یکشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۹
پنجشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۹
صبح يه خواب عجيب ديدم ....
امروز صبح بين ساعت 7:31 تا 8:55 يه خواب عجيب ديدم ....
خواب ديدم كه :
بعد از سالها تازه فهميدم زنده اي .. بارها خوابهاي مشابه اين ديدم ..... بعد از سالها بهم خبر دادن كه هنوز مريضي و زنده توي يه جايي شبيه خونه سالمندان دارن ازت نگهداري مي كنن..
انگار پتك بود كه مي خورد تو سرم ...
بعد از اينهمه سال ؟
زنده ؟
توي خونه سالمندان؟
چطور ممكنه؟
ميگفتن مدير خونه سالمندان دنبال پرستاره واسه مريضهاش..
تصميم گرفتم خودمو به جاي يه پرستار بهت نزديك كنم .. از اونجا بيارمت بيرون ..
وقتي براي اولين بار ديدمت ... با حسرت به پرستار هم اتاقيت نگاه مي كردي...
منو ديدي اما نشناختي .. گفتن آلزايمر گرفتي..
خيلي سخت بود به سختي تمام لحظاتي كه پرستارهاي بيمارستان بهت مي گفتن "پدر جان"
و من با تنش بهشون مي گفتم .. "ايشون پدر منه.. سني نداره .. مريضي اين بلا رو سرش آورده .. "
تو خواب من همه دوستان دوران دانشگاه و دبيرستان اومده بودن .. مي خواستن كمك كنن .. اونجا رو شلوغ كنن .. تا من بتونم بغلت كنم و از اونجا ببرمت ...
تا من بتونم پدر گمشده خودمو بعد از سالها كه فهميدم زنده است بدزدم....
در تمام مدتي كه دوستان قديمي عزيزم داشتن شرايط رو فراهم مي كردن كه من به تو برسم ... داشتم فكر مي كردم :
تو اين چند سال چاق شده؟
لاغر شده؟
مي تونم مثل اونوقتها كه بستري بود و لاغر شده بود بزارمش رو دوشم .. مي تونم بغلش كنم؟
دستگاه اكسيژن ساز بهش وصله؟
اگه به دستهاش سرم وصل باشه چي؟
نكنه از دستم بيفته و بميره .. !!!!!
نكنه نفسش كم بياد و بميره !!!!
نكنه ديگه منو به ياد نياره!!!!
نكنه قلبش تو راه بگيره !!!!
نكنه پشتش زخم بشه!!!!
نكنه بازهم بميره!!!!
تو اين فكرها بودم كه ديدم دوستانم دارن مي گن " مانا بدو .. بدو.. برو بغلش كن ببرش...."
به نگاه منتظر و غريبت نگاه كردم .. اما مثل هميشه ... جايي كه نبايد از خواب پريدم ...
دوشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۹
خانه پدري
به ساعت نگاه مي كنم .. 7:43 دقيقه صبحه ... پس چرا حركت نمي كنه ...
مدتهاست وقتي مي خوام به زادگاهم برم هم تلخه و هم شيرين... هم عجله دارم هم نمي خوام كه برسم...
آسمون زادگاهم هميشه آبي پر رنگه... خالي از دود ماشينهاي ريز و درشت ..
مدتهاست كه آبي آسمونش به چشمم نمي ياد ..
مدتهاست با اينكه هواي زادگاهم واسه نفس كشيدن پراز اكسيژنه ... من دود آسمون پايتخت رو راحت تر استنشاق مي كنم ... مدتهاست وقتي از هواپيما پياده مي شم چشمهاي خسته از روزگار و منتظر پدر رو نمي بينم ..
مدتهاست وقتي پامو مي زارم رو خاك گرم و عزيز شهرم قبل از اينكه آدرس بدم "22 بهمن .. خيابون ويلا ... "
مي گم " باغ فردوس..."
مدتهاست براي ديدنت گل داوودي سفيد و صورتي مي آرم ...
مدتهاست قبل از شستن دست و رويي كه گرد سفر روش نشسته روي سنگ مزارت آب مي ريزم ..
مدتهاست وقتي بهت مي رسم به جاي بوسيدن صورت زبر تازه تيغ و افتر شيو خورده ات سرمو مي زارم رو سنگ سفيد مرمر پايين پاهات .. مي گن دختر براي پدر عزيزه .. اگه ميخواي چشم خيرش دنبال سرت باشه پاهاشو ببوس... پاهاتو مي بوسم واسه چشمهاي قشنگت كه نگاهم كنه .. با صداي بلند مي گم" سلام پدر .. دلم براي دلت تنگ شده"
مدتهاست جواب بلندي نمي شنوم ... ولي مي دونم خوشحاله از اومدنم.. هميشه خوشحال مي شد....
به آرامش خونه ابديت نگاه مي كنم ..
چقدر سكوت ..
چقدر سكون ..
چقدر تنهايي .
. اما نه تو تنها نيستي...تو ديگه تنها نيستي
چقدر آرامش..
چقدر زيبايي..
چقدر شكوه...
با قدرت در رو باز مي كنم .. پاهامو مي زارم رو موزاييكهاي حياط ..حتي ديدن يك دونه اش رو هم نمي خوام از دست بدم ..
به چپ نگاه مي كنم .. ماشينش زير سايبوني كه با دستهاي خودش ساخت چه آروم منتظره بلكه يكي استارت بزنه ...
يه نگاه اجمالي به حياط و عبور آروم به سمت در ورودي....
مدتها بود اينهمه خوب نخوابيدم بودم ..
مدتها بود اينهمه خوب نخورده بودم ..
مدتها بود اينهمه عاشق نبودم ..
مدتها بود اينهمه از ته دل گريه نكرده بودم ..
مدتها بود اينهمه اعتماد به نفس نداشتم ...
مدتها بود اينهمه مالك نبودم ..
مدتها بود اينهمه راضي نبودم ..
مدتها بود اينهمه دوست داشته نشده بودم ...
مدتها بود وقتي از سرما تو خواب به خودم مي پيچيدم دستي ملافه اي نرم روي تنم ننداخته بود ...
مدتها بود كسي صدا نكرده بود : " مانا جان بيا ناهار ..." چقدر مامان پير شده .. هر خط روي صورتش منو ياد هر لجظه نفس هاي سخت و به شماره افتاده ي تو مي ندازه...
مدتها بود يادم رفته بود پدر بزرگ و مادر بزگ بوي كودكي هات رو مي دن ..
ياد عروسيشون مي افتم ..
ياد هم آغوشيشون ..
ياد درد مادرت و به دنيا اومدنت ..
ياد بزرگ شدنت ..
ياد بيماري ات ..
ياد آرزوهات ...
ياد رسيدنهات ..
ياد رفتنت...
ياد هم آغوشيشون ..
ياد درد مادرت و به دنيا اومدنت ..
ياد بزرگ شدنت ..
ياد بيماري ات ..
ياد آرزوهات ...
ياد رسيدنهات ..
ياد رفتنت...
مي دونستي اين روزها همه اونچه كه دوست داشتي برام يادگاري گذاشتي ؟
عكاسي...
نقاشي...
ساز...
شعر...
كوه...
دريا....
جنگل....
ميدونستي اين روزها هم خيلي خوشبختم و هم خيلي ....
از چي برات بگم ...
از هنوز ها ؟
از ديروزها؟
از بعدها؟
براي من ديروز و هنوز و بعد خونه ي تو فرقي نداره .. پس بزار برات بگم ازهنوز ها و ديروزها و بعد ها ....
.
.
.
هنوز هم لذت لمس گرماي دستگيره آهني افتاب خورده در ورودي ...
هنوز هم نوازش باد خنك جمع شده پشت در ورودي...
هنوز هم اشتهاي بلعيدن بوي قورمه سبزي دست پخت مامان...
هنوز هم جنگ سرماي سراميكهاي چرمي كف خونه با خستگي كف پاها...
هنوزهم شوق ديدن آينه قديمي آويزون يه ديوار سمت راست راهرو...
هنوز هم اعلام حضور نور آفتاب از پنجره قدي چسبيده به پله هاي پشت بوم.....
هنوز هم نگاهي به آينه پشت سر واسه برانداز كردن بدون ترس از گذر زمان .. تصور شيرين ديدن يه دختر 14 ساله پر شور و نشاط
هنوز هم هيجان باز كردن در چوبي ورودي هال... تو اين مدت كه نبودم مامان غصه دار بي حوصله واسه خونه چي خريده؟
هنوز هم ورود پر سروصداي دختر يك دونه ي خوونه .. كو جوابي كه نزاره اون همه شوق خفه بشه ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هنوز هم برنامه هاي قشنگ تر تلويزيون خونه پدري ...
هنوز هم ميوه هاي تازه تر يخچال خونه پدري ...
هنوز هم خواب پرآرامش تر خونه پدري ....
هنوز هم حس قدرت ... لمس مالكيت دنيا ...
هنوز هم هواي بازي هاي كودكانه .. قاليچه وسط حياط خونه پدري...
هنوز هم قوت قلب و اعتماد به نفس ..... ديدن سقف اتاق كودكي بعد از خواب طولاني و بدون استرس شبانه ...
هنوز هم لذت حس فضولي تو همه كمدها و گنجه هاي خونه پدري ..
هنوز هم عطر خوش چايي دم كرده مامان زير درخت زردآلو حياط خونه پدري ...
هنوز هم تصميم گيري واسه تقسيم خرمالوهاي نرسيده و سبز حياط خونه پدري ...
هنوز هم لمس بي نظيرترين اوج دنيا ... ايستادن روي پشت بوم خونه پدري و دزدكي نگاه كردن جاي خالي پسر پر شيطنت همسايه ...
هنوز هم وسوسه پريدن .. تنها ارتفاعي كه مي توني بدون ترس بپري.... پدر هميشه مراقبه .. خيلي مهربون جاي وسوسه رو پر ميكنه .. ...
هنوز هم رسيدن به روياهاي دور اما ممكن ...
هنوز هم باز كردن كمد پر از لباس پدر ...
هنوز هم بوي عطر تنش ... بستن چشمها ... نفس عميق ... آخ چه خوب مي شد اگه بند مي يومد ..
هنوز هم اشتياق خووندن كتابهاي قديمي نشسته تو كتابخونه پدر ...
هنوز هم انتظار شنيدن نواي ساز پدر .. تصوير حركت نرم و مهربون انگشتهاي پدر رو سيمهاي ظريف تار و سه تار...
هنوز هم تلاش نگه داشتن زمان ... كاش مي شد ثانيه ها رو متوقف كرد... هميشه خواستم نشده ... دست از خواستن بر دارم؟ نه .. معلومه كه نه...
وجب به وجب كف خونتو بو مي كشم بلكه يادي از تو بياد ....حتي اگه بره .. مي ارزه .. نمي ارزه؟
همين جا جلو چشمهاي خود خود خودش ..
همين جا جلو چشم هاي يه عالمه فرشته .
همين جا .جلو چشمهاي خود خود خودت كه مي دونم هر لحظه داره بهم نگاه مي كنه ...
قسم مي خورم و قول مي دم ...
اينهمه خاطرات و حسهاي خوب رو با هيچ چك سفيد امضايي عوض نكنم ..
آخه هيچ قيمتي نمي تونم روش بزارم... مگه اصلا مي شه تبديلش كرد؟
فقط يه چيز ازت مي خوام .....
" نگاه با رضايت ".
سهشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۹
پاسخ
امروز صبح تو مسير شركت به شدت عصبي شده بودم ... داشتم به مطلبي كه مي خواستم بنويسم فكر مي كردم .. هر وقت به تفاوتهاي خودم و اطرافيانم فكر مي كنم به همين شدت عصبي مي شم .. به چيزهايي كه من تجربه كردم و دوستانم نكردن اونم نه فقط به خاطر جبر روزگار بلكه خيلي هاش به خاطر بي فكري خانواده بوده و هست ... بيشتر عصبي مي شم ... بيشتر و بيشتر ... هيچ حركتي هم نمي كنن.. انگار خدا تا ابد به من عمر داده .. انگار خدا تا ابد به من جاي زندگي داده .. هميشه تنها يك جمله مي شنوم درست مي شه .. نه درست نمي شه .. خدا چيزي رو درست نمي كنه چون به من و تو عقل و شعور داده و وظيفه فكر كردن و درست عمل كردن رو داده به من و تو .... امروز كلافه شدم اول صبح ... دلم مي خواست گوشي تلفن رو بردارم و زنگ بزنم به مادرم و بگم .. چرا با زندگي من اينكارو كردي و مي كني .. من عمرم داره مي ره .. جوونيم داره مي ره .. من همه دنيا رو حذف كردم .. روپاي خودمم ... اما قرار نبود اينجوري بشه .. من قرار بود راحت تر زندگي كنم ... قرار بود كيفيت زندگي من بهتر باشه .. اما نشد .. چرا .. خدا مقصر نيست ... خدا اصلا مقصر نيست ...
من خودم و فقط خودم براي زندگيم تصميم ميگيرم و به هيچ كس ربط نداره ... من همه شماها رو حذف مي كنم .. جايي مي رم كه كسي منو نبينه .. تنهاتون مي زارم .. بعد بشينين و تا ابد دقيقا تا ابد با پولها و اموال و شغل و خونه و ماشين و هر آنچه كه دارين زندگي كنين... فقط ديگه سراغي از من نگيرين ...
جالبه خدا منو هيچ وقت بي پاسخ نمي زاره .... كتاب اخوان رو باز كردم اين اومد ....
-
در اين زندان براي خود هواي ديگري دارم جهان , گو, بي صفا شو, من صفاي ديگري دارم اسيرانيم و با خوف و رجا درگير ; اما باز درين خوف و رجا من دل به جاي ديگري دارم .... درين شهر پر از جنجال و غوغايي, از آن شادم كه با خيل غمش خلوتسراي ديگري دارم پسندم مرغ حق را ليك با حقگويي و عزلت من اندر انزواي خود نواي ديگري دارم شنيدم ماجراي هر كسي , نازم به عشق خود كه شيرين تر ز هر كس ماجراي ديگري دارم اگر روزم...در اين زندان براي خود هواي ديگري دارم
جهان , گو, بي صفا شو, من صفاي ديگري دارم
اسيرانيم و با خوف و رجا درگير ; اما باز
درين خوف و رجا من دل به جاي ديگري دارم ....
درين شهر پر از جنجال و غوغايي, از آن شادم
كه با خيل غمش خلوتسراي ديگري دارم
پسندم مرغ حق را ليك با حقگويي و عزلت
من اندر انزواي خود نواي ديگري دارم
شنيدم ماجراي هر كسي , نازم به عشق خود
كه شيرين تر ز هر كس ماجراي ديگري دارم
اگر روزم پريشان شد, فداي تاري از زلفش
كه هر شب با خيالش خوابهاي ديگري دارم
من اين زندان به جرم مرد بودن مي كشم ... اي عشق
خطا نسلم اگر جز اين خطاي ديگري دارم
اگرچه زندگي در اين خراب آباد زندان است
و من هر لحظه در خود تنگناي ديگري دارم
سزايم نيست اين زندان و حرمانهاي بعد از آن
جهان گر عشق دريابد , جزاي ديگري دارم
صباحي چند از صيف و شتا هم گرچه در بندم
ولي پاييز را در دل , عزاي ديگري دارم
غمين باغ مرا باشد بهار راستين : پاييز
كه با اين فصل , من سر و صفاي ديگري دارم
من اين پاييز در زندان , به ياد باغ و بستانها
سرود ديگر و شعر و غناي ديگري دارم .....
جهان , گو, بي صفا شو, من صفاي ديگري دارم
اسيرانيم و با خوف و رجا درگير ; اما باز
درين خوف و رجا من دل به جاي ديگري دارم ....
درين شهر پر از جنجال و غوغايي, از آن شادم
كه با خيل غمش خلوتسراي ديگري دارم
پسندم مرغ حق را ليك با حقگويي و عزلت
من اندر انزواي خود نواي ديگري دارم
شنيدم ماجراي هر كسي , نازم به عشق خود
كه شيرين تر ز هر كس ماجراي ديگري دارم
اگر روزم پريشان شد, فداي تاري از زلفش
كه هر شب با خيالش خوابهاي ديگري دارم
من اين زندان به جرم مرد بودن مي كشم ... اي عشق
خطا نسلم اگر جز اين خطاي ديگري دارم
اگرچه زندگي در اين خراب آباد زندان است
و من هر لحظه در خود تنگناي ديگري دارم
سزايم نيست اين زندان و حرمانهاي بعد از آن
جهان گر عشق دريابد , جزاي ديگري دارم
صباحي چند از صيف و شتا هم گرچه در بندم
ولي پاييز را در دل , عزاي ديگري دارم
غمين باغ مرا باشد بهار راستين : پاييز
كه با اين فصل , من سر و صفاي ديگري دارم
من اين پاييز در زندان , به ياد باغ و بستانها
سرود ديگر و شعر و غناي ديگري دارم .....
دوشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۹
استعفانامه
بدينوسيله من رسما از بزرگسالي استعفا مي دهم و همه مسئوليتهاي كودكانه را قبول مي كنم.
دركي از تفاوت يك ساندويچ فروشي خيلي معمولي و يك رستوران 5 ستاره ندارم .
به نظرم شكلات طعم بهتري از پول دارد...
معيار سنجشم هميشه بستني است ... با تمام پولهاي عالم به راحتي مي توانم حساب كنم كه چه ميزان بستني مي توان خريد و زير يك درخت بلوط با دوستان شريك شد...
تمام بازي كودكانه من دويدن زيزاكي كنار چاله هاي آب و خيس و گلي شدن فارغ از كتك بعد از ظهر باشد...
به گذشته برمي گردم ...
به دوران سادگي و پاكي..
به زمان بادبادكها ...
به رنگين كمان بعد از باران در يك بعد از ظهر بهاري ...
به تمرين جدول ضرب با ميوه هاي سبز كاج برروي ديوار تازه رنگ شده همسايه ...
به كشيدن جدول لي لي با گچ سفيد و يك سنگ براي پرتاب...
به بي اهميتي براي هر آنچه كه ندارم ..
به شادي بي حد براي هر آنچه كه دارم ...
به تصور زيبايي كه از دنيا داشتم ....
به باور لبخند فرشتگان نظاره گر قبل از خواب شبانه ...
به هيجان و شادي و فريادهاي زير باران هاي بهاري و پاييزي...
به آدمكهاي برفي زمستان و انداختن شال گردن كودكي دور گردنش ... نكند سرما بخورد.. نكند سردش بشود...كاش مي شد آدمك را كنار شومينه در جمع عروسكهايم مهمان كنم...
به ترسهاي دوران كودكي ... از نمكي دوره گرد ظهرهاي تعطيل ...
به ويفر شكلاتي ...
به مداد رنگيو مداد شمعي ...
به ...
به ...
آنروزها حتي خدا هم قدرتمند تر بود .. همه آرزوها را برآورده مي كرد...
همه راستگو و مهربان بودند ...
همه چيز ممكن بود... زندگي پيچيدگي خاصي نداشت.... چرا بايد مي داشت .. اصلا داشت .. به من چه ... ؟؟؟؟؟!!!!!
بيا .. اين كارت اعتباري من ... اين دسته چك من .. تمام برگه هايش را امضا كرده ام ... اينهم كليد خانه و ماشين ... اين تمام سكه ها و طلاهاي من ... اين تمام اسناد اداري و قرارداد هاي پروژه هاي كلان ... بيا اينهم حق بورس من براي تحصيل در بهترين دانشگاه دنيا ... همه براي تو ...
فقط استعفانامه را امضا كن و بگذار به كودكي برگردم ...
پاي ادامه دادن ندارم ...
شنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۹
با نام آن دلي كه دلم را مرور كرد
با نام آن دلي كه دلم را مرور كرد
اما از ازدحام نيازم عبور كرد
با ياد آن نگاه قشنگي كه سرد شد
روشن دقايقي كه پر از حجم درد شد
وحشي ترين ترانه باراني ام سلام
اي باعث فصول زمستاني ام سلام
با اينكه عشق تلخ تو را چال كرده ام
با چكمه هاي مرگ لگد مال كرده ام
اما هنوز ثانيه ها در تو جاري اند
باغ تمام خاطره هايت بهاري اند
يك شب كنار پنجره ام سر گذاشتي
در انزواي شب زده ام عشق كاشتي
گفتي كه از تبار گل و شبنمي هنوز
از نسل ياس و رازقي و مريمي هنوز
گفتي كه عاشق غزلي عاشق بهار
گفتي كه گرم و ساده اي و سبز , بي قرار
گفتي كه مثل طيف زلالي و ساده اي
گفتي كه برا ي معجزه عشق لايقي
تو با تمام حجم صدايم عجين شدي
در لحظه هاي عاشقيم ته نشين شدي
چشم تو در نهايت چشمم رسوخ كرد
طرحي سياه بر دل من ميخكوب كرد
من با تو از هواي غزل سير مي شدم
با ژرفناي چشم تو درگير مي شدم
با تو چهار فصل دلم نوبهار بود
آيينه هاي عاشقيم بي غبار بود
ما با تمام پنجره ها حرف مي زديم
بر گونه هاي داغ زمين برف مي زديم
پاييز رنگ ساده چشمان ژرف توست
چشمم هنوز محو نگاه شگرف توست
يادش بخير سادگيت با تو بودنم
با تو براي تو غزلستان سرودنم
ياد شكوه و سبزي آن سالها بخير
ياد بهار ساده ء بي انتها بخير
ياد تمام ثانيه هاي شكفتنم
با تو كنار پنجره ها شعر گفتنم
ياد غروب, ياد سفر, ياد كوله بار
ياد حضور تلخ و پر از درد انتظار
يك روز چشمت از شب من پركشيد و رفت
يك آسمان غرق كبوتر كشيد و رفت
حالا تمام پنجره ها بسته مانده اند
چشمان من به ياد تو تصنيف خوانده اند
چشمان من سبكدل و آزاد رفته اند
چشمان من بدون تو بر باد رفته اند
اي كاش سرنوشت نگاهت سفر نبود
پايان عشق ناب من اين چشم تر نبود
من در تراكم شب و باران نشسته ام
من بي تو ماههاست كه در خود شكسته ام
من ايلياتي ام دل ييلاقيت كجاست
يخ زد نگاهم آتش قشلاقيت كجاست
باور كن از ضخامت ديوار خسته ام
از حجم بي تو بودن و تكرار خسته ام
من بي تو از نهايت خود داد مي زنم
اسم تو را براي تو فرياد مي زنم
شايد حصار فاصله يك روز بشكند
اين بغض تلخ و يخ زده امروز بشكند
با اينكه از نهايت شب شعر خوانده ام
اما به عشق آمدنت سبز مانده ام
مهشيد - 1378
مهشيد - 1378
اشتراک در:
پستها (Atom)







