شنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۹

با نام آن دلي كه دلم را مرور كرد



با نام آن دلي كه دلم را مرور كرد
اما از ازدحام نيازم عبور كرد
با ياد آن نگاه قشنگي كه سرد شد
روشن دقايقي كه پر از حجم درد شد
وحشي ترين ترانه باراني ام سلام
اي باعث فصول زمستاني ام سلام
با اينكه عشق تلخ تو را چال كرده ام
با چكمه هاي مرگ لگد مال كرده ام
اما هنوز ثانيه ها در تو جاري اند
باغ تمام خاطره هايت بهاري اند
يك شب كنار پنجره ام سر گذاشتي
در انزواي شب زده ام عشق كاشتي
گفتي كه از تبار گل و شبنمي هنوز
از نسل ياس و رازقي و مريمي هنوز
گفتي كه عاشق غزلي عاشق بهار
گفتي كه گرم و ساده اي و سبز , بي قرار
گفتي كه مثل طيف زلالي و ساده اي
گفتي كه برا ي معجزه عشق لايقي
تو با تمام حجم صدايم عجين شدي
در لحظه هاي عاشقيم ته نشين شدي
چشم تو در نهايت چشمم رسوخ كرد
طرحي سياه بر دل من ميخكوب كرد
من با تو از هواي غزل سير مي شدم
با ژرفناي چشم تو درگير مي شدم
با تو چهار فصل دلم نوبهار بود
آيينه هاي عاشقيم بي غبار بود
ما با تمام پنجره ها حرف مي زديم
بر گونه هاي داغ زمين برف مي زديم
پاييز رنگ ساده چشمان ژرف توست
چشمم هنوز محو نگاه شگرف توست
يادش بخير سادگيت با تو بودنم
با تو براي تو غزلستان سرودنم
ياد شكوه و سبزي آن سالها بخير
ياد بهار ساده ء بي انتها بخير
ياد تمام ثانيه هاي شكفتنم
با تو كنار پنجره ها شعر گفتنم
ياد غروب, ياد سفر, ياد كوله بار
ياد حضور تلخ و پر از درد انتظار
يك روز چشمت از شب من پركشيد و رفت
يك آسمان غرق كبوتر كشيد و رفت
حالا تمام پنجره ها بسته مانده اند
چشمان من به ياد تو تصنيف خوانده اند
چشمان من سبكدل و آزاد رفته اند
چشمان من بدون تو بر باد رفته اند
اي كاش سرنوشت نگاهت سفر نبود
پايان عشق ناب من اين چشم تر نبود
من در تراكم شب و باران نشسته ام
من بي تو ماههاست كه در خود شكسته ام
من ايلياتي ام دل ييلاقيت كجاست
يخ زد نگاهم آتش قشلاقيت كجاست
باور كن از ضخامت ديوار خسته ام
از حجم بي تو بودن و تكرار خسته ام
من بي تو از نهايت خود داد مي زنم
اسم تو را براي تو فرياد مي زنم
شايد حصار فاصله يك روز بشكند
اين بغض تلخ و يخ زده امروز بشكند
با اينكه از نهايت شب شعر خوانده ام
اما به عشق آمدنت سبز مانده ام 

مهشيد - 1378