چهارشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۹

بدون شك....




- تو مي توني
- چجوري؟
- خب تويي ديگه..
- خب آدمم ديگه .. آدم خطا مي كنه
- تو نمي كني...
- اتفاقا من خيلي بيشتر خطا كردم .. پس نمي شه گفت كه نمي كنم...
- خب تو ياد گرفتي ..
- از كجا معلوم؟
- چي ميخواي بگي؟
- خب منم آدمم... مي ترسم بهم فشار بياره...
- چرا ترسيدي؟
- نمي دونم ... نكنه الان كه جوونم مطمئنم .. خب آخه هيچ وقت اين موضوع واسم مهم نبوده...
- مي ترسي مهم بشه؟
- آره
- فكر كن.. واقعا برات ارزش داره اين موضوع...؟!
- الان كه بهش فكر مي كنم مي بينم نه .. دنبالش هستما اما نه به هر قيمتي...
-خب؟
- خب اگه نشه .. خودمو نمي فروشم ... اونم اينقدر ارزون ..من گداي عشق زميني نيستم.. من حمايت گدايي نمي كنم .. من محبت گدايي نمي كنم ...من ضعيف نيستم ...
-پس كي حمايتت مي كنه؟
- خودم...
- خب ارتباط با آدمها چي؟
- من همه چي دارم... دوستامو .. مادرمو ... از همه مهم تر ارزشهام .. درونمو...و خدامو
- مطمئني؟
- فكر كنم...
- تا ديروز مطمئن بودي...
- آخه شك كردم نه به  خودم .. به آدمها.. دوست دارم زودتر تموم شه.. قبل از اينكه خطا كنم
- خب؟
- اينجوري كه اون گفت راهي وجود نداره .. يا فنا مي شي  چون نتونستي دووم بياري ... يا فنا مي شي چون تونستي دووم آوردي .. پس فنا مي شي...
- نه اون اينو نگفت...
- نه اينو نگفت ... اما حتي نموند كه بگه چي گفت .. پس مجبورم  فعلا دووم بيارم تا بفهمم چي گفت
-پس مي توني؟
- بله مي تونم...
- كه دووم بياري تا وقتش برسه و توضيح بده ؟
- نه .. توضيحي نمي خوام .. من خودمم و او خودش بوده ... پس چه توضيح بده چه نده من دووم مي يارم...مسيري كه من اومدم با مسيري كه او اومده خيلي فرق داره
-ديدي حالا...
- آره ديدم .. خيلي خوب ديدم...
- پس؟
- هستم .. تاابد.. هميني كه هستم.. راه سختي بود تا به اينجا رسيدم ...
- خب؟
- فرق من اينه كه من به قدرت ديگه اي ايمان دارم .. به يه نيروي برتر دروني و به يه كسي كه هر لحظه منو نظاره مي كنه ... من ارزشهايي دارم كه تو اين مدت حفظشون كردم ... من به خاطر اونا به زندگيي كه همه آرزوشو دارن پشت كردم... اما اون از سر ناچاري پشت كرد... باهوش بود ولي نه اونقدر كه بفهمه هدفش چيه .. تهش مي خواد به چي برسه.. باهوش بود ولي ترسو بود ...ضعف بزرگش اطمينان سريع نبود ... ضعف بزرگش خوش باوري نبود .. ضعف بزرگش اين بود كه خودشو نشناخته بود ...

 مگه اينكه من اشتباه كنم..
-خب؟
- كه بازم فرقي نميكنه چون در مورد او اشتباه كردم ... در مورد خودم كه نمي تونم اشتباه كنم .. مي تونم؟
- فكر نكنم... اما بيشتر فكر كن..
- من هر لحظه فكر مي كنم.. به همه چي هر لحظه فكر مي كنم ...من بازيچه نيستم .. من عروسك نيستم .. من از بازيچه بودن گريختم.. من از عروسك بودن فرار كردم ...
من يه زنم .. يه آدم كامل .. هر آنچه كه  لازمه درون خودم دارم...پس  از كسي حمايت نمي خوام جز از دو نفر.. . پس از كسي جواب نمي خوام جز از دونفر.. پس از كسي عشق نمي خوام.. پس از كسي چيزي نمي خوام .. اما از دونفر همه چيز مي خوام .. دقيقا همه چيز ... اول خودم ... دوم خودم ....
 -پس مي توني ....؟
- بدون شك....

سه‌شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۹

من و تنهايي





و من به دنيا آمدم .. به تنهايي ...


هر بار به این واژه فکر می کنم همه وجودم می لرزه نه از ترس بلکه از عظمت واژه .. از بلوغش و از قدرتش.... از وقتی یادمه از کودکی تنهایی رو با  همه ابعاد و  وجودم حس کردم... من یه دهه شصتی ام که نمی دونم از بد یا خوب روزگاره كه خواهر و برادری هم ندارم.. از وقتی به دنيا اومدم .. از زماني كه یادم می یاد تنها بودم .. وقتی عراقی ها بمبو می نداختن رو تانکهای پر از نفت و بنزین پالایشگاه و شعله هاش سر به فلک می کشید تنهایی کشیدم تا الان که در صلحي موقت و ظاهری نشستم پشت اين کامپیوتر و از تنهایی می نویسم.....اون موقع ها تنهایی گرمای شعله های آتیشو تحمل می کردم و انتظار می کشیدم تا ببینم امروز بعد از ظهر بابا می میره یا مامان....این انتظار در تنهایی به من قدرت درک جنگ رو داد ...جنگی که نه فقط به من بلکه به تو هم تحمیل شده بود ....آوارگی و از این شهر به اون شهر شدن... تنهایی كنار مامان به من درك داد که بفهمم هیچ چیز موندگار نیست ...نه تلخش نه شیرینش .. نه صلحش و نه جنگش....

یادمه یه شب نصفه شب از مینی بوسی که به سمت سنقر آباد (روستایی اطراف کرمانشاه ) می رفت با مامان پیاده شدیم که پناه ببریم به خونه ای که خوونوادگی اجاره کرده بودیم ...واسه فرار از مجاهدین و عراقی ها ... باد و بارون شدیدی بود .. مامانو به طرفي پرت کرد ... دست من تو دستش بود .. نتونستم نگهش دارم و هردو با شدت افتادیم و غل خوردیم ... صدای پارس سگها مامانو ترسونده بود .. منم ترسیدم و اونجا بود که فهمیدم باید به تنهایی از باد نترسم و به تنهایی از پارس سگ نترسم ...

تو مدرسه به دید آواره های جنگ به من و پسردایی هام نگاه می کردن و ترحم احمقانشون تنهاترم می کرد اما تنهایی به من یاد داد که از هوش و استعداد همه بچه های جنگ دفاع کنم و من دور از بابا .. دور از مامان .. در تنهایی درس خوندم و شاگرد اول شدم ... همیشه شاگرد اول می شدم تا بگم .. من نه از جنگ می ترسم نه از تنهایی و نه از دوری مامان و بابا..

من تنهام پس قدرت دارم ....من تنهام و هدف دارم ... , تنها تا ابد ...

یادمه بابا همیشه مریض بود .. اون روزها جنگ بود و باباي من کلیه چپش مرتب سنگ سازی می کرد و مجبور بود پشت سر هم جراحی کنه ..گاهي به من نگاه می کرد و می گفت " يه وقت...غصه نخوری" و او به تنهایی به من یاد داد که غصه نخورم و بپذیرم که بابا بیماره و در این بیماری تنهاست ...

و من بازهم قدرت می گرفتم ... هر روز بیشتر و بیشتر....

من در تنهایی بزرگ شدم .. یه تنهایی عمیق و ژرف...

عزیزی بهم گفت از تنهایی بنویس و من روزها فکر کردم که چی بنویسم

بهش گفتم این واژه مثل "عشق".. مثل "مرگ" برام مقدسه ..دوست دارم جوری ازش بنویسم که حق مطلبو گفته باشم و در حقش اجحاف نکرده باشم

و او گفت ".... مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من..."

و چه هوشمندانه گفت ....

بله ... تنهایی من مثل بلور شفاف, ظریف و حساسه و خيلي سریع می شکنه ...اما نه از تو نه از من ...كه از كلام بي قدر ...كه از ناسپاسي در قبال چيزي كه به من داده...كه از بي توجهي به چيزي كه به تو داده....

برات بگم از تنهايي.......تنهايي من ....








تنهايي من بازيهاي كودكانه زير سرعت موشكهاي سنگدل عراقي بود ...

تنهايي من دلسوزي براي مار مرده از آوار جنگ , وسط كوچه هاي مخروبه تنها بود ...

تنهايي من شنيدن صداي فرياد و هلهله دخترهاي پرورشگاه روبه روي خونه بود وقتي مي فهميدن ناهار املت دارن...

تنهايي من جرعه جرعه نوشيدن آب خنك پارچ بود وقتي از ترس دوره گرد توي كوچه به  خونه پناه مي بردم ....

تنهايي من كوله پشتي پر از كتاب و مداد بود وقتي به من تفهيم شده بود هر آنچه از آينده منتظرمه چند ورق كاغذ و مشتي فرمول رياضيه...

تنهايي من انتظار زمستونه ي من زير بارش برف براي سرويس مدرسه بود و تماشاي تو .. تماشاي شونه هاي جمع شده  از سرما كه آروم آروم دور مي شدن...

تنهایی من خوندن دعا بود .. تو سنگر مدرسه ... زیر پله های خونه ... تو صدای مهیب انفجار بمب... دعا و درخواست براي اينكه يه بار ديگه تو و مامانو ببینم....و تكرار هر روزه اين مسير تنهاترم مي كرد...

تنهایی من انتظار بي طاقت اومدن تو و مامان بعد از یه روز خسته کاری بود...

تنهایی من انتظارمشتاق لمس بوسه تو پشت گردنم بود.. هر روز صبح .. هر روز عصر ...و براي تو اين تنهايي تكرار حس بوي كودكي هاي من بود ...

تنهایی من روشن کردن اجاقی بود که تو برام اماده كرده بودي ... هر روز ظهر ... بعد از مدرسه ...

تنهایی من خوردن ناهار گرم شده روي اجاق کنار ماهی عید توی تنگ بود و حرف زدن با تویی که می گفتی حتی اگه  كنارت نباشم صدات رو می شنوم .. چشم هات رو ميبينم ...

تنهايي من آرزوي داشتن  قمقمه آبي رنگي بود كه هرروز تو راه برگشت به خونه... پشت ويترين مغازه از حضورش مطمئن مي شدم...

تنهایی من دیدن قمقمه آبی بود که فقط یک بار بهت نشون دادم و باورم نشد از پشت شیشه کلاس درس بزاريش توي دستام..

تنهايي من كليد خونه اي بود كه هرروز ظهر ته كيف مدرسه پيداش مي كردم كه با تشويش درو بازكنم و داخل شم... و تو به دستهاي كوچك من چه اعتمادي داشتي...

تنهايي من ذوق و شوق به خاطر عشق ورزيدن پسر 15 ساله همسايه بود ...

و تو گفتي ... " عشق دختر من بي گناهه...خالصه...قيمتيه..."

تنهایی من قدرتی بود که به من دادی .. کنار جسم نیمه جون آقاجون ... گفتی : " زندگی همینه .... تو باید یاد بگیری که زندگی کنی...بدون من .. بدون او .. با خودت .. روي كره زمين به تنهايي"



تنهایی من تحمل صدای آزار دهنده و پر از انتظار وهمناك چیک چیک آبی بود که از سقف خونه مادربزرگ توی کاسه مسی می چکید ...چهارشنبه شب باروني ... دایی بهمن انتخاب كرد و رفت....

تنهایی من شنیدن درددلهای مادری بود که عاشقت بود اما تا روزی که رفتی نفهمید...

تنهایی من دیدن اشکی بود که می خواست در غم از دست دادن عموی تنهات از چشمهات بیاد ولی غرور ارزشمندت اجازه نمی داد...

تنهايي من درك تلاش تو بود براي من .. براي مامان.. براي دوران شيرين و پر از آرامش بازنشستگيي كه هرگز نيومد...

تنهایی من شنیدن صدای آواز تو بود .. هرشب .. قبل از خواب .. از پشت دیوار اتاقم.. و من گوشهامو بیشتر به دیوار اتاق می چسبوندم که بلندتر صدای مردونه و مطمئنتو بشنوم...چه قدرتی داشت صدای تو ...

به قول سهراب و او و خودم : " صدای تو خوب بود ... صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی بود که در انتهای صمیمیت حزن می رویید..."

تنهايي من تجربه اولين دوربين عكاسي بود ...  شوق عكاسي ... اون دوربينو هنوز دارم و گاه گاهي نگاهش مي كنم و تو مي دوني كه وقتي روشنش مي كنم از توي لنز دوربين چي مبينم... بله .. تو و خاطرات دست نخورده ي كودكيمو ...

تنهایی من چشیدن روكش شيرين قرصهای لعنتیی بود که می خوردی .. و تو هرشب می گفتی :" مانا.. بابا .. برو برام از اون قرص نارنجی ها بیار...." و من هربار .. هر شب ..يواشكي قرصهای تو رو می چشیدم .. برای من به شکل اسمارتیز و به طعم آب نبات بودن... ولي برای تو ...
...ای کاش من و تنهايي با هم توی همون دوران یخ می بستيم ....

تنهايي من شنيدن "خسته نباشي.. آفرين..." تو بود .. وقتي ساعت 4 صبح از نور چراغ اتاقم بيدار مي شدي ... نگران از اينكه نكنه زير نور خوابم برده باشه  ... آب خوردن بهانه خوبي بود ...

تنهایی من ترک تو و دیار تو و رسیدن به آینده ای فریبنده بود ...آينده اي جذاب و پر از تنهايي...

تنهایی من درک عشقی سنگین بود ... عشقی که با شنیدن طنین خوش آهنگ کلام مولانا شروع شد...

تنهایی من تلاشی بود برای حفظ عشق تو و او کنار هم ...

تنهایی من تحمل فراغش بود... و خوب می فهمیدم که تو قادر به تحمل این عذاب برای من نیستی...

تنهایی من سعی در فهم خواسته قلبی تو بود و به تصویر کشیدنش ... به قیمت از دست دادن همه جووني....

تنهایی من درک نوای خوش آهنگ سازی بود که می نواختی .. بی توجه به همهمه .. با چشمهايي بسته و لبهایی خندان....در اوج مستی...

تنهایی من اشکهای من بودن که همیشه به دور از چشم تو ریختن ..

تنهایی من انتظار من بود برای حس دوباره بوي عطر آمیخته با عرق تنت .. وقتی خسته از کار .. به امید فردایی توام با آرامش  کنار من به خونه برمی گشتی... و دیدن قدمهای پر صلابتت که سطح سفید و درخشنده برف رو پاره می کرد چقدر منو مطمئن می كرد... مطمئن از آینده .. آینده ای که به گذشته گره خورد و هيچ وقت نيومد....

تنهایی من شیشه اتوبوسی بود که از فرط خستگی سرمو بهش تکیه می دادم و چشمامو می بستم تا فقط چند لحظه آروم بگیرن...اما به خوابی عمیق می رفتن و با نوازش مهربون دست کسی بیدار می شدن : " خانوم پاشو ... ایستگاه آخره...."...
-" ...پس چرا من به ايستگاه آخر نرسيدم؟..."

تنهایی من خواهش من بود برای اینکه بیشتر با دلم سخن بگه ...التماس من براي داشتن دستي كه دستهاي تنهايي منو لمس كنه ... تمنا براي آغوشي كه تنهايي منو گرم تو خودش جا بده ... و تنهايي من هميشه سرخورده تر از قبل برميگشت....

تنهایی من نگاه نگران و ترسیده از تنهایی بود که بدرقه اش می کرد ...شايد ماه دیگه خسته از روزگار و كار برگرده....

تنهایی من سوزنی بود که به انگشتم فرو می رفت تا براش طرحی از گل روی پارچه بزنه ....کنار اسمش...

تنهایی من کتابها و شعرهایی بودن که ورق خوردن و خونده شدن ... بدون او ..  کنار او...

تنهایی من انتظار شنیدن صدای زنگ تلفن بود و كسي که بی توقع بگه : " سلام ...."

تنهایی من فرار از آفتاب گرم تابستون تو خیابونهای شلوغ و پر از ابتذال ناصرخسرو بود واسه خریدن چند گرم اکسید کبالت.. واسه تهیه چند نمونه فولاد ساب خورده بی ارزش...

تنهايي من پذيرفتن خيانتي بود كه مهر زد رو پيشونيش ... درست وقتي كه به قول سهراب يه جورايي:"تنهايي من شبيخون حجمش رو پيش بيني نمي كرد و....." ...

تنهایی من درک سخت این واقعیت بود که "او" فقط یک توهم بوده ....رهاش كن ... و من رها كردم .. به تنهايي ... با قدرت و رضايت...




تنهایی من تكيه به ديواري بود كه تاب تحمل سنگيني جسم بی حال از دیدن رنگ پریده تو رو داشت...

تنهايي من گريه شبانه و دعا براي تويي بود كه هر روز رنجور تر مي شدي ... و من هرشب به تنهايي كتاب مقدسش رو بغل مي كردم و مي خوابيدم....
كتابي كه بارها در تنهايي .. با تنهايي.. به تنهايي ... منكرش شدم ... كتابي كه بارها پاره پاره اش كردم و بعد با پشيموني تكه هاي پاره رو مي بوسيدم و شرمسار به سمتش بر مي گشتم...به سمت تو .. به سمت خودم ...

تنهايي من صدا زدن فرشته هاي آسمون بود و تصور جماعتشون گرد تخت تو ... و من مطمئنم تصويري كه كشيدم واهي نبود ...

تنهايي من فشار دادن دستمالي خيس بود واسه رفع خشكي لبهاي ترك خورده ات... با اضطراب به اطراف نگاه مي كردم بلكه دور از چشم همه يه قطره آب روي زبونت بريزم ... يه قطره اشك... تنها ي تنها .. من و تو ...

تنهايي من اضطراب قبل از ساعت ملاقات بود ...قلقلكي به خطر قطره عرقي كه از پشت گردنم راه مي گرفت...

تنهايي من اميدي بود كه به تو مي دادم و خودم باورش نداشتم... " طاقت بيار ... مرد باش..."

تنهايي من تلقين دروغي بود كه همه هر روز به هم مي گفتن... " خوب مي شه ...مثل روز اول ..."

تنهايي من ... گذروندن ساعتهايي بود كه براي تو بادستهاي خودم سيب سبز ترش رو رنده مي كردم .. با گاز استريل صافش مي كردم ... آب سيب زلال رو با عشق برات مي آوردم كه گلوتو تازه كني .. كه حس كني دوست دارم .. كه حس كنم هستي و هنوز هم هستي و تا ابد هم هستي و هستي و هستي و هستي...

تنهايي من لحظه هايي بود كه  دور از چشم همه شكلات تلخ رو روي زبونت مي ذاشتم و آروم آروم مك مي زدي ... اتاق بوي شكلات مي داد .. به همه مي گفتم : " نمي دونم بوي چيه... "  تو مي خنديدي...

تنهايي من دراوردن تيغ هاي ماهي بود ... دقتي كه به خرج مي دادم .. مبادا يه تيخ بي رحمانه گلوي تورو خراش بده ...

تنهایی من اتوبانی بود که هر روز ساعت 7 صبح رفت منو به سمت تو با هراس رقم می زد و هر شب ساعت 12 شب بازگشت منو از تو با دلتنگی و اضطراب از فردا می کشید ...و تمام این 17 ساعت من و تو و تنهایی همیشه منتظر بودیم ...

تنهایی من شنیدن صدای ترک خوردن غرور ارزشمند و قابل احترام تو بود وقتی با خواهش به من نگاه می کردی و من عاجز بودم از اون چیزی که انتظار داشتی .. نه از من که از خدای من .. که از خدای خودت... که از خدای ما...

تنهایی من بارون اون شبی بود که به خاطر دل تو.. به خاطر قول من به تو می بارید.. و من و تنهایی زیر بارون 5 ساعت راه رفتيم در جستجوي بهترین ویلچیر شهر...تو صاحب بهترين ويلچير شهر شدي ... دیدن لبخند رضایت تو تنهایی منو به گریه انداخت و این برای یک عمرش بس بود ...

تنهایی من جدال با آنژین بعد از بارون اون شب بود ... و هر بار که پاهامو فرو می بردم توی تشت آب یخ... دل تنهایی من از خنده شب قبل تو شاد مي شد...و اصلا نمی فهمید که تب 40 درجه چه حرارتی داره ..گرمایی که عشق تو بهش می داد فراتر رفته بود...

تنهایی من درک نگاه خسته تو بود که افتادن برگهای پاییزی .. بارش برف زمستونی ....رو تماشا می کرد و نگاه تو همچنان منتظر بود و درک من هر روز كه مي گذشت ناتوان تر مي شد...

تنهایی من جواب بي علتي بود در مقابل سوال هرلحظه تو : " یعنی من خوب می شم؟...."

......" بله پدر .. امید داشته باش...."

تنهایی من نگاه مضطرب من بود که هرروز از گوشه در اتاق نگاه می کرد تا مطمئن بشه كه تو هنوز هستی .. تو هنوز منتظری .. تو هنوز امید داری و دل تنهایی من از امید تو امیدوار می شد....

تنهایی من از درد تو عاجز بود .. از درد سوزنهایی که هرروز بیشتر به تن نحیفت فرو می رفت.. به ستوه اومده بود .. تنهایی من در تنهایی گریه می کرد و هیچ کس صداي گريه تنهايي رو نشنید...

تنهایی من تلاش برای درک صدای گنگ تو بود ... اما حقيقت تلخ تر اينه كه بيشتر از همه دلش برای صداي پر ابهت تو تنگ شده بود ....

تنهایی من باور صدای تنفس و ضربان قلب به شمارش افتاده تو بود و تلاشی که دستها و فریادهای اونا به خرج مي دادن و بهتی که من داشتم ....بهت از اتفاقی که نمی دونستم افتاده بود یا داشت می افتاد.. اتفاقی که نمی دونستم بابتش باید خوشحال باشم یا نار احت ...

تنهایی من لمس زمختی و مردونگی دستهای تو بود وقتی که دیگه هیچ خونی تو رگهاش جریان نداشت....و من با دقت به دنبال پيدا كردن ردي از جريان حيات تو جسمت بي جونت  بودم...

تنهایی من شونه های من بودن برای به دوش کشیدن اضطراب مادرم ... برای خشک کردن اشکهاش ... برای پذیرش مصیبتی که خیلی نرم قدرتو ازش می گرفت...و مادرم.. چقدر تنها شده بود و من و تنهايي من نمي دونستيم با تنهايي او چه كنيم...





تنهايي من درك لحظات پر غصه مادري تنها بود كه نمي خواست رها كنه و رها شده بود ...

تنهايي من شنيدن صداي خسته مادري بود و عجز از ناتواني خودم در توضيح نظم طبيعت براي تسكين دردش...

تنهايي من به درون كشيدن تمام غصه ها و نا ملايمات بود .....

تنهايي من شجاعت و جسارتي بود براي شروعي دوباره .. براي تولدي ديگر...

و ...همينطور ادامه داشت ..و همينطور تنهايي من بزرگ و بزرگتر شد ... تا اينكه ...

من و تنهايي با هم رشد كرديم و به اوج رسيديم ...من و تنهايي با هم خورديم. .. با هم خوابيديم.. با هم كار كرديم ... با هم عاشق شديم .. با هم فارغ شديم... باهم دعا كرديم...با هم راه رفتيم... با هم لمس كرديم... با هم خنديديم و باهم گريه كرديم... با هم شعر خوونديم... با هم نوشتيم... با هم نقاشي كرديم... با هم لحظات زيبا رو ثبت كرديم...با هم حرف زديم.. با هم بازي كرديم.. با هم گل ياس بو كرديم... با هم به سطح گرم خاك دست كشيديم... با هم جلوي وزش باد ايستاديم.. باهم زير بارون رفتيم. با هم موزيك گوش داديم.. با هم آواز خوونديم... با هم نگاه كرديم به برگهاي سبز تابستوني و انتظار اونها واسه زرد شدن پاييزي...با هم حس كرديم خنكاي حلقه هاي آب پرازكف دريا رو و لبخند زديم...با هم تنهايي خورشيد و ماه و گردهمايي ستاره ها رو نگاه كرديم...و غبطه خورديم...

و من از تنهايي نترسيدم... من به تنهايي نفرت ندادم...من به تنهايي عادت نكردم ...من به تنهايي آسيب نزدم... من به تنهايي عشق دادم ...من در تنهايي بلوغو ديدم ...بلوغ مطلق.. بلوغي به دور از خودخواهي و تكبر...بلوغي ساده ... به سادگي يك كودك...

....تنهايي من مثل من واقعي و دوست داشتني از اون يادگاريهاي بكريه كه وقتي گريه تولدو آغاز كردم بهم هديه داد ...

و اكنون ...

تنهايي من به دست گرفتن قلم براي نوشتنه... براي ترسيم كردن تنهايي .. براي قدرداني از تو .. براي نوشتن از او .. براي ابراز دلتنگي .. براي بيان عشق ...براي.....



و اكنون...

تنهایی من دستهای منه که زیر بارون از پنجره ماشین بیرون می یان و خیلی نرم با طنین بارون می رقصن...

تنهایی من چشمهای منن که می بینن و ندیده می گذرن .. که می بینن و ساده نمی گذرن .....

تنهایی من لبهای منن که از فروغ زمزمه می کنن تا نشنوم حد فاجعه ابتذال رو ...

تنهایی من گوشهای منن که آگاهانه انتخاب می کنن كه به صدای خوب و گرم تو گوش بدن ...

تنهايي من ديدار مخفيانه ي تو هر شب قبل از خواب شبانگاهيه ...



و بالاخره رسيد روزي كه ...

من و تنهايي باهميم و ديگه تنها نيستيم...

و تنهايي من تنها چيزيه كه حاضر نيستم با كسي تقسيمش كنم...حتي با تو ...

براي اولين بار بي توجه به سرنوشت به تو مي گم ... برو براي خودت تنهايي رو پيدا كن ...

و تنهايي عزيز و دوست داشتني من ... منو ببخش اگه هنوز مونده تا از تو بگم ..

منو ببخش اگه حق ارزش والاي تورو ادا نكردم...

من در برابر بزرگي تو خيلي كوچيكم و به قدر خودم از تو درك كردم...



و باز هم مي گم ... من هستم .. تنها تا ابد ...

سه‌شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۹

بدون شرح

يادش بخير


مي دونم يه پست ديگه داشتم كه دوست دارم به كودكي برگردم ... اما چيكار كنم ... گاهي عكسهاي كودكيمو مرور مي كنم و اين حس مرتبا تكرار مي شه...



من واقعا دوست دارم دوبار كودك بشم ...
به همون سادگي و سرخوشي...
 به همون معصومي و بي گناهي ..
 به همون شدت آسيب پذير ...
به همون اندازه مهربون ....
همه چيز جذابيت اون دورانو داشته باشه ...
هم چيز طعم همون وقت ها رو بده ...
همه رنگها جديد ..
همه آدمها بزرگ و اندازه غول ...
به همون اندازه ترسو ...
توقعاتم همون قدري بشه .. يه جعبه مداد رنگي ... يه بستني ... يه كتاب قصه ... يه عروسك ...
چه خيالي چه خيالي ... مي دانم .. حوض نقاشي من بي ماهي است ...



همون اندازه هول باشم ...عجول باشم ....
ديدن شمع تولد روي كيك برام خوشايند باشه...
همه اين عكسها رو بابام گرفته
وقتي بهشون نگاه مي كنم قيافه بابامو تو اون لحظه هم تصور مي كنم ... هدفش چي بوده.... مي خواسته بعدن كه من بزرگ تر شدم با ديدن اينا جووني خودشو به ياد بياره يا كودكي منو....
جالبه .. دقيقا از صحنه هايي عكس گرفته كه درون واقعي يه كودكو مي شه توش پيدا كرد...


آخي اينو مي بينم ...به نظر مي رسه اون موقع ها دركم از دوربين بالاتر بوده ...
يادش بخير

دوشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۹

حصار...




واااااااااااي
خداي من
آخه چرا؟
چرا؟

اين مهم نيست كه تو چقدر توانمندي ...... چقدر راحت ارتباط برقرار مي كني... اين مهم نيست كه چقدر غرور داري... اين مهم نيست كه چقدر انساني ... اين مهم نيست كه چقدر احترام مي زاري و چقدر سعي مي كني نرنجوني.. اين مهم نيست كه تو كي هستي و از كجا اومدي و چي مي خواي ...اين مهم نيست كه چقدر روحت لطيف و بي آزاره ... اين مهم نيست كه سعي مي كني دل آدمها رو ببيني ...

......مهم اينه امروز بايد مشكي بپوشي ..

امروز رنگ مشكي به تن كردن از هر انسانيتي و احترامي و پرزنتي بالاتره .... خب چرا هميشه مشكي به تن نكنيم ..
نه ديگه.. نمي شه .... جلوي فلاني و بهماني زشته ...آبروريزيه .. همه بايد با هم ست باشن ...
 بابا .. بسه .. تو رو به خالقتون بسه ....
بياين بيرون از اين قالب احمقانه مترسكي ...
باز مترسك يه رعب و وحشتي ايجاد مي كنه باز يه فايده اي داره باز محصولات يه كشاورز بدبختو از آسيب غريزه پرنده حفظ مي كنه ...باز مترسك مي شه استراحتگاه مخلوقات خسته اش...
 ما مامن خودمونم نيستيم .....
فقط ظاهرمونو مطلوب نگه داريم حتي اگه زهر هم خورديم و زهر هم داديم  به جهنم ...
.فقط اين قالبو حفظ كن ...
اونم موقت .. واسه اين .. واسه اون ..
بابا به خدا .. فردا روز بايد نه به خدا بلكه به خودمون جواب پس بديم... من چي دارم به خودم بگم؟

نه واقعا .. وقتي جلو آينه ايستادم و به خودم نگاه مي كنم فقط مي گم ... به من چه خوشگلم ... به من چه خوشتيپم.. امروز يه كم چاق شدم ... اي بابا .. ابروهامم دراومده ... يه دونه جوشم دارم ... واي برم بدم لبهامو تاتو كنن ... ايندفعه مي گم ابرومو پهن ترش كنه... نيمرخم بهتره ها ... و هزار كوفت و زهر مار ديگه كه خوشبختانه همشو بلد نيستم كه از ايني كه هستم لجن تر بشم ...

آره فلان روز خيلي خوش تيپ شده بودم اينقدر خوش تيپ كه دل همه رو بردم .. اگه مي بينين فلان طرح پرطرفدار شد به اين علته كه پاشنه كفشم رفته بود تو چشم مشتري .. نديدي چه عشوه اي مي يومد؟؟؟؟؟؟!!!!!!! .. بايد از اون ياد بگيري ... مشتري مداره....حتما بايد پست بگيره .. همه رو دو خودش جمع مي كنه وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي.... يه جوري مي گي انگار مي خواد خودشو بفروشه .. خب آراستگي مهمه.. بله مهمه..
 پس هميشه آراسته باش...
هميشه تميز باش...
هميشه خوب بپوش و خوب بخور ... نه فقط وقتي مي خواي بفروشي ... اونم چي ... يه متر كاشي....

اين حرفهارو كه مي گم .. مي گن لابد يارو زشته خودش .. پول نداره .. حسوديش مي شه ..
لابد كسي بهش توجه نمي كنه حسوديش مي شه ..
لابد ...
لابد ...
لابد...

من ترجيح مي دم زشت باشم و بهم توجه نشه اما يادم نره كه به چه علت پاهامو گذاشتم رو اين كره خاكي ....

جمال خاص خدا است و از اون هداياييه كه وقتي قبول كردي انسان باشي پكيج كاملشو بهت داد ... پس زيبا باش .. نه براي من نه براي او.. براي خودت .. .. نه الان .. نه ديروز .. هميشه .. هر روز .. هر لحظه .. نه اين قالب .. نه اين تن .. همه رو
.. پكيج كاملشو زيبا نگه دار....
خدايا شكرت كه من تو واحد فروش كار نمي كنم وگرنه قطعا بعد از يك هفته سكته كرده بودم...

خدايا  من رو ببخش .. هممونو ببخش كه داريم با تو و خودمون اين فاجعه رو مي سازيم ... خدايا چقدر توبه كنم منو خلاص مي كني از اين بند ؟
بابا .. من كه نبودم .. يكي ديگه حالشو كرده .. يكي ديگه سيبشو خورده .. يكي ديگه پشت كرده به تو .. من بايد قرنها تاوان پس بدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تورو به خودت و عظمتت قسم مي دم .. بزار رها بشم ....
مگه نه اينكه اشرف مخلوقاتم ... اين چه اشرفيه كه در مورد خودشم نمي تونه شرافت داشته باشه....من شريف تريني نمي بينم.. من بزرگتريني نمي بينم .. هر چه كه مي بينم يه موجود له شده داغونه كه اسيره .. دست و پاش گيره .. خودشم نمي دونه چشه... فقط حس مي كنه كه تو بنده ...
چه كنم؟
هر چي مي گم باز دوستت دارم .. اي انسان .. اي بشر.. اي آدم .. باز هم دوستت دارم .. هم تورو هم خودمو هم اونو .... نمي تونم متنفر باشم .. شايد اگه متنفر مي شدم دردي نبود و من راحت تر رنگمو عوض مي كردم ... دردم از اينه كه دوستت  دارم و دارم هر روز به انحطاط كشيده شدنتو مي بينم  و درد مي كشم .......اي كاش دوستت نداشتم ..

خدايا منو ببخش ... اگه مي دونستم آدم شدن اينقدر سخته هرگز زير اون كاغذ لعنتي اجازه ورود رو امضا نمي كردم ... حيف كه تاريخش يادم رفته .... نمي دونم كي امضاشو ازم گرفتن وگرنه مي رفتم و پيداش مي كردم و باطلش مي كردم ....
 شايد اون روز مست بودم ...
حالا بايد صبر كنم ... همچنان صبر و صبر و صبر ...
كه روزي وقتي داري گذري از كنار پروندم رد مي شي چشمت به منم بيفته و بگي .. نوبت اينه ....برين بيارينش ....

انسان .. بشر .. آدم ... خيلي دوستت دارم و خيلي دلم براي تو و اون دل بزرگت تنگ شده ... اگه برگردي .. مطمئنا منم سخت تر راضي مي شم كه تركت كنم....

یکشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۹

مرگ .. چه تلخ ... چه شیرین...




مرگ ..
چه ترسناک ..
 تا حالا بهش فکر کردی؟
این کلمه سالها منو می ترسوند... می دونی از کی دقیقا؟
اولین باری که یه جسم بدون جون دیدم 6 سالم بود .. مامان بزرگ مامانم بود.... خیلی آروم و بی تحرک .. از وقتی زنده بود بی آزار تر .... از بس رو سرش فریاد کشیدن فکر می کردم الان کر می شه طفلی ..
دومین بار دایی خودم بود ..کوهنورد بود و عاشق مرگ تو صخره های بیستون... از کوه پرت شد و من 12 سالم بود .. نتونستم ببینم چه شکلی بود چون عملا فكر كنم دیگه هیچی نبود ...رو سر اونم خیلی فریاد زدن ... عاجز بود می دونم ... ولی نمی تونست بگه عاجزم .. اما عاشق کوه بود ....رها بود .. آزاد بود ....
سومین بار خالم بود ... برای اولین بار ترس از مرگ رو اونجا حس کردم.. من 14 سالم بود .. خالم مریض بود ... داشتم از اتاق بیرون می رفتم چراغو خاموش کردم و شنیدم که داره گریه می کنه ...
با عجز گفت : " چراغو خاموش نکن..."
گفتم :" چرا؟...."
گفت: " می ترسم بمیرم...."
گفتم : " مگه مرگ تو تاریکی می یاد؟"
گفت : " نمی دونم .... من دوست ندارم تو تاریکی بمیرم..."

چهارمین بار شوهر خالم بود و من 15 سالم بود .. قبل از مرگش با روی بازبا همه خداحافظی کرد .. افطار کرد.. سیگار کشید و بعد رفت ... اصلا نترسید ... اما اونم عاجزبود .. از فریادهای خواهرش .. برادرش ...
پنجمین بار دایی دومم بود و من هنوز15 سالم بود .. یه بار چند ماه قبلش بهم گفت کاشکی مرگ من یک آن باشه و در یک آن  رفت ... طفلی عاجز شد از اونهمه فریاد ولی اونم رها بود...
پدربزرگمو مادربزرگو ندیدم ... اما آخریش پدرم بود ...
در تمام اون سالها من همیشه ترس از مرگ رو دیده بودم .. تو چشمهای آدمهای بیمار ... تو چشمهای اونایی که مریض دارن ... تو چشم های مادرهایی که مسافر دارن ... تو چشم های پدرهایی که بدرقه می کنن ... تو چشمهای پدر بزرگ و مادربزرگم... تو چشمهای خودم ... بله من از مرگ می ترسیدم ... همیشه ... از شناختش عاجز بودم ... گاهی نصفه شبها با وحشت از خواب می پریدم و به مرگ خودم فکر می کردم ... خودمو به خاک می سپردم و تو تاریکی قبر می نشستم و می ترسیدم... صدای جوویدن حشرات آزارم می داد ...برای خودم گریه می کردم...جام تنگ بود .. نفسم بالا نمی یومد .. می خوام برگردم ... نمی خوام برم... یه هو به خودم می یومدم و وحشت زده می شدم .... تمام تصور من از مرگ جسمم بود و امنیتی که برای جسمم می خواستم ...
اما... مرگ چیز دیگه ای بود ...
مرگ پدرم یکی از زیباترین و تلخ ترین صحنه هایی بود که دیدم... و من26 سالم بود ....
 جدالی سخت  بین موندن و رفتن... جدالی برای راضی شدن ... جدالی برای تسلیم شدن ... تسلیم شدنی از روی نیاز نه از روی اجبار ...تسلیم از روی رهایی و سپردن ... از عشق ... و چقدر این عشق سخت به دست اومد برای پدرم... تلاشش برای زنده موندن ستودنی بود و وحشتش از مرگ قابل درک ...
می گفت : " حواستون به نفس من باشه ... هر وقت نفس کم آوردم مرگ منو  جلوی چشماتون بیارين...."

...و پدرم در اوج تنهایی مرد...
تجربه ای که همه وقتی به دنیا می آییم کسب می کنیم... به تنهایی... فقط حیف که یادمون نمی مونه .. اگه به یاد می آوردیم شاید مرگ اینقدر هراس نداشت ....
روحش میل پرواز داشت اما جسم ناتوان هنوز می ترسید ... در این جدال چند ماهه ...
چه عاجز بودم ...
تسلیم مطلق بود..
بدون چون و چرا.. رضایت کامل دراو بود و در من نبود ...
این ظلم بود ؟ اجبار بود ؟ تحمیل بود؟
نه....... منتهای محبت و عشق بود ....

توی اون 45 دقیقه آخر ...می خواستم دستشو بگیرم و نزارم بره  اما اینبار من بیشتر عاجز بودم... تازه فهمیدم ...چقدر ناتوانم...تازه فهمیدم چه جای کوچیکی رو گرفتم و چقدر خودمو بزرگ می بینم ....
چقدر ناتوان و چقدر عاجز بودم ...
من عاجزم نه او ...
من ناتوان بودم نه او ...
 و وقتی رفت دیدم که تا چه حد راضی و توانمند بود ..
قدرت مطلق بود و اینبار بعد از 7 ماه ... حس کردم که از او ناتوان ترم ...
مثل عقابی که بعد از 50 سال زندگی .... و جدالی سخت با طبیعت خودش.. دوباره متولد شده بود .. حتما داستان عقابو شنیدین....

خیلی جالبه همه رو راضی می کنه .. حتی مرگ هم تحمیل نمی کنه .... من عاجز .. من غافل .. همیشه فراموش می کنم ...

پدرم هیچ مخالفتی نکرد ... تسلیم شد و رفت .. من هم راضی شدم ... باآرامش جسمشو سپرد به خاک و رفت ...من هم راضی شدم ...انگار ماموریتش اینجا تموم شده بود ... انگار پروژه تازه ای شروع شده بود ...
قدرت مجددش ... رضایتش... رهایی بی حدش ... به من رضایتی القا کرد غیر قابل توصیف... و من نه فریاد زدم و نه اشک ریختم و او نه عاجز شد و نه ترسید ....

از اون روز همش دارم فکر می کنم من تو اون لحظه برای خودم راضیم ؟

جوابم همیشه همینه :

.... ساده ترین کاری که می شه کرد سپردن و رفتنه ....
 تا وابسته تر نشدم ..
تا غافل تر نشدم ...
تا ترسو تر نشدم ...
 تا هنوز ذره ای جسارت دارم ...
.تا هنوز تنهایی رو می فهمم و لذت همراهی منو غافل نکرده ...
تا هنوز قدرت بخشش دارم و توان پوزش  خواستن...
تا هنوز طعم گیلاس موندگارتر نشده ...
تا هنوز گوارایی آب فریبنده تر نشده ...
تا هنوز درخشش ستاره ها زیباتر نشدن ...
تا هنوز تازگی  هوای بهاری عمیق تر رسوخ نکرده  ...
.تا هنوز چشمام گرم خواب نشدن ....
تا هنوز سرمارو می فهمم...
تا هنوز گرسنه می شم...
تا هنوز اشکی دارم برای ریختن..
تا هنوز سوالی دارم برای پرسیدن...
تا هنوز پاسخی دارم برای دادن...
تا هنوز دستی دارم برای گرفتن...
تا هنوزپایی دارم برای گام برداشتن...
تا هنوز شونه هایی دارم برای کول کردن...
تا هنوز چشمانی دارم برای دیدن...
تاهنوز لبهایی دارم برای خندیدن...
تا هنوز هستم و زنده ام ...
تا هنوز میل به زندگی دارم و شوق برای بودن ....
تا هنوز.....
.
.
سپردن و رفتن ساده تره ....
و من آرزو می کنم که تا هنوز چشمام گرم خواب نشدن .. رها کنم و برم...
و مرگ شیرین ترین و آرامش بخش ترین رویای زندگیه ...
و مرگ امن ترین لحظه زندگیه ....که همه اون چیزهایی که هنوز کامل از دست ندادم برام حفظ می کنه ...
و تو هنوز ناله عجز منو می شنوی؟

پنجشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۹

:)))

امروز بعد از ظهر حدود 3 ساعت خوابیدم .. انگار تا حالا تو عمرم نخوابیده بودم ولی هر چی درد بود رفت .... استخوون درد ... کمر درد.. سردرد...
آخییییییییییییییییییییییییییش
الان کلی وقت دارم ... واسه چی؟
خب معلومه سوال نداره واسه حال کردددددددددددددددددددن

من ...







هر بار عكسهاي كوديكمو نگاه مي كنم ... حس مي كنم يه چيزيو گم كردم .. يه چيزي كه مال همون موقع هاست اما الان خيلي لازمش دارم ... يه چيزي كه حتي نمي دونم چيه .. حس كردنيه .. يه قدرتي كه تو كودكي داري و تمام نيروي ها و اعتماد به نفس بزرگسالي نمي تونه جاشو بگيره ...
جالبه ابن قدرت هر چي سنت بالاتر مي ره برعكس همه چي كمتر و كمتر و كمتر مي شه ... گاهي كاملا از بين مي ره ... اون قدرت يه جورايي حكم جادو داره واسم ....
مدتهاست دنبالشم.. مي دونم هست... حسش ميكنم اما نمي دونم ... شايد هم  يه خاطره مونده باشه و من فقط فكر مي كنم كه هست....

گاهي اين حس گم كردن و گم شدن .. انرژي زيادي ازم مي گيره .. با كسي هم نميشه حرف زد ... نمي خوام با درگيريهاي دروني خودم بقيه رو درگير كنم اما خودخواهي درونم مي گه تو هميشه سعي مي كني انرژي بدي... چرا وقتي انرژي مي خواي تنهايي... خب انتخاب خودمه .. خب چاره اي ندارم ... به يكي بگي بابا من كودكيمو گم كردم مي خوامش ... دنبالشم... بهت مي خنده مي گه ... برو بابا .. سرخوشي ها ... گذشت .. همه مي خوانش اما بر نمي گرده .. اما من مي دونم يه جايي همين دور و براست .. شايد چشام ضعيف شدن .. شايد حس ششم مي خواد .. شايد بايد بو بكشم ...

قدرت خلوص و سادگي اون دوران مدتهاست ديگه بين من و دوستام نيست .. مي گم چرا همتون عوض شدين .. مي گن تو هم عوض شدي ... نه اين بدترين فحشيه كه مي شنوم...
آرزوهاي كوچيك همون موقع بالاترين حد كمال من بود ....
نكنه تو شوخيت گرفته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منو كامل آفريدي؟ ناقصم كردي حالا مي خواي بگردم پيداش كنم؟
فكر كنم تو سرخوش شدي ... به خودت قسم ... شوخيت گرفته ... ملتو گذاشتي سركار؟

من نمي خوام آرزوهام و ايده آلهام اينا باشن كه الان دارم .... من نمي خوام وابسته باشم ... نمي خوام قيد و بند داشته باشم ... نمي خوام دغدغه هام كوچيك باشن ...نمي خوام واسه دوست داشتن مرز داشته باشم ... نمي خوام واسه خنديدن و ذوق كردن مرز داشته بشم .. نمي خوام واسه بيان احساساتم مرز داشته باشم .....
مي تونييييييييييي؟
لعنتي.. اين مرزها رو بردار.... لعنتي بچگيمو برگردون ....

يادمه يه بار به يكي از دوستام گفتم كاش مي شد برگشت به چند سال پيش ... گفت نمي توني .. همه مي خوان نمي شه ...

من گفتم .... حالا ميبيني .. من اولين نفري خواهم بود كه به گذشته برمي گردم ... چه دردي داره اين پروسه ... نمي شه از تونل زمان رد شد اما مي شه از تونل روحت رد بشي و برگردي به اوني كه بودي .. نمي شه؟؟؟؟ مي شه.. باور كن مي شه .. اينكه من و تو نمي تونيم دليل نمي شه كه بگيم نمي شه ...

خيلي دردناكه ... خيلي سخته .. يه روز پا مي شي... ديگه اطرافيانتو نمي شناسي
...ديگه نگاه آدمهايي كه تا ديروز كنارت بودن و شاد بودي آشنا نيست .. دردش از اينجا شروع مي شه كه مي فهمن عوض شدي و اونا اينو نمي خوان ... اونا اين تورو نمي خوان و اونا اون يكي رو مي خوان ...
پس من چي ؟ من اين منو مي خوام و نه اون يكي رو...
چه بايد كرد؟
بايد من دوست داشتني رو قايم كني و من منفورو رو كني ... خب مشكل اينجاست كه من دوست داشتني خيلي زود رنجه و بعد از اينهمه مدت انصاف نيست كه قايمش كني ....پس اين منو واسه چي مي خواستي كه مثل زنهاي حرمسرا وقت نياز بهش سر بزني ..
نه من مي خوام با اين من دوست داشتني زندگي كنم .. حتي اگه ديگه تو نباشي و حتي ديگه او نباشه .. نخواه من منفور باشم .. نخواه كه من دوستي داشتني رو بعد از اينهمه سال دفنش كنم... نخواه من .. من نباشم ....
علت تمام داد و فريادها و زاري ها اين چند سال جدال اين دو من بود ... بزار يكي از اين دو من بمونه ... بزار اون مني بمونه كه خوشحالم مي كنه .. بزار اون مني بمونه كه حواس شش گانه اش بكره ... بزار اون مني بمونه كه توي واقعي رو مي خواد نه توي منفورو.... نه ..... اون من منفور حتي توي منفورو رو هم نمي خواد ....اون من منفور فقط وجود داره و عين يه ويروس مي مونه ....

بچه كه بودم يه حصار دور من كشيده بودم كه ازش مراقبت مي كرد ... نمي دونم كي و كجا و چجوري اين حصار پاره شد و راه من هاي منفورو كه عين بختك چسبيده بودن به حريم باز كرد .. از اون روز دارم درد مي كشم .. از اون روز دارم مي سازم ... ترميم مي كنم و سم پاشي مي كنم .. شايد بايد حريممو عوض كنم ... شايد بايد از اول متولد بشم ... نه بايد يه راهي داشته باشه و من اون راهو پيدا مي كنم ...
گاهي مي يام بيرون از اين حريم شكسته و از دور صداش مي كنم .. من دوست داشتني من تو اين آشفته بازار گم شده .. ناله اشو مثل بچه اي كه مادرشو گم كرده مي شنوم .. من عزيز و دوست داشتني من ترسيده .. ضعيف شده ....


چرا حواسم نبود ... چرا دستشو ول كردم ... چشمامو چي و كي گرفت ؟ اگه ديگه حتي صداي نالشو ازم بگيره چي؟ بهم زمان بده .. بهم فرصت بده ....

ازت خواهش مي كنم نزار خسته بشم ... قول مي دم بهت .. خودم گمش كردم .. خودمم پيداش ميكنم ... فقط كنارم بايست و هر وقت تو مسير خوابم برد يه پس گردني بزن كه بيدار بشم ...
نزار مثل بقيه .. مثل گذشته .. از پا بيفتم و بي خيال  بشم ... من بي من ... حتي تورو نمي شناسم ... حتي تورو نمي خوام .... به خاطر خودت و خودم كمك كن پيداش كنم ..
 تو فقط نزار خوابم ببره... چشمام سنگين شده ...