نگاهشون نمي شه فهميد .. من فك مي كنم من اونقدر كدر شدم كه قدرت درك اون نگاهو از دست دادم...

اين نگاه از كجا مي ياد ؟ چي بهش اينقدر معني مي ده؟ جدي برام سواله ... يعني جوابش ساده است ؟
من هنوز اين منشاء رو پيدا نكردم ....


چرا اينهمه فرق هست بين نگاه نوزادي كه آغوش مي خواد چون گرسنه است و نوزادي كه آغوش مي خواد چون نيازمند مهر مادره؟
اون فقط يه نوزاده ....چه مي دونه بازي با نگاه چه معنيي مي ده؟
بعضي نگاهها خيلي آشنان حتي اگه هرگز صاحب نگاهو تا اون موقع نديده باشي ... آيا اين فقط ناشي از يه خاطره دوره ؟
پس چرا بعضي نگاهها تا اين حد ناشناسن در حاليكه صاحب نگاه رو مي شناسي؟ اين چي فقط به خاطر عدم شناخت درسته؟

.. اولين باري كه ديدمش ... فقط و فقط يك چشم ساده زيبا و گيرا نبود ... نگاهي پرحرف بود كه زندگي منو دچار استحاله كرد ......
با نگاهش به من آموزش مي داد ... با نگاهش با خدا نيايش مي كرد ... با نگاهش سركشي مي كرد و با نگاهش عشق مي داد ....
اين از قدرت او نبود  از قدرت نگاهش بود ... اين از قدرت او نبود از قدرت روحش بود
و از ارتباط قوي اين دو ....

هرگز نگاهش سرد نشد  .. اشتياق زندگي ... عشق ورزيدن .. ستايش و شكر گذاري ...تو چشمهاش نه بلكه تو نگاهش بود....
عاشق اين بودم كه ساعتها بشينم و نگاهشو نگاه كنم....
پاك بود و راستگو... اولين نگاهي بود كه با تغيير موقعيت تغيير نمي كرد ...
اولين نگاهي بود كه وقتي خشمگين مي شد محبت نگاهش رنگ نمي باخت ...
خووندن حرف نگاهش سخت نبود .. نمي دونم از زيبايي روح خودش بود يا از سواد من نسبت به نگاهش
شايدم از عشق بود...
هر چه بود نگاهي بود كه در من حك شد ...
.
.
.





یکشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۹

دختر؟ زن؟ روسپي؟ كدامين نام مستحق اوست؟



ديشب حدودهاي ساعت 12:30 شب داشتم برمي گشتم خونه (تو پرانتز بگم داشتم از باشگاه انقلاب برمي گشتم).... تو اتوبان همت بودم و خوشبختانه سرعتم بالا نبود ... يه هو يه خانوم جوون و البته نسبتا خوش سيما پريد جلو ماشين. شانس آوردم خلوت بود و تونستم منحرف كنم ماشينو وگرنه قطعا باهاش تصادف مي كردم ... البته قصد خودكشي نداشت ... چون از تو آينه دنبالش كردم ديدم هراسون وسط اتوبان به ماشينها علامت ايستادن مي ده و همينطور تو اتوبان مي دويد.. از ظاهرش براتون بگم .. چهره شو يه لحظه ديدم خوب بود .. نه واقعا مي گم خوب بود .. و البته ساده .. قد حدود 172 سانتيمتر و نسبتا درشت هيكل بود ... روسريش سفيد و بلند مثل تركمنها و البته كاملا باز بود مثل مانتو اش .. حس بدي نداشتم .. بيشتر نگران شدم ...راستش ظاهرش داغون و هرجايي نبود ... البته متاسفم كه اينو مي گم چون من حتي واسه اون به اصطلاح هرجايي ها هم نگرانم .. دوست داشتم ترمز كنم برگردم سوارش كنم اما هم سرعتها بالا بود هم تو ماشينها گمش كردم هم جرات نكردم ... هراسي كه تو چهره اش بود تا صبح مجال خواب نداد.. نمي دونم بايد خودمو سرزنش كنم كمكش نكردم يا نه ... يادمه چند هفته پيش دوباره همين حدودا از باشگاه برمي گشتم يه خانوم پيرو سوار ماشين كردم ... بيچاره داشت اون موقع شب تك و تنها تو سربالايي خيابون دم خونمون نفس نفس راه مي رفت.. دلم گفت سوارش كن ... راستش منو ياد پيريهاي مامانم انداخت و به خاطر مامانم سوارش كردم و اينكه يه روز منم به هر حال اينجوري مي شم و قطعا خوشحال مي شم يكي منو ببينه و بهم توجه كنه نه از سر ترحم بلكه از رو انسانيت و حس بشر دوستي ....واسه مامانم كه تعريف كردم كلي دعوام كرد : " من از دست تو چيكار كنم ... من جز تو كي و دارم ... بلايي سرت مي يارن من بيچاره مي شم... تو چرا نمي فهمي داري كجا زندگي مي كني ..." و از اين حرفها...ديگه راستش ترسيدم .. اين طفلكم واسه همين ناديده گرفتم اما مگه دلم آروم مي شد؟؟؟؟ دوست داشتم بدونم از چي فرار مي كرد.. اون موقع شب.. تنها ... امروز واسه همكارام تعريف كردم ... افسوس و صد افسوس كه بيتشرشون خيلي جدي گفتن خب معلومه چيكاره بوده ....حتي جنس هاي مونث جمع همكاران عزيز هم نتونستن يه لحظه خودشونو بزارن جاي اونو سعي كنن قضاوت ناحق نكنن.. نمي دونم شايد درست مي گفتن اما حتي اگه درست بگن ... يه سوال ...
آهاي خانومها ... منم از جنس شمام .... اما وقتي خودمو مي زارم جاي همونا كه شما با اكراه بهشون نگاه مي كنين ... بهتون مي خندم ... مطمئنين انتخاب من از ضعفم بوده؟ مطمئنين انتخاب من از رو هوس بوده ؟ مطمئنين دنبال لذت و جلب توجه بودم؟ مطمئنين دنبال درآمدزايي اسون و سوء استفاده ابزاري بودم... چقدر از قدرت من خبر دارين؟
نه ... باور كنين روح منم درد مي كشه وقتي هر بار مجبور به خود فروشي مي شم... به ظاهر خندان و فريبنده من نگاه نكنين ... نقابي بيش نيست ... تا حالا با كفشهاي من راه رفتين ؟ نه .. من به شماها اجازه قضاوت نمي دم .. من به شماها كه روزي دوبار مسواك مي زنيد و شب موقع خواب لباس خواب مي پوشيد اجازه قضاوت نمي دم... من به شماها كه با شوهرتون .. پدرتون.. برادرتون يا دوستاتون هفته اي يه بار مي ريد سينما و تئاتر و بعدش تو شب نشيني هاتون فلان كارگردان و نويسنده رو نقد مي كنيد اجازه نقد خودمو نمي دم ...شماهايي كه تنها وظيفتون تو خونه درس خوندن و كلاس رفتن بود واقعا فك مي كنين اگه الان دكتر .. مهندس.. وكيل .. وزير و ... هستين به خاطر توانايي و قدرت بيش از حدتون بوده ؟
تويي كه غمت مسافرت نرفتن و رستوران نرفتنه.. آهاي تويي كه واسه تناسب اندامت رژيم گياهي مي گيري و ورزش مي كني ... تا حالا شده يه هفته نون با چايي شيرين بخوري؟ گاهي حتي روزي يه وعده اش كني كه تا آخر ماه دوام بياري ؟... شماها كه از اجاره خونه بالاي شهر مي نالين و خودتونو مي كشين كه بگن بچه بالا شهرين ... شماها كه تا حالا يه روزم تو خونه قرضي ننشستين ...تا حالا شده اجاره چند ماه يه اتاقو كه نصف يه ديوارش ريخته رو نداشته باشين....شبهاي باروني چي؟ اصلا مي دونين نم ديوار چه بويي مي ده ... آره تو با بوي نم خاك حالت خوب مي شه .. حق داري ... بايدم بشيني و منو تحليل كني...
دوستان منظور من هيچي نيست اينها فقط حرفهايي بود كه ديشب تا صبح بهش فك كردم .. مي دونم خيلي چيزها رو نديدم و يه چيزهايي رو خيلي ديدم.. اماخب اينم بخشيشه ... نيست؟ مي دونم من نديدم اون زن تنها رو با چند تا بچه .. بي سرپناه و بي پول كه واسه به گناه نيفتادن شب و روز رانندگي مي كنه .. شب و روز مي دوزه .. خونه من و شما رو تميز مي كنه ... من اينارو نديدم ... حتي شايد ايني كه ديدم داشته از دست شوهر معتادش يا برادرو پدرش فرار مي كرده يا يكي باعث آزارش شده بوده ...اما اگه اينجا نديدم كه نمي تونم وجودشونو انكار كنم .. دستشونو مي بوسم .. پاشونو مي بوشم .. من هرگز ظرفيت اونا رو ندارم .. اما دوست ندارم قضاوت كنم .. دوست دارم به چنين زناني تعظيم كنم اما دوست ندارم براي زني كه مجبور به خود فروشي مي شه دليل بيارم و از كارش منصرفش كنم ... من نمي تونم در موردش قضاوت كنم ... دوست دارم بگم : اگه من جاي اون بودم هيچي نبودم ... حتي همين هويتي كه اون از خودش داره شايد من نداشتم ... حتي به اين اسم و نشون .... پس قضاوت نمي كنم ...
مگه نه اينكه خودش گفته چه بسا مقام و منزلت يه سگ از من بالاتر باشه ... مگه نه اينكه بنده محبوبش گفته ... اگه شب كسي رو در حال گناه ديدي صبح باهاش خوب برخورد كن شايد قبل از طلوع آفتاب توبه كرده باشه ... اصلا از كجا معلوم اون از من بخشوده تر نباشه ... من فقط به خودم نگاه مي كنم و به گناهان خودم فكر مي كنم و از خدا طلب بخشش مي كنم .. و ازش مي خوام منو مورد امتحانهاي سختش قرار نده چون اصلا مطمئن نيستم بتونم سربلند بيرون بيام... همين و بس ...

شنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۹

به ياد شهداي سبز...




بزرگ بود و ازاهالي امروز بود


و باتمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد

و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد

و مهربانی را به سمت ما کوچاند

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد

و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد

همیشه کودکی باد را صدا می کرد

همیشه رشته صحبت را به چفت آب گره می زد


برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد


که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم


و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم


و بارها دیدیم که


با چه قدر سبد


برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت


ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند


و رفت تا لب هیچ


و پشت حوصله نورها دراز کشید


و هیچ فکر نکرد


که ما میان پریشانی تلفظ درها


برای خوردن یک سیب


چه قدر تنها ماندیم

جمعه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۹

آب شوران ..



می گفت یه روز باید داستان زندگیمو بنویسم می دونم خوب فروش می ره ...هر جا می نشست خاطراتشو واسه همه می گفت گاهی بعضی هاشو که خیلی دوست داشت یا اصلا دوست نداشت انقدر تکرار می کرد که حوصله خیلی ها سر می رفت ولی من دوست داشتم .. ساعتها بشینم و گوش کنم .. جالبه همیشه وقتی تعریف می کرد همون هیجاناتیو که دفعه قبل هم ابراز می کرد بروز می داد ...منو با خودش به اوج می برد .. منو باخودش خالی می کرد .. حتی باعث می شد هر بار از ته دل قهقهه بزنم یا گاهی هم اشک بریزم ... سرشار از شور زندگی و عشق بود .. سرشار از هیجان بود ... فک می کردم عمر جاودان داره ... فک می کردم خدا دلش نمی یاد همچین کسی رو از رو زمینش ببره ....
حالا غصه نداره که .. قرارمون این شد تو بگی من بنویسم ... بگو .. قول میدم همونیو که می گی بنویسم ...چی؟ از بچگیات بگم ... از کجاش بگم ؟ از 9 ماه انتظار مادرت ؟ نه؟ اونو بزاریم واسه بعد .. باشه .. ازدوچرخه ات بگم ؟ نه ؟ خب می خوای از روزی بگم که .... باشه...
یکی بود یکی نبود .. یه پسربچه تخس بازگویشی بود که کارش بازی کنار آب شوران بود ... آب شوران کجا بود ؟؟؟ یه رودخونه پرتلاطم دم در خونشون که سرعتشو به خاطر خدا هم کم نمی کرد .. خیلی یاغی و سرکش بود ... غافل از سرکشی پسر قصه ما می تاخت .. مسابقه رو دوست داشت .. جدال با اونایی که از خودش پرزور تر بودن همیشه جز سرگرمی هاش بود... میدوید تا از آب رودخونه جلو بزنه.. وقتی می دوید یه نقطه رو نشونه می گرفت مجبور بود بهش نگاه کنه که سرعت جریان رود از چشمش فرار نکنه ..
دوید و دوید و دوید.... بچه ها رو جا گذاشت .. بزرگها رو جا گذاشت .. پرنده ها و ماهی رو جا گذاشت .. منم جا گذاشت ...
یه هو سقوط کرد .. افتاد ته چاه .. صدای فریاد توام با شادیش پیچید تو عمق چاه .. بدی ماجرا همین جا بود که جز اب رود خونه هیچ کی افتادنشو ندید ... نمی دونستم وقتی به هوش می یاد باید بهش بگم بردی یا باختی.. فک کنم برده بود .. خط پایان همین جا بود .. همیشه خط پایان جایی نیست که واست روبان رنگی بزارن تا با دستای باز و صدای فریاد پاره اش کنی ... گاهی خط پایان همونجاست که رقیبت کم میاره و هلت می ده .. اونجا واسه اون پایانه و واسه تو یه شروع دوباره ...
دو روز  بیهوش افتاده بود ته چاه ... همه فک کردن افتاده تو رودخونه و غرق شده .. صدای ناله اش به گوش یکی از رفقاش رسید ... بچه ها دور چاه جمع شده بودن .. باباش با یه طناب رفت ته چاه و طنابو بست به کمرش و بقیه طنابو بالا کشیدن ... باورت نمی شه اگه بگم وقتی آوردنش بالا تخسی و شیطنت دو روز پیش تو صورتش جا مونده بود ... اونجا بود که مطئمن شدم برنده شده ...
صدای هلهله زنهای محل بلند شد .... صدای خنده بچه ها پیچید تو آسمون ...
.
.
.

پسرک نششته بود روی یه سنگ بزرگ .. به افق نگاه می کرد .. رود آب شوران نرم و آروم از زیر پاهاش رد می شد ... پسرک منتظر بود ....

پنجشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۹

تقديم به همه اونايي كه پارسال اين موقع ها بودن و شاد بودن...

با تشكز از پيام محمدي به خاطر عكاسي هنرمندانه اش




يه روز صبح از خواب برخواستم
ديدم دشمن همه جا را فرا گرفته
اي مبارز
مرا با خودت ببر
زيرا كه من آماده شهادتم
اگر به عنوان يك مبارز كشته شدم
اي مبارز
تو بايد بيايي و مرا به خاك بسپاري
مرا در كوهستانها به خاك بسپار
و گلي برروي قبر من بكار

آه
خداحافظ زيبا ...
خداحافظ زيبا...
خداحافظ زيبا...
خداحافظ زيبا...

چهارشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۹

اگه....





اگه تو همچين خونه اي متولد شده بودم ... اگه كنار همين نهر بازيمو شروع مي كردم ... اگه بابام كشاورز بود ... اگه مامانم تو شاليزار برنج مي كاشت ...... اگه به جاي اينكه صبحها با زنگ موبايل بيدار بشم با صداي پرنده هاي تو جنگل دم خونمون بيدار مي شدم ... اگه هر روز صبح به جاي آب لوله كشي صورتمو با آب يخ رودخونه و نهر مي شستم ... اگه تفريحم به جاي سينما رفتن ... بولينگ و بيليارد دويدن تو جنگل سبز دم خونمون بود يا بالا رفتن از كوههاي سبز روبه پنجره ...


اگه به جاي بيف و استيك و هزار جور غذاي لوكس ... باقالا قاتوق با كته و ماهي شور مي خوردم... حتما تو كلاسمون از كلاس اولي داشتيم تا پنجمي ... تازه به معلم مدرسمون مي گفتيم آقاي مدير... شايد گاهي واسه اينكه بگم دوسش دارم واسش تخم مرغ و شير محلي مي بردم...


اما فك كنم بايد بعد از مدرسه مي دويدم مي رفتم تو باغ تا كنار بابام ميوه بچينم ...خوباشو از بداش سوا كنم ... بزارم تو جعبه واسه فروش ...


اگه خونمون كنار نهر و كوه و جنگل بود ديگه كسي نمي يومد بابامو وسوسه كنه خرابش كنه كه برج بسازه... خب اونوقت هر وقت بارون مي يومد بي توجه به خسارت .. بي نگراني از خراب شدن فرشهاي ابريشمي خونه ... با بوي نم چوب خيس خورده مست مي شدم...


اگه ....

اگه.....

يه دوستي بقيشو كامل كرد هموني بود كه مي خواستم بگم.. اون روز خسته بودم نتونستم بنويسم حالا به كمك مجد كاملش مي كنم ... همه اينا كه اون بالاست ... همه اين روياها و آرزوها كه از دور قشنگه و خب به هر حال قشنگ هم هست اما يه جاهايي داره كه خيلي هم شيرين نيست ... مي خوام واقع بين باشم ....

اگه اونجا بزرگ میشدم دوست داشتم تو اين آپارتمانهاي قوطي كبريتي زندگي كنم

اگه اونجا بزرگ میشدم عاشق پیتزا و لازانيا و بستني متري مي شدم

اگه اونجا بزرگ میشدم احتمالا بارونو دوست نداشتم چون هر بار كه بارون مي يومد بايد مي رفتم رو سقف و با كلي چوب و نايلون مي پوشوندم...
... آخه صداي چيك چيك قطره هاي بارون توي كاسه مسي سرمو به درد آورده...

اگه اونجا بزرگ میشدم تو 15 سالگی بايد با مردي ازدواج مي كردم كه شايد تا اون موقع نديده بودمش .. نمي دونم اگه بچه داشت مي تونستم باهاش كنار بيام؟؟؟؟؟...شايد بابام منو جاي قرضش مي داد به يكي هم سن خودش با چند تا بچه.... چي مي تونستم بگم ....احتمالا تو 17 سالگي هم يه بچه مي ذاشت تو دامنم...

تحملشو داشتم ؟ شايد تو 20 سالگي فرار مي كردم... اما كجا جز خونه بابام كجا رو داشتم؟ اي بابا بعد از يه هفته خودم بايد برمي گشتم خونه شوهرم ... ناز كردن معني نداشت...

نه .... نه.... من طاقت نداشتم تو سن 25 سالگي برم جلو آينه ببينم چين و چروك صورت يه زن 50 ساله رو دارم...

اينجوري بچگي نكرده .. جووني نكرده و بزرگ نشده .. پير مي شدم...

همون بهتر كه تو يه كلبه چوبي كنار يه نهر كم آب و سرد پاي دامنه يه كوه به دنيا نيومدم ... من ظرفيتشو ندارم...

يه دونه ماشينش ... يه دونه شانسش واسه زندگي ... يه دونه دخترش ... يه دونه همسرش


...
عاشق ماشينش بود ...سوييچشو به هيچ كي نمي داد ... واي خدا نمي كرد يه خط روش مي افتاد يه هفته كامل به هر دري مي زد تا پاكش كنه... تو خيابون با سرعت 40تا مي رفت نكنه باد ماشينهاي ديگه بهش بخوره ...وسط مهموني حال همه رو مي گرفت كه نكنه چيزي از ماشينش كه تو كوچه پارك كرده دزديده بشه... هفته اي دو بار يه حموم حسابي به ماشينش مي داد ... يه دستمال يزدي داشت كه پشت چراغ قرمز از ماشينش پياده مي شد شيشه هاشو پاك مي كرد...گاهي حتي يادش مي رفت چراغ سبز شده ... وقتي مي رفت ماموريت سوئيچ ماشينو با خودش مي برد نكنه زنش ماشينو بيرون ببره و يه وقت تصادف كنه يا كيلومتر بندازه .. نكنه از قيمت ماشين كم بشه ...يه شب يه دونه دخترش بعد از بازي عروسكشو رو صندوق عقب ماشين جا گذاشته بود صبح قبل رفتن نمي دوني چه قيامتي به پا شد...


يه دونه ماشينش ... يه دونه دخترش ... يه دونه همسرش

جالبه ... اون شب نصفه شب وقتي حالش بد شد با آمبولانس راهي بيمارستان شد ... هميشه واسم سوال بود چرا تو اون 6 ماه كه بي حركت رو تخت افتاده بود ماشينش حتي يك بار هم نيومد عيادت ... 6 ماه يه دونه دخترش رو ويلچر حمومش مي داد ... اما يه دونه ماشينش يه بار هم كمك نكرد.... چرا؟ شبها نفسش مي گرفت ... همسرش مجبور بود هر روز صبح كپسول اكسيژنشو ببره بده پر كنن ... ماشينش همينطور عين يه مجسمه نگاه مي كرد ... مي ترسيد بخوابه .. بايد يكي باهاش حرف مي زد تا خوابش ببره ماشينش حتي نتونست همدمي كنه .. اما چرا؟

صداش در نمي يومد فقط يه دونه دخترش لب خوني مي كرد آخه ماشينش لب خوني هم بلد نبود ... آخه چرا؟

يه دونه ماشينش ... يه دونه دخترش ... يه دونه همسرش

روزي كه از شيشه آمبولانس داشت از خونش خداحافظي مي كرد ماشينش حتي نيومد بدرقه اش كنه.. گل سر يه دونه دخترش زير سنگيني تابوت شكست ... يه دونه ماشينش حتي اينجام كمكي نكرد ...

ولي چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يه دونه ماشينش ... يه دونه شانسش واسه زندگي ... يه دونه دخترش ... يه دونه همسرش

يه روز داشتم از كنار خيابون رد مي شدم ديدم يه ماشين آشنا يه گوشه افتاده ... از رنگ زرد و مدلش شناختمش .. ولي خيلي كثيف و خاكي بود .. داغون شده بود ...كلي خط و خطوط روش افتاده بود ... يه كم رفتم جلوتر ديدم روش نوشته " منو از اينجا بردارين...." يه دونه ماشينش حتي نمي تونست خودشو تكون بده ...

يادم باشه امشب كه رفتم خونه يه جفت چراغ مدل بالاتر واسه ماشينم بخرم فردا ببرم بدم عوضش كنن... بعدش برم كنار مامانم بشينم و تو چشمهاي بي نظيرش نگاه كنم تا گرم شم...

يه دونه مادرم.... يه دونه مادرم ... يه دونه مادرم ... يه دونه مادرم ...


سه‌شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۹