چهارشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۹

خداي من .. خداي تو...

ديروز يه پستي گذاشته بودم تو بازز ... سخني بود از زبان سهراب سپهري عزيز :
" ... و من سالها مذهبي بودم بي آنكه خدايي داشته باشم ..."
فك نمي كردم دوستاي عزيزم توجهي نشون بدن ولي خوشبختانه اونها كه بايد حرفهايي زدن و براي من خيلي شيرين بود ... هر كس خدايي داره ..دوستانم از خداي خودشون گفتن ...  منم خدايي دارم .. توصيفش كردم :
خداي من وزش نسيميه كه با موج هاي دريا به ساحل مي ياد و به صورت من ميرسه و منو وادار مي كنه چشمامو ببندم و لبخند بزنم...... خداي من بوي تازگي برگهاي سبز و شكوفه هاي گيلاسه كه تو بهار خودنمايي مي كنن .. خداي من صداي پر انرژي گنجيشكيه كه صبح هاي جمعه منو از خواب بيدار مي كنه ....خداي من آفتاب تند و داغ تابستونه كه نمي زاره هيچ وقت مستقيم بهش خيره بشم .فقط گرماشو حس مي كنم .......خداي من برگهاي سبز و زرد پاييزن كه نرم نرم مي ريزن و به بقيه فرصت سبز شدن مي دن .... خداي من سرماي برفيه كه تو روزهاي سرد زمستون رو شاخه هاي زردآلو مي شينه و اونا رو خواب مي كنه ... خداي من چشمه آبيه كه تو عطش صحرا براي تو مي جوشه و سيرابت ميكنه ... ... خداي من طعم شيرين شكلاتيه كه آروم آروم آب مي شه و لذت بخشي مي كنه ... خداي منو مي شه ديد.. مي شه بوييد .. ميشه شنيد .. مي شه چشيد و مي شه لمسش كرد ... خداي من يگانه خدايي است كه غرورش از سر تكبر نيست ... از سر عظمته ... خشمش از سر عصبانيت نيست از سر ترحمه ... مهربانيش از سر ترحم نيست از سر عشقه و من به اين عشق چقدر محتاجم
 مي نويسم كه هر گز يادم نره خداي من تو اين ايام چه شكليه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر