یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۹

لحظه اي به خاطر تو از ذهنم گذشت ...


هميشه گفتم بازم مي گم.. نمي دونم چرا بعضي چيزها مرتب تو مغزم تكرار مي شن ... وقتي سن تو بودم به خانومهاي هم سن و سال الان خودم نگاه مي كردم و مي گفتم خوش بحالشون پس من كي بزرگ مي شم... مطمئنم يه دليلي واسه خودم داشتم ... بماند كه الان يادم رفته واسه چي اين همه عجله داشتم و بماند كه اون آرزو و اين فراموشي من هيچ تاثيري رو سرعت بزرگ شدن من نداشته ... خيلي دوست دارم بدونم بقيه تو اين سن و سال چجوري فك مي كنن.. چه آرزوهايي دارن ... تو چقدر مي فهمي.. نه بزار بپرسم چقدر مي دوني؟ دنيات همين شهر كوچيكه قديمي و سبزه؟ دوسش داري؟ چند تا عروسك داشتي يا نه داري؟ مدرسه مي ري؟ مدرسه ات چه شكليه؟ دوسش داري؟ همكلاسياتو چي ؟ فك كردي وقتي بزرگ شدي بايد چي كار كني؟ فك كردي يا برات فك كردن؟ شايدم من اينقدر كوچيكم كه نمي تونم دركت كنم... شايد تو بايد ازم بپرسي و من فك كنم ... اما مي دوني وقتي داشتم ازت عكس مي گرفتم خيلي دوست داشتم .. خيلي سريع عكس گرفتم كه تو توي كادر باشي... اصلا اين عكسو به خاطر تو گرفتم...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر