
احساس كردم از بلندترين ارتفاعي كه واسم تعريف شده سقوط كردم... نه يه سقوط ارادي ... نه يه سقوط لذت بخش و پرهيجان... نه واسه تفريح ...بلكه از خجالت... از شرمندگي ... روز اولي كه ديدمت اصلا فك نمي كردم تو هم ... مي دوني از چي ناراحت بودم ؟ پيش خودم گفتم نگاه كن ... من 19 سال درس خوندم .. غربت كشيدم ... بي پولي كشيدم ... دلتنگي... دوري از پدر و مادر... زندگي تو خوابگاه...تازه وقتي فارغ التحصيل شدم اول مشكلات بود.. با هزار جون كندن يه كار مناسب گير آوردم ... رفتم مصاحبه ... تازه فهميدم بايد چندتا امتحان ورودي و تخصصي هم بدم... يك ماه شب و روز خوندم تا بتونم اين كارو بگيرم... بعد از 3 ماه تازه جوابش اومد... روز اولي كه اومدم سركار خوشحال بودم اما ديدم باز بايد بدوم ...باز بايد زور بزنم تا جايگاهمو به دست بيارم... كم كم محيط لعنتي كار تخته سفيد روحمو كدر كرد... خيلي سعي كردم اينجوري نشه ... اما شد... 3 سال بالا پايين شدم... تا رسيدم به اينجايي كه هستم و هنوز هم مي دونم كه به هيچ جايي نرسيدم... نه اشتباه نكن من نه دنبال پولم نه دنبال مقام... من دنبال اثبات خودم بودم اما به كي؟؟؟؟؟؟؟؟؟
روز اولي كه وارد اين اتاق شدي اصلا حس خوبي بهت نداشتم.. احساس كردم به واسطه پدرت اومدي... اخه تو بدون امتحان و مصاحبه وارد شده بودي... مثل خيلي وقتهاي ديگه بازهم زود قضاوت كردم... قديمها اينجوري نبودم... گفتم تخته سفيد خيلي كدر شده... كاش امروز بهم آجيل تعارف نمي كردي ... كاش امروز بهاره ازت نمي پرسيد چرا اينقدر لاغري... كاش نمي گفتيييييييي.... متاسفم .. از صميم قلبم متاسفم...يه بار سردرد داشتم.. يه سردرد عجيب ... دكتر بهم گفت بايد ام آر آي بدي ... تا اومدن جوابش هزار بار مردم ... تو چه جوري با اين سن كم تومور به اون بزرگي رو تحمل كردي ؟؟؟؟؟؟ اوني كه نبايد حس خوبي به اون يكي داشته باشه تويي نه من ....
معذرت مي خوام اگه فك كردم هيچ غمي نداشتي ... متاسفم اگه فك كردم از سر خوشي و بيكاري اومدي جاي يكي ديگه رو بگيري... متاسفم اگه خوب نديدمت... واقعا بايد به حال خودم گريه كنم... متاسفم براي خودم ... صبح خوبي رو شروع نكرده بودم ... پيام امروزو تو بهم دادي... ازت ممنونم و به خاطر عذرخواهي اين پست رو به اسم خودت مي زارم... پگاه جان در مقابل تو احساس كوچيكي مي كنم ... هنوز هم نمي تونم در مورد خودم چيزي بگم... داستان سقوط امروز رو حك مي كنم تا يادم بمونه هنوز به هيچ جا نرسيدم... مهم نيست چقدر سواد داشته باشي... مهم نيست چقدر پول داشته باشي... مهم نيست چقدر زيبا يا زشت باشي... مهم نيست چقدر توانمندي داشته باشي... مهم نيست اهل كجا باشي.. شهر .. روستا.. پايتخت ...يا از كدوم كشور و مذهب باشي ... مهم اينه كه دل بزرگي داشته باشي ... كه اگرم سقوط كردي به خواست خودت بوده باشه ...
سعي مي كنم كلمه جايگاه رو از ذهنم پاك كنم... من دنبال هيچ جايگاهي نيستم... از اول هم نبودم ... نبايد مي ذاشتم وارد جريان زندگي روز مره بشم... نبايد مي ذاشتم الگوهاي پوچ وارد الگوهاي اصلي زندگي ام بشه... فك ميكردم ياد گرفتم اما هيچي ياد نگرفتم ... فك مي كردم همه رو دوست دارم اما نه دوست داشتن هاي من هم ظاهرا حساب كتاب داشته ... تو خيلي خيلي باهوشي .. خيلي خيلي مهربوني و خيلي خيلي زيبايي ... خيلي پاكي و خيلي دل بزرگي داري.. دوستي با تو رو به فال نيك مي گيرم... مي گن اگه يه چيزي رو از صميم قلبت بخواي به دست مي ياري .. خواسته بودم كه منو به حال خودم نزاره حضور يه هويي تو اولين گام بود واسه اينكه يادم بندازه دنبال چي بودم و چقدر ازش فاصله گرفتم...
راستي اسمتو خيلي دوست دارم
ممنونم...

ایشالا بتونه جلوی سرطانش بیاسته
پاسخ دادنحذفخوشبختانه ايستاده ...
پاسخ دادنحذف