دوشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۹

استعفانامه


بدينوسيله من رسما از بزرگسالي استعفا مي دهم و همه مسئوليتهاي كودكانه را قبول مي كنم.
دركي از تفاوت يك ساندويچ فروشي خيلي معمولي و يك رستوران 5 ستاره  ندارم .
به نظرم شكلات طعم بهتري از پول دارد...
معيار سنجشم هميشه بستني است ... با تمام پولهاي عالم به راحتي مي توانم حساب كنم كه چه ميزان بستني مي توان خريد و زير يك درخت بلوط با دوستان شريك شد...
تمام بازي كودكانه من دويدن زيزاكي كنار چاله هاي آب و خيس و گلي شدن فارغ از كتك بعد از ظهر باشد...
به گذشته برمي گردم ...
به دوران سادگي و پاكي..
به زمان بادبادكها ...
به رنگين كمان بعد از باران در يك بعد از ظهر بهاري ...
به تمرين جدول ضرب با ميوه هاي سبز كاج برروي ديوار تازه رنگ شده همسايه ...
به كشيدن جدول لي لي با گچ سفيد و يك سنگ براي پرتاب...
به بي اهميتي براي هر آنچه كه ندارم ..
به شادي بي حد براي هر آنچه كه دارم ...
به تصور زيبايي كه از دنيا داشتم ....
به باور لبخند فرشتگان نظاره گر قبل از خواب شبانه ...
به هيجان و شادي و فريادهاي زير باران هاي بهاري و پاييزي...
به آدمكهاي برفي زمستان و انداختن شال گردن كودكي دور گردنش ... نكند سرما بخورد.. نكند سردش بشود...كاش مي شد آدمك را كنار شومينه در جمع عروسكهايم مهمان كنم...
به ترسهاي دوران كودكي ... از نمكي دوره گرد ظهرهاي تعطيل ...

به ويفر شكلاتي ...
به مداد رنگيو مداد شمعي ...
به ...
به ...


آنروزها حتي خدا هم قدرتمند تر بود .. همه آرزوها را برآورده مي كرد...
همه راستگو و مهربان بودند ...
همه چيز ممكن بود... زندگي پيچيدگي خاصي نداشت.... چرا بايد مي داشت .. اصلا داشت  .. به من چه ... ؟؟؟؟؟!!!!!

بيا .. اين كارت اعتباري من ... اين دسته چك من .. تمام برگه هايش را امضا كرده ام ... اينهم كليد خانه و ماشين ... اين تمام سكه ها و طلاهاي من ... اين تمام اسناد اداري و قرارداد هاي پروژه هاي كلان ... بيا اينهم حق بورس من براي تحصيل در بهترين دانشگاه دنيا ... همه براي تو ...
فقط استعفانامه را امضا كن و بگذار به كودكي برگردم ...
پاي ادامه دادن ندارم ...