یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۹

خدايا منو به حال خودم نزار....



گفتم : مي تونم ازت عكس بگيرم ...
با مهربوني گفت : آره ...
يه كم خجالت كشيد.. سريع موهاشو مرتب كرد...
چند تا عكس ازش گرفتم ... با يه لهجه قشنگ محلي پرسيد : حالا مي خواي اين عكسارو به كي نشون بدي...
گفتم : به دوستام .. نمي دونستم مي دونه "تو وبلاگم بزارم " يعني چي يا نه.... دنياي ساده اش به خاطر همين ندونستنا قشنگه ديگه...نه؟
با چند تا عكس و چند كلمه حرف معمولي حس كردم چقدر آشناست... فك كنم دليلش بي آلايشي خودش بود... نمي دونم دلم مي خواست جاي اون بودم يا نه اما در مورد دلم آره شايد دلم مي خواست به بي غل و غشي اونو داشت...
وقت خداحافظي دوست داشتم بيشتر بمونم ...  روم نمي شد بابت اجازه اي كه بهم داده بود مثل خيلي هاي ديگه بهش پولي بدم اما براي اينكه بدونه لطفش واسم ارزش داشته هرچي تنقلات خوراكي باز نشده داشتم بهش دادم كه بده به بچه هاش... كارم زشت بود؟ نه نبود ... واقعا واسه تشكر و ابراز علاقه ام اينكارو كردم... جالب اينجاست كه كلي ازم تشكر كرد.. بابت چي ؟ من بايد ازش تشكر مي كردم كه چند دقيقه حسهايي رو كه دوست داشتم بهم داد....
اينم يه جور تشكره ديگه ... همه چي كه نبايد مادي باشه .. بابت تشكر عكسشو گذاشتم اينجا...
جدي چقدر زحمت مي كشن... با اينهمه زحمت چقدر كم توقعن... من از صبح تا شب پشت كامپيوترم و تمام امكانات رفاهي رو دارم اما هنوز دارم غر مي زنم... هنوز خيلي چيزها مي خوام... نه من از خواستم دست بر نمي دارم... اما اينبار واقعا مي خوام كه آگاهم كنه...

خدايا منو به حال خودم نزار....

۱ نظر: