از دور ديدمش .... آروم نشسته بود .. يه دسته فال دستش بود بي وقفه مرتبشون مي كرد ... رو به روش چند متر اونورتر چند تا عصا و يك ترازو ي شكسته بود .... به دوستم گفتم خيلي دوست دارم ازش عكس بگيرم اما روم نميشه ... گفت بيا بريم من بهش مي گم ... طبق معمول اولش نمي تونستم تو چشاش نگاه كنم... اينجور وقتها همش نگرانم كه نكنه اون آدم عزيز و دوست داشتني فكر خوبي نسبت به اينكه سوژه باشه نداشته باشه .. واسه همين همش با ترس و احتياط بهش نزديك مي شم ... بعضي ها خيلي استقبال مي كنن و بعضي ها خيلي ناراحت مي شن و من فقط مي تونم بگم معذرت مي خوام اما از ته دلم مي فهمم ممكنه چه حالي داشته باشن ... اين يكي يه كم فرق داشت .. بيشتر خجالت مي كشيدم ...
دوستم بهش گفت : "حاج آقا اين خانوم مي خواد ازتون عكس بگيره اجازه مي دين؟"
اونم با يه لهجه اي كه نمي دونم كجايي بود گفت : "بله .. عكس بگيره .. عكس بگيره ..."
دوستم واسه اينكه خوشحالش كنه گفت خب تا ايشون ازشما عكس مي گيره منم خودمو وزن مي كنم ... رفت رو ترازوي شكسته و .... بعدش يه كم پول داد بهش و
گفت :" حاج آقا ترازوت سالمه سالمه .. مرسي .. "
منو صدا زد و گفت : " خدا خيرش بده كه گفت سالمه يكي اومده بود مي گفت ترازوت خرابه .. شكسته .. پولمو نداد و رفت ...خدا الهي خيرش بده... "
دلم گرفت ....
سر صحبتش باز شده بود .. همينطور كه داشتم ازش عكس مي گرفتم حرف مي زد ... بازم روم نمي شد بهش بگم حرف نزنه و آروم باشه يا ژست بگيره ... پيش خودم گفتم خب چه اشكال داره اينم يه جوره ... قشنگترم هست ... بهتر...
مي گفت : " من زنمو فرستادم مكه ... خودمم رفتم ... "
بعد دستشو دراز كرد و به كوه پشت سرش اشاره كرد و گفت: " اونجا يه كوهي داره شبيه اون ...كه يه غار بزرگ هم داره ... من و زنم اونجام رفتيم ...خيلي بزرگه ... "
خوشحال بودم اما دلم سنگين بود... واسه چي؟ ... معلومه ... واسه خودم ...
نمي تونم بگم رفته مكه يا نرفته من كه از درون زندگيش خبر ندارم اما با اين هزينه ها و با شغلي كه داشت باورش كمي سخت بود ... ولي روح كلامش هم قشنگ بود هم باور كردني ... احساس راحتي كردم رفتم نشستم كنارش به يه سنگ تكيه دادم تا حرف بزنه ... ديدم كنارش يه گوني پلاستيكي پهن كرده و روش يه مهر و يه تسبيحه ... بالا و پايينشم با عصا و چوب محكم كرده بود كه از وزش باد در امان باشه ... بهم گفت " اون سجادمه ..."
منم از بس چيزي نداشتم بگم گفتم : " چه سجاده قشنگي دارين حاج آقا..."
دوست داشتم بشينم و گوش كنم حتي اگه چيزي نشنوم .. حتي اگه چيزي نفهمم ...
اصلا به ما نگاه نمي كرد همينطور مي گفت و دسته فالهاشو مرتب مي كرد ...
خوشحال بود كه ترازوش سالمه ... خوشحال بود كه سجادشو باد نمي بره ... خوشحال بود كه زنشو فرستاده مكه ... خوشحال بود كه غار حرا رو ديده و خوشحال بود كه به ما نشونش داده...
كك و مك صورتش... چروك پاي چشمش و خطهاي عميق روي پيشونيش... لرزش دستهاش ... موهاي سفيدي كه از گوشه كلاهش بيرون اومده بود نشوني پيري رو مي داد ... اما حرفهاش ... مهربوني تن صداش ... نگاه پرشوقش به اطراف مخصوصا اون يه دسته فال ... هيجانش واسه بيان هر آنچه كه خوشحالش كرده و مي كنه .... خبر از كودكي مي داد كه تازه داره دنيا رو ياد مي گيره و چه حس خوبي بود در كنارش نشستن و ذوق كردن براي زندگي ...
چه لذتي داره كنار اينجور آدمها زندگي رو مرور كردن ... يادم باشه كنارشون بشينم و ببينم و بشنوم ... ذوق كنم و بخندم و شادي ببخشم...
فك كنم كنار اينجور آدمها رنگ زندگي سبز... رنگ مرگ آبي و رنگ عشق سفيده ...
دوستم بهم گفت : " به خاطر فقري كه داره از همه چي به دوره .. چيزي از زندگي نمي فهمه .. فك مي كنه دنياي ما قد دنياي خودش كوچيكه ... چيزهاي كوچيك هم خوشحالش مي كنه .. اين بيچاره ها چي از زندگي مي فهمن؟...."
واقعاً؟........!!!!!!!!!
پس اگه مثل من درس خونده بود .. كار مي كرد و پول در مياورد ... يا مثل اون يكي يه تجارتخونه داشت ...يا مثل تو سرشناس بود .... فقط اسكي رو كوهاي پربرف سوئيس خوشحالش مي كرد؟ اونوقت چي خيلي ناراحتش مي كرد ؟ فرار گربه دست آموز همسايه؟
فك نكنم...
منم ديدم اونايي رو كه هم از فقر در رنجن و هم از فقر ... منم ديدم اونايي رو كه هم از ثروت در رنجن و هم از فقر... منم ديدم اونايي رو كه ....
ولش كن ....
مي گن آرزو كردن قدم گذاشتن تو راه استجابته ....
پس...
خدايا منو در زمره آدمهايي قرار بده كه تجربه لمس برگهاي جوون و سبز بهاري هر بهار براشون تازگي داره ...
خدايا منو در زمره آدمهايي قرار بده كه شوق امكان نفس كشيدن رو تو هر دم و بازدم تجربه مي كنن...
خدايا منو در زمره آدمهايي قرار بده كه هيجان شنيدن خاطرات ساده آدمها رو درك مي كنن...
خدايا منو در زمره آدمهايي قرار بده كه لذت چشيدن ترشي و گسي گوجه سبزهاي كال هر سال ارديبهشت ماه براشون عينا سال قبل تكرار مي شه...
خدايا منو در زمره آدمهايي قرار بده كه در اوج ثروت .... غني اند...
خدايا منو در زمره آدمهايي قرار بده كه در اوج فقر .... غني اند ...
اونوقت شايد منم بتونم هر بار از تجربه جديد لذت لمس برگهاي سبز براي تو تعريف كنم ...
اونوقت شايد منم بتونم هر بار از تجربه جديد لذت دم و بازدم دوباره براي تو تعريف كنم...
اونوقت شايد منم بتونم هر بار از هيجان شنيدن خاطرات ساده ديگران براي تو تعريف كنم...
اونوقت شايد منم بتونم هر بار از طعم ترش و گس گوجه سبزهاي كال ارديبهشت ماه براي تو تعريف كنم ...
اونوقت شايد منم بتونم واسه تو از غار حرا با همون اشتياقي كه براي اولين بار ديدمش تعريف كنم ...
هنوز هم داره دسته فالهاشو مرتب مي كنه .. هنوز هم داره با اشتياق واسه دوستم از خاطرات ساده اش مي گه .. هنوز هم به اطراف نگاه نمي كنه ...
يه مشت پسته بهش مي دم و ...
...خداحافظ....

ادم میمونه چی بگه :(
پاسخ دادنحذفبدون اغراق بگم خیلی قشنگ مینویسی
پاسخ دادنحذفهيچي زهير جان :))))))))))
پاسخ دادنحذفمرسي سجاااااد با وجود دوستاني مثل شما شايد نوشته هام قشنگ خونده بشن