یکشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۹

متنفرم اما ممنونم


نمي دونم به خاطر اينكه مني كه الان داره مي نويسه يه مرده نه يه زن بايد ازت ممنون باشم يا  متنفر
نمي دونم به خاطر بدبيني ها و عدم اعتمادهام بايد ازت ممنون باشم يا متنفر
نمي دونم  به خاطر تنهايي هام .. به خاطر تمام روزها و لحظه هاي سخت زندگيم كه تنها رفت و گذشت و برنگشت ازت ممنون باشم يا متنفر
نمي دونم .. اصلا نمي دونم ... به  خاطر اينكه شدم گداي عشق هر كس و ناكسي بايد ازت ممنون باشم يا متنفر.........
نمي دونم اصلاااااااااااا نمي دونم به خاطر شنيدن : " دوستت دارم"... " تا منو داري غم نداري "... "عين كوه پشتتم"... " دلم برات تنگ شده "...... از دهن اينو و اون بايد ازت ممنون باشم يا متنفر....
نمي دونم به خاطر دل نازكم كه با هر تلنگري مي شكنه ازت ممنون باشم يا متنفر.. 
نمي دونم به خاطر اشك دم مشكم بايد ازت ممنون باشم يا متنفر
نمي دونم بايد به خاطر تمام كابوسهاي شبانه و دلهره هايي كه به يادگار گذاشتي بايد ازت ممنون باشم يا متنفر..
نمي دونم به خاطر تمام روزهايي كه پدرم بهم نياز داشت و تو.. تو ... تو ... توي ..... هيچ فحشي به ذهنم نمي اد كه حد كينه و تنفرمو بهت نشون بده  .......فقط  بگو ازت ممنون باشم يا متنفر.......
نمي دونم به خاطر تمام شبهايي كه پدرم چشم براهم بود و من استرس داشتم كه كي ميبينمش و تو با آسايش زير چشمي منو نگاه ميكردي و محل ... نمي دادي و تكون نمي خوردي تا 2 نصفه شب ... ازت متنفر باشم يا ممنون..
نمي دونم به خاطر تمام لحظاتي كه حرف مي زدم و تو... تو.. توي ... خونسرد با اون چشمهاي حال به هم زنت به تلويزيون نگاه مي كردي عين ... ازت ممنون باشم يا متنفر...
نمي دونم به خاطر اشكهايي كه ريختم و تو نگاه كردي ...  التماس كردم و تو نگاه كردي ... داد زدم و تو نگاه كردي... خودمو زدم و تو نگاه كردي .. سرد و بي روح .. عين مجسمه ... سردتر از مجسمه ....  ازت ممنون باشم يا متنفر....    
نمي دونم به خاطر تمام دروغهايي كه شنيدم ... به خاطرتمام رازهايي كه گفتم و  نقطه ضعف شد.. به خاطر تمام بوقهاي انتظار تلفن كه وصل نمي شد .. به خاطر تمام بي تفاوتي يي كه ديدم .. ازت ممنون باشم يا متنفر

اما .. اما .. اما .. هر بار كه مي خوام به ديگري دل ببندم .. هر بار كه ميبينم   چقدر ضعيف شدم .. چقدر خوار و زبون شدم ...هر بار كه ميبينم غروري برام نمونده ..هر بار كه ميبينم نمي تونم عاشقانه دوست داشته باشم ...   يادم مي افته كه بايد به خاطر اينكه اجازه دادي ازت متنفر باشم ممنونت باشم.....


من به خاطر اينكه اجازه دادي ازت متنفر باشم.......... ممنونم ... بي نهايت ممنونم

با تمام وجودم ازت متنفر و ممنونم...  

۹ نظر:

  1. حالم ازت به هم مي خوره .. ايكاش مي شد بخووني .. اي كاش مي خووندي .. اي كاش حداقل جسارت و جرات اينو داشتم كه اينو واست ايميل كنم ...
    حالم از تو و روح سردت به هم مي خوره .................

    پاسخ دادنحذف
  2. آدمی که با گذشته هایش زندگی میکند..

    پاسخ دادنحذف
  3. آدمی که با گذشته هایش زندگی می کند...

    پاسخ دادنحذف
  4. و من شدم گداي محبت ديگران ...
    هیچ وقت این حرف رو نزن هیچ وقت

    پاسخ دادنحذف
  5. به نوعی پریشان گویی میماند!

    ولی معتقدم دردها رو بایدگفت ،نوشت ،تا دست از سرمون بردارند،حتی اگه کسی نخونه،وهمین قدر که جرات نوشتن داریدباید بهتون تبریک گفت .

    پاسخ دادنحذف
  6. این صرفا تنفر نیست این آگاهی خودم از خودمه که همیشه فکر می کردم می تونم ببخشم اما گاهی درد به حدی زیاد می شه که کینه جای بخشش رو می گیره . در ظاهر بخشیدی .. آسیبی هم نمی رسونی اما ته دلت یه وقتهیس قلیان می کنه و میگه نه هنوز کامل نبخشیدی .. پس می نویسم .. می نویسم که تخلیه بشم ... که بلکه بتونم چند روز بعد نگاهش کنم و ببینم نه اونقدرهام جدی و بزرگ نبوده و می تونم ببخشم بلکه اروم تر زندگی کنم .. بلکه راحت تر برم دنبال چیزهای جدیدی که منتطرمه ...

    پاسخ دادنحذف
  7. الان حس مي كنم بايد ازش ممنون باشم .. در واقع بايد ممنون باشم چون كاري كه بابام سالها سعي كرد برام انجام بده و اونم استقلال روحي داشتن رو تو سه چهار سال برام انجام داد

    پاسخ دادنحذف