كوچيك كه بودم با ميوه هاي درخت كاج روي ديوار خونه همسايه سمت چپي كه واسه خاطر درخت شاتوتشون خيلي دوستشون داشتم با دختر خاله پسر همسايه سمت راستي معلم بازي مي كرديم ... من معلم مي شدم و اون شاگرد... هميشه دوست داشتم معلم بشم .. بزرگتر كه شدم و وارد دانشگاه شدم آرزو داشتم استاد دانشگاه بشم .. هنوز نشدم اما مطمئنم يك روز مي آد و من بالاخره استاد مي شم ... بگذريم ... خلاصه ما هميشه ديوار سيماني همسايه سمت چپي تختمون بود و ميوه هاي كاج هم نقش گچ داشتن ... من مي نوشتم و درس مي دادم ... ساناز (دختر خاله پسر همسايمون) هم نقاشي مي كشيد .. اما به هر حال به اسم من تموم مي شد چون اون هميشه مهمون بود و من صاحب خوونه .. آخه كوچشون پشت كوچه ما بود ...
خلاصه :
يه روز همسايه سمت چپيمون ديوارشو رنگ كرد ... من هم با خيال راحت رفتم روش نوشتم ... فرداش كه داشتم از مدرسه برمي گشتم ديدم دختر بزرگ همسايه سمت چپي يه دونه جارو دست راستشه و يه شلنگ آب دست چپش... داشت ديوار و مي شست.. نزديك تر كه شدم ديدم داره تند تند غر غر ميكنه ... يواشكي به خيال خودم از كنارش رد شدم كه داد زد : " مانا !!!!! اين كار توئه؟"
منم گفتم : " نه .. من؟ كار سانازه.." دختر بزرگ همسايه كه اسمش مريم بود و من بهش مي گفتم *مريم جون* خيلي عصباني بود .. گفت : "ما تازه ديوارو رنگ كرده بوديم .. كلي پولش شده بود.. حالا اينها رو با چي پاك كنم؟ " من هم بغض كرده بودم.. نمي دونستم چي بگم ...اول از همه ياد درخت شاتوتي كه ممكن بود ديگه دستم بهش نرسه افتادم ... با بغض گفتم : " ببخشيد" و دويدم رفتم تو خونه ... اون روز اتفاقا پنج شنبه بود و مامان خونه بود .. منو با چشم گريون ديد و پرسيد: " چي شده؟ " منم گفتم : " مريم دعوام كرده ... تازه فحش هم داد ...." اصلا نمي دونم اينو از كجا آوردم .. به خدا از اين عادتها نداشتم .. مامانم هم عصباني شد و رفت در خونشون .. منم دويدم رفتم تو حياط فال گوش وايسادم ... هر چي مامانم مي گفت *مريم جون* مي گفت : " به خدا من حرف بدي نزدم ...اشتباه شنيده".. باورتون نميشه اما شرمندگي رو با تمام وجودم حس كردم ... خيلي بعدتر ها (منظورم در حد چند هفته است) يه روز *مريم جون* منو تو كوچه ديد و گفت : " مانا.. من كي به تو فحش دادم؟" من فقط سكوت كردم ... چي مي گفتم خب ؟ سالها از اون قضيه گذشت .. *مريم جون* ازدواج كرد و الان يه دختر هم سن اون موقع هاي من داره ... اما من از اون به بعد هر بار ديدمش ياد ميوه درخت كاج و ديوار رنگ شده و دروغي كه پاي ساناز و *مريم جون* گذاشتم مي افتادم .. الان خونشون همونجاست اما ديگه نه *مريم جون* اونجاست نه مامان و باباش و نه اون درخت شاتوتي كه قبل از همه اين قضايا گاهي مي رفتم و ازش كلي شاتوت مي چيدم ...
من هيچ وقت نتونستم بابت اون موقع از *مريم جون* معذرت خواهي كنم ..وقتي اومد مراسم ختم بابام محكم بغلش كردم .. بوسيدمش .. حتي تو اون موقعيت *ميوه درخت كاج .. ديوار سيماني رنگ شده .. دروغي كه پاي ساناز و مريم جون گذاشتم و درخت شاتوت* يادم اومد....
الان كه اينها رو نوشتم دلم براي *ميوه درخت كاج .. ديوار سيماني رنگ شده .. دروغي كه پاي ساناز و مريم جون گذاشتم و درخت شاتوت* تنگ شد...
خلاصه :
يه روز همسايه سمت چپيمون ديوارشو رنگ كرد ... من هم با خيال راحت رفتم روش نوشتم ... فرداش كه داشتم از مدرسه برمي گشتم ديدم دختر بزرگ همسايه سمت چپي يه دونه جارو دست راستشه و يه شلنگ آب دست چپش... داشت ديوار و مي شست.. نزديك تر كه شدم ديدم داره تند تند غر غر ميكنه ... يواشكي به خيال خودم از كنارش رد شدم كه داد زد : " مانا !!!!! اين كار توئه؟"
منم گفتم : " نه .. من؟ كار سانازه.." دختر بزرگ همسايه كه اسمش مريم بود و من بهش مي گفتم *مريم جون* خيلي عصباني بود .. گفت : "ما تازه ديوارو رنگ كرده بوديم .. كلي پولش شده بود.. حالا اينها رو با چي پاك كنم؟ " من هم بغض كرده بودم.. نمي دونستم چي بگم ...اول از همه ياد درخت شاتوتي كه ممكن بود ديگه دستم بهش نرسه افتادم ... با بغض گفتم : " ببخشيد" و دويدم رفتم تو خونه ... اون روز اتفاقا پنج شنبه بود و مامان خونه بود .. منو با چشم گريون ديد و پرسيد: " چي شده؟ " منم گفتم : " مريم دعوام كرده ... تازه فحش هم داد ...." اصلا نمي دونم اينو از كجا آوردم .. به خدا از اين عادتها نداشتم .. مامانم هم عصباني شد و رفت در خونشون .. منم دويدم رفتم تو حياط فال گوش وايسادم ... هر چي مامانم مي گفت *مريم جون* مي گفت : " به خدا من حرف بدي نزدم ...اشتباه شنيده".. باورتون نميشه اما شرمندگي رو با تمام وجودم حس كردم ... خيلي بعدتر ها (منظورم در حد چند هفته است) يه روز *مريم جون* منو تو كوچه ديد و گفت : " مانا.. من كي به تو فحش دادم؟" من فقط سكوت كردم ... چي مي گفتم خب ؟ سالها از اون قضيه گذشت .. *مريم جون* ازدواج كرد و الان يه دختر هم سن اون موقع هاي من داره ... اما من از اون به بعد هر بار ديدمش ياد ميوه درخت كاج و ديوار رنگ شده و دروغي كه پاي ساناز و *مريم جون* گذاشتم مي افتادم .. الان خونشون همونجاست اما ديگه نه *مريم جون* اونجاست نه مامان و باباش و نه اون درخت شاتوتي كه قبل از همه اين قضايا گاهي مي رفتم و ازش كلي شاتوت مي چيدم ...
من هيچ وقت نتونستم بابت اون موقع از *مريم جون* معذرت خواهي كنم ..وقتي اومد مراسم ختم بابام محكم بغلش كردم .. بوسيدمش .. حتي تو اون موقعيت *ميوه درخت كاج .. ديوار سيماني رنگ شده .. دروغي كه پاي ساناز و مريم جون گذاشتم و درخت شاتوت* يادم اومد....
الان كه اينها رو نوشتم دلم براي *ميوه درخت كاج .. ديوار سيماني رنگ شده .. دروغي كه پاي ساناز و مريم جون گذاشتم و درخت شاتوت* تنگ شد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر