سه‌شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۹

پاسخ


امروز صبح تو مسير شركت به شدت عصبي شده بودم ... داشتم به مطلبي كه مي خواستم بنويسم فكر مي كردم .. هر وقت به تفاوتهاي خودم و اطرافيانم فكر مي كنم به همين شدت عصبي مي شم .. به چيزهايي كه من تجربه كردم و دوستانم نكردن  اونم نه فقط به خاطر جبر روزگار بلكه خيلي هاش به خاطر بي فكري خانواده بوده و هست ... بيشتر عصبي مي شم ... بيشتر و بيشتر ... هيچ حركتي هم نمي كنن.. انگار خدا تا ابد به من عمر داده .. انگار خدا تا ابد به من جاي زندگي داده .. هميشه تنها يك جمله مي شنوم درست مي شه .. نه درست نمي شه .. خدا چيزي رو درست نمي كنه چون به من و تو عقل و شعور داده و وظيفه فكر كردن و درست عمل كردن رو داده به من  و تو .... امروز كلافه شدم اول صبح ... دلم مي خواست گوشي تلفن رو بردارم و زنگ بزنم به مادرم و بگم .. چرا با زندگي من اينكارو كردي و مي كني .. من عمرم داره مي ره .. جوونيم داره مي ره .. من همه دنيا رو حذف كردم .. روپاي خودمم ... اما قرار نبود اينجوري بشه .. من قرار بود راحت تر زندگي كنم ... قرار بود كيفيت زندگي من بهتر باشه .. اما نشد .. چرا .. خدا مقصر نيست ... خدا اصلا مقصر نيست ...
من خودم و فقط خودم براي زندگيم تصميم ميگيرم و به هيچ كس ربط نداره ... من همه شماها رو حذف مي كنم .. جايي مي رم كه كسي منو نبينه .. تنهاتون مي زارم .. بعد بشينين و تا ابد دقيقا تا ابد با پولها و اموال و شغل و خونه و ماشين و هر آنچه كه دارين زندگي كنين... فقط ديگه سراغي از من نگيرين ...

جالبه خدا منو هيچ وقت بي پاسخ نمي زاره .... كتاب اخوان رو باز كردم اين اومد ....

 -
در اين زندان براي خود هواي ديگري دارم
جهان , گو, بي صفا شو, من صفاي ديگري دارم
اسيرانيم و با خوف و رجا درگير ; اما باز
درين خوف و رجا من دل به جاي ديگري دارم ....
درين شهر پر از جنجال و غوغايي, از آن شادم
كه با خيل غمش خلوتسراي ديگري دارم
پسندم مرغ حق را ليك با حقگويي و عزلت
من اندر انزواي خود نواي ديگري دارم
شنيدم ماجراي هر كسي , نازم به عشق خود
كه شيرين تر ز هر كس ماجراي ديگري دارم
اگر روزم پريشان شد, فداي تاري از زلفش
كه هر شب با خيالش خوابهاي ديگري دارم
من اين زندان به جرم مرد بودن مي كشم ... اي عشق
خطا نسلم اگر جز اين خطاي ديگري دارم
اگرچه زندگي در اين خراب آباد زندان است
و من هر لحظه در خود تنگناي ديگري دارم
سزايم نيست اين زندان و حرمانهاي بعد از آن
جهان گر عشق دريابد , جزاي ديگري دارم
صباحي چند از صيف و شتا هم گرچه در بندم
ولي پاييز را در دل , عزاي ديگري دارم
غمين باغ مرا باشد بهار راستين : پاييز
كه با اين فصل , من سر و صفاي ديگري دارم
من اين پاييز در زندان , به ياد باغ و بستانها
سرود ديگر و شعر و غناي ديگري دارم .....