یکشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۹

و دلتنگ مي شوم

به خاطر تشكر از نويسنده واقعي اين مطلب  .. با اجازه خودش ... اينجا مي ذارم كه همه بخونن.....البته يكي دو تا كلمه و جمله  رو با اجازه اش عوض مي كنم ... فقط يكي دو تا رو ...

ساعت ده و شانزده دقيقه  صبح يك جمعه آفتابي...
با او حرف مي زدم .. بي زمان قطع شد و اين نوشته آغاز ... 

اوي عزيز من موجود عجيبي است  ...
حتي گاهي كنارش دلم برايش...
حتي گاهي وقتي كه مي خوابد دلم برايش ...
حتي گاهي كه آب مي خورد دلم برايش ...
دلم برايش تنگ مي شود

...و من دلتنگ مي شوم....

اوي عزيز من موجود عجيبي است  ...

گاهي فقط مي خواهم نگاهش ...
فقط و فقط  و فقط از نگاهش .. و از بودنش .. باشم...

گاهي مي خواهم فقط لبانش ...
فقط و فقط و فقط از لبانش ... و از بوسيدنش ... باشم ...

گاهي مي خواهم فقط آغوشش....
فقط و فقط و فقط در آغوشش ... و از اشتياقش .. باشم....

گاهي مي خواهم  فقط دستانش ...
فقط و فقط و فقط دستانش .. و از گرمايش .. باشم ....

....و من دلتنگ مي شوم ...

اوي عزيز من موجود عجيبي است  ...
گاهي كه در آغوشش مي گيرم .. حس مي كنم ..
يك كوه .... يك دريا .. يك آسمان ... يك جهان را در آغوش مي كشم ...
به آغوش كشيدن اين بيكران را مغرور مي شوم
.... و من دلتنگ مي شوم ...



اوي عزيز من موجود عجيبي است  ...
موهايش عجيب ...
چشمانش عجيب ...
خنده هايش را حتي نمي توانم بگويم عجيب ...
حتي بزرگ ..
حتي عميق ..
حتي زيبا ..
واژه كم شعور مي شود ...
... و من دلتنگ مي شوم ....

اوي عزيز من موجود عجيبي است  ...
  يك مرد...
يك زن...
يك كودك ...
يك انسان....
يك امكان ...
يك روح....

اوي عزيز و عجيب من ... چكيده ايست از هرآنچه بايد شد و گشت و گرديد و او نمي داند و من مي دانم كه هست و هست و هست ...
... و من دلتنگ مي شوم...

اوي عزيز من موجود عجيبي است  ...
وقتي شعر...
وقتي خواب...
وقتي شاد...
وقتي گريه ...
وقتي نگاه...


ميپرد ... پران تر از مرغ هوا....


چيز ديگر مي شود..
... و من دلتنگ مي شوم....


اوي عزيز من موجود عجيبي است  ...
از همان اول مي دانستم او را ..
فرقش را ..
تافته است ...
اما عمقش !!!!

فهمش رسيد و فهميدم و گفتم و شنيد و خنديد .....
 .. و من دلتنگ مي شوم....


اوي عزيز من موجود عجيبي است  ...

 خورشيد ..بخشنده و  سوزاننده ...
دريا ...  بيكران و طوفاني  ... .
باد ... تنها و سركش ...
ابر .. ناآرام و گريزان ....
بركه .. آرام و عميق ...
ياس.... ساده .. خوشبو و زيبا...

.. و من دلتنگ مي شوم ....

اوي عزيز من موجود عجيبي است  ...
 گاهي احمق...
گاهي زودباور...
گاهي زود ياور...
گاهي زن...
گاهي ...
گاهي فقط گاهي است  و و او خودش مي داند و او خودش مي فهمد و  خودش مي تواند و من ميبينم و شاد مي شوم ...

.. و من دلتنگ مي شوم....


اوي عزيز من موجود عجيبي است  ...

فارغ از جنسيت ...
فارغ از زمان ...
فارغ از مكان ...
فارغ از مال ...
فارغ از ابتذال..

از اين كشف شاد مي شوم ..
.. و من دلتنگ مي شوم....


و من دلتنگ مي شوم ...
كه چرا چشمانش ...
كه چرا صدايش...
كه چرا گريه اش...
كه چرا عصيانش...
كه چرا آغوشش...
كه چرا خواهشش...


دلتنگ مي شوم كه چرا هر روز.. هر ثانيه .. هر لحظه .... به روح اش .. به خود خود خود روحش اش نمي گويم دوستش مي دارم و دلتنگ مي شوم ...



سه‌شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۹

آخرين

قديم تر ها وقتي يكي مي گفت آخرين .. دلم مي گرفت .. طاقت شنيدن نداشتم .. به بعدش نگاه مي كردم مي ديدم نمي تونم تحمل كنم ..

آخرين سلام ..
آخرين خداحافظي..
آخرين ديدار..
آخرين كلاس ..
آخرين اردو ...
آخرين روز ..
اخرين شب ..
آخرين ساعت و دقيقه و ثانيه ..
آخرين بوسه ..
آخرين آغوش..
آخرين سال و ماه و هفته ...
آخرين سه شنبه ..
آخرين جمعه ..
آخرين عيد ...
آخرين درس ..
آخرين...
آخرين ...

هميشه بعدش يه خداحافظي عميق داشت , گريه و كلي غصه و اينكه حالا بايد با دلتنگي هاش چي كار كنم ...

اينجوري از اولين ها هم مي ترسيدم .. چون يه آخريني داشت... نمي دونستم اولين رو بايد شروع كرد يا نه .. نه مي شه شروع نكرد نه مي شه تموم نكرد .. به هر حال هر بار كه اوليني هست يه آخريني هم هست ... بايد پذيرفت .. بايد كنار اومد ... كم كم كم كم كنار اومدم .. پذيرفتم .. راضي شدم و خنديدم ...

حالا فكر مي كنم بعد تر ها روزي بياد كه به راحتي اولين و آخرين رو به هم بدوزم و رد بشم .. دلمم نگيره .. نگران هم نشم ...
جالبه از اينم دلم مي گيره ..

آخه بين خودمون باشه .. خيلي دوست دارم بابت شروع نگران باشم و از تهش دلگير .. خيلي شيرينه .. خيليييييييي زياد ...
درد داره اما شيرينه ..

یکشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۹

طاقت بیاور ... طاقت می اورم

خودش خواسته بود پس باید با اطمینان گام برمی داشت ... اما مگر می شد!!!
زانوهایش سست بود... دلش می خواست صدایی آشنا به نام می خواندش و می گفت : " نرو... " شاید بی دلیل بازمیگشت ... شاید هم نه ...
وضعیت بدی بود ... چشمان خیس و از خود گذشته مادر طاقتش را سرآورده بود ... هر بار که به پشت سر می نگریست .. می خندید ... نمی شد .. سرش را برمی گرداند .. قطره اشکی می ریخت .. اما باید رفت ... باید که برود .. جایی برای ماندن نداشت .. دلیلی برای ماندن نبود .. هر چه مانده بود دلتنگی بود...
روزهای رفته .. روزهای نیمه و ناقص گذشته ..
دوست داشت کودکی 7 ساله می شد.... اول مهر1367.. مادر تا انتهای روز منتظر می ماند .. نکند مضطرب شود.. نکند اشک بریزد .. نکند  تنهایی چیره شود ... نکند از مدرسه گریزان شود ... بمانم تا بداند که هستم ...
کاش برمی گشت و مادر جوان را می دید .. بی اشک و ترس و غصه .. بی زانو درد .. بی تنهایی...
کاش برمی گشت و پدر جوان را می دید ... بی اشک و ترس و غصه .. بی درد ... بی درد... بی درد...
کاش بر می گشت و دختر  8 ساله ای را می دید که براي توجيه نمره 19.75 علوم تجربی کلاس دوم ابتدایی به مادر می گفت : " من نوشتم .. معلم نمره نداد .."
کاش برمی گشت .. کاش برمی گشت .. کاش برمی گشت ...
که اگر می دید .. نمی رفت
که اگر نمی رفت ... می ماند .. بی گریه .. بی دلهره ...
کاش پدر جوان و بی درد بود و او نمی رفت
کاش مادر جوان و بی درد بود و او نمی رفت ..
کاش کودک 8 سالهء بی دغدغه بود و او نمی رفت ..
ایستاد ..
به عقب نگاه کرد ... چشمهای خیس و پیر و پر رنج مادر ... جای خالی پدر ... تنهايي .. انتظار بي پايان  داشتن دستي مهربان .. نگاهي گرم .. همه اش درد بود .. باید می رفت .. نای ماندن نداشت ..
خندید ...
دست تکان داد ...
زیر لب گفت ... دوستت دارم .. مراقب خودت باش ... بزودی برای همیشه کنارت می مانم .. طاقت داشته باش
برگشت .. چمدان را بلند کرد ...
اشک ریخت .. مهم نبود .. آشنایی نبود .. بیشتر اشک ریخت ..
به عقب نگاه نکرد.. در دل دعا کرد
برای زانو درد مادر
برای جای خالی پدر
برای چشمهای پر درد مادر
برای جای خالی پدر
برای دلهره های مادر
برای جای خالی پدر
برای مادر .. برای پدر ..
برای دختر 8 ساله ی تنها ...
.....برای جای خالی پدر
براي آغوش امني كه هرگز نصيبش نشد ... 
اشک ریخت .. بی وقفه اشک ریخت .. اما نایستاد .. نلرزید ... نترسید ... باید رفت .. باید رفت ... جایی برای ماندن نیست.. نه سقف امنی .. نه آغوش گرمی ... نه چشم انتظاری ...
باید رفت ...
باید رفت ..
به خدا می سپارمت .. طاقت بیاور .. بزودی برای همیشه کنارت می مانم .. طاقت بیاور .. به خاطر دختر 8 ساله ی تنها .. به خاطر جای خالی پدر .. طاقت بیاور ...

به خاطر تو...
به خاطر چشمهای خیست ..
به خاطر موی سپیدت ...
به خاطر شب نخوابیهایت ...
به خاطر دل تنهاییت ...
به خاطر آرزوهای نرسیده ات ...
به خاطر غم های سینه ات ..
به خاطر مادریت ..
به خاطر صبوریت ...
طاقت می اورم ...
به خاطر جای خالی پدر
طاقت می اورم....
به جان خودش قسم خورده ام از تو حمایت کنم ...
طاقت می اورم...
بزودی برای همیشه کنارت می مانم ...
طاقت بیاور ..
طاقت می اورم...

با احترام بدرقه کن

راست می گویند ..
تاریخ تکرار می شود ....
این روزها می روند .......
به آن روزها می رسند ........
روزهای نوتری می آیند ...
تو فقط امان بده ...
نگذار بی طاقتی رخنه کند .... این روزها غریب و تنها راهی شوند ..
می دانم که می دانی بازگشتی ندارند ...
اما تو بیا و به حرمت روزهای رفته و روزهای نیامده .... این روزها را با احترام بدرقه کن ..
آبی بریز
قرآنی بخوان
آش پشت پایی بپز
میان همسایه ها قسمت کن ..
در فراق قریب این روزها اشکی بریز و در شادی انتظار روزهای نوتر سازی بزن ...

بگزار اگر روزی از روزهای نوتر خواستی خطی برای این روزها بنویسی شرمگین نباشی از غم غربتی که دم رفتن نصیبش شد..

بگزار اگر روزی از روزهای نوتر به آینه خیره شدی رد این روزها را بیابی و برایش نه پشیمان, که دلتنگ شوی...


بگزار اگر روزی از روزهای نوتر تنها و بی حوصله آلبوم عکس این روزها را ورق زدی ...روز نو بی ترس از وهم بی وفایی ات دستی بر شانه ات نهد و بگوید : "این روزها ان روزها شدند و روزهای نو این روزها ...برخیز وفادار که روزهای نو تر در راهند ..."

بگزار اگر روزی از روزهای نوتر آمد و تو بودی که ببینی.. بی تردید به این روزها و امیدوار به روزهای نوتر بنگری ..

بگزار اگر روزی از روزهای نو تر آمد ...بی پریشانی , تکه کاغذی برداری و پررنگ بنویسی : " تلخ بود و گذشت اما این روزها برای ان روزها دلتنگم ... بازگشتی نیست .. می دانم .. من فقط چشم انتظارم...."

پس بیا و
آبی بریز ...
قرآنی بخوان ..
آش پشت پایی بپز...
میان همسایه ها قسمت کن ...
می دانم که می دانی بازگشتی ندارند .. اما تو بیا و به حرمت همه روزهای رفته و همه روزهای نیامده .. این روزها را با احترام بدرقه کن ...





تقدیم به این روزها - مانا
25/07/1389




چهارشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۹

با فقر مردم سرزمينم چه كار كنم؟

چند دقيقه پيش رفته بودم سوپر ماركت دم شركت از اين قهوه هاي آماده بخرم. صاحب مغازه طعم ها و برندهاي مختلف رو ريخت رو پيشخوون  كه ببينم و انتخاب كنم . منم بي توجه به قيمتش با ذوق و شوق نگاه مي كردم و مي خووندم .
كه صدايي اومد .. " يه ماست بده " ...
به نظرم صدا از ته چاه مي يومد و دستوري بود .. زير چشمي يه نگاهي انداختم كه  بگم : " چرا دستور مي دي؟ بگو آقا لطفا يه ماست بديد"
اما ......................................................

يه پيرمرد ژنده پوش ..
كت كرم رنگ  و چرك شدهء  پاره ....
شلوار پارچه اي تيره و خاكي ... اون جيبش كه سمت من بود پاره شده بود ...
موهاي سفيد خيلي ژوليده ..
صورت آفتاب سوخته و كثيف ...
رنگ صورت و دستهاش دقيقا حس يه آدمي رو بهم مي داد كه ساعتها تو خاك ورجه وورجه كرده ... شايد كلمه ورجه وورجه براي ادمي مناسب تر باشه كه فارغ از دغدغه هاش شيطنت مي كنه ..حرفمو پس مي گيرم ... اين آدم بي غم نبود ... بهتر بود بگم .. رنگ صورت و دستهاش دقيقا حس يه آدمي رو بهم داد كه ساعتها بيل زده ..
ساعتها سر ساختمون زير آفتاب تند آجر جابجا كرده ..
شايد هم مدتها يه جا تو مسير آدمها يا  ماشينها و دود و ترافيك نشسته بلكه كسي بهش كمك كنه ...
توي دست چپش يه دونه نون تافتون تازه بود كه از نونوايي محل خريده بود.
توي دست راستش هم يه دونه 500 توماني پاره بود ...

ماست رو گرفت و رفت .. حتي به منم نگاه نكرد .. اما من تا لحظه اي كه از مغازه بيرون رفت عين آدمهاي متعجب و شوكه نگاهش مي كردم .. اولين باري نبود كه همچين آدمي رو مي ديدم .. از اين بدتر هاش هم ديدم ... دليل اينكه نگاهمو نمي توونستم از روش بردارم خودم بودم ..
هميشه به خودم ميگم حواست به اطرافت باشه .. با دقت تر نگاه كن ... از بالا نگاه نكن ... تا جاي كسي قرار نگرفتي به جاش فكر نكن ... به جاش حرف نزن و به جاش تصميم نگير ..
تمام لحظاتي كه داشتم نگاهش مي كرم ناخوادآگاه داشتم تو ذهنم به اين مساله فكر مي كردم كه اين پيرمرد هر آنچه كه به دست مي آره كفاف خريد يه دونه نون تافتون و يه ماست ساده كم چرب رو مي ده اونوقت من كه سالها ازش جوون ترم و فرصتي واسه اندوختن و كار كردن نداشتم به راحتي انتخابهاي متعددي دارم و چيزهايي مي خرم براي خوردن و پوشيدن و تفريح كردن كه اون حتي ......
 كيسه هاي قهوه فوري تو دستم موونده بود و حتي نمي توونستم ديگه انتخاب كنم ... وقتي كه كاملا از مغازه بيرون رفت رومو برگردوندم و  به صاحب سوپر ماركت گفتم :
" اينجور آدمها رو كه ميبينم از خريدم پشيمون مي شم .. از خودم و زندگي كردنم . دلم مي سوزه .. نمي دونم بايد چي كار كنم .... "
پولو دادم و بيرون اومدم ...
اصلا نمي دونم در موردش درست قضاوت كردم يا نه .. من فقط چهره پردرد و خم پشتشو ديدم ...
ولي هر چي كه بود من هنوز  درگيرم .. نمي دونم كجاي اين معادله غلطه.. هيچ وقت فكرهام به جايي نمي رسه .
. اصلا چي بوده ؟ چرا اينجوري شده ؟ من بايد چه كار كنم؟ چه كار مي تونم بكنم؟
هميشه اين جور صحنه ها عذابم مي ده و احساس گناه مي كنم ..  عذاب وجدان ....
كه چرا زنده ام ..
چرا پول دارم ..
چرا مي خورم ...
چرا مي پوشم ..
چرا سقف دارم ..
چرا مسافرت مي رم ..
چرا رستوران مي رم ....
چرا سالمم ...
چرا اگه مريض بشم پول درمان دارم....
و
چرا اون نداره .
. چرا.. چرا .. چرا....

من با اين چرا ها چه كار كنم ؟

سه‌شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۹

انتظار

خيلي خسته ام
اين روزها همش خسته ام .. كسل و بي حوصله .. الكي خودمو سرگرم مي كنم ... الكي شعر مي خوونم .. فيلم ميبينم .. كار مي كنم ... اما خستم .. نم يدونم واقعا نمي دونم بايد چيكار كنم .. انتظار داره خفم مي كنه

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بي حوصله بي حوصله بي حوصله بي حوصله بي حوصله بي حوصله بي حوصله بي حوصله بي حوصله بي حوصله بي حوصله
خسته خسته خسته خسته خسته خسته خسته خسته خسته خسته خسته خسته خسته خسته خسته خسته خسته خسته خسته خسته خسته
بيمار  بيمار  بيمار  بيمار  بيمار  بيمار  بيمار  بيمار  بيمار  بيمار  بيمار  بيمار  بيمار  بيمار  بيمار  بيمار  بيمار  بيمار  بيمار 
انتظار  انتظار  انتظار  انتظار  انتظار  انتظار  انتظار  انتظار  انتظار  انتظار  انتظار  انتظار  انتظار  انتظار  انتظار  انتظار 
پس كي تموم مي شي لعنتييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي

شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۹

بيا و در حق اين انتظار كمي منصف تر باشيم ...


طبق معمول همه با هم رفتيم ناهاري بخوريم و گپي هم بزنيم .. نمي دونم چي شد كه بحث جنگ شد .. شايد چون ديشب وبلاگ عاطفه رو خوونده بودم و هنوز تو مود حرفهاي صادقانه اش بودم ... داشتم از خاطرات تلخ و شيرين جنگ مي گفتم كه :
 يكي از همكارهام كه از وقتي چشم باز كرده پايتخت نشين بوده ...
دبيرستاني كه شده فهميده بايد كنكور بده .
. ليسانسو فوق ليسانسشو كنار كانون گرم خانواده گرفته و وقت شوهرش كه شده  با كلي سكه طرح قديم شوهرش دادن و الانم راضيه و مي گه :  " مگه زن از شوهر چي مي خواد؟ حرفشو گوش كنه ديگه...."
طبق معمول پشت چشمي نازك كردن و فرمودن :  " تو چي از جنگ يادته آخه ؟ من كه چيزي يادم نمي ياد ... ماها چيزي نفهميديم كه ... " دلم مي خواست همون لحظه فرياد بزنم و بگم : " دهنتو ببند ... دهن مزخرف گوتو ببند و نزار بيشتر از اين كله پوكتو ببينم ..." خودمو كنترل كردم و هيچي نگفتم .. تنها به اين جمله اكتفا كردم  : " تو نبايدم چيزي يادت بياد .. نه بمبي روي خونت فرو ريخت ... نه پدري از دست دادي و نه مادري ... "
اما تصميم گرفتم بيام و چند خط بنويسم ... تقديمش مي كنم به همه دوستانم كه داشته هاي تلخ و نداشته هاي شيرين امروزشونو از جنگ دارن و ندارن ... به خصوص عاطفه .... رعنا .. روناك ... و همه اونهايي كه تو اين سالها فقط بخشيدن و چيزي نگرفتن ...
اگر مي نويسم نه چون مي دونم و مي فهمم .. نه  اصلا .. كه از عجز و ناتواني خودم مي نويسم وقتي از شماها مي خوونم و ميبينم ... وقتي پاي حرفها و خاطراتتون مي شينم .. وقتي مستقيم به چشمهاي شما نگاه مي كنم ....
احساس شرم مي كنم ...
بزار از اول اولش بگم .. من زاده كرمانشاهم .. . خرداد ماه سال 1360...ساعت 12:30 دقيقه ظهر ..
اولين خاطرات من از جنگ شروع مي شه ...زماني كه مردم شهرم  آواره بودن ... همه چيز كمياب بود ... شهر ساكت و متروك ... به قول مادرم انگار تو شهر خاك مرده پاشيدن .. كه پاشيده بودن .. پدربزرگم هر روز تو صف نفت بود .. گوشم با "كوپن" خيلي اشنا بود ... ترس هر روزه از مرگ پدر و مادر وقتي شعله هاي فندك معروف پالايشگاه آسمون شهرو قرمز مي كرد....
صداي آژير ناخوانده هميشه مهمون بود ...
 دلهره و فرار مادر به سمت زير زمين ...منو محكم نگه داشته بود ...ناخوونهاش اذيتم مي كرد...
پدرم كه با تمانينه مادربزرگ 90 سالشو تا پله هاي زيرزمين حمايت مي كرد ...
عمه جوون  يه پاش ميلنگيد و نمي تونست مثل مادر دو پله يكي كنه ... وقتي تسبيح مي نداخت و دعا مي كرد به گوش من جز نجواي ممتد " بس" چيزي نمي رسيد ....از اون روز هر بار با عمه به زيرزمين پناه مي برديم همراه با لبهاش مي گفتم " بس .. بس .. بس .. بس ... " اما بس نكرد و جنگ لعنتي نه 8 سال كه براي تو تا همين امروز طول كشيد...  
دوست عزيز من به تو چي بگم ؟ من خودم هنوز نمي فهمم .. هنوز نمي دونم .. هنوز گيجم .. هنوز مستاصلم .. هنوز وقتي از بچه هاي اسيب ديده جنگ مي شنوم شرمنده مي شم.. پس من براي تو چي بگم ؟ فقط بيا و منصف باش .. بياو خوب نگاه كن ...
بيا و بشنو  از فرزندان بي پدر  امروز سرزمينت  ... بيا و بشنو از فرزندان بي مادر سرزمينت...
اگه من و  تو صورت زبر و نتراشيده مردي به نام پدر رو تجربه كرديم و گفتيم "آخ" به اين خاطره كه  او  از پدر  تنها سنگ سرد  و   گور نيمه پر ديده...
اگه من و تو سالها سر سفره شام گرم و به موقع ساعت 9 شب نشستيم به اين خاطره كه او امروز تنها حسرت داشتن شبي آرام و عاشقانه كنار پدر رو تو شعر ها  و دست نوشته ها معامله مي كنه  ...
اگه من و تو سر سفره عقد از پدر و مادر داشته و زنده اجازه  طلبيديم به اين خاطره كه او براي گفتن بله... از پلاك سوراخ شده ي پدر اجازه خواست و صدايي نشنيد...
اگه من و تو جمعه ها ظهر ساعت 12 تو حياط خونه بوي كباب راه انداختيم و به پدر كمك كرديم  به اين خاطره  كه دختران جنگ زده ي پرورشگاه روبه روي خونه املت داشتن و از شادي هلهله مي كردن ...
اگه من و تو هر چيزي كه پشت ويترين مغازه مي ديديم , فرداش زير بالش پيداش مي كرديم به اين خاطره كه زنهاي زيادي تو اين سرزمين حاضر نشدن به جاي شوهر شهيد شون صيغه هر كسي بشن بلكه فزرنداني در رفاه پرورش بدن ...
اگه من و تو تنها دغدغه الان زندگيمون شده تحصيل خارج از كشور به اين خاطره كه سالها فرزندان زيادي دغدغه كيف مدرسه اي رو داشتن كه پدر بخره ...  غروب روز 31 شهريور ماه ...
بيا بيشتر فكر كنيم ... اگر عميق تر نگاه كنيم مطمئنم :
ميبينم و مي شنويم صداي درد همه فرزندان اين سرزمينو كه پدراشون يه روز رفتن و ديگه برنگشتن ...
ميبينيم و مي شنويم صداي عجز زناني كه شوهرانشون رو با كاسه اي آب و قرآن بدرقه كردن و چشمهاي خيس منتظرشون رو  نااميد برگردوندن...
ميبينيم و مي شنويم صداي ناله دختركاني كه فرزندان ننگيني دارن از سربازان دشمن ...
ميبينيم و مي شنويم جاي پاهاي پسركاني رو كه واسه خاطر يه لقمه نون رو مين جا گذاشته شد...
ميبينيم و مي شنويم نگاه پر از حسرت دختران جوون و زيبايي كه تو لباس سفيد عروسي منتظر هديه ي پدر شهيدي هستند كه هيچ چيز جز يك تابوت خالي جا نذاشتن...
ميبينيم و مي شنويم صداي شكستن شانه هاي پدري كه نمي دونه به غم شهادت پسر داشته و رفته افتخار كنه يا با  نگاه منتظر عروس و نوه  راست تر بايسته .. دل داغديده مادر بماند ....
بيا و تو را به خدا مهربان تر باشيم ... او پدر رو داده .. او برادر رو داده... او همسر و فرزند داده... من و تو چي رو داديم؟
سهميه قبولي در دانشگاه سراسري؟
 سهميه استخدام در شركت دولتي؟  
يخچال سايد باي سايدي كه مقرر شده تا درب منزل مشايعت بشه؟؟
.
.
.
تو بگو من نمي دوونم ... هر آنچه مي خواي بگو .... هر آنچه دارن و تو نداري و سالها هر جا نشستي گفتي و كوبيدي و شكستي... تو بگو من نمي دوونم :
حاضري همه رو به دست بياري و پدر رو بدي؟ برادر چطور؟ همسر و فرزند؟
تو حاضري زير نگاه حريص مردان مقاومت كني و اشك نريزي؟ هر آنچه كه سالها اونو به خاطرش قضاوت كردي به تو مي دن .. حاضري؟
دست خالي در مقابل خواهش هاي كودكانه فرزند يتيمت چه پاسخي مي دي؟
عشق داشته و نداشته در عنفوان جواني به شوهرت رو بيخيال ... نگاه كن به آينده مرموز... به فرزند كوچك و بي پدر ... به جيب خالي خودت ..آرزوهاي رسيده و نرسيده خودت رو بي خيال ...
مي دوني دردش كجاست.. دردش اينجاست كه پدرش .. برادرش ... همسرش... فرزندش .. رفتن تا تو پدر داشته باشي.. تا تو برادر داشته باشي... تا تو شب با خيال راحت سرت رو كنار سر همسرت بزاري و به فرزندي فكر كني كه چند متر اونورتر فارغ از همه چيز خوابيده و براي آينده روشنش تصميم ميگيره.... تا با كلي ذوق بري و براي جهيزيه ات تصميم بگيري...
نه من بي انصاف نيستم .. .من يك بعدي فكر نمي كنم ... اما لجم مي گيره وقتي ميبينم كه ميگي هيچي از جنگ يادم نيست ...
پدرش .. برادرش ... همسرش... فرزندش .. رو داد تا تو چيزي از جنگ يادت نمونه ...
پدرش .. برادرش ... همسرش... فرزندش .. رو داد تا تو چيزي از جنگ نفهمي  ...
پدرش .. برادرش ... همسرش... فرزندش .. رو داد تا سقفي كه سالهاست زيرش زندگي مي كني استوار بمونه  ...
پدرش .. برادرش ... همسرش... فرزندش .. رو داد تا امروز در حالي كه دستت زير چونته به مسافرت خارج از كشورآخر ماهت فكر كني و خبر نداشته باشي از اشك هاي دختري كه شبها .. تنها .. منتظر .. پراز كينه .. تب دار ... روي بالش مي چكه ... بدون اينكه نيمه شب پدري بياد و دستشو آروم تو موهاي دخترك فرو كنه .. نوازش كنه ... آروم آروم ... چشمهاي دخترك سنگين بشه و زير حمايت گرم پدر به خواب بره .... و او هنوز منتظره .. اين انتظار هيچ وقت به پايان نمي رسه ...
پس
بيا و در حق اين انتظار كمي منصف تر باشيم ...
بيا و در حق اين اشك ها و كينه ها كمي منصف تر باشيم ..
بيا و در حق اين عشق كمي منصف تر باشيم ...
من از همين جا .. دست همه دختران ... همسران .. پدران ... مادران .. برادران و خواهراني كه بخشيدن .. تهمت شنيدن ... اشك ريختن ... اما ...دم نزدن مي بوسم ..
دل پركينه شما حق عظيمي به گردن من داره ....