چرا دیگر فرشته ها را نميبينم ؟
چرا دیگر به خوابم نمی آیند؟
چرا دیگر صدای خنده هايشان را نمی شنوم ؟
چرا ديگر حرير سفید لباسشان صورتم را نمی نوازد؟
به گمانم من نيز سقوط کرده ام...نکند خواب بوده ام و بیدار شده ام ؟!!!!!.. شاید هم برعکس............... .........
دلیلش هر چه که هست .. نمی دانم .. تنها می دانم که دلم هوایشان را کرده است...
...............................
دوسال پيش 18 مهر 1387 ساعت 9 شب بابامو با يه سمند زرد اوردن تهران ... بيمارستان كسري ... خيابون الوند ..اورژانسي...
بدنش مي لرزيد ..
عين يه موش كوچولو شده بود و فرو رفته بود توي صندلي ..
حتي نمي تونست ادرارشو كنترل كنه .. شلوارش خيس شده بود ..
پیرهنش خيس عرق بود ... بوي عرقش هنوز يادمه .. تند بود اما زنده بود .. خيالمو راحت مي كرد .. هنوز زنده بود.........
چشمهاش باز بود اما فكر كنم منو نمي ديد.. صداش كردم : " بابا .. الهي قربونت برم .. نگران نشي ها . من هستم .. مامان هست .. اينجا بهترين بيمارستان تهرانه .. دكترهاش حرف ندارن ...خوب مي شي... خوب مي شي...."
مامانم رنگش پريده بود ... گرچه بابا حواسش نبود و حالت نيمه بيهوش داشت اما عشقش به مامان اينقدر زياد بود كه وقتي عمو با اخم به مامان گفت : "مينو!!!!!! چرا با سمند؟؟؟؟ مگه آمبولانس نبود؟ ... "بابا با اخم بهش نگاه كرد ... شايد حتي چشمهاش عمو رو نمي ديد اما اون موقع هم اخمش جذبه داشت و عمو رو خفه كرد ...
دكتر اورژانس بابا رو معاينه كرد .. هنوز مي لرزيد .. هر سوالي كه ازش مي پرسيد بابا با صداي خيلي ضعيف ناله مي كرد.. از كنار مي ديدم و گريه مي كردم .. نمي دونستم بايد به كي التماس كنم ... كارم به جايي رسيده بود كه از نگهبان اورژانس هم سوال مي كردم ... " تا حالا مريض به اين بدحالي داشتين ؟ چي شد؟ خوب شد؟" آقا توروخدا به نظرتون خوب مي شه؟"
دكتر دستور داد كه بايد توي آي سي يو بستري بشه .. نمي دونستم كجاست .. فقط از نگاه آدمها و پچ و پچ شون فهميدم جاي بديه ... سي سي يو رو به واسطه سكته هاي مامان بزرگ و بابا بزرگ مي شناختم اما از اي سي يو فقط يه خاطره دور يادم بود ... يه خاطره سه روزه از 10 سال قبل تر حمله مياستني به بابا.. اون موقع حالش خوب بود .. حرف مي زد .. با پاي خودش رفت .. فكر كنم از 10 سال پيش تا حالا تعريف آي سي يو عوض شده بود .. نمي دونم .. هر چي كه بود حال خوشي ازشنيدن اين كلمه نگرفتم ...
:" لوله بهش وصل كنين... سوند هم وصل كنين... رگ بگيرين ازش.."
لوله چيه؟ سوند چرا؟كدوم رگ ؟؟؟؟؟؟
سرم گيج رفت .. عرق سرد نشست روي پيشونيم.. كنترلمو از دست دادم ... حس كردم دارم مي افتم كه دستهای زن عموم نگهم داشت .. ديگه صدايي نمي شنيدم ... همه چيز گنگ و بم شده بود ... به خودم اومدم ديدم عمو با سه تا بهيار بابا رو از رو ويلچير بلند كردن گذاشتن رو تخت ... حس كردم تنم سنگين شده .. چون هر چي زور زدم به خودم تكون بدم برم كمكشون كنم نتوسنتم .. آخه بابا گردنش درد مي كرد.. ناله مي كرد.. من يه دونه دخترش بودم .. عزيزش بودم .. عزيزم بود ...دلم بيشتر مي سوخت ... اروم تر تكونش مي دادم ..
يكي با لوله اومد .. يكي با سوند .. يكي با سوزن .. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
بابا بي حال بود ... بابا داد مي زد .. عق مي زد ... چشمهاي بي حالش مي رفت و مي يومد ...
داد زدم .. گريه كردم ... دست پرستارو گرفتم .. هولم دادن .. پرده رو كشيدن ...
به مامان التماس كردم ... رنگ پريده نگاهم كرد.... سكوت ...
به عمو التماس كردم ... اشك ريخت .. نگاهم كرد .. سكوت ..
به خدا التماس كردم .... عين مجسمه ساكت و سرد .. نه از مجسمه بدتر ... خدا موجودیت نداشت ... خدا کر شده بود .. کور شده بود .. خدا بی رحم بود .. پست بود.. دلش نسوخت... خیلی وقتها خدا اینجوری می شه .. نمیدونم چرا هنوز می پرستمش.. احتمالا از ضعفمه... شایدم از قدرتمه .. می خوام بهش بگم .. ببین تو باشی و نباشی من هستم ...
به خود بابا التماس كردم . پاشو لعنتي .. چرا خودتو لوس مي كني .. تو 10 سال پيش هم همينجوري شدي ... اون موقع از اين اداها نداشتي !!!.. پاشو مسخره .. بسه ديگه ... اه.. پاشووووووووو...توروخدا پاشو ... بابا جونم پاشو ... بابا اعتنا نكرد .... بابا فقط عق زد .. بابا فقط داد زد ... بابا بيحال تر شد .. بابا بيهوش شد... من بيحال شدم ... مامان بيحال شد ... عمو بيحال شد .. زن عمو گريه كرد ...
نمي دونم چقدر طول كشيد .. ديدم . بابا رو كه ديگه الان بابا با يه لوله تو دماغش و يه سوند و يه رگ آويزون از گردنش بردن سمت آي سي يو...
تنمو كه هر لحظه سنگين تر مي شد به زور مي كشيدم ... دنبال تختش دويدم ... جلومو گرفتن ... التماس كردم ... گريه كردم ... توروخدا .. بابامه . توروخدااااااااا .. بابامه .. آقا خواهش مي كنم ..خانوم خواهش ميكنم .... قول مي دم حرف نزنم ... توروخداااااااااا.
تخت بابا دور شد .. در آي سي يو باز شد .. در آي سي يو بسته شد .. تخت بابا محو شد ...
نشستم پشت در آي سي يو... يادم نمي اد مامانم كجا بود ... فقط مي دونم كه بود ... گاهي صداي گريه اش مي يومد ....
سرمو تكيه دادم به ديوار .. چشمهامو بستم ... بابا رو ديدم ... رو تخت .. ساكت و اروم.. يه لوله ... يه سوند .. يه رگ آويزون از گردن ...
چقدر گذشت ؟ باز نمي دونم .. در آي سي يو باز شد...
"همراه نوروزپور"
من و مامان هر دو پريديم جلو...
"برين ببينينش... حالش خوب نيست ... دونه دونه برين .. با هم نه ..."
اول مامان رفت .. برگشت .. گريه كرده بود ..
نمي دونم كفشامو چجوري دراوردم .. نمي دونم چجوري اون لباسهاي سبز رو پوشيدم ... يا اون كيسه ها رو چجوري پام كردم ...
بابارو از دور ديدم .. حالا ديگه يه دونه دستگاه كنترل تنفس و ضربان هم بهش وصل بود ... لوله ي تو دماغش هم به دستگاه اكسيژن وصل بود ...
رفتم رو سرش : " بابا جونم .. الهي دورت بگردم .. الهي قربونت برم .. يه وقت نترسي ها .. من و مامان تا صبح پشت دريم .. تكون نمي خوريم .. نمي زارن بمونيم .. اينجا جات امنه .. بهت مي رسن .. سفارشتو كرديم .. تو واسشون خيلي مهمي .. خيلي دوست دارن... خيلي هواتو دارن .. نترس..."
اون روزها فكر مي كردم شنيده ... اما بعدها فهميدم كه بابا تو كما بوده .. هيچي نشنيده ... البته هنوز باور نمي كنم كه نشنيده .آخه مي دوني يادمه وقتي حرف مي زدم از گوشه چشم چپش يه قطره اشك اومد پايين ..داشت مي رسيد به بالش كه بوسيدمش .. لبهام خيس شد... با اشك خودم قاطي شد ..
"وقت تمومه .. برين خونتون .. موندن شما فايده نداره..."
قبل از اينكه در آي سي يو رو باز كنم اشكمو پاك كردم .. لبخند زدم و با اعتماد به نفس پامو گذاشتم اونور خط قرمز... آخ كه چقدر متنفرم از اين خط قرمز ...
به مامان نگاه كردم .. " پاشو بريم .. موندن فايده نداره .. نگران نباش.. بهتر از يك ساعت پيش بود .. الان بهش غذا هم مي دن ... خوب مي شه مامان..غصه نخور .. تا منو داري غصه هيچي رو نخور ..."
"راست ميگي؟ توروخدا..."
"اره به خدا..."
خدايا ببخش .. تو اون دوران خيلي به اسمت دروغ قسم خوردم ...
به خونه كه رسيديم ... ساعت 3صبح بود ...گوشي رو برداشتم و شماره رو گرفتم ...
"الو .. آي سي يو ... ؟"
"بفرماييد..."
"من همراه نوروزپورم .. حالش چطوره؟"
"شما چه نسبتي دارين باهاش ؟"
"دخترشم .. !!!!؟؟؟ "
" خانوم چرا اينقدر دير آوردينش .. قندش 800... رفته تو كما .. داريم سعي مي كنيم .. پايين بياريم .. "
خفه شدم ... نطقم بند اومد ... مامان گوشهاش تيز بود ..
"مرسي خانوم .. دوباره زنگ مي زنم .. توروخدا مواظبش باشين ... "
"مامان ؟ بابا قند داره؟"
"نه سابقه نداشته ... چي گفت ...؟"
" هيچي .. گفت يه كم قندش بالاست .. حول و حوش 300 اينا .. البته چيز مهمي نيست ..با دارو كنترلش كردن .... برو بخواب..."
مامان رفت كه بخوابه ...
رفتم سراغ قرآن .. مثل هميشه .. وقت نياز ...
بغلش كردم ... رو كاناپه دراز كشيدم .. خودمو جمع كردم ... قرانو محكم بغل كردم .. حتي روم نمي شد بپرسم چرا....
بهش گقتم : " مي دونم .. اما سر خودم تلافي كن ... اون مهربونه .. پشتمه ... ستونمه ... بزار بمونه .. سالم بمونه ... يه بار ديگه .. فقط يه بار ديگه هوامو داشته باش .. قول مي دم ديگه نمازهام قضا نشه ... قول مي دم همه ي نذرهامو ادا كنم .. خدايا ! توروخدا برش گردون .. هر سال عاشورا تاسوعا مي رم سينه مي زنم ... نذري مي دم ... " خلاصه مكالمه عاجزانه اي تا صبح داشتم ...
من اون شب تا صبح فرشته ها رو دور تخت بابا مي ديدم .... يكي آب مي داد ... يكي نازش مي كرد .. يكي نفس مي داد .. يكي ساز مي زد ... يكي مي بوسيدش.. يكي بغلش كرده بود .. يكي لبخند مي زد .. يكي ... يكي ...
مطمئن بودم صبح كه بيدار بشم و برم بيمارستان بابا به هوش اومده و زنده شده ...
از سرماي دم صبح بيدار شدم .. ساعت 6 بود ... سريع حاضر شديم و راهي بيمارستان شديم ...
اينبار با همه ي دلهره اي كه داشتم ... وقتي از خط قرمز رد شدم يه جورايي مطمئن بودم چشمهاي باز و منتظر بابا رو ميبينم ..
تخت سمت راست گوشه ي آي سي يو ... بابا بيدار بود .. بي تاب منتظر اومدن ما .. چشمهاش خنديد ... بابا منو ديد ... خنديد .. مثل هميشه وقتي لبش خنديد چشمهاشم خنديد .... بابا چشمهاي قشنگي داشت ... بابا مهربون بود .. وقتي مي خنديد همه دنيا مي خنديد ...
پرستارا مي گفتن معجزه شده كه برگشته ... آره بابا خودشم يه معجزه بود ....
اون سال به خاطر همون فرشته ها كل عاشورا تاسوعا رو رفتم و سينه زدم ..
ساختار شكستم .
مثل خيلي وقتهاي ديگه ...
.آخه راستش من خيلي به اين چيزها اعتقاد نداشتم .. هنوز هم ندارم .. اما نيازه ديگه .. چرا دروغ بگم .. من هنوز هم آدم نشدم .. نمي دونم شايدم دارم و داشتم .. وگرنه صداي زنجيرها و خيمه هاي آتيش خورده تنمو نمي لرزوند......
............
حدود دوساله كه از اون روزها مي گذره ...
بابا 6 ماه بعدش براي هميشه رفت .. عاشورا تاسوعاي سال بعدش و امسال هم اومد و رفت ....
روزهاي سختي بود اينقدر سخت كه بعد از دوسال هر روز داره يادآوري مي شه و منتظر اون شبي ام كه با آرامش كامل سرمو بزارم رو بالش و بهش فكر نكنم ...
منظورم اصلا بيان تلخي هاي اون روزگار نبوده و نيست .. نوشتن برام شده يه جور تخليه روحي .. حتي اگه هزار بار هم تخليه اش كنم حس مي كنم بازهم مي تونم ادامه بدم و بگم ... اون 6-7 ماه به اندازه 60-70 سال خاطره برام جا گذاشت.. همش تلخ نبود .. شيريني هم داشت .. يكيش همين بود ...
من اون شب فرشته ها رو ديدم .. من مطمئن بود كه فرشته ها بابا رو پس دادن .. مي دونم باور نمي كني اما من ديدم ..
...............
چرا دیگر به خوابم نمی آیند؟
چرا دیگر صدای خنده هايشان را نمی شنوم ؟
چرا ديگر حرير سفید لباسشان صورتم را نمی نوازد؟
به گمانم من نيز سقوط کرده ام...نکند خواب بوده ام و بیدار شده ام ؟!!!!!.. شاید هم برعکس...............
دلیلش هر چه که هست .. نمی دانم .. تنها می دانم که دلم هوایشان را کرده است...
...............................
دوسال پيش 18 مهر 1387 ساعت 9 شب بابامو با يه سمند زرد اوردن تهران ... بيمارستان كسري ... خيابون الوند ..اورژانسي...
بدنش مي لرزيد ..
عين يه موش كوچولو شده بود و فرو رفته بود توي صندلي ..
حتي نمي تونست ادرارشو كنترل كنه .. شلوارش خيس شده بود ..
پیرهنش خيس عرق بود ... بوي عرقش هنوز يادمه .. تند بود اما زنده بود .. خيالمو راحت مي كرد .. هنوز زنده بود.........
چشمهاش باز بود اما فكر كنم منو نمي ديد.. صداش كردم : " بابا .. الهي قربونت برم .. نگران نشي ها . من هستم .. مامان هست .. اينجا بهترين بيمارستان تهرانه .. دكترهاش حرف ندارن ...خوب مي شي... خوب مي شي...."
مامانم رنگش پريده بود ... گرچه بابا حواسش نبود و حالت نيمه بيهوش داشت اما عشقش به مامان اينقدر زياد بود كه وقتي عمو با اخم به مامان گفت : "مينو!!!!!! چرا با سمند؟؟؟؟ مگه آمبولانس نبود؟ ... "بابا با اخم بهش نگاه كرد ... شايد حتي چشمهاش عمو رو نمي ديد اما اون موقع هم اخمش جذبه داشت و عمو رو خفه كرد ...
دكتر اورژانس بابا رو معاينه كرد .. هنوز مي لرزيد .. هر سوالي كه ازش مي پرسيد بابا با صداي خيلي ضعيف ناله مي كرد.. از كنار مي ديدم و گريه مي كردم .. نمي دونستم بايد به كي التماس كنم ... كارم به جايي رسيده بود كه از نگهبان اورژانس هم سوال مي كردم ... " تا حالا مريض به اين بدحالي داشتين ؟ چي شد؟ خوب شد؟" آقا توروخدا به نظرتون خوب مي شه؟"
دكتر دستور داد كه بايد توي آي سي يو بستري بشه .. نمي دونستم كجاست .. فقط از نگاه آدمها و پچ و پچ شون فهميدم جاي بديه ... سي سي يو رو به واسطه سكته هاي مامان بزرگ و بابا بزرگ مي شناختم اما از اي سي يو فقط يه خاطره دور يادم بود ... يه خاطره سه روزه از 10 سال قبل تر حمله مياستني به بابا.. اون موقع حالش خوب بود .. حرف مي زد .. با پاي خودش رفت .. فكر كنم از 10 سال پيش تا حالا تعريف آي سي يو عوض شده بود .. نمي دونم .. هر چي كه بود حال خوشي ازشنيدن اين كلمه نگرفتم ...
:" لوله بهش وصل كنين... سوند هم وصل كنين... رگ بگيرين ازش.."
لوله چيه؟ سوند چرا؟كدوم رگ ؟؟؟؟؟؟
سرم گيج رفت .. عرق سرد نشست روي پيشونيم.. كنترلمو از دست دادم ... حس كردم دارم مي افتم كه دستهای زن عموم نگهم داشت .. ديگه صدايي نمي شنيدم ... همه چيز گنگ و بم شده بود ... به خودم اومدم ديدم عمو با سه تا بهيار بابا رو از رو ويلچير بلند كردن گذاشتن رو تخت ... حس كردم تنم سنگين شده .. چون هر چي زور زدم به خودم تكون بدم برم كمكشون كنم نتوسنتم .. آخه بابا گردنش درد مي كرد.. ناله مي كرد.. من يه دونه دخترش بودم .. عزيزش بودم .. عزيزم بود ...دلم بيشتر مي سوخت ... اروم تر تكونش مي دادم ..
يكي با لوله اومد .. يكي با سوند .. يكي با سوزن .. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
بابا بي حال بود ... بابا داد مي زد .. عق مي زد ... چشمهاي بي حالش مي رفت و مي يومد ...
داد زدم .. گريه كردم ... دست پرستارو گرفتم .. هولم دادن .. پرده رو كشيدن ...
به مامان التماس كردم ... رنگ پريده نگاهم كرد.... سكوت ...
به عمو التماس كردم ... اشك ريخت .. نگاهم كرد .. سكوت ..
به خدا التماس كردم .... عين مجسمه ساكت و سرد .. نه از مجسمه بدتر ... خدا موجودیت نداشت ... خدا کر شده بود .. کور شده بود .. خدا بی رحم بود .. پست بود.. دلش نسوخت... خیلی وقتها خدا اینجوری می شه .. نمیدونم چرا هنوز می پرستمش.. احتمالا از ضعفمه... شایدم از قدرتمه .. می خوام بهش بگم .. ببین تو باشی و نباشی من هستم ...
به خود بابا التماس كردم . پاشو لعنتي .. چرا خودتو لوس مي كني .. تو 10 سال پيش هم همينجوري شدي ... اون موقع از اين اداها نداشتي !!!.. پاشو مسخره .. بسه ديگه ... اه.. پاشووووووووو...توروخدا پاشو ... بابا جونم پاشو ... بابا اعتنا نكرد .... بابا فقط عق زد .. بابا فقط داد زد ... بابا بيحال تر شد .. بابا بيهوش شد... من بيحال شدم ... مامان بيحال شد ... عمو بيحال شد .. زن عمو گريه كرد ...
نمي دونم چقدر طول كشيد .. ديدم . بابا رو كه ديگه الان بابا با يه لوله تو دماغش و يه سوند و يه رگ آويزون از گردنش بردن سمت آي سي يو...
تنمو كه هر لحظه سنگين تر مي شد به زور مي كشيدم ... دنبال تختش دويدم ... جلومو گرفتن ... التماس كردم ... گريه كردم ... توروخدا .. بابامه . توروخدااااااااا .. بابامه .. آقا خواهش مي كنم ..خانوم خواهش ميكنم .... قول مي دم حرف نزنم ... توروخداااااااااا.
تخت بابا دور شد .. در آي سي يو باز شد .. در آي سي يو بسته شد .. تخت بابا محو شد ...
نشستم پشت در آي سي يو... يادم نمي اد مامانم كجا بود ... فقط مي دونم كه بود ... گاهي صداي گريه اش مي يومد ....
سرمو تكيه دادم به ديوار .. چشمهامو بستم ... بابا رو ديدم ... رو تخت .. ساكت و اروم.. يه لوله ... يه سوند .. يه رگ آويزون از گردن ...
چقدر گذشت ؟ باز نمي دونم .. در آي سي يو باز شد...
"همراه نوروزپور"
من و مامان هر دو پريديم جلو...
"برين ببينينش... حالش خوب نيست ... دونه دونه برين .. با هم نه ..."
اول مامان رفت .. برگشت .. گريه كرده بود ..
نمي دونم كفشامو چجوري دراوردم .. نمي دونم چجوري اون لباسهاي سبز رو پوشيدم ... يا اون كيسه ها رو چجوري پام كردم ...
بابارو از دور ديدم .. حالا ديگه يه دونه دستگاه كنترل تنفس و ضربان هم بهش وصل بود ... لوله ي تو دماغش هم به دستگاه اكسيژن وصل بود ...
رفتم رو سرش : " بابا جونم .. الهي دورت بگردم .. الهي قربونت برم .. يه وقت نترسي ها .. من و مامان تا صبح پشت دريم .. تكون نمي خوريم .. نمي زارن بمونيم .. اينجا جات امنه .. بهت مي رسن .. سفارشتو كرديم .. تو واسشون خيلي مهمي .. خيلي دوست دارن... خيلي هواتو دارن .. نترس..."
اون روزها فكر مي كردم شنيده ... اما بعدها فهميدم كه بابا تو كما بوده .. هيچي نشنيده ... البته هنوز باور نمي كنم كه نشنيده .آخه مي دوني يادمه وقتي حرف مي زدم از گوشه چشم چپش يه قطره اشك اومد پايين ..داشت مي رسيد به بالش كه بوسيدمش .. لبهام خيس شد... با اشك خودم قاطي شد ..
"وقت تمومه .. برين خونتون .. موندن شما فايده نداره..."
قبل از اينكه در آي سي يو رو باز كنم اشكمو پاك كردم .. لبخند زدم و با اعتماد به نفس پامو گذاشتم اونور خط قرمز... آخ كه چقدر متنفرم از اين خط قرمز ...
به مامان نگاه كردم .. " پاشو بريم .. موندن فايده نداره .. نگران نباش.. بهتر از يك ساعت پيش بود .. الان بهش غذا هم مي دن ... خوب مي شه مامان..غصه نخور .. تا منو داري غصه هيچي رو نخور ..."
"راست ميگي؟ توروخدا..."
"اره به خدا..."
خدايا ببخش .. تو اون دوران خيلي به اسمت دروغ قسم خوردم ...
به خونه كه رسيديم ... ساعت 3صبح بود ...گوشي رو برداشتم و شماره رو گرفتم ...
"الو .. آي سي يو ... ؟"
"بفرماييد..."
"من همراه نوروزپورم .. حالش چطوره؟"
"شما چه نسبتي دارين باهاش ؟"
"دخترشم .. !!!!؟؟؟ "
" خانوم چرا اينقدر دير آوردينش .. قندش 800... رفته تو كما .. داريم سعي مي كنيم .. پايين بياريم .. "
خفه شدم ... نطقم بند اومد ... مامان گوشهاش تيز بود ..
"مرسي خانوم .. دوباره زنگ مي زنم .. توروخدا مواظبش باشين ... "
"مامان ؟ بابا قند داره؟"
"نه سابقه نداشته ... چي گفت ...؟"
" هيچي .. گفت يه كم قندش بالاست .. حول و حوش 300 اينا .. البته چيز مهمي نيست ..با دارو كنترلش كردن .... برو بخواب..."
مامان رفت كه بخوابه ...
رفتم سراغ قرآن .. مثل هميشه .. وقت نياز ...
بغلش كردم ... رو كاناپه دراز كشيدم .. خودمو جمع كردم ... قرانو محكم بغل كردم .. حتي روم نمي شد بپرسم چرا....
بهش گقتم : " مي دونم .. اما سر خودم تلافي كن ... اون مهربونه .. پشتمه ... ستونمه ... بزار بمونه .. سالم بمونه ... يه بار ديگه .. فقط يه بار ديگه هوامو داشته باش .. قول مي دم ديگه نمازهام قضا نشه ... قول مي دم همه ي نذرهامو ادا كنم .. خدايا ! توروخدا برش گردون .. هر سال عاشورا تاسوعا مي رم سينه مي زنم ... نذري مي دم ... " خلاصه مكالمه عاجزانه اي تا صبح داشتم ...
من اون شب تا صبح فرشته ها رو دور تخت بابا مي ديدم .... يكي آب مي داد ... يكي نازش مي كرد .. يكي نفس مي داد .. يكي ساز مي زد ... يكي مي بوسيدش.. يكي بغلش كرده بود .. يكي لبخند مي زد .. يكي ... يكي ...
مطمئن بودم صبح كه بيدار بشم و برم بيمارستان بابا به هوش اومده و زنده شده ...
از سرماي دم صبح بيدار شدم .. ساعت 6 بود ... سريع حاضر شديم و راهي بيمارستان شديم ...
اينبار با همه ي دلهره اي كه داشتم ... وقتي از خط قرمز رد شدم يه جورايي مطمئن بودم چشمهاي باز و منتظر بابا رو ميبينم ..
تخت سمت راست گوشه ي آي سي يو ... بابا بيدار بود .. بي تاب منتظر اومدن ما .. چشمهاش خنديد ... بابا منو ديد ... خنديد .. مثل هميشه وقتي لبش خنديد چشمهاشم خنديد .... بابا چشمهاي قشنگي داشت ... بابا مهربون بود .. وقتي مي خنديد همه دنيا مي خنديد ...
پرستارا مي گفتن معجزه شده كه برگشته ... آره بابا خودشم يه معجزه بود ....
اون سال به خاطر همون فرشته ها كل عاشورا تاسوعا رو رفتم و سينه زدم ..
ساختار شكستم .
مثل خيلي وقتهاي ديگه ...
.آخه راستش من خيلي به اين چيزها اعتقاد نداشتم .. هنوز هم ندارم .. اما نيازه ديگه .. چرا دروغ بگم .. من هنوز هم آدم نشدم .. نمي دونم شايدم دارم و داشتم .. وگرنه صداي زنجيرها و خيمه هاي آتيش خورده تنمو نمي لرزوند......
............
حدود دوساله كه از اون روزها مي گذره ...
بابا 6 ماه بعدش براي هميشه رفت .. عاشورا تاسوعاي سال بعدش و امسال هم اومد و رفت ....
روزهاي سختي بود اينقدر سخت كه بعد از دوسال هر روز داره يادآوري مي شه و منتظر اون شبي ام كه با آرامش كامل سرمو بزارم رو بالش و بهش فكر نكنم ...
منظورم اصلا بيان تلخي هاي اون روزگار نبوده و نيست .. نوشتن برام شده يه جور تخليه روحي .. حتي اگه هزار بار هم تخليه اش كنم حس مي كنم بازهم مي تونم ادامه بدم و بگم ... اون 6-7 ماه به اندازه 60-70 سال خاطره برام جا گذاشت.. همش تلخ نبود .. شيريني هم داشت .. يكيش همين بود ...
من اون شب فرشته ها رو ديدم .. من مطمئن بود كه فرشته ها بابا رو پس دادن .. مي دونم باور نمي كني اما من ديدم ..
...............

بابات موجود خوشبختی بود که تورو داشت و خوشبخته که تو رو قوی گذاشت
پاسخ دادنحذفتو زیباترین احساسات یه فرزند رو زیبا مینویسی ای کاش بود و میخوند و فکر کنم از شادی اشکش در میومد و تو رو غرق بوسه میکرد
اون در تو رشد کرده دوباره اومده و پشتت وایساده باید حسش کنی باید ببینی و بدونی که بابات پشتته و همیشه پشتت خواهد موند با خاطراتش با عشقش
جوری زندگی کن که اگه پیشت بود بهت افتخار میکرد
جوری زندگی کن شاد بشه تو میدونی چی شادش میکنه پس انجام بده
تو میتونی