پسر مغرور ...
20 ساله بود...
خوش تيپ .. خوش قيافه .. نصف دخترهاي محل عاشقش بودن .. يكيش ...............................
روي پاي خودش بود...
روزها تند تند مي رفتن ...
دل بزرگي داشت ..
وقت سربازي بود ..
عادت نداشت از مشكلاتش واسه خوونواده بگه ..
رفت قوچان .. بدون خداحافظي .. نگاهش جا موند .. دلش جا موند .... بايد مي رفت ... رفت ...
سرباز شد ...
دو ماه گذشت ...
صداش كردن .. "ملاقاتي داري ..."
"كي مي توونه باشه ؟ "
از دور .. شونه هاي رشيد و محكم پدرشو شناخت ...
به چشمهاش نگاهي انداخت ..
عادت كرده بود جلوي اشكو بگيره ...
بغلش كرد .. دستهاشو بوسيد ..
بايد حرمت مهمونو به جا مي آورد ...
"خوبي بابا؟ چرا بي خبر رفتي؟"
"خوبم ... شما چطوري؟ بيا ببرمت يه جايي تو شهر ناهار مهمون من .. "
اصرار داشت ثابت كنه اوضاعش رو به راهه ..حتي اگه نبود .. اينم از اون عادتهاي مردونه و شيرينش بود ... بعدها دخترش با افتخار مي گفت :" اين پدر منه ..."
پول نداشت اما پدرشو كه از كيلومترها غرب تر اون همه راه اومده بود و نگران اومده بود مهمونشه .. عزيزه .. بزرگه ...
ساعت مچي
باباشو برد به يه رستوران خوب ...
يه پرس چلوكباب عالي خريد ..
نشست روبه روي پدر ..
به چشمهاي خسته اش نگاه مي كرد و مي گفت ." نوش جونت ... "
دم غروب ...
چشمهاي پدرو بوسيد و دستي تكون داد ...
پدر رفت ... يه روسري گلدار آبي براي مادر تو دستش .. نگاهش جا موند .. دلش جا موند ..
پسر رفت ...حلقه اشك ..
اومد ساعتو نگاه كنه .. يه هو يادش افتاد كه ..
سر كوچه ملي يه مردِ يه مرد .. كه سي سال پيش ساعتش يخ زده
نمي دونه دنيا چه رنگي شده . نم يدونه كي رفته كي اومده
سركوچه ملي يه مردِ يه مرد
توي پالتوي كهنه عهد بوق
داره عابرهارو نگاه مي كنه
كه رد مي شن از كوچه هاي شلوغ.............
پدربزرگ حق داشت ...
سرخاك پدر ...
بدون اشك ..
بدون فرياد ..
زانوهاي شكسته ...
شونه هاي خميده ....
مشت مشت خاك روي موهاي سفيدش مي ريخت


10 بار خوندم
پاسخ دادنحذفحالا ميفهمم بقيه چي گفتن
بايد بازم بخونمش