به ساعت نگاه مي كنم .. 7:43 دقيقه صبحه ... پس چرا حركت نمي كنه ...
مدتهاست وقتي مي خوام به زادگاهم برم هم تلخه و هم شيرين... هم عجله دارم هم نمي خوام كه برسم...
آسمون زادگاهم هميشه آبي پر رنگه... خالي از دود ماشينهاي ريز و درشت ..
مدتهاست كه آبي آسمونش به چشمم نمي ياد ..
مدتهاست با اينكه هواي زادگاهم واسه نفس كشيدن پراز اكسيژنه ... من دود آسمون پايتخت رو راحت تر استنشاق مي كنم ... مدتهاست وقتي از هواپيما پياده مي شم چشمهاي خسته از روزگار و منتظر پدر رو نمي بينم ..
مدتهاست وقتي پامو مي زارم رو خاك گرم و عزيز شهرم قبل از اينكه آدرس بدم "22 بهمن .. خيابون ويلا ... "
مي گم " باغ فردوس..."
مدتهاست براي ديدنت گل داوودي سفيد و صورتي مي آرم ...
مدتهاست قبل از شستن دست و رويي كه گرد سفر روش نشسته روي سنگ مزارت آب مي ريزم ..
مدتهاست وقتي بهت مي رسم به جاي بوسيدن صورت زبر تازه تيغ و افتر شيو خورده ات سرمو مي زارم رو سنگ سفيد مرمر پايين پاهات .. مي گن دختر براي پدر عزيزه .. اگه ميخواي چشم خيرش دنبال سرت باشه پاهاشو ببوس... پاهاتو مي بوسم واسه چشمهاي قشنگت كه نگاهم كنه .. با صداي بلند مي گم" سلام پدر .. دلم براي دلت تنگ شده"
مدتهاست جواب بلندي نمي شنوم ... ولي مي دونم خوشحاله از اومدنم.. هميشه خوشحال مي شد....
به آرامش خونه ابديت نگاه مي كنم ..
چقدر سكوت ..
چقدر سكون ..
چقدر تنهايي .
. اما نه تو تنها نيستي...تو ديگه تنها نيستي
چقدر آرامش..
چقدر زيبايي..
چقدر شكوه...
با قدرت در رو باز مي كنم .. پاهامو مي زارم رو موزاييكهاي حياط ..حتي ديدن يك دونه اش رو هم نمي خوام از دست بدم ..
به چپ نگاه مي كنم .. ماشينش زير سايبوني كه با دستهاي خودش ساخت چه آروم منتظره بلكه يكي استارت بزنه ...
يه نگاه اجمالي به حياط و عبور آروم به سمت در ورودي....
مدتها بود اينهمه خوب نخوابيدم بودم ..
مدتها بود اينهمه خوب نخورده بودم ..
مدتها بود اينهمه عاشق نبودم ..
مدتها بود اينهمه از ته دل گريه نكرده بودم ..
مدتها بود اينهمه اعتماد به نفس نداشتم ...
مدتها بود اينهمه مالك نبودم ..
مدتها بود اينهمه راضي نبودم ..
مدتها بود اينهمه دوست داشته نشده بودم ...
مدتها بود وقتي از سرما تو خواب به خودم مي پيچيدم دستي ملافه اي نرم روي تنم ننداخته بود ...
مدتها بود كسي صدا نكرده بود : " مانا جان بيا ناهار ..." چقدر مامان پير شده .. هر خط روي صورتش منو ياد هر لجظه نفس هاي سخت و به شماره افتاده ي تو مي ندازه...
مدتها بود يادم رفته بود پدر بزرگ و مادر بزگ بوي كودكي هات رو مي دن ..
ياد عروسيشون مي افتم ..
ياد هم آغوشيشون ..
ياد درد مادرت و به دنيا اومدنت ..
ياد بزرگ شدنت ..
ياد بيماري ات ..
ياد آرزوهات ...
ياد رسيدنهات ..
ياد رفتنت...
ياد هم آغوشيشون ..
ياد درد مادرت و به دنيا اومدنت ..
ياد بزرگ شدنت ..
ياد بيماري ات ..
ياد آرزوهات ...
ياد رسيدنهات ..
ياد رفتنت...
مي دونستي اين روزها همه اونچه كه دوست داشتي برام يادگاري گذاشتي ؟
عكاسي...
نقاشي...
ساز...
شعر...
كوه...
دريا....
جنگل....
ميدونستي اين روزها هم خيلي خوشبختم و هم خيلي ....
از چي برات بگم ...
از هنوز ها ؟
از ديروزها؟
از بعدها؟
براي من ديروز و هنوز و بعد خونه ي تو فرقي نداره .. پس بزار برات بگم ازهنوز ها و ديروزها و بعد ها ....
.
.
.
هنوز هم لذت لمس گرماي دستگيره آهني افتاب خورده در ورودي ...
هنوز هم نوازش باد خنك جمع شده پشت در ورودي...
هنوز هم اشتهاي بلعيدن بوي قورمه سبزي دست پخت مامان...
هنوز هم جنگ سرماي سراميكهاي چرمي كف خونه با خستگي كف پاها...
هنوزهم شوق ديدن آينه قديمي آويزون يه ديوار سمت راست راهرو...
هنوز هم اعلام حضور نور آفتاب از پنجره قدي چسبيده به پله هاي پشت بوم.....
هنوز هم نگاهي به آينه پشت سر واسه برانداز كردن بدون ترس از گذر زمان .. تصور شيرين ديدن يه دختر 14 ساله پر شور و نشاط
هنوز هم هيجان باز كردن در چوبي ورودي هال... تو اين مدت كه نبودم مامان غصه دار بي حوصله واسه خونه چي خريده؟
هنوز هم ورود پر سروصداي دختر يك دونه ي خوونه .. كو جوابي كه نزاره اون همه شوق خفه بشه ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هنوز هم برنامه هاي قشنگ تر تلويزيون خونه پدري ...
هنوز هم ميوه هاي تازه تر يخچال خونه پدري ...
هنوز هم خواب پرآرامش تر خونه پدري ....
هنوز هم حس قدرت ... لمس مالكيت دنيا ...
هنوز هم هواي بازي هاي كودكانه .. قاليچه وسط حياط خونه پدري...
هنوز هم قوت قلب و اعتماد به نفس ..... ديدن سقف اتاق كودكي بعد از خواب طولاني و بدون استرس شبانه ...
هنوز هم لذت حس فضولي تو همه كمدها و گنجه هاي خونه پدري ..
هنوز هم عطر خوش چايي دم كرده مامان زير درخت زردآلو حياط خونه پدري ...
هنوز هم تصميم گيري واسه تقسيم خرمالوهاي نرسيده و سبز حياط خونه پدري ...
هنوز هم لمس بي نظيرترين اوج دنيا ... ايستادن روي پشت بوم خونه پدري و دزدكي نگاه كردن جاي خالي پسر پر شيطنت همسايه ...
هنوز هم وسوسه پريدن .. تنها ارتفاعي كه مي توني بدون ترس بپري.... پدر هميشه مراقبه .. خيلي مهربون جاي وسوسه رو پر ميكنه .. ...
هنوز هم رسيدن به روياهاي دور اما ممكن ...
هنوز هم باز كردن كمد پر از لباس پدر ...
هنوز هم بوي عطر تنش ... بستن چشمها ... نفس عميق ... آخ چه خوب مي شد اگه بند مي يومد ..
هنوز هم اشتياق خووندن كتابهاي قديمي نشسته تو كتابخونه پدر ...
هنوز هم انتظار شنيدن نواي ساز پدر .. تصوير حركت نرم و مهربون انگشتهاي پدر رو سيمهاي ظريف تار و سه تار...
هنوز هم تلاش نگه داشتن زمان ... كاش مي شد ثانيه ها رو متوقف كرد... هميشه خواستم نشده ... دست از خواستن بر دارم؟ نه .. معلومه كه نه...
وجب به وجب كف خونتو بو مي كشم بلكه يادي از تو بياد ....حتي اگه بره .. مي ارزه .. نمي ارزه؟
همين جا جلو چشمهاي خود خود خودش ..
همين جا جلو چشم هاي يه عالمه فرشته .
همين جا .جلو چشمهاي خود خود خودت كه مي دونم هر لحظه داره بهم نگاه مي كنه ...
قسم مي خورم و قول مي دم ...
اينهمه خاطرات و حسهاي خوب رو با هيچ چك سفيد امضايي عوض نكنم ..
آخه هيچ قيمتي نمي تونم روش بزارم... مگه اصلا مي شه تبديلش كرد؟
فقط يه چيز ازت مي خوام .....
" نگاه با رضايت ".



