پنجشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۹

شاید اینجوری ....


همهمه .. قل قل قل .. سکوت......
همهمه ..قل قل قل .. سکوت ......
همهمه.. قل قل قل .. سکوت......
این پروسه ایه که هر بار سرموزیر آب می کنم و نگه می دارم تکرار میشه.... سکوت اون زیرو دوست دارم .. سکوت مطلق نیست انگار همهمه ی دنیای بیرونو فیلتر می کنه و همه چی گنگ می شه...  دقیقا عین زمانی که می خوای حرف یکیو نشنیده بگیری با این تفاوت که وقتی می خوای حرف یکیو نشنیده بگیری به اصطلاح خودتو می زنی اونوری  اما در واقع اول اون حرف  با گوشهات شنیده می شه .. با مغزت پروسس می شه و با قلبت حس می شه و بعد از اون بایگانی میشه ... این وسط ممکنه قلبت آزرده بشه یا یخ کنه یا بترسه (البته درمقابل بعضی حرفها) .. اما وقتی سرتو می کنی زیر آب اصلا چیزی نمیشنوی .. همه چی گنگه .. یه صدای مبهم ...
حالا فک کن تو همچین دنیایی زندگی کنی... مثل ماهی .. حرفهای تلخ رو نشنوی البته اینجوری حرفهای شیرین هم نمی شنوی ... ولی یه حسن داره ... اگه یکی حرف تلخی بزنه نگاهش هم تلخ میشه بعد تو می توونی به نرمی صورتتو برگردونی اینجوری نه  صداشو می شنوی نه چشماشو می بینی .. اما اگه یکی مهربونی کنه حتی اگه نشنوی چی میگه برق چشماشو می بینی بعد می تونی تو سکوت و آرامشش ساعتها خیره بشی و انرژی بگیری...تازه سرعت همه چی تو آب کنده .. همه چی معلقه .. آرومه .. اگه یکی بخواد یه سیلی هم بزنه تا به صورتت برسه اینقدر کند پیش می ره که ممکنه پشیمون بشه .. اونوقت دیدن دستش وقتی با آرامش پایین می یاد چقدر لذت بخشه ...
کاش تو دنیای واقعی میشد ...صدای بوق عصبی ماشینها رو نشنید و درعوض بوق هلهله و شادی ماشینها رو واسه همگامی با عروس و دوومادها بلند تر شنید ....
کاش تو دنیای واقعی میشد ... وقتی یکی فریاد می زد و به قول یکی از دوستان عزیزم  هرزنامه سر می داد سرعت حرکت  لبهاش مثل حرکت دست توی آب آروم می شد و صداش گنگ تر و گنگ تر... در عوض وقتی یکی برات شعر می خووند صداش برات رساتر می شد ...
کاش تو دنیای واقعی میشد... سرعت حرکت یه ماشین به سمت یه عابر پیر عصا به دست  کند تر و کند تر می شد و در ازاش حرکت پاهای اون  تند تر و تند تر  تا وقتی رسید به پیاده رو بگه: " خدا حفظت کنه جوون......."
کاش تو دنیای واقعی میشد ... وقتی اون دختر کوچیک نحیف و سوخته از آفتاب می یاد سمت ماشین و تو ماشین پر دود اسفند میشه و من شیشه رو سریع بالا میدم .. سرعت حرکت شیشه کند بشه و سرعت حرکت دستای من به سمت کیف پولم تند .. تا دیگه اون چشمهای معصوم با ناامیدی ازم برنگردن  و درعوضش دندونهای سفیدش از پشت لبهای ترک خورش نمایان بشن ... اینجوری آره خودمو تو آینه می بینم منم دارم می خندم ... مثل همون پیرمرده .. مثل همون روزکه برام شعر می خوندی...مثل همون عروس و دووماده ...
کاش تو دنیای واقعی میشد .... سرعت خونی که از بدنش می رفت کند تر وکندتر می شد و در عوض پاهاش تند تر می دوید و چرخ برانکارد سریع تر می چرخید .. اونوقت مطمئنم وقتی چشمهاشو باز می کرد زیباترین صحنه عمرشو میدید...
کاش تو دنیای واقعی میشد ... سرعت حرکت ماشین لعنتیش کند تر وکندتر می شد و سرعت فرار تو تندتر و تند تر .. اونوقت مجبورنبود هر روز پشت در زندان التماس کنه تا فقط از زنده بودنت خبردار بشه ....
کاش  تو دنیای واقعی سرعت گامهای تو کند تر کندتر میشد و درعوض گلوله شلیک شده از اسلحه اش سرعت میگرفت تا فقط خراش بادی که ازکنار صورتت میگذشت کلافت کنه... اونوقت شاید الان توهم مثل مثل انگشتاتو تند و تند رو کیبورد میزدی تا متنی بنویسی از درونت ... یا پاهات خیابونهای شلوغ این شهرو لمس می کردن ... شایدم چشمهای قشنگتو بسته بودی و آرزوهاتوخواب می دیدی...  اونوقت درک شادی اون عروس و دووماد ... لذت شنیدن یه شعر قشنگ  از لبهای دیگران ...لبخند اون پیرمرد ... شوق اون دختراسپندی ... هیجان اونی که زندگیشو خدا بهش برگردوند و آزادی هم رزمت برای توهم ممکن بود و این هممونو سر ذوق می آورد....

من دوست دارم سرمو ببرم زیر آب و همش این پروسه رو تجربه کنم ....


همهمه .. قل قل قل .. سکوت......
همهمه ..قل قل قل .. سکوت ......
همهمه.. قل قل قل .. سکوت......

شاید اینجوری برام شعر بخونه
شاید اینجوری سریع تر عبور کنه
شاید اینجوری چشماشو وا کنه
شابد اینجوری فرار کنه
شاید اینجوری  آزاد شه
شاید اینجوری تو هم برگردی ....

۴ نظر:

  1. آنچه هست یک هراس شاعرانه از وضع موجود و واقیت است. در اینجا نباید فراموش کنی که فرار از وقعیت فقط تلخی آنرا بیشتر میکند، مثل مخدر است، امروز را در نشعگی سر میکنی تا نفهمی که امروزِ تلخ وجود داشته اما فردا که میآید یک امروزِ دیگر است.
    باید حقیقت را با همه کثافتش در آغوش کشید، هنر این است، هنر دیدن زیر چرخ رفتن تن پیر و نحیف است، حقیقت دیدن متلاشی شدن پیکر کودک توسط گلوله ی کالیبر 50 است، حقیقت تجاوز دسته جمعی است، حقیقت دزدیدن پول گدای بدبخت معتاد و کتک خوردنش به دست پلیس است، روز و شب حقیقت توی صورتت میپاشد، فرار کردن ساده است اما هنر... دیدن و تحمل کردن است، از این دیدن است که هنر خلق میشود. باید اِستاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد.

    پاسخ دادنحذف
  2. ممنون.. بله درسته .. موافقم واقعیتو نمی شه تغییر داد اما نمی شه رویا بافی کرد؟ نمی شه حتی تو خیال دنیای آرمانی ساخت ... قبول دارم نباید غرق شد چون ای تضاد آدمو به نابودی می کشه.. ولی رویا بافی در کنار یه ظرفیت بالا فک نکنم خیلی هم بد باشه... البته حرف شما رو کاملا قبول دارم . باید ایستاد و فرود آمد بر استان دری که کوبه ندارد

    پاسخ دادنحذف
  3. این استادن و فرود آمدن حرف شاملو هست.
    ببین یک تفاوت بین رویا بافی با فرار از حقیقت هست و یک اشتراک.
    اینکه ما از دیدن حقیقت دلزده میشویم، آزرده میشویم و میبینیم مشترک است. اما به قول گرامشی: بدبینی فکر خوشبینی اراده. این فراموش کردنها این در رویا غرق شدن ها خوب یک راهکار است و جالب اینجا که خیلیها نمیفهمند رویا چیست. آدمهایی که همه رویاشان تبدیل پراید به پاترول یا زمین زراعی به ویلا است.
    اما اگر فقط همین رویا دیدن باشد مثل یک شیزوفرن فقط آنچه دوست داریم ببینیم نه آنچه هست دیگر کارمان تمام است.
    خیلی ساده بند میکنیم به چند باور نیم بند و هیچ تغییری را نخواهیم دید. به انیمشن های میرازاکی نگاه کن، تخیل آنجاست.

    پاسخ دادنحذف