دوشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۹

اينجور فضاها همونقدر گولم مي زنه كه خونه شكلاتي هانسل و گرتل رو گول زد...



يه چيزي كه از بچگي هميشه منو جذب خودش مي كرد و هنوز هم مي تونه ساعتها منو سرگرم كنه كتابفروشي هايي بودن كه لوازم تحرير داشتن ... مي تونسم ساعتها وقتمو توشون بگذرونم ..
بچه كه بودم سرم با عكسهاي  كتاب داستانها و مدادها و خودكارهاي رنگي گرم مي شد... لوازم تحرير ميلاد يادته .. قبلا گفتم ازش .. همون كه يه دونه قمقمه آبي پشت ويترينش بود و دل منو برده بود و پولهام جمع كرده بودم كه بخرمش و يه روز بابام بي هوا برام خريد و آورد دم در كلاس و از پشت پنجره گذاشتش تو دستهام...
.. هر روز بعد از مدرسه به بهوونه ديدن دفتر مدادهاش از سرويس مدرسه پياد مي شدم و كلي پشت ويترينش وقت مي گذروندم ... هميشه همه پولهامو مي دادم اتود و نوك اتود و خودكار و پاك كن و مداد رنگي و آب رنگ و .. مي خريدم .. انواع و اقسام مختلفشو مي خريدم و همشو با هم به زور جا مي دادم تو كيفم و جامداديم.. جامدادي من تو مدرسه معروف شده بود .. هر كسي چيزي نداشت مي يومد سراغ من .. آخه من حتما چندتا شو داشتم ...  تازه خيلي هم مراقب وسايلم بودم .. يادمه يه بار يلدا نشست رو كلاسورم .. داد زدم گفتم .. : آهاااااااااااااااااي مواظب باش .. كلاسورم چروك شد ..
خداييش الان اينو گفتم حالم از خودم به هم خورد .. ولي جاتون خالي 37 نفرو با هم تركوندم از خنده ..خاطر نشان مي كنم كه بنده 15 سالم بود ...
اون موقع ها هيچ توجهي به كيف و لباسهاي دخترونه پشت ويترين نشون نمي دادم .. حتي خرس و شكلات و  عروسك هم هيچ وقت برام جذابيت نداشت ...
يادم نمي اد هيچ وقت دلم خواسته باشه لباس خاص يا عروسك خاصي رو صاحاب بشم .. اما خوب يادمه كه واسه خاطر داشتن يه دونه پرگار يا گونيا چه تلاشي ميكردم و چه دقتي به خرج مي دادم .. واي .. امان از روزي كه نوك مداد پرگارم گم مي شد ... روزگار همه رو سياه مي كردم ...
. اون موقع ها شهر كتاب نبود كه بتونم همه علايقمو يه جا ببينم اما الان گاهي تو روشنايي آفتاب وارد شهر كتاب مي شم و دمدمهاي بسته شدنش اونجا رو ترك ميكنم. هنوز هم كنار كتابهايي كه مي خرم يك عالمه خودكار و مداد رنگي و پاك كن مي خرم .. تازه ماژيك هاي لايت و دفتر هاي رنگا رنگ هم اضافه شده ... دفترهاي خاطره قفل دار.. موزيك دار.. برچسبهاي رنگي ...
كشف اينجور چيزها واسم سرگرميه .. هر بار كه مي رم شهر كتاب با دقت نگاه مي كنم ببينم چه چيز جديدي به قفسه خودكار مدادها اضافه شده ..همه اون چيزهايي كه ذهن كودكمو ارضا مي كنه مي تونم توش ببينم .. لمسشون كنم... باهاشون واسه خودم رويا پردازي كنم ... .. گاهي مي آم  خوونه و باهاشون نمايش اجرا مي كنم .. بچه مي شم و ازشون استفاده كنم ... گاهي به عشق اونها يه كتاب جديد مي خوونم ... يه خاطره مي نويسم يا يه پروژه درسي جديدو شروع مي كنم ...
ذهن كودك من نمي خواد از  اون چيزهايي كه يه روزي واسش همه چيز بودن فاصله بگيره .. يه زماني يه جعبه مداد رنگي استدلر واسه من آرزو بود الان به راحتي كيف پولمو در مي ارم و انتخاب مي كنم و مي خرم .. ... دلم مي خواد مداد رنگي استدلر هنوز هم برام جذاب باشه ..
آره درسته داشتن خيلي چيزهاي ديگه به عشقها  و آروزهاي قديمي من اضافه شده ولي من نمي خوام به اون قديمي تر ها كه واسم زيربنا شدن پشت كنم .. البته بماند .. من  با همينشم كلي مشكل دارم كه چرا ما آدمها اينهمه حواسمون پرته و يادمون مي ره  گاهي به  آرزويي كه داشتيم رسيديم  و رد شديم و هنوز گنده ترشو مي خواهيم .. اينها همه خطاب به خودمه .. آخه من خودم اينجوريم ..


همينجور مي نويسما .. دقت كردي؟
خلاصش كنم .. بي ربط شد ..

من هنوز مي تونم ساعتها بين كتابها و لوازم تحريرها و مداد رنگي ها وقت بگذرونم .. اينجور فضاها همونقدر گولم مي زنه كه خونه شكلاتي هانسل و گرتل رو گول زد...







هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر