سه‌شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۹

سرزمين نيمه تنها


اينجا گاهي هوا دلگيره ..
گاهي روزها , هم بارون مي اد , هم آفتابي مي شه .. هم برف مي اد و هم بهار مي شه...
وقت برگريزون پاييز كه مي شه دلم مي گيره .. اما بايد گذروند ديگه ..رنگه كه مي زنه به دل .. قرمز... نارنجي .. زرد ...
زمستونها خيلي سرده .. گاهي يخ مي زنم ... نگران نشو .. چاره اش يه بيت شعر كنار شومينه و ليوان چاييه ...
بلكه قندليهاي دلم آب بشه ...
بهارها خوشبوئن ... سبزن... شكوفه دارن... نسيم دارن ..بارون بهاري و شبنم صبحگاهي دارن اما تازگيها كوتاه شدن.. مثل عمر ياس.. مثل عمر گل ساعتي ...روزي يه ساعت بهار مي شه ...
.................................
به گوشم رسيده خورشيد رخت سفر بسته .. مي خواد بره ..
طفلي دلم حق داره ...
حالا تو هي ...ناز كن و ناز كن و ناز كن .. منم هي ... مي چرخم و مي چرخم و مي چرخم
به افتخارت هر فصلي هم كه بخواي مي شم ...
كسي نمونده .. جز من و فكر سفر تو

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر