به خاطر تشكر از نويسنده واقعي اين مطلب .. با اجازه خودش ... اينجا مي ذارم كه همه بخونن.....البته يكي دو تا كلمه و جمله رو با اجازه اش عوض مي كنم ... فقط يكي دو تا رو ...
ساعت ده و شانزده دقيقه صبح يك جمعه آفتابي...
با او حرف مي زدم .. بي زمان قطع شد و اين نوشته آغاز ...
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
حتي گاهي كنارش دلم برايش...
حتي گاهي وقتي كه مي خوابد دلم برايش ...
حتي گاهي كه آب مي خورد دلم برايش ...
دلم برايش تنگ مي شود
...و من دلتنگ مي شوم....
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
گاهي فقط مي خواهم نگاهش ...
فقط و فقط و فقط از نگاهش .. و از بودنش .. باشم...
گاهي مي خواهم فقط لبانش ...
فقط و فقط و فقط از لبانش ... و از بوسيدنش ... باشم ...
گاهي مي خواهم فقط آغوشش....
فقط و فقط و فقط در آغوشش ... و از اشتياقش .. باشم....
گاهي مي خواهم فقط دستانش ...
فقط و فقط و فقط دستانش .. و از گرمايش .. باشم ....
....و من دلتنگ مي شوم ...
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
گاهي كه در آغوشش مي گيرم .. حس مي كنم ..
يك كوه .... يك دريا .. يك آسمان ... يك جهان را در آغوش مي كشم ...
به آغوش كشيدن اين بيكران را مغرور مي شوم
.... و من دلتنگ مي شوم ...
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
موهايش عجيب ...
چشمانش عجيب ...
خنده هايش را حتي نمي توانم بگويم عجيب ...
حتي بزرگ ..
حتي عميق ..
حتي زيبا ..
واژه كم شعور مي شود ...
... و من دلتنگ مي شوم ....
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
يك مرد...
يك زن...
يك كودك ...
يك انسان....
يك امكان ...
يك روح....
اوي عزيز و عجيب من ... چكيده ايست از هرآنچه بايد شد و گشت و گرديد و او نمي داند و من مي دانم كه هست و هست و هست ...
... و من دلتنگ مي شوم...
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
وقتي شعر...
وقتي خواب...
وقتي شاد...
وقتي گريه ...
وقتي نگاه...
ميپرد ... پران تر از مرغ هوا....
چيز ديگر مي شود..
... و من دلتنگ مي شوم....
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
از همان اول مي دانستم او را ..
فرقش را ..
تافته است ...
اما عمقش !!!!
فهمش رسيد و فهميدم و گفتم و شنيد و خنديد .....
.. و من دلتنگ مي شوم....
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
خورشيد ..بخشنده و سوزاننده ...
دريا ... بيكران و طوفاني ... .
باد ... تنها و سركش ...
ابر .. ناآرام و گريزان ....
بركه .. آرام و عميق ...
ياس.... ساده .. خوشبو و زيبا...
.. و من دلتنگ مي شوم ....
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
گاهي احمق...
گاهي زودباور...
گاهي زود ياور...
گاهي زن...
گاهي ...
گاهي فقط گاهي است و و او خودش مي داند و او خودش مي فهمد و خودش مي تواند و من ميبينم و شاد مي شوم ...
.. و من دلتنگ مي شوم....
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
فارغ از جنسيت ...
فارغ از زمان ...
فارغ از مكان ...
فارغ از مال ...
فارغ از ابتذال..
از اين كشف شاد مي شوم ..
.. و من دلتنگ مي شوم....
و من دلتنگ مي شوم ...
كه چرا چشمانش ...
كه چرا صدايش...
كه چرا گريه اش...
كه چرا عصيانش...
كه چرا آغوشش...
كه چرا خواهشش...
دلتنگ مي شوم كه چرا هر روز.. هر ثانيه .. هر لحظه .... به روح اش .. به خود خود خود روحش اش نمي گويم دوستش مي دارم و دلتنگ مي شوم ...
ساعت ده و شانزده دقيقه صبح يك جمعه آفتابي...
با او حرف مي زدم .. بي زمان قطع شد و اين نوشته آغاز ...
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
حتي گاهي كنارش دلم برايش...
حتي گاهي وقتي كه مي خوابد دلم برايش ...
حتي گاهي كه آب مي خورد دلم برايش ...
دلم برايش تنگ مي شود
...و من دلتنگ مي شوم....
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
گاهي فقط مي خواهم نگاهش ...
فقط و فقط و فقط از نگاهش .. و از بودنش .. باشم...
گاهي مي خواهم فقط لبانش ...
فقط و فقط و فقط از لبانش ... و از بوسيدنش ... باشم ...
گاهي مي خواهم فقط آغوشش....
فقط و فقط و فقط در آغوشش ... و از اشتياقش .. باشم....
گاهي مي خواهم فقط دستانش ...
فقط و فقط و فقط دستانش .. و از گرمايش .. باشم ....
....و من دلتنگ مي شوم ...
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
گاهي كه در آغوشش مي گيرم .. حس مي كنم ..
يك كوه .... يك دريا .. يك آسمان ... يك جهان را در آغوش مي كشم ...
به آغوش كشيدن اين بيكران را مغرور مي شوم
.... و من دلتنگ مي شوم ...
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
موهايش عجيب ...
چشمانش عجيب ...
خنده هايش را حتي نمي توانم بگويم عجيب ...
حتي بزرگ ..
حتي عميق ..
حتي زيبا ..
واژه كم شعور مي شود ...
... و من دلتنگ مي شوم ....
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
يك مرد...
يك زن...
يك كودك ...
يك انسان....
يك امكان ...
يك روح....
اوي عزيز و عجيب من ... چكيده ايست از هرآنچه بايد شد و گشت و گرديد و او نمي داند و من مي دانم كه هست و هست و هست ...
... و من دلتنگ مي شوم...
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
وقتي شعر...
وقتي خواب...
وقتي شاد...
وقتي گريه ...
وقتي نگاه...
ميپرد ... پران تر از مرغ هوا....
چيز ديگر مي شود..
... و من دلتنگ مي شوم....
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
از همان اول مي دانستم او را ..
فرقش را ..
تافته است ...
اما عمقش !!!!
فهمش رسيد و فهميدم و گفتم و شنيد و خنديد .....
.. و من دلتنگ مي شوم....
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
خورشيد ..بخشنده و سوزاننده ...
دريا ... بيكران و طوفاني ... .
باد ... تنها و سركش ...
ابر .. ناآرام و گريزان ....
بركه .. آرام و عميق ...
ياس.... ساده .. خوشبو و زيبا...
.. و من دلتنگ مي شوم ....
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
گاهي احمق...
گاهي زودباور...
گاهي زود ياور...
گاهي زن...
گاهي ...
گاهي فقط گاهي است و و او خودش مي داند و او خودش مي فهمد و خودش مي تواند و من ميبينم و شاد مي شوم ...
.. و من دلتنگ مي شوم....
اوي عزيز من موجود عجيبي است ...
فارغ از جنسيت ...
فارغ از زمان ...
فارغ از مكان ...
فارغ از مال ...
فارغ از ابتذال..
از اين كشف شاد مي شوم ..
.. و من دلتنگ مي شوم....
و من دلتنگ مي شوم ...
كه چرا چشمانش ...
كه چرا صدايش...
كه چرا گريه اش...
كه چرا عصيانش...
كه چرا آغوشش...
كه چرا خواهشش...
دلتنگ مي شوم كه چرا هر روز.. هر ثانيه .. هر لحظه .... به روح اش .. به خود خود خود روحش اش نمي گويم دوستش مي دارم و دلتنگ مي شوم ...

لایک
پاسخ دادنحذفسلام خوبين..قرن بيستم بيماري شاخصش افسردگي بود..قرن بيست يكم هم حسرت..بعيد مي دانم دومي درمان داشته باشد!..رفتم وب لاگ دوستي كه مهاجرت كرده بود عكسي گذاشته بود قي البدهه اين شعر به ذهنم آمد..
پاسخ دادنحذفگر چه با شاديتان .. دل غم ديده مان شادشده..
تو بدان اي سفر كرده ز درد .... همچنان از ته جان در فرياديم