چهارشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۹

هر لحظه دلم براي دلت تنگ مي شود





باز هم كارخونه
باز هم جاده
باز هم چونه زدن با بچه هاي  آزمايشگاه
باز هم گز كردن مسير كوره روشن 1200 درجه
بازهم كاشي
بازهم گرما و عطش
باز هم ديدن لبهاي تشنه كارگرها
بازهم ديدن به تاراج رفتن سرمايه هاي سرزمينم توسط تكنسين هاي زرد و بي روح اروپايي
بازهم زيراب زني
بازهم ناديده گرفتن بي حوصلگي  دخترهاي خط سورت
بازهم اينترنت درب و داغون كارخونه
بازهم تعريف پروژه هاي ناتموم و بي سرو ته
چه مي كشن اين بچه هاي كارخونه
باز هم جمع گرمشون و نگاههاي كنجكاوشون
بازهم  خنده همكارهاي تو آزمايشگاه
باز هم آب سرد و خنك  تو يخچال آزمايشگاه
بازهم ضربان تند نبض روي شقيقه
بازهم نمونه كاشي هاي جديد و خوشرنگ
باهم جكهاي خنده دار آقاي مهندس ورسه اي
بازهم چايي و بيسكوييت خوشمزه كارخونه
بازهم تعريف خاطرات هفته گذشته
بازهم مسخره كردن كمبودهاي  كارخونه
بازهم پشت سر مديرها صفحه گذاشتن و كيفور شدن يا در واقع خالي شدن
بازهم ديدن عكسهاي عروسي هاجر
بازهم ذوق كردن واسه آخرين پروژه تحقيقاتي به ثمر رسيده ...
نه فكر كنم دلم واسه بچه هاي كارخونه هم تنگ شده بود

باز هم دلتنگي واسه بچه هاي دفتر
بازهم شوق بازگشت
بازهم برگه خروج واسه نمونه ها
بازهم خداقوت گفتن به نگهبان دم در كارخونه
باز هم آقاي باهوش و جاده بي دست اندازه و بدون پيچ
بازهم سرعت مستيقم الخط يكنواخت
بازهم جاده .. امروز تنها بودم فرصت داشتم جاده رو بيشتر نگاه كنم .. گندمزارهاي بين راه .. چقدر با اين درختهاي سبز باغ پشتي هارموني قشنگي مي دن
بازهم تيرهاي چراغ برق منظم وسط دشت ... چقدر اين دكلهاي منظم برق نظم قشنگ طبيعتو زشت و بي نظم كردن ... بازهم تفكر .. تصور ... تفكر... تصور...
بازهم رستوران لاله صحرا
بازهم خستگي  چشمهاي مردم سرزمينم از كار و تلاش
بازهم آب معدني خنك بين راه
بازهم مسافران تابستاني
بازهم تهران
بازهم اتوبان
بازهم چراغ قرمز
بازهم تكاپو و عجله
بازهم دفتر
بازهم عارف
بازهم پله
بازهم سلام .... من اومدم .....
باز هم شير آب سرد
بازهم نفس عميق
بازهم نشاط
بازهم كامپيوتر
بازهم گزارش
بازهم تاييد و رد

بازهم انتظار
بازهم انتظار
بازهم انتظار

 و من در اين آمد و رفتها .. در اين دوباره ها و دوباره ها و دوباره ها ... .. دراين جاده ها ... در اين انتظارها ....


هر آن .....
دلم براي دلتان تنگ مي شود 

هر لحظه.....
دلم براي دلت تنگ مي شود


 مانا .... 09/04/1389






هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر