سه‌شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۹

يادش بخير


مي دونم يه پست ديگه داشتم كه دوست دارم به كودكي برگردم ... اما چيكار كنم ... گاهي عكسهاي كودكيمو مرور مي كنم و اين حس مرتبا تكرار مي شه...



من واقعا دوست دارم دوبار كودك بشم ...
به همون سادگي و سرخوشي...
 به همون معصومي و بي گناهي ..
 به همون شدت آسيب پذير ...
به همون اندازه مهربون ....
همه چيز جذابيت اون دورانو داشته باشه ...
هم چيز طعم همون وقت ها رو بده ...
همه رنگها جديد ..
همه آدمها بزرگ و اندازه غول ...
به همون اندازه ترسو ...
توقعاتم همون قدري بشه .. يه جعبه مداد رنگي ... يه بستني ... يه كتاب قصه ... يه عروسك ...
چه خيالي چه خيالي ... مي دانم .. حوض نقاشي من بي ماهي است ...



همون اندازه هول باشم ...عجول باشم ....
ديدن شمع تولد روي كيك برام خوشايند باشه...
همه اين عكسها رو بابام گرفته
وقتي بهشون نگاه مي كنم قيافه بابامو تو اون لحظه هم تصور مي كنم ... هدفش چي بوده.... مي خواسته بعدن كه من بزرگ تر شدم با ديدن اينا جووني خودشو به ياد بياره يا كودكي منو....
جالبه .. دقيقا از صحنه هايي عكس گرفته كه درون واقعي يه كودكو مي شه توش پيدا كرد...


آخي اينو مي بينم ...به نظر مي رسه اون موقع ها دركم از دوربين بالاتر بوده ...
يادش بخير

۳ نظر:

  1. کودکی هایم اتاقی ساده بود
    قصه ای ، دور ِ اجاقی ساده بود
    شب که می شد نقشها جان می گرفت
    روی سقف ما که طاقی ساده بود
    می شدم پروانه ، خوابم می پرید
    خوابهایم اتفاقی ساده بود
    زندگی دستی پر از پوچی نبود
    بازی ما جفت و طاقی ساده بود
    قهر می کردم به شوق آشتی
    عشق هایم اشتیاقی ساده بود
    ساده بودن عادتی مشکل نبود
    سختی نان بود و باقی ساده بود

    "قیصر امین پور"

    پاسخ دادنحذف
  2. مرسسسسسسسسسيييييييييييييييييييييي
    دقيقااااااااا

    پاسخ دادنحذف