سه‌شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۹

.. و من خوشبختي مي كنم ....


ايده اين پست از خودم نبود .. از يه نوشته بود كه نمي دونم كي  نوشته بود اما  قلقلكم داد واسه نوشتن.. از خوشبختي .. چيزي كه اين روزها دنبالشم .. دنبالشي ... 
به در و ديوار مي زنم و مي زني .. اما انگار الكيه .. تودستهاته ... كنارته .. تو آغوششي.. از بس نزديكه نمي بينيش...
منكر تموم سختي ها و مصيبتهاي اجتماعي و سياسي نيستم اما گاهي لازمه خوشبختي هاي كوچيك و عميق يادآوري بشن .. نه زوركي .. نه واسه تلقين و گول زدن .. صرفا واسه اينكه يادت بياد تو هم خوشبختي... تو واقعا خوشبختي ....

اينجوري شروع مي شه

می‌گویم بیا برویم خوشبختی کنیم. این دم غروبی بیا دنبالم، می‌خواهم در این شهر دور افتاده خوشبختی کنم بین این ریسه ‌کشی‌های آویخته از در و دیوار که خبر آورده اند از مرگ آهستهء امسال.
می‌گوید: “تو جون بخواه، کِی بیایم؟”. می‌گویم جان هر کی را بطلبم مال تو را نمی‌خواهم. بدونِ تو بلد نیستم خوشبختی کنم. که ریشترِ خوشبختی‌ام کم می‌شود بی تو و خرابی‌اش زیاد. همین الان بیا 

بدون تو بلد نيستم خوشبختي كنم .. بدون تو بلد نيستم خوشبختي كنم .. عميق بخوون .. بدون تو بلد نيستم خوشبختي كنم ... 
بازهم بخون.. بدون تو بلد نيستم خوشبختي كنم ..
مي رم حاضر مي شم .. تو آينه يه زن مي بينم .. .. دوست ندارم چهره مو عوض كنم ..  چروكهاي 30 سالگي دور چشمهام...
...
خاطره ي همه روزهايي كه خوشبختي كردم ...
كرم ضد چروك رو بر مي دارم و يك لايه دور چشمهام مي زنم .. 
دلهره ديدنش ... هيچ وقت كهنه نمي شه .. با انگشت اشاره دست راستم يك كم سايه دودي برمي دارم و پشت پلكم پخش مي كنم... يك كم ريمل مي زنم و يك لايه رژ لب صورتي صدفي رو لبهام مي زنم ... موهامو شونه مي كنم .. با يك دونه كش سفيد محكم مي بندم پشت سرم .. ميگه چشمهات كشيده است وقتي موهاتو مي كشي خوشگل مي شي و من خوشبختي مي كنم ... 
صداي زنگ در مي اد .. با عجله مي دوئم .. "يواش هول نشو" .." نه نمي تونم " ..  پاهام مي ره روي سيم  اتوي وسط اتاق ..همه تنم تير مي كشه  ... يك پايي مي دوئم ... باور كن كه سالهاست همينه .. سالهاست كه وقتي مي خواد از در بياد تو  هول مي شم .. كليدو مي ندازه و درو باز مي كنه .. رو سراميكها سر مي خورم و مي پرم تو بغلش .. بوي عرق و ادكلنش قاطي شده .. تا نفس دارم بو ميكشم ...
و من خوشبختي ميكنم ...

"حاضري؟"
"بله ..."
"هميشه آرايش لايت بهت مي آد ..."
 هيچ جوابي ندارم ...  لبخند مي زنم .. من فقط خوشبختي مي كنم

مي خوام نظر بده چي بپوشم .. واسه همين چيزي كه بهم نمي اد مي پوشم كه بگه همون باروني چرم مشكيتو بپوش .. خيلي بهت مي اد 
و من خوشبختي مي كنم ... 
عمدا نگاهش نمي كنم .. هنوز هم از زل زدن تو چشمهاش خجالت ميكشم .. مي خوام كه نگاه كنه .. خوب نگاه كنه ... آخه من زير سنگيني نگاهش خوشبختي مي كنم ... 
دستمو مي ندازم دور آرنجش .. واقعا سرد نيست اما  ژست سرما مي گيرم كه فرو برم و بچسبم بهش ..
دستمو فرو مي كنم تو جيبشو دستشو مي گيرم .. حتي به كليدهاي توي دستش حسادت مي كنم  ...  دستهاي من هميشه سرد و دستهاي اون هميشه گرمه
 .. و من خوشبختي مي كنم ...
به قول نويسنده خوش ذوقي كه منو به وجد آورد .. دو جور دست داريم .. يكي كار كرده و يكي كار نكرده .. دست من از نوع اولشه ... دستهاي من لوس نيست .. دستهاي من قدر دستهاي گرم و كار كرده تورو ميدونه .. محكم ميگيرمش.. انگار اولين باره كه دستهاتو گرفتم و من همچنان خوشبختي مي كنم ...
مي خندم ... ميگه .. دندونهات صدفيه  ... و من بيشتر ميخندم .. بلندتر مي خندم .. عميق تر مي خندم .. آخه مي خوام خوشبختي كنم .. 
گاهي كه روبه روم نشسته سرمو پايين مي ندازم  كه دستشو بزاره زير چونمو و هولش بده رو به بالا و بگه به من نگاه كن  تا من خوشبختي كنم ...
من هميشه هات چاكلت سفارش مي دم .. غليظ و تلخ.. بدون خامه  .. اينجوري كلي شكلات مي چسبه به لبم ... با انگشتهاش پاكش مي كنه و من بازهم خوشبختي مي كنم ... 
  برام ساز مي زنه و مي خوونه .. خوش آهنگ ترين صداي دنيا... لبهاش مي خنده .. چشمهاش ميخنده ..  خيره مي شم به چشمهاي عسليش و  پشت چشمهاشو مي بينم ... ميبينم و مي شنوم
و  من خوشبختي مي كنم ...
بزار بازهم بگم از نوشته اي كه برام يادآور تموم لحظه هايي بود كه خوشبختي كردم ..
بخوون .. عميق بخوون :
" اولین خوشبختی را خوب به یاد دارم، سر یک پُرس زرشک پلو با مرغ بود. آنروز‌ها جوان‌تر بودم، نمی‌دانستم که می‌شود خوشبختی را لای پره‌هایِ ترشِ لیمویی کنار مرغ‌های زعفرانیِ زرشک پلو هم پیدا کرد. وقتی با دقت هسته‌های لیمویم را جدا کرد و دانه دانه گذاشتشان کنار بشقاب خودش و پرسید آیا دوست دارم لیمو برایم بچلاند، چیزی از جنسی که نمی‌شناختم سُرید زیر پوستم. وقتی بی مزاحمت هسته‌ها و پوست لیمو کنار بشقابم ناهار خوردم، حس کردم خوشبختی و دوست داشتن می‌تواند ترش هم باشد. این طعم جدید خوشبختی چه خوب بود و من همیشه انگار می‌کردم که خوشبختی باید به شیرینی باقلواهای عسلیِ وجیهه خانم، مادرِ زن داییم باشد، یا دیگر دست کم به شیرینیِ رولت‌های گلبُن."
اولين خوشبختي من تو كلاس 202 دانشكده اتفاق افتاد .. روز تولدم .. 31 خرداد 1379…. نازنين صدام كرد.." بدو بيا تو كلاس 202 بچه ها منتظرتن" .. بايد در مورد يك موضوع خيلي مهم حرف بزنيم ... من عاشق موضوع هاي مهم و جنجالي بودم .. در كلاس و باز كردم .... شمارش ضربان قلبمو گم كردم .. صداش بود كه مي پيچيد تو گوشم ... " تولدت مبارك .. "
صداي دست و خنده بچه ها رو گم كرده بودم .... خنده اش .. نگاهش ... حيف كه نمي شد بپرم بغلش .. خب آخه اون روزها خيلي خجالتي بودم .. اما حسابي خوشبخت بودم ..
خوب يادمه يه جعبه كوچولو با كاغذ كادوي نارنجي ... و من خوشبخت بودم .. از اون روز من مدام خوشبختي مي كردم .. زير زمين دانشكده .. اتاق بزرگ كنار آزمايشگاه متالوگرافي ... يونوليتهاي افتاده وسط اتاق.. رنگهاي روغن.. بومهاي نقاشي ..
مثلا نقاشي مي كرديم .. اما نه من مي فهميدم چي مي كشم و نه اون .. يادمه كه خوشبخت بوديم..
يادم مي آد دومين باري كه خوشبختي كردم تو خيابون بزرگمهر بود .. ميدون انقلاب حتما مي شناسي.. بعد از 8-9 ماه كلنجار رفتن بالاخره ديدارهامونو از اتاق كار انجمن و كلاس 202 كشونديم به خيابونهاي اطراف دانشگاه ....  تقاطع وصال و بزرگمهر ايستاده بودم .. زمستون بود .. سرد بود .. شال گردنو تا روي دماغم بالا كشيده بودم .. كه يك هو با شولت استخووني رنگش جلو پاهام ترمز كرد... چه صدايي داد .. هنوز يادمه .. هول شده بوديم .. يادم رفت  سوار بشم .. داشتم از  پنجره نيمه باز باهاش  حرف مي زدم .. وقتي يادمون افتاد كه بايد سوار بشم خنديد .. به جلو نگاه كرد و رگ روي پيشونيش بيرون زد .. خوشبخت بودم .. خيلي خوشبخت بودم ..
اون روزها خيلي خوشبختي مي كردم ..
گاهي پول نداشتيم .. دانشجو بوديم .. دوتايي مي رفتيم رستوران .. پولهامونو مي ذاشتيم رو هم و يك پرس غذا سفارش مي داديم.. راستش وقتي جيبش خالي بود بيشتر دوستش داشتم آخه اجازه داشتم كه شريكش بشم .. و من دوست داشتم كه شريكش بشم  و خوشبختي كنم ..
من و جيب خالي و خيلي از رستورانهاي اين شهر با هم احساس خوشبختي كرديم ..
بابام كه بيمارستان بود فصل امتحانها بود ..  امتحان مكانيكي رو افتادم .. خيلي تو دانشگاه پيش استادها اعتبار داشت .. رفت و يك ساعت با دكتر پارسا حرف زد .. اون ترم افتادم .. پاس نشد اما با همون انتظار پشت در اتاق دكتر پارسا واسه ديدن قيافه خسته از جنجالش با استاد خوشبختي كردم ...
زمستون بود ... صبح جمعه از خواب بيدار شدم .. نمي تونستم از رختخواب بيرون بيام .. خوابگاه سوت و كور بود .. گلو درد داشتم .. سرم سنگين بود .. گوشيو برداشتم و بهش زنگ زدم .. نيم ساعت بعد دوتايي تو كلينيك بيمارستان پارس بوديم .. از امپول و سرم نمي ترسيدم اما مي گفتم مي ترسم كه اصرا ر كنه.. كه دعوا كنه ..  و من خوشبختي مي كردم ..  
خيلي از جمعه ها رو با هم كلاسي هام مي رفتيم توچال .. دركه... دربند و ... .. وقتي برمي گشتم  سرسنگين بود... عصباني بود .. تحويل نمي گرفت ..  التماس مي كردم .. تمنا مي كردم .. توضيح مي دادم .. غر غر مي كرد.. گوش نمي داد .. گوش مي دادم ... لج مي كرد .. بهوونه مي گرفت .. داد مي زد .. و من با هر دادي كه مي زد عاشق تر مي شدم و خوشبخت بودم ..  
نزديك كنكور فوق ليسانسش بود ... درس نمي خووند وقتشو با من مي گذروند ... دعوا مي كرديم ... قول مي داد بخوونه .. استرس داشتم ... بيشتر از خودش ... باهاش درس ميخووندم .. قرار بود بعضي چيزها رو بهش ياد بدم آخه من هنوز تو مود درس خووندن بودم .. چقدر لحظه هايي كه به خاطر حواس پرتي هاش سركلاس درس دو نفره مون دعواش مي كردم احساس خوشبختي مي كردم .. همه اون كلاسها و درس نخووندن ها بهوونه بود واسه خوشبخت كردن من .. واسه خوشبخت كردن اون ..
شالمو كه مي ندازم رو سرم  چند تار از موهام مي افته رو پيشونيم .. جمعشون مي كنه و  هولشون مي ده زير شالم ...
و من خوشبختي مي كنم ...
وقتي رانندگي مي كنه زانوي چپمو يه وري مي زارم رو صندلي تا روم به طرف نيمرخش باشه شبها نور چراغ ماشينهاي عقبي مي خوره تو آينه و پيشوني و زيباترين چشمهاي دنيا رو  روشن مي كنه ..  اينجوري كلي وقت دارم حركت چشمهاشو نگاه كنم ...  
سالها گذشت .. تن صداش .. رنگ چشمهاش .. زبري دستهاش ... هنوز يادمه و هنوز خوشبختي مي كنم ...
و من هنوز خوشبختي مي كنم ...
و من هر بار حتي با يادآوري تمام احساساتي كه پشت سر گذاشتم خوشبختي مي كنم ..
و من هر بار با روياپردازي تمام روزهايي كه مي توونم داشته باشم خوشبختي مي كنم ..
داشتم براي دوستم متنو مي خووندم .. گفت : " ما زنها با چه چيزهاي كوچيكي خوشبخت مي شيم و چه بيخودي معروف شديم به زياده خواه"
ما زنها .. ما مردها .. ما آدمها با چيزهاي كوچيك هم خوشبختي مي كنيم .. خيلي وقتها به دل نمي شينه .. بارها وقتي يك نفر تو اوج غم و ناراحتي اينو بهم ميگه مي خوام خفه اش كنم .. مي گم صدات از جاي گرم بلند مي شه ...
صدام از جاي گرم بلند نمي شه .. من واقعا با عشق خوشبختي مي كنم ..

 آره وقتي خوشبختي رو لمس ميكني كه خوب ببيني و بشنوي و بو بكشي .. خوشبحال اونهايي كه سنسورهاي خوشبختيشون حساسه....

بازهم ياد لوناشاد تو فيلم "فرياد مورچگان" افتادم ...  وقتي گشنه اي يه لقمه نون خوشبختت مي كنه .. وقتي تشنه اي يه جرعه آب خوشبختت مي كنه .. وقتي خوابت مي اد يه چرت كوچولو خوشبختت مي كنه .. 

دوشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۹

اينجور فضاها همونقدر گولم مي زنه كه خونه شكلاتي هانسل و گرتل رو گول زد...



يه چيزي كه از بچگي هميشه منو جذب خودش مي كرد و هنوز هم مي تونه ساعتها منو سرگرم كنه كتابفروشي هايي بودن كه لوازم تحرير داشتن ... مي تونسم ساعتها وقتمو توشون بگذرونم ..
بچه كه بودم سرم با عكسهاي  كتاب داستانها و مدادها و خودكارهاي رنگي گرم مي شد... لوازم تحرير ميلاد يادته .. قبلا گفتم ازش .. همون كه يه دونه قمقمه آبي پشت ويترينش بود و دل منو برده بود و پولهام جمع كرده بودم كه بخرمش و يه روز بابام بي هوا برام خريد و آورد دم در كلاس و از پشت پنجره گذاشتش تو دستهام...
.. هر روز بعد از مدرسه به بهوونه ديدن دفتر مدادهاش از سرويس مدرسه پياد مي شدم و كلي پشت ويترينش وقت مي گذروندم ... هميشه همه پولهامو مي دادم اتود و نوك اتود و خودكار و پاك كن و مداد رنگي و آب رنگ و .. مي خريدم .. انواع و اقسام مختلفشو مي خريدم و همشو با هم به زور جا مي دادم تو كيفم و جامداديم.. جامدادي من تو مدرسه معروف شده بود .. هر كسي چيزي نداشت مي يومد سراغ من .. آخه من حتما چندتا شو داشتم ...  تازه خيلي هم مراقب وسايلم بودم .. يادمه يه بار يلدا نشست رو كلاسورم .. داد زدم گفتم .. : آهاااااااااااااااااي مواظب باش .. كلاسورم چروك شد ..
خداييش الان اينو گفتم حالم از خودم به هم خورد .. ولي جاتون خالي 37 نفرو با هم تركوندم از خنده ..خاطر نشان مي كنم كه بنده 15 سالم بود ...
اون موقع ها هيچ توجهي به كيف و لباسهاي دخترونه پشت ويترين نشون نمي دادم .. حتي خرس و شكلات و  عروسك هم هيچ وقت برام جذابيت نداشت ...
يادم نمي اد هيچ وقت دلم خواسته باشه لباس خاص يا عروسك خاصي رو صاحاب بشم .. اما خوب يادمه كه واسه خاطر داشتن يه دونه پرگار يا گونيا چه تلاشي ميكردم و چه دقتي به خرج مي دادم .. واي .. امان از روزي كه نوك مداد پرگارم گم مي شد ... روزگار همه رو سياه مي كردم ...
. اون موقع ها شهر كتاب نبود كه بتونم همه علايقمو يه جا ببينم اما الان گاهي تو روشنايي آفتاب وارد شهر كتاب مي شم و دمدمهاي بسته شدنش اونجا رو ترك ميكنم. هنوز هم كنار كتابهايي كه مي خرم يك عالمه خودكار و مداد رنگي و پاك كن مي خرم .. تازه ماژيك هاي لايت و دفتر هاي رنگا رنگ هم اضافه شده ... دفترهاي خاطره قفل دار.. موزيك دار.. برچسبهاي رنگي ...
كشف اينجور چيزها واسم سرگرميه .. هر بار كه مي رم شهر كتاب با دقت نگاه مي كنم ببينم چه چيز جديدي به قفسه خودكار مدادها اضافه شده ..همه اون چيزهايي كه ذهن كودكمو ارضا مي كنه مي تونم توش ببينم .. لمسشون كنم... باهاشون واسه خودم رويا پردازي كنم ... .. گاهي مي آم  خوونه و باهاشون نمايش اجرا مي كنم .. بچه مي شم و ازشون استفاده كنم ... گاهي به عشق اونها يه كتاب جديد مي خوونم ... يه خاطره مي نويسم يا يه پروژه درسي جديدو شروع مي كنم ...
ذهن كودك من نمي خواد از  اون چيزهايي كه يه روزي واسش همه چيز بودن فاصله بگيره .. يه زماني يه جعبه مداد رنگي استدلر واسه من آرزو بود الان به راحتي كيف پولمو در مي ارم و انتخاب مي كنم و مي خرم .. ... دلم مي خواد مداد رنگي استدلر هنوز هم برام جذاب باشه ..
آره درسته داشتن خيلي چيزهاي ديگه به عشقها  و آروزهاي قديمي من اضافه شده ولي من نمي خوام به اون قديمي تر ها كه واسم زيربنا شدن پشت كنم .. البته بماند .. من  با همينشم كلي مشكل دارم كه چرا ما آدمها اينهمه حواسمون پرته و يادمون مي ره  گاهي به  آرزويي كه داشتيم رسيديم  و رد شديم و هنوز گنده ترشو مي خواهيم .. اينها همه خطاب به خودمه .. آخه من خودم اينجوريم ..


همينجور مي نويسما .. دقت كردي؟
خلاصش كنم .. بي ربط شد ..

من هنوز مي تونم ساعتها بين كتابها و لوازم تحريرها و مداد رنگي ها وقت بگذرونم .. اينجور فضاها همونقدر گولم مي زنه كه خونه شكلاتي هانسل و گرتل رو گول زد...







زندگي پر دغدغه من ..

و من هميشه سعي مي كنم ... كلا عادت كردم كه فقط سعي كنم ... از صبح كه چشمهامو باز مي كنم تا شب كه مي خوابم همش دارم سعي مي كنم .. همش دارم فكر ميكنم... خيلي ها مي گن سخت ميگيري... من مي گم .. تازه سخت مي گيرم اينجام نگيرم ديگه هيچي..
بعدش ميگن خب اتفاقا نبايد سخت بگيري ...
راستش سخت نگرفتنو ياد نگرفتم . اصلا نمي دونم يعني چي ... خب سخت نگيرم .. يعني بايد چي كار كنم .. مي گن يعني بهش فكر نكن .. خب نمي تونم .. گاهي واقعا ارادي نيست .. مي اد .. خودمو مشغول مي كنم اما نمي شه .. دوباره مي اد .. از در بيرونش مي كنم از پنجره مي اد تو ... خلاصه داستاني دارم من با اين افكار مشوش...
گاهي كار دستم مي ده .. باورت نمي شه ... گاهي مسيرها رو گم مي كنم .. صداي آدمها رو نمي شنوم .. بهم مي گن .. گيج شدي ... نه نشدم .. حواسم نبود .. حالا حتي نمي تونم توضيح بدم كه حواسم كجا بوده چون هزار تا جا بوده ... اين فقط يك دليلش به نوع زندگي و جنجالهاي مختص زندگي من ربط داره ميزان زياديش واقعا به شخصيت خودم برمي گرده ... فقط نمي دونم چجوري تغييرش بدم .. روششو بلد نيستم .. تلقين رو من كارساز نيست .. يه جور گول زدنه ... من واقعا بايد يه مشكلي رو حل كنم تا راحت بشم .. هضم بدون حلش برام غير ممكنه ...
نمي دونم چي شد كه اينو گفتم .. شايد چون امروز از اون روزهايي بود كه خيلي درگير بودم و الان به شدت خوابم مي آد...
 زندگي بي دغدغه رو دوست ندارم .. از دغدغه الكي ساختن هم بدم مي اد .. خودم دوست دارم هميشه چيزي براي حل كردن داشته باشم .. ولي به اين شرط كه حل بشه ..

هر سال عاشورا تاسوعا ....

چرا دیگر فرشته ها را نميبينم ؟

چرا دیگر به خوابم نمی آیند؟

چرا دیگر صدای خنده هايشان را نمی شنوم ؟

چرا ديگر حرير سفید لباسشان صورتم را نمی نوازد؟

به گمانم من نيز سقوط کرده ام...نکند خواب بوده ام و بیدار شده ام ؟!!!!!.. شاید هم برعکس........................
دلیلش هر چه که هست .. نمی دانم .. تنها می دانم که دلم هوایشان را کرده است...

 ............................... 

دوسال پيش 18 مهر 1387 ساعت 9 شب بابامو با يه سمند زرد اوردن  تهران ... بيمارستان كسري ... خيابون الوند ..اورژانسي...
بدنش مي لرزيد ..
عين يه موش كوچولو شده بود و فرو رفته بود توي صندلي ..
 حتي نمي تونست ادرارشو كنترل كنه .. شلوارش خيس شده بود ..
 پیرهنش خيس عرق بود ... بوي عرقش هنوز يادمه .. تند بود اما زنده بود .. خيالمو راحت مي كرد .. هنوز زنده بود.........
 چشمهاش باز بود اما فكر كنم منو نمي ديد.. صداش كردم : " بابا .. الهي قربونت برم .. نگران نشي ها . من هستم .. مامان هست .. اينجا بهترين بيمارستان تهرانه .. دكترهاش حرف ندارن ...خوب مي شي... خوب مي شي...."
مامانم رنگش پريده بود ... گرچه بابا حواسش نبود و حالت نيمه بيهوش داشت  اما عشقش به مامان اينقدر زياد بود كه وقتي عمو با اخم به مامان گفت : "مينو!!!!!! چرا با سمند؟؟؟؟ مگه آمبولانس نبود؟ ... "بابا با اخم بهش نگاه كرد ... شايد حتي چشمهاش عمو رو نمي ديد اما اون موقع هم اخمش جذبه داشت و عمو رو خفه كرد ...
دكتر اورژانس بابا رو معاينه كرد .. هنوز مي لرزيد .. هر سوالي  كه ازش مي پرسيد بابا با  صداي خيلي ضعيف ناله مي كرد.. از كنار مي ديدم و گريه مي كردم .. نمي دونستم بايد به كي التماس كنم ... كارم به جايي رسيده بود كه از نگهبان اورژانس  هم سوال مي كردم ... " تا حالا مريض به اين بدحالي داشتين ؟ چي شد؟ خوب شد؟" آقا توروخدا به نظرتون خوب مي شه؟"
 دكتر دستور داد كه بايد توي آي سي يو بستري بشه .. نمي دونستم كجاست .. فقط از نگاه آدمها و پچ و پچ شون فهميدم جاي بديه ... سي سي يو رو به واسطه سكته هاي مامان بزرگ و بابا بزرگ مي شناختم اما از اي سي يو فقط يه خاطره دور يادم بود ... يه خاطره سه روزه از 10 سال قبل تر حمله مياستني به بابا.. اون موقع حالش خوب بود .. حرف مي زد .. با پاي خودش رفت .. فكر كنم از 10 سال پيش تا حالا تعريف آي سي يو عوض شده بود .. نمي دونم .. هر چي كه بود حال خوشي ازشنيدن اين كلمه نگرفتم ...
 :" لوله بهش وصل كنين... سوند هم وصل كنين... رگ بگيرين ازش.."
لوله چيه؟ سوند چرا؟كدوم رگ ؟؟؟؟؟؟ 
سرم گيج رفت .. عرق سرد نشست روي پيشونيم.. كنترلمو از دست دادم ... حس كردم دارم مي افتم كه دستهای زن عموم نگهم داشت .. ديگه صدايي نمي شنيدم ... همه چيز گنگ و بم شده بود ... به خودم اومدم ديدم عمو با سه تا بهيار  بابا رو از رو ويلچير بلند كردن گذاشتن رو تخت ... حس كردم تنم سنگين شده .. چون هر چي زور زدم به خودم تكون بدم برم كمكشون كنم نتوسنتم .. آخه بابا گردنش درد مي كرد.. ناله مي كرد.. من يه دونه دخترش بودم .. عزيزش بودم .. عزيزم بود ...دلم بيشتر مي سوخت ... اروم تر تكونش مي دادم .. 
يكي با لوله اومد .. يكي با سوند .. يكي با سوزن .. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
بابا بي حال بود ... بابا داد مي زد .. عق مي زد ... چشمهاي بي حالش مي رفت و مي يومد ... 
داد زدم .. گريه كردم ... دست پرستارو گرفتم .. هولم دادن .. پرده رو كشيدن ... 
به مامان التماس كردم ... رنگ پريده نگاهم كرد.... سكوت ...
به عمو التماس كردم ... اشك ريخت .. نگاهم كرد .. سكوت .. 
به خدا التماس كردم .... عين مجسمه ساكت و سرد .. نه از مجسمه بدتر ... خدا موجودیت نداشت ... خدا کر شده بود .. کور شده بود .. خدا بی رحم بود .. پست بود.. دلش نسوخت... خیلی وقتها خدا اینجوری می شه .. نمیدونم چرا هنوز می پرستمش.. احتمالا از ضعفمه... شایدم از قدرتمه .. می خوام بهش بگم .. ببین تو باشی و نباشی من هستم ...

به خود بابا التماس كردم . پاشو لعنتي .. چرا خودتو لوس مي كني .. تو 10 سال پيش هم همينجوري شدي ... اون موقع از اين اداها نداشتي !!!.. پاشو مسخره .. بسه ديگه ... اه.. پاشووووووووو...توروخدا پاشو ... بابا جونم پاشو ... بابا اعتنا نكرد .... بابا فقط عق زد .. بابا فقط داد زد ... بابا بيحال تر شد .. بابا بيهوش شد... من بيحال شدم ... مامان بيحال شد ... عمو بيحال شد .. زن عمو گريه كرد ... 


نمي دونم چقدر طول كشيد .. ديدم . بابا رو كه ديگه الان بابا با يه لوله تو دماغش و يه سوند و يه رگ آويزون از گردنش بردن سمت آي سي يو...
تنمو كه هر لحظه سنگين تر مي شد  به زور مي كشيدم ... دنبال تختش دويدم ... جلومو گرفتن ... التماس كردم ... گريه كردم ... توروخدا .. بابامه . توروخدااااااااا .. بابامه .. آقا خواهش مي كنم ..خانوم خواهش ميكنم .... قول مي دم حرف نزنم ... توروخداااااااااا.



تخت بابا دور شد .. در آي سي يو باز شد .. در آي سي يو بسته شد .. تخت بابا محو شد ...

نشستم پشت در آي سي يو... يادم نمي اد مامانم كجا بود ... فقط مي دونم كه بود ... گاهي صداي گريه اش مي يومد .... 
سرمو تكيه دادم به ديوار .. چشمهامو بستم ... بابا رو ديدم ... رو تخت .. ساكت و اروم.. يه لوله ... يه سوند .. يه رگ آويزون از گردن ...
چقدر گذشت ؟ باز نمي دونم .. در آي سي يو باز شد... 
"همراه نوروزپور"
من و مامان هر دو پريديم جلو... 
"برين ببينينش... حالش خوب نيست ... دونه دونه برين .. با هم نه ..."
اول مامان رفت .. برگشت .. گريه كرده بود .. 
نمي دونم كفشامو چجوري دراوردم .. نمي دونم چجوري اون لباسهاي سبز رو پوشيدم ... يا اون كيسه ها رو چجوري پام كردم ... 

بابارو از دور ديدم .. حالا ديگه يه دونه دستگاه كنترل تنفس و ضربان هم بهش وصل بود ... لوله ي تو دماغش هم به دستگاه اكسيژن وصل بود ... 



رفتم رو سرش : " بابا جونم .. الهي دورت بگردم .. الهي قربونت برم .. يه وقت نترسي ها .. من و مامان تا صبح پشت دريم .. تكون نمي خوريم .. نمي زارن بمونيم .. اينجا جات امنه .. بهت مي رسن .. سفارشتو كرديم .. تو واسشون خيلي مهمي .. خيلي دوست دارن... خيلي هواتو دارن .. نترس..."
اون روزها فكر مي كردم شنيده ... اما بعدها فهميدم كه بابا تو كما بوده .. هيچي نشنيده ... البته هنوز باور نمي كنم  كه نشنيده .آخه مي دوني  يادمه وقتي حرف مي زدم از گوشه چشم چپش يه قطره اشك اومد پايين ..داشت مي رسيد به بالش كه بوسيدمش .. لبهام خيس شد... با اشك خودم قاطي شد .. 
"وقت تمومه .. برين خونتون .. موندن شما فايده نداره..."

قبل از اينكه در آي سي يو رو باز كنم اشكمو پاك كردم .. لبخند زدم و با اعتماد به نفس پامو گذاشتم اونور خط قرمز... آخ كه چقدر متنفرم از اين خط قرمز ... 

به مامان نگاه كردم .. " پاشو بريم .. موندن فايده نداره .. نگران نباش.. بهتر از يك ساعت پيش بود .. الان بهش غذا هم مي دن ... خوب مي شه مامان..غصه نخور .. تا منو داري غصه هيچي رو نخور ..."
"راست ميگي؟ توروخدا..."
"اره به خدا..."
خدايا ببخش .. تو اون دوران خيلي به اسمت دروغ قسم خوردم ... 
به خونه كه رسيديم ... ساعت 3صبح بود ...گوشي رو برداشتم و شماره رو گرفتم ...
"الو .. آي سي يو ... ؟"
"بفرماييد..."
"من همراه نوروزپورم .. حالش چطوره؟"
"شما چه نسبتي دارين باهاش ؟"
"دخترشم .. !!!!؟؟؟ "
" خانوم چرا اينقدر دير آوردينش .. قندش 800... رفته تو كما .. داريم سعي مي كنيم .. پايين بياريم .. "
خفه شدم ... نطقم بند اومد ... مامان گوشهاش تيز بود .. 
"مرسي خانوم .. دوباره زنگ مي زنم .. توروخدا مواظبش باشين ... "
"مامان ؟ بابا قند داره؟"
"نه سابقه نداشته ... چي گفت ...؟"
" هيچي .. گفت يه كم قندش بالاست .. حول و حوش 300 اينا .. البته چيز مهمي نيست ..با دارو كنترلش كردن .... برو بخواب..."
مامان رفت كه بخوابه ... 
رفتم سراغ قرآن .. مثل هميشه .. وقت نياز ... 
بغلش كردم ... رو كاناپه دراز كشيدم .. خودمو جمع كردم ... قرانو محكم بغل كردم .. حتي روم نمي شد بپرسم چرا....
 بهش گقتم : " مي دونم .. اما سر خودم تلافي كن ... اون مهربونه .. پشتمه ... ستونمه ... بزار  بمونه .. سالم بمونه ... يه بار ديگه .. فقط يه بار ديگه هوامو داشته باش .. قول مي دم ديگه نمازهام قضا نشه ... قول مي دم همه ي نذرهامو ادا كنم .. خدايا ! توروخدا برش گردون .. هر سال عاشورا تاسوعا مي رم سينه مي زنم ... نذري مي دم ... " خلاصه مكالمه عاجزانه اي تا صبح داشتم ... 


من اون شب تا صبح فرشته ها رو دور تخت بابا مي ديدم .... يكي آب مي داد ... يكي نازش مي كرد .. يكي نفس مي داد .. يكي ساز مي زد ... يكي مي بوسيدش.. يكي بغلش كرده بود .. يكي لبخند مي زد .. يكي ... يكي ...
مطمئن بودم صبح كه بيدار بشم و برم بيمارستان بابا به هوش اومده و زنده شده ... 


از سرماي دم صبح بيدار شدم .. ساعت 6 بود ... سريع حاضر شديم و راهي بيمارستان شديم ...
اينبار با همه ي دلهره اي كه داشتم ... وقتي از خط قرمز رد شدم يه جورايي مطمئن بودم چشمهاي باز و منتظر بابا رو ميبينم .. 
تخت سمت راست گوشه ي آي سي يو  ... بابا بيدار بود .. بي تاب منتظر اومدن ما .. چشمهاش خنديد ... بابا منو ديد ... خنديد .. مثل هميشه وقتي لبش خنديد چشمهاشم خنديد .... بابا چشمهاي قشنگي داشت ... بابا مهربون بود .. وقتي مي خنديد همه دنيا مي خنديد ...
پرستارا مي گفتن معجزه شده كه برگشته ... آره بابا خودشم يه معجزه بود ....
اون سال به خاطر همون فرشته ها كل عاشورا تاسوعا رو رفتم و سينه زدم ..
ساختار شكستم .

مثل خيلي وقتهاي ديگه ...

.آخه راستش من خيلي به اين چيزها اعتقاد نداشتم .. هنوز هم ندارم .. اما نيازه ديگه .. چرا دروغ بگم .. من هنوز هم آدم نشدم ..  نمي دونم شايدم دارم و داشتم .. وگرنه صداي زنجيرها و خيمه هاي آتيش خورده تنمو نمي لرزوند......


............
حدود دوساله كه از اون روزها مي گذره ...
بابا 6 ماه بعدش براي هميشه رفت .. عاشورا تاسوعاي سال بعدش و امسال هم اومد  و رفت ....
روزهاي سختي بود اينقدر سخت كه بعد از دوسال هر روز داره يادآوري مي شه و منتظر اون شبي ام كه با آرامش كامل سرمو بزارم رو بالش و بهش فكر نكنم ... 
منظورم اصلا بيان تلخي هاي اون روزگار نبوده و نيست .. نوشتن برام شده يه جور تخليه روحي .. حتي اگه هزار بار هم تخليه اش كنم حس مي كنم بازهم مي تونم ادامه بدم و بگم ... اون 6-7 ماه به اندازه 60-70 سال خاطره برام جا گذاشت.. همش تلخ نبود .. شيريني هم داشت .. يكيش همين بود ... 
من اون شب فرشته ها رو ديدم .. من مطمئن بود كه فرشته ها بابا رو پس دادن .. مي دونم باور نمي كني اما من ديدم .. 
...............





یکشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۹

ميوه درخت كاج .. ديوار سيماني رنگ شده .. دروغي كه پاي ساناز و مريم جون گذاشتم و درخت شاتوت

كوچيك كه بودم با ميوه هاي درخت كاج روي ديوار خونه همسايه سمت چپي كه واسه خاطر درخت شاتوتشون خيلي دوستشون داشتم  با دختر خاله پسر همسايه سمت راستي معلم بازي مي كرديم ... من معلم مي شدم و اون شاگرد... هميشه دوست داشتم معلم بشم .. بزرگتر كه شدم و وارد دانشگاه شدم آرزو داشتم استاد دانشگاه بشم .. هنوز نشدم اما مطمئنم يك روز مي آد و من بالاخره استاد مي شم ... بگذريم ... خلاصه ما هميشه ديوار سيماني همسايه سمت چپي تختمون بود و ميوه هاي كاج هم نقش گچ داشتن ... من مي نوشتم و درس مي دادم ... ساناز (دختر خاله پسر همسايمون) هم نقاشي مي كشيد .. اما به هر حال به اسم من تموم مي شد چون اون هميشه مهمون بود و من صاحب خوونه .. آخه كوچشون پشت كوچه ما بود ...
خلاصه :
يه روز همسايه سمت چپيمون ديوارشو رنگ كرد ... من هم با خيال راحت رفتم روش نوشتم ... فرداش كه داشتم از مدرسه برمي گشتم ديدم دختر بزرگ همسايه سمت چپي يه دونه جارو دست راستشه و يه شلنگ آب دست چپش... داشت ديوار و مي شست.. نزديك تر كه شدم ديدم داره تند تند غر غر ميكنه ... يواشكي به خيال خودم از كنارش رد شدم كه داد زد : " مانا !!!!! اين كار توئه؟"
منم گفتم : " نه .. من؟ كار سانازه.." دختر بزرگ همسايه كه اسمش مريم بود و من بهش مي گفتم *مريم جون* خيلي عصباني بود .. گفت : "ما تازه ديوارو رنگ كرده بوديم .. كلي پولش شده بود.. حالا اينها رو با چي پاك كنم؟ " من هم بغض كرده بودم.. نمي دونستم چي بگم ...اول از همه ياد درخت شاتوتي كه ممكن بود ديگه دستم بهش نرسه افتادم ... با بغض گفتم : " ببخشيد" و دويدم رفتم تو خونه ... اون روز اتفاقا پنج شنبه بود و مامان خونه بود .. منو با چشم گريون ديد و پرسيد: " چي شده؟ " منم گفتم : " مريم دعوام كرده ... تازه فحش هم داد ...." اصلا نمي دونم اينو از كجا آوردم .. به خدا از اين عادتها نداشتم .. مامانم هم عصباني شد و رفت در خونشون .. منم دويدم رفتم تو حياط فال گوش وايسادم ... هر چي مامانم مي گفت *مريم جون* مي گفت : " به خدا من حرف بدي نزدم ...اشتباه شنيده".. باورتون نميشه اما شرمندگي رو با تمام وجودم حس كردم ... خيلي بعدتر ها (منظورم در حد چند هفته است) يه روز *مريم جون* منو تو كوچه ديد و گفت : " مانا.. من كي به تو فحش دادم؟" من فقط سكوت كردم ... چي مي گفتم خب ؟ سالها از اون قضيه گذشت .. *مريم جون* ازدواج كرد و الان يه دختر هم سن اون موقع هاي من داره ... اما من از اون به بعد هر بار ديدمش ياد ميوه درخت كاج و ديوار رنگ شده و دروغي كه پاي ساناز و *مريم جون* گذاشتم مي افتادم .. الان خونشون همونجاست اما ديگه نه *مريم جون* اونجاست نه مامان و باباش و نه اون درخت شاتوتي كه قبل از همه اين قضايا گاهي مي رفتم و ازش كلي شاتوت مي چيدم ...
من هيچ وقت نتونستم بابت اون موقع از *مريم جون* معذرت خواهي كنم ..وقتي اومد مراسم ختم بابام محكم بغلش كردم .. بوسيدمش .. حتي تو اون موقعيت *ميوه درخت كاج .. ديوار سيماني رنگ شده .. دروغي كه پاي ساناز و مريم جون گذاشتم و درخت شاتوت* يادم اومد....
الان كه اينها رو نوشتم دلم براي *ميوه درخت كاج .. ديوار سيماني رنگ شده .. دروغي كه پاي ساناز و مريم جون گذاشتم و درخت شاتوت*  تنگ شد...

یکشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۹

متنفرم اما ممنونم


نمي دونم به خاطر اينكه مني كه الان داره مي نويسه يه مرده نه يه زن بايد ازت ممنون باشم يا  متنفر
نمي دونم به خاطر بدبيني ها و عدم اعتمادهام بايد ازت ممنون باشم يا متنفر
نمي دونم  به خاطر تنهايي هام .. به خاطر تمام روزها و لحظه هاي سخت زندگيم كه تنها رفت و گذشت و برنگشت ازت ممنون باشم يا متنفر
نمي دونم .. اصلا نمي دونم ... به  خاطر اينكه شدم گداي عشق هر كس و ناكسي بايد ازت ممنون باشم يا متنفر.........
نمي دونم اصلاااااااااااا نمي دونم به خاطر شنيدن : " دوستت دارم"... " تا منو داري غم نداري "... "عين كوه پشتتم"... " دلم برات تنگ شده "...... از دهن اينو و اون بايد ازت ممنون باشم يا متنفر....
نمي دونم به خاطر دل نازكم كه با هر تلنگري مي شكنه ازت ممنون باشم يا متنفر.. 
نمي دونم به خاطر اشك دم مشكم بايد ازت ممنون باشم يا متنفر
نمي دونم بايد به خاطر تمام كابوسهاي شبانه و دلهره هايي كه به يادگار گذاشتي بايد ازت ممنون باشم يا متنفر..
نمي دونم به خاطر تمام روزهايي كه پدرم بهم نياز داشت و تو.. تو ... تو ... توي ..... هيچ فحشي به ذهنم نمي اد كه حد كينه و تنفرمو بهت نشون بده  .......فقط  بگو ازت ممنون باشم يا متنفر.......
نمي دونم به خاطر تمام شبهايي كه پدرم چشم براهم بود و من استرس داشتم كه كي ميبينمش و تو با آسايش زير چشمي منو نگاه ميكردي و محل ... نمي دادي و تكون نمي خوردي تا 2 نصفه شب ... ازت متنفر باشم يا ممنون..
نمي دونم به خاطر تمام لحظاتي كه حرف مي زدم و تو... تو.. توي ... خونسرد با اون چشمهاي حال به هم زنت به تلويزيون نگاه مي كردي عين ... ازت ممنون باشم يا متنفر...
نمي دونم به خاطر اشكهايي كه ريختم و تو نگاه كردي ...  التماس كردم و تو نگاه كردي ... داد زدم و تو نگاه كردي... خودمو زدم و تو نگاه كردي .. سرد و بي روح .. عين مجسمه ... سردتر از مجسمه ....  ازت ممنون باشم يا متنفر....    
نمي دونم به خاطر تمام دروغهايي كه شنيدم ... به خاطرتمام رازهايي كه گفتم و  نقطه ضعف شد.. به خاطر تمام بوقهاي انتظار تلفن كه وصل نمي شد .. به خاطر تمام بي تفاوتي يي كه ديدم .. ازت ممنون باشم يا متنفر

اما .. اما .. اما .. هر بار كه مي خوام به ديگري دل ببندم .. هر بار كه ميبينم   چقدر ضعيف شدم .. چقدر خوار و زبون شدم ...هر بار كه ميبينم غروري برام نمونده ..هر بار كه ميبينم نمي تونم عاشقانه دوست داشته باشم ...   يادم مي افته كه بايد به خاطر اينكه اجازه دادي ازت متنفر باشم ممنونت باشم.....


من به خاطر اينكه اجازه دادي ازت متنفر باشم.......... ممنونم ... بي نهايت ممنونم

با تمام وجودم ازت متنفر و ممنونم...