سه‌شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۹

ساعت مچي


پسر مغرور ...
20 ساله بود...
خوش تيپ .. خوش قيافه .. نصف دخترهاي محل عاشقش بودن .. يكيش ...............................
روي پاي خودش بود...
روزها تند تند مي رفتن ...
دل بزرگي داشت ..
وقت سربازي بود ..
عادت نداشت از مشكلاتش واسه خوونواده بگه ..
رفت قوچان .. بدون خداحافظي .. نگاهش جا موند .. دلش جا موند .... بايد مي رفت ... رفت ...
سرباز شد ...
دو ماه گذشت ...
صداش كردن .. "ملاقاتي داري ..."
"كي مي توونه باشه ؟ "
از دور .. شونه هاي رشيد و محكم پدرشو شناخت ...
به چشمهاش نگاهي انداخت ..
عادت كرده بود جلوي اشكو بگيره ...
بغلش كرد .. دستهاشو بوسيد ..
بايد حرمت مهمونو به جا مي آورد ...
"خوبي بابا؟ چرا بي خبر رفتي؟"
"خوبم ... شما چطوري؟ بيا ببرمت يه جايي تو شهر ناهار مهمون من .. "
اصرار داشت ثابت كنه اوضاعش رو به راهه ..حتي اگه نبود .. اينم از اون عادتهاي مردونه و شيرينش بود ... بعدها دخترش با افتخار مي گفت :" اين پدر منه ..."

پول نداشت اما پدرشو كه از كيلومترها غرب تر اون همه راه اومده بود و نگران اومده بود مهمونشه .. عزيزه .. بزرگه ...

ساعت مچي

باباشو برد به يه رستوران خوب ...
يه پرس چلوكباب عالي خريد ..
نشست روبه روي پدر ..
به چشمهاي خسته اش نگاه مي كرد و مي گفت ." نوش جونت ... "
دم غروب ...
چشمهاي پدرو بوسيد و دستي تكون داد ...
پدر رفت ... يه روسري گلدار آبي براي مادر تو دستش .. نگاهش جا موند .. دلش جا موند ..
پسر رفت ...حلقه اشك ..

اومد ساعتو نگاه كنه .. يه هو يادش افتاد كه ..


سر كوچه ملي يه مردِ يه مرد .. كه سي سال پيش ساعتش يخ زده
نمي دونه دنيا چه رنگي شده . نم يدونه كي رفته كي اومده
سركوچه ملي يه مردِ يه مرد
توي پالتوي كهنه عهد بوق
داره عابرهارو نگاه مي كنه
كه رد مي شن از كوچه هاي شلوغ.............

پدربزرگ حق داشت ...
سرخاك پدر ...
بدون اشك ..
بدون فرياد ..
زانوهاي شكسته ...
شونه هاي خميده ....
مشت مشت خاك روي موهاي سفيدش مي ريخت

پنجشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۹

رويا


از بچگي عادت داشت شبها که خوابش نمي برد چشمهاشو رو هم بزاره و رویا پردازی کنه ..
باباش بهش مي گفت خوابت نمی بره از 1000 رو به پایين بشمار اما ترجيح مي داد رویا بسازه ..
تو رویا هاش همیشه یک پرنسس بود با لباسهای بلند و پف دار با يک عالمه چین که تو یه خوونه خیلی بزرگ هم زندگي مي کرد...
موهای بلند و صافي داشت .. قهوه ای ...
زيبا بود .. آخه فکر ميکرد زیبایي خیلي مهمه پس باید تصویر زیبایی از خودش بکشه ...
اينو از مامانش یاد گرفته بود .. دختر باید خوشگل باشه .. زياد نخنده که دندونهاش معلوم بشه ... باید نجيب باشه و لباس باز هم نپوشه ...
جز این بخش آخرش تصویری که از خودش می ساخت همیشه همین بود .. ولي خب به هر حال هيچ کدوم از لباسهاش آستین نداشت ..نمي دونست چرا يه حسی از درون بهش می گه لباس بدون آستین زیباترش ميکنه ...
تو رویاهاش همیشه پیانو می زد ... شبها .. وقتی تاریک بود و بارون مي یومد ... از صدای پیانو سوارکار خوش قیافه و بارون خورده ای که اتفاقي از کنار خونه شون رد می شد توجهش جلب می شد و راهشو به سمت خونه شون کج می کرد ..
سوار کار از پشت پنجره عاشق می شد ..
همیشه به اینجاش که می رسید خوابش می برد و مجبور بود فردا شب دوباره از اولش شروع کنه اما بازهم خوابش می برد ..

نکته جالبي که تو رویاهاش وجود داشت اين بود که هیچ وقت مجبور نبود موقع خواب لباس خواب بپوشه ..
تو رویاهاش پیر نمي شد ...
تو رویاهاش از تاريکي و رعد و برق نمي ترسيد ..
تو رویاهاش همه چيز سریع اتفاق می افتاد ...
تو رویاهاش هیچ محدودیتي وجود نداشت ...
هيچ دري قفل نداشت .. هیچ آدمي بد نبود و هيچ کس به اون ترجیح داده نمي شد ...
تو رویاهاش جايی واسه مردن نديده بود ..
تو رویاهاش به راحتي هر چيزي که باعث می شد به آرزوهاش نرسه حذف مي شد ...
خلاصه دستش باز بود که تصویر هر چیزي رو که دوست داره بکشه و زندگي کنه ..
.
.بعد از سالها هنوز هم همون رويا رو می سازه و بازهم همون نقطه خوابش مي بره ...
تازگيها حتي اگه خوابش هم نبره تاهمون نقطه رویا رو دوست داره ... جايي که سوار کار از پشت پنجره عاشق مي شه ..

بعدشو نمی خواد که ببینه

یکشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۹

hoppppppe

هر وقت در به پايان رسيدن اين روزها شك كردي بدان در وجود خودت شك كردي ....

سه‌شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۹

چهارفصل

بهار


شروع تو ...
شروع من ...
شروع زندگی ...
انتظار ...
عشق....
هیجان ...
شادی ...
سبز ...
بی قرار ... 





تابستان 

انتظار ...
تنها...
عاشق...
خسته...
بي تاب ...
قرمز...
غمگین...

`پاييز
 


انتظار ...
غمگین تر ..
عاشق تر ...
بی تاب تر ...
زرد ...
تنها تر...
خسته تر ... 



زمستان 

آيا اين زمستان به پایان می رسد؟
انتظار ...
عاشق تر ...
سفيد...


 

سرزمين نيمه تنها


اينجا گاهي هوا دلگيره ..
گاهي روزها , هم بارون مي اد , هم آفتابي مي شه .. هم برف مي اد و هم بهار مي شه...
وقت برگريزون پاييز كه مي شه دلم مي گيره .. اما بايد گذروند ديگه ..رنگه كه مي زنه به دل .. قرمز... نارنجي .. زرد ...
زمستونها خيلي سرده .. گاهي يخ مي زنم ... نگران نشو .. چاره اش يه بيت شعر كنار شومينه و ليوان چاييه ...
بلكه قندليهاي دلم آب بشه ...
بهارها خوشبوئن ... سبزن... شكوفه دارن... نسيم دارن ..بارون بهاري و شبنم صبحگاهي دارن اما تازگيها كوتاه شدن.. مثل عمر ياس.. مثل عمر گل ساعتي ...روزي يه ساعت بهار مي شه ...
.................................
به گوشم رسيده خورشيد رخت سفر بسته .. مي خواد بره ..
طفلي دلم حق داره ...
حالا تو هي ...ناز كن و ناز كن و ناز كن .. منم هي ... مي چرخم و مي چرخم و مي چرخم
به افتخارت هر فصلي هم كه بخواي مي شم ...
كسي نمونده .. جز من و فكر سفر تو

سلام فاحشه



تعجب كردی!؟... میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! میدانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان

شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار كار می كنی،
محرم تعطیلی.

من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!


فاحشه!!!… دعایم كن