سه‌شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۹

آخرين

قديم تر ها وقتي يكي مي گفت آخرين .. دلم مي گرفت .. طاقت شنيدن نداشتم .. به بعدش نگاه مي كردم مي ديدم نمي تونم تحمل كنم ..

آخرين سلام ..
آخرين خداحافظي..
آخرين ديدار..
آخرين كلاس ..
آخرين اردو ...
آخرين روز ..
اخرين شب ..
آخرين ساعت و دقيقه و ثانيه ..
آخرين بوسه ..
آخرين آغوش..
آخرين سال و ماه و هفته ...
آخرين سه شنبه ..
آخرين جمعه ..
آخرين عيد ...
آخرين درس ..
آخرين...
آخرين ...

هميشه بعدش يه خداحافظي عميق داشت , گريه و كلي غصه و اينكه حالا بايد با دلتنگي هاش چي كار كنم ...

اينجوري از اولين ها هم مي ترسيدم .. چون يه آخريني داشت... نمي دونستم اولين رو بايد شروع كرد يا نه .. نه مي شه شروع نكرد نه مي شه تموم نكرد .. به هر حال هر بار كه اوليني هست يه آخريني هم هست ... بايد پذيرفت .. بايد كنار اومد ... كم كم كم كم كنار اومدم .. پذيرفتم .. راضي شدم و خنديدم ...

حالا فكر مي كنم بعد تر ها روزي بياد كه به راحتي اولين و آخرين رو به هم بدوزم و رد بشم .. دلمم نگيره .. نگران هم نشم ...
جالبه از اينم دلم مي گيره ..

آخه بين خودمون باشه .. خيلي دوست دارم بابت شروع نگران باشم و از تهش دلگير .. خيلي شيرينه .. خيليييييييي زياد ...
درد داره اما شيرينه ..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر