سه‌شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۹

من و تنهايي





و من به دنيا آمدم .. به تنهايي ...


هر بار به این واژه فکر می کنم همه وجودم می لرزه نه از ترس بلکه از عظمت واژه .. از بلوغش و از قدرتش.... از وقتی یادمه از کودکی تنهایی رو با  همه ابعاد و  وجودم حس کردم... من یه دهه شصتی ام که نمی دونم از بد یا خوب روزگاره كه خواهر و برادری هم ندارم.. از وقتی به دنيا اومدم .. از زماني كه یادم می یاد تنها بودم .. وقتی عراقی ها بمبو می نداختن رو تانکهای پر از نفت و بنزین پالایشگاه و شعله هاش سر به فلک می کشید تنهایی کشیدم تا الان که در صلحي موقت و ظاهری نشستم پشت اين کامپیوتر و از تنهایی می نویسم.....اون موقع ها تنهایی گرمای شعله های آتیشو تحمل می کردم و انتظار می کشیدم تا ببینم امروز بعد از ظهر بابا می میره یا مامان....این انتظار در تنهایی به من قدرت درک جنگ رو داد ...جنگی که نه فقط به من بلکه به تو هم تحمیل شده بود ....آوارگی و از این شهر به اون شهر شدن... تنهایی كنار مامان به من درك داد که بفهمم هیچ چیز موندگار نیست ...نه تلخش نه شیرینش .. نه صلحش و نه جنگش....

یادمه یه شب نصفه شب از مینی بوسی که به سمت سنقر آباد (روستایی اطراف کرمانشاه ) می رفت با مامان پیاده شدیم که پناه ببریم به خونه ای که خوونوادگی اجاره کرده بودیم ...واسه فرار از مجاهدین و عراقی ها ... باد و بارون شدیدی بود .. مامانو به طرفي پرت کرد ... دست من تو دستش بود .. نتونستم نگهش دارم و هردو با شدت افتادیم و غل خوردیم ... صدای پارس سگها مامانو ترسونده بود .. منم ترسیدم و اونجا بود که فهمیدم باید به تنهایی از باد نترسم و به تنهایی از پارس سگ نترسم ...

تو مدرسه به دید آواره های جنگ به من و پسردایی هام نگاه می کردن و ترحم احمقانشون تنهاترم می کرد اما تنهایی به من یاد داد که از هوش و استعداد همه بچه های جنگ دفاع کنم و من دور از بابا .. دور از مامان .. در تنهایی درس خوندم و شاگرد اول شدم ... همیشه شاگرد اول می شدم تا بگم .. من نه از جنگ می ترسم نه از تنهایی و نه از دوری مامان و بابا..

من تنهام پس قدرت دارم ....من تنهام و هدف دارم ... , تنها تا ابد ...

یادمه بابا همیشه مریض بود .. اون روزها جنگ بود و باباي من کلیه چپش مرتب سنگ سازی می کرد و مجبور بود پشت سر هم جراحی کنه ..گاهي به من نگاه می کرد و می گفت " يه وقت...غصه نخوری" و او به تنهایی به من یاد داد که غصه نخورم و بپذیرم که بابا بیماره و در این بیماری تنهاست ...

و من بازهم قدرت می گرفتم ... هر روز بیشتر و بیشتر....

من در تنهایی بزرگ شدم .. یه تنهایی عمیق و ژرف...

عزیزی بهم گفت از تنهایی بنویس و من روزها فکر کردم که چی بنویسم

بهش گفتم این واژه مثل "عشق".. مثل "مرگ" برام مقدسه ..دوست دارم جوری ازش بنویسم که حق مطلبو گفته باشم و در حقش اجحاف نکرده باشم

و او گفت ".... مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من..."

و چه هوشمندانه گفت ....

بله ... تنهایی من مثل بلور شفاف, ظریف و حساسه و خيلي سریع می شکنه ...اما نه از تو نه از من ...كه از كلام بي قدر ...كه از ناسپاسي در قبال چيزي كه به من داده...كه از بي توجهي به چيزي كه به تو داده....

برات بگم از تنهايي.......تنهايي من ....








تنهايي من بازيهاي كودكانه زير سرعت موشكهاي سنگدل عراقي بود ...

تنهايي من دلسوزي براي مار مرده از آوار جنگ , وسط كوچه هاي مخروبه تنها بود ...

تنهايي من شنيدن صداي فرياد و هلهله دخترهاي پرورشگاه روبه روي خونه بود وقتي مي فهميدن ناهار املت دارن...

تنهايي من جرعه جرعه نوشيدن آب خنك پارچ بود وقتي از ترس دوره گرد توي كوچه به  خونه پناه مي بردم ....

تنهايي من كوله پشتي پر از كتاب و مداد بود وقتي به من تفهيم شده بود هر آنچه از آينده منتظرمه چند ورق كاغذ و مشتي فرمول رياضيه...

تنهايي من انتظار زمستونه ي من زير بارش برف براي سرويس مدرسه بود و تماشاي تو .. تماشاي شونه هاي جمع شده  از سرما كه آروم آروم دور مي شدن...

تنهایی من خوندن دعا بود .. تو سنگر مدرسه ... زیر پله های خونه ... تو صدای مهیب انفجار بمب... دعا و درخواست براي اينكه يه بار ديگه تو و مامانو ببینم....و تكرار هر روزه اين مسير تنهاترم مي كرد...

تنهایی من انتظار بي طاقت اومدن تو و مامان بعد از یه روز خسته کاری بود...

تنهایی من انتظارمشتاق لمس بوسه تو پشت گردنم بود.. هر روز صبح .. هر روز عصر ...و براي تو اين تنهايي تكرار حس بوي كودكي هاي من بود ...

تنهایی من روشن کردن اجاقی بود که تو برام اماده كرده بودي ... هر روز ظهر ... بعد از مدرسه ...

تنهایی من خوردن ناهار گرم شده روي اجاق کنار ماهی عید توی تنگ بود و حرف زدن با تویی که می گفتی حتی اگه  كنارت نباشم صدات رو می شنوم .. چشم هات رو ميبينم ...

تنهايي من آرزوي داشتن  قمقمه آبي رنگي بود كه هرروز تو راه برگشت به خونه... پشت ويترين مغازه از حضورش مطمئن مي شدم...

تنهایی من دیدن قمقمه آبی بود که فقط یک بار بهت نشون دادم و باورم نشد از پشت شیشه کلاس درس بزاريش توي دستام..

تنهايي من كليد خونه اي بود كه هرروز ظهر ته كيف مدرسه پيداش مي كردم كه با تشويش درو بازكنم و داخل شم... و تو به دستهاي كوچك من چه اعتمادي داشتي...

تنهايي من ذوق و شوق به خاطر عشق ورزيدن پسر 15 ساله همسايه بود ...

و تو گفتي ... " عشق دختر من بي گناهه...خالصه...قيمتيه..."

تنهایی من قدرتی بود که به من دادی .. کنار جسم نیمه جون آقاجون ... گفتی : " زندگی همینه .... تو باید یاد بگیری که زندگی کنی...بدون من .. بدون او .. با خودت .. روي كره زمين به تنهايي"



تنهایی من تحمل صدای آزار دهنده و پر از انتظار وهمناك چیک چیک آبی بود که از سقف خونه مادربزرگ توی کاسه مسی می چکید ...چهارشنبه شب باروني ... دایی بهمن انتخاب كرد و رفت....

تنهایی من شنیدن درددلهای مادری بود که عاشقت بود اما تا روزی که رفتی نفهمید...

تنهایی من دیدن اشکی بود که می خواست در غم از دست دادن عموی تنهات از چشمهات بیاد ولی غرور ارزشمندت اجازه نمی داد...

تنهايي من درك تلاش تو بود براي من .. براي مامان.. براي دوران شيرين و پر از آرامش بازنشستگيي كه هرگز نيومد...

تنهایی من شنیدن صدای آواز تو بود .. هرشب .. قبل از خواب .. از پشت دیوار اتاقم.. و من گوشهامو بیشتر به دیوار اتاق می چسبوندم که بلندتر صدای مردونه و مطمئنتو بشنوم...چه قدرتی داشت صدای تو ...

به قول سهراب و او و خودم : " صدای تو خوب بود ... صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی بود که در انتهای صمیمیت حزن می رویید..."

تنهايي من تجربه اولين دوربين عكاسي بود ...  شوق عكاسي ... اون دوربينو هنوز دارم و گاه گاهي نگاهش مي كنم و تو مي دوني كه وقتي روشنش مي كنم از توي لنز دوربين چي مبينم... بله .. تو و خاطرات دست نخورده ي كودكيمو ...

تنهایی من چشیدن روكش شيرين قرصهای لعنتیی بود که می خوردی .. و تو هرشب می گفتی :" مانا.. بابا .. برو برام از اون قرص نارنجی ها بیار...." و من هربار .. هر شب ..يواشكي قرصهای تو رو می چشیدم .. برای من به شکل اسمارتیز و به طعم آب نبات بودن... ولي برای تو ...
...ای کاش من و تنهايي با هم توی همون دوران یخ می بستيم ....

تنهايي من شنيدن "خسته نباشي.. آفرين..." تو بود .. وقتي ساعت 4 صبح از نور چراغ اتاقم بيدار مي شدي ... نگران از اينكه نكنه زير نور خوابم برده باشه  ... آب خوردن بهانه خوبي بود ...

تنهایی من ترک تو و دیار تو و رسیدن به آینده ای فریبنده بود ...آينده اي جذاب و پر از تنهايي...

تنهایی من درک عشقی سنگین بود ... عشقی که با شنیدن طنین خوش آهنگ کلام مولانا شروع شد...

تنهایی من تلاشی بود برای حفظ عشق تو و او کنار هم ...

تنهایی من تحمل فراغش بود... و خوب می فهمیدم که تو قادر به تحمل این عذاب برای من نیستی...

تنهایی من سعی در فهم خواسته قلبی تو بود و به تصویر کشیدنش ... به قیمت از دست دادن همه جووني....

تنهایی من درک نوای خوش آهنگ سازی بود که می نواختی .. بی توجه به همهمه .. با چشمهايي بسته و لبهایی خندان....در اوج مستی...

تنهایی من اشکهای من بودن که همیشه به دور از چشم تو ریختن ..

تنهایی من انتظار من بود برای حس دوباره بوي عطر آمیخته با عرق تنت .. وقتی خسته از کار .. به امید فردایی توام با آرامش  کنار من به خونه برمی گشتی... و دیدن قدمهای پر صلابتت که سطح سفید و درخشنده برف رو پاره می کرد چقدر منو مطمئن می كرد... مطمئن از آینده .. آینده ای که به گذشته گره خورد و هيچ وقت نيومد....

تنهایی من شیشه اتوبوسی بود که از فرط خستگی سرمو بهش تکیه می دادم و چشمامو می بستم تا فقط چند لحظه آروم بگیرن...اما به خوابی عمیق می رفتن و با نوازش مهربون دست کسی بیدار می شدن : " خانوم پاشو ... ایستگاه آخره...."...
-" ...پس چرا من به ايستگاه آخر نرسيدم؟..."

تنهایی من خواهش من بود برای اینکه بیشتر با دلم سخن بگه ...التماس من براي داشتن دستي كه دستهاي تنهايي منو لمس كنه ... تمنا براي آغوشي كه تنهايي منو گرم تو خودش جا بده ... و تنهايي من هميشه سرخورده تر از قبل برميگشت....

تنهایی من نگاه نگران و ترسیده از تنهایی بود که بدرقه اش می کرد ...شايد ماه دیگه خسته از روزگار و كار برگرده....

تنهایی من سوزنی بود که به انگشتم فرو می رفت تا براش طرحی از گل روی پارچه بزنه ....کنار اسمش...

تنهایی من کتابها و شعرهایی بودن که ورق خوردن و خونده شدن ... بدون او ..  کنار او...

تنهایی من انتظار شنیدن صدای زنگ تلفن بود و كسي که بی توقع بگه : " سلام ...."

تنهایی من فرار از آفتاب گرم تابستون تو خیابونهای شلوغ و پر از ابتذال ناصرخسرو بود واسه خریدن چند گرم اکسید کبالت.. واسه تهیه چند نمونه فولاد ساب خورده بی ارزش...

تنهايي من پذيرفتن خيانتي بود كه مهر زد رو پيشونيش ... درست وقتي كه به قول سهراب يه جورايي:"تنهايي من شبيخون حجمش رو پيش بيني نمي كرد و....." ...

تنهایی من درک سخت این واقعیت بود که "او" فقط یک توهم بوده ....رهاش كن ... و من رها كردم .. به تنهايي ... با قدرت و رضايت...




تنهایی من تكيه به ديواري بود كه تاب تحمل سنگيني جسم بی حال از دیدن رنگ پریده تو رو داشت...

تنهايي من گريه شبانه و دعا براي تويي بود كه هر روز رنجور تر مي شدي ... و من هرشب به تنهايي كتاب مقدسش رو بغل مي كردم و مي خوابيدم....
كتابي كه بارها در تنهايي .. با تنهايي.. به تنهايي ... منكرش شدم ... كتابي كه بارها پاره پاره اش كردم و بعد با پشيموني تكه هاي پاره رو مي بوسيدم و شرمسار به سمتش بر مي گشتم...به سمت تو .. به سمت خودم ...

تنهايي من صدا زدن فرشته هاي آسمون بود و تصور جماعتشون گرد تخت تو ... و من مطمئنم تصويري كه كشيدم واهي نبود ...

تنهايي من فشار دادن دستمالي خيس بود واسه رفع خشكي لبهاي ترك خورده ات... با اضطراب به اطراف نگاه مي كردم بلكه دور از چشم همه يه قطره آب روي زبونت بريزم ... يه قطره اشك... تنها ي تنها .. من و تو ...

تنهايي من اضطراب قبل از ساعت ملاقات بود ...قلقلكي به خطر قطره عرقي كه از پشت گردنم راه مي گرفت...

تنهايي من اميدي بود كه به تو مي دادم و خودم باورش نداشتم... " طاقت بيار ... مرد باش..."

تنهايي من تلقين دروغي بود كه همه هر روز به هم مي گفتن... " خوب مي شه ...مثل روز اول ..."

تنهايي من ... گذروندن ساعتهايي بود كه براي تو بادستهاي خودم سيب سبز ترش رو رنده مي كردم .. با گاز استريل صافش مي كردم ... آب سيب زلال رو با عشق برات مي آوردم كه گلوتو تازه كني .. كه حس كني دوست دارم .. كه حس كنم هستي و هنوز هم هستي و تا ابد هم هستي و هستي و هستي و هستي...

تنهايي من لحظه هايي بود كه  دور از چشم همه شكلات تلخ رو روي زبونت مي ذاشتم و آروم آروم مك مي زدي ... اتاق بوي شكلات مي داد .. به همه مي گفتم : " نمي دونم بوي چيه... "  تو مي خنديدي...

تنهايي من دراوردن تيغ هاي ماهي بود ... دقتي كه به خرج مي دادم .. مبادا يه تيخ بي رحمانه گلوي تورو خراش بده ...

تنهایی من اتوبانی بود که هر روز ساعت 7 صبح رفت منو به سمت تو با هراس رقم می زد و هر شب ساعت 12 شب بازگشت منو از تو با دلتنگی و اضطراب از فردا می کشید ...و تمام این 17 ساعت من و تو و تنهایی همیشه منتظر بودیم ...

تنهایی من شنیدن صدای ترک خوردن غرور ارزشمند و قابل احترام تو بود وقتی با خواهش به من نگاه می کردی و من عاجز بودم از اون چیزی که انتظار داشتی .. نه از من که از خدای من .. که از خدای خودت... که از خدای ما...

تنهایی من بارون اون شبی بود که به خاطر دل تو.. به خاطر قول من به تو می بارید.. و من و تنهایی زیر بارون 5 ساعت راه رفتيم در جستجوي بهترین ویلچیر شهر...تو صاحب بهترين ويلچير شهر شدي ... دیدن لبخند رضایت تو تنهایی منو به گریه انداخت و این برای یک عمرش بس بود ...

تنهایی من جدال با آنژین بعد از بارون اون شب بود ... و هر بار که پاهامو فرو می بردم توی تشت آب یخ... دل تنهایی من از خنده شب قبل تو شاد مي شد...و اصلا نمی فهمید که تب 40 درجه چه حرارتی داره ..گرمایی که عشق تو بهش می داد فراتر رفته بود...

تنهایی من درک نگاه خسته تو بود که افتادن برگهای پاییزی .. بارش برف زمستونی ....رو تماشا می کرد و نگاه تو همچنان منتظر بود و درک من هر روز كه مي گذشت ناتوان تر مي شد...

تنهایی من جواب بي علتي بود در مقابل سوال هرلحظه تو : " یعنی من خوب می شم؟...."

......" بله پدر .. امید داشته باش...."

تنهایی من نگاه مضطرب من بود که هرروز از گوشه در اتاق نگاه می کرد تا مطمئن بشه كه تو هنوز هستی .. تو هنوز منتظری .. تو هنوز امید داری و دل تنهایی من از امید تو امیدوار می شد....

تنهایی من از درد تو عاجز بود .. از درد سوزنهایی که هرروز بیشتر به تن نحیفت فرو می رفت.. به ستوه اومده بود .. تنهایی من در تنهایی گریه می کرد و هیچ کس صداي گريه تنهايي رو نشنید...

تنهایی من تلاش برای درک صدای گنگ تو بود ... اما حقيقت تلخ تر اينه كه بيشتر از همه دلش برای صداي پر ابهت تو تنگ شده بود ....

تنهایی من باور صدای تنفس و ضربان قلب به شمارش افتاده تو بود و تلاشی که دستها و فریادهای اونا به خرج مي دادن و بهتی که من داشتم ....بهت از اتفاقی که نمی دونستم افتاده بود یا داشت می افتاد.. اتفاقی که نمی دونستم بابتش باید خوشحال باشم یا نار احت ...

تنهایی من لمس زمختی و مردونگی دستهای تو بود وقتی که دیگه هیچ خونی تو رگهاش جریان نداشت....و من با دقت به دنبال پيدا كردن ردي از جريان حيات تو جسمت بي جونت  بودم...

تنهایی من شونه های من بودن برای به دوش کشیدن اضطراب مادرم ... برای خشک کردن اشکهاش ... برای پذیرش مصیبتی که خیلی نرم قدرتو ازش می گرفت...و مادرم.. چقدر تنها شده بود و من و تنهايي من نمي دونستيم با تنهايي او چه كنيم...





تنهايي من درك لحظات پر غصه مادري تنها بود كه نمي خواست رها كنه و رها شده بود ...

تنهايي من شنيدن صداي خسته مادري بود و عجز از ناتواني خودم در توضيح نظم طبيعت براي تسكين دردش...

تنهايي من به درون كشيدن تمام غصه ها و نا ملايمات بود .....

تنهايي من شجاعت و جسارتي بود براي شروعي دوباره .. براي تولدي ديگر...

و ...همينطور ادامه داشت ..و همينطور تنهايي من بزرگ و بزرگتر شد ... تا اينكه ...

من و تنهايي با هم رشد كرديم و به اوج رسيديم ...من و تنهايي با هم خورديم. .. با هم خوابيديم.. با هم كار كرديم ... با هم عاشق شديم .. با هم فارغ شديم... باهم دعا كرديم...با هم راه رفتيم... با هم لمس كرديم... با هم خنديديم و باهم گريه كرديم... با هم شعر خوونديم... با هم نوشتيم... با هم نقاشي كرديم... با هم لحظات زيبا رو ثبت كرديم...با هم حرف زديم.. با هم بازي كرديم.. با هم گل ياس بو كرديم... با هم به سطح گرم خاك دست كشيديم... با هم جلوي وزش باد ايستاديم.. باهم زير بارون رفتيم. با هم موزيك گوش داديم.. با هم آواز خوونديم... با هم نگاه كرديم به برگهاي سبز تابستوني و انتظار اونها واسه زرد شدن پاييزي...با هم حس كرديم خنكاي حلقه هاي آب پرازكف دريا رو و لبخند زديم...با هم تنهايي خورشيد و ماه و گردهمايي ستاره ها رو نگاه كرديم...و غبطه خورديم...

و من از تنهايي نترسيدم... من به تنهايي نفرت ندادم...من به تنهايي عادت نكردم ...من به تنهايي آسيب نزدم... من به تنهايي عشق دادم ...من در تنهايي بلوغو ديدم ...بلوغ مطلق.. بلوغي به دور از خودخواهي و تكبر...بلوغي ساده ... به سادگي يك كودك...

....تنهايي من مثل من واقعي و دوست داشتني از اون يادگاريهاي بكريه كه وقتي گريه تولدو آغاز كردم بهم هديه داد ...

و اكنون ...

تنهايي من به دست گرفتن قلم براي نوشتنه... براي ترسيم كردن تنهايي .. براي قدرداني از تو .. براي نوشتن از او .. براي ابراز دلتنگي .. براي بيان عشق ...براي.....



و اكنون...

تنهایی من دستهای منه که زیر بارون از پنجره ماشین بیرون می یان و خیلی نرم با طنین بارون می رقصن...

تنهایی من چشمهای منن که می بینن و ندیده می گذرن .. که می بینن و ساده نمی گذرن .....

تنهایی من لبهای منن که از فروغ زمزمه می کنن تا نشنوم حد فاجعه ابتذال رو ...

تنهایی من گوشهای منن که آگاهانه انتخاب می کنن كه به صدای خوب و گرم تو گوش بدن ...

تنهايي من ديدار مخفيانه ي تو هر شب قبل از خواب شبانگاهيه ...



و بالاخره رسيد روزي كه ...

من و تنهايي باهميم و ديگه تنها نيستيم...

و تنهايي من تنها چيزيه كه حاضر نيستم با كسي تقسيمش كنم...حتي با تو ...

براي اولين بار بي توجه به سرنوشت به تو مي گم ... برو براي خودت تنهايي رو پيدا كن ...

و تنهايي عزيز و دوست داشتني من ... منو ببخش اگه هنوز مونده تا از تو بگم ..

منو ببخش اگه حق ارزش والاي تورو ادا نكردم...

من در برابر بزرگي تو خيلي كوچيكم و به قدر خودم از تو درك كردم...



و باز هم مي گم ... من هستم .. تنها تا ابد ...

۱ نظر:

  1. همیشه فاصله ای هست
    اگرچه منحنی آب بالش خوبی است
    برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر
    همیشه فاصله ای هست!!!

    بین تمام آدمها
    همیشه فاصله ای هست
    فاصله ای که همه رو تنها می کنه

    پاسخ دادنحذف