چهارشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۹

يه دونه ماشينش ... يه دونه شانسش واسه زندگي ... يه دونه دخترش ... يه دونه همسرش


...
عاشق ماشينش بود ...سوييچشو به هيچ كي نمي داد ... واي خدا نمي كرد يه خط روش مي افتاد يه هفته كامل به هر دري مي زد تا پاكش كنه... تو خيابون با سرعت 40تا مي رفت نكنه باد ماشينهاي ديگه بهش بخوره ...وسط مهموني حال همه رو مي گرفت كه نكنه چيزي از ماشينش كه تو كوچه پارك كرده دزديده بشه... هفته اي دو بار يه حموم حسابي به ماشينش مي داد ... يه دستمال يزدي داشت كه پشت چراغ قرمز از ماشينش پياده مي شد شيشه هاشو پاك مي كرد...گاهي حتي يادش مي رفت چراغ سبز شده ... وقتي مي رفت ماموريت سوئيچ ماشينو با خودش مي برد نكنه زنش ماشينو بيرون ببره و يه وقت تصادف كنه يا كيلومتر بندازه .. نكنه از قيمت ماشين كم بشه ...يه شب يه دونه دخترش بعد از بازي عروسكشو رو صندوق عقب ماشين جا گذاشته بود صبح قبل رفتن نمي دوني چه قيامتي به پا شد...


يه دونه ماشينش ... يه دونه دخترش ... يه دونه همسرش

جالبه ... اون شب نصفه شب وقتي حالش بد شد با آمبولانس راهي بيمارستان شد ... هميشه واسم سوال بود چرا تو اون 6 ماه كه بي حركت رو تخت افتاده بود ماشينش حتي يك بار هم نيومد عيادت ... 6 ماه يه دونه دخترش رو ويلچر حمومش مي داد ... اما يه دونه ماشينش يه بار هم كمك نكرد.... چرا؟ شبها نفسش مي گرفت ... همسرش مجبور بود هر روز صبح كپسول اكسيژنشو ببره بده پر كنن ... ماشينش همينطور عين يه مجسمه نگاه مي كرد ... مي ترسيد بخوابه .. بايد يكي باهاش حرف مي زد تا خوابش ببره ماشينش حتي نتونست همدمي كنه .. اما چرا؟

صداش در نمي يومد فقط يه دونه دخترش لب خوني مي كرد آخه ماشينش لب خوني هم بلد نبود ... آخه چرا؟

يه دونه ماشينش ... يه دونه دخترش ... يه دونه همسرش

روزي كه از شيشه آمبولانس داشت از خونش خداحافظي مي كرد ماشينش حتي نيومد بدرقه اش كنه.. گل سر يه دونه دخترش زير سنگيني تابوت شكست ... يه دونه ماشينش حتي اينجام كمكي نكرد ...

ولي چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يه دونه ماشينش ... يه دونه شانسش واسه زندگي ... يه دونه دخترش ... يه دونه همسرش

يه روز داشتم از كنار خيابون رد مي شدم ديدم يه ماشين آشنا يه گوشه افتاده ... از رنگ زرد و مدلش شناختمش .. ولي خيلي كثيف و خاكي بود .. داغون شده بود ...كلي خط و خطوط روش افتاده بود ... يه كم رفتم جلوتر ديدم روش نوشته " منو از اينجا بردارين...." يه دونه ماشينش حتي نمي تونست خودشو تكون بده ...

يادم باشه امشب كه رفتم خونه يه جفت چراغ مدل بالاتر واسه ماشينم بخرم فردا ببرم بدم عوضش كنن... بعدش برم كنار مامانم بشينم و تو چشمهاي بي نظيرش نگاه كنم تا گرم شم...

يه دونه مادرم.... يه دونه مادرم ... يه دونه مادرم ... يه دونه مادرم ...


۶ نظر:

  1. قشنگ بود اگه ماشینشو میداد دس دخترش اون شب میتونس ببرش بیمارستان منتظر امبولانس نمونه
    :)

    پاسخ دادنحذف
  2. سجااااااااااااااااااااااااااااااااد......

    پاسخ دادنحذف
  3. نوشتۀ خوبی بود. ما یادمون میره چه چیزهایی تو زندگی باید برامون از همه مهمتر باشن.
    موفق باشید،
    پیام رحمانی

    پاسخ دادنحذف
  4. آره ... موضوع همينه ... هزاران مثل اين ماشين مارو كهنه مي كنن و عوض مي كنن ولي باز فك مي كنيم ما هزاران مثل اين ماشينو كهنه و عوض مي كنيم...

    پاسخ دادنحذف
  5. زیبا بود
    یاد چند تا داستان این شکلی افتادم
    چقدر خوب بود آدمها همیشه در لحظه ای که هنوز دیر نشده ارزش چیزها رو درک کنن

    پاسخ دادنحذف
  6. اره خوب بود... امان از اين خواب غفلت كه منو بيشتر از همه برده

    پاسخ دادنحذف