دوشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۹
انتخاب كن ....
مشتي گره كرده
برافراشته و محكم
يا
دستي گشوده به خواهش
دراز و منتظر
زيرا روزي به يكي زين دو مي رسيم....
برافراشته و محكم
يا
دستي گشوده به خواهش
دراز و منتظر
زيرا روزي به يكي زين دو مي رسيم....
در من بمان ....
.... و تو نمي داني ريختن مژه هايت, سفيد شدن موهايت, ضعيف شدن سوي چشمانت و خط و خطوطي كه زمان بر صورتت مي كشيد, خم شدن شانه هاي پر استقامتت كه زماني ماٌ منم بود, نگاه گرم و مغرورت كه به سردي مي گراييد و صداي پرصلابتت كه آرام آرام بي آهنگ شد چه آتشي در وجودم كشيد...
اي كاش,
اي كاش تنها يكبار ديگر سربلند مي كردي تا بي غرور چشم در چشمانت بدوزم و با افتخار فرياد بزنم :
" پدر .... هر لحظه با تو شكستم..."
حس مي كنم هر آنچه تو خواستي و نرسيدي در وجودم زنده شده...
آري.... تو مي خواستي بماني و ماندي... تو در مني ...
همان شب كه تن خسته و رنجور خود را رها كردي رو به آسمان كردم و التماست كردم با من باشي و در من زندگي كني...
باور كن مسير سختي را آمده ام ...قسم مي خورم آنقدر بارور شده ام كه باقي مسير تو برروي شانه هاي من بنشيني و فقط نظاره كني آنچه كه درانتظارت بود و هيچوقت نرسيدي...
با تشكر از پيام محمدي به خاطر عكاسي هنرمندانه اش
زندگي ساده است...

آره... همينه زندگي اونقدرهام پيچيده نيست... مي شه دوستانه به دور از اين تمدن دست و پاگير و خيلي بيشتر از گذشته ها و هميشه ها لذت برد... فقط بايد خوب لمس كني.. با يه ديد تازه بهش نگاه كني ....با دلت بهش نگاه كن
زندگي پيچيده نيست
ذهن آن را پيچيده مي سازد
قلب به ذهن نشان مي دهد كه زندگي ساده است
ذهن را به سكوت وادار
و به قلبت گوش بسپار
با تشكر از پيام محمدي به خاطر عكاسي هنرمندانه اش
براي مادر مهربانم....
به جايي كه بدان سفر نكرده ام
به جايي دور در وراي هر تجربه
چشمان تو سكوت خود را دارند
در ظريف ترين حالت تو چيزهايي است كه اسيرم مي كند
چيزهايي چنان نزديك كه نمي توان بدان دست يافت
كوتاهترين نگاهت به آساني اسيرم مي كند
و حتي اگر همچون انگشتان خود را بسته باشم برگ به برگ مي تواني مرا بگشايي
به همان سان كه بهار نخستين گل سرخش را مي گشايد....
يا اگر بخواهي مرا بربندي
من و زندگي ام هر دو
به ناگاه و به زيبايي بسته مي شويم
به همان سان كه وقتي دل گل به او مي گويد :
همه جا دارد دانه دانه برف مي بارد....
هيچ چيز اين جهان كه پيش روي ماست به ظرافت شگفت تو نمي رسد
ظرافتي كه در هر نفس وا مي داردم
با رنگ مهر مرگ و جاودانگي را رنگي ديگر زنم
نمي دانم چه در تست كه مي بندد و مي گشايد
تنها مي دانم چيزي در من است كه مي داند
چشمان تو ريشه دارتر از هر گل سرخ است .....
من چقدر فراموشكارم...
بچه كه بودم دوست داشتم زودتر بزرگ بشم .. نمي دونم واسه چي اين همه عجله داشتم... حالا بزرگ شدم يعني از اون موقع بزرگتر شدم اما ظاهرا يادم رفته اون موقع چي كار مي خواستم بكنم كه لازم بوده حتما بزرگتر بشم... حالا مي ترسم پير بشم... خيلي مي ترسم... اميدوارم وقتي پير شدم همين قدر فراموشكار بشم و به خودم بگم واسه چي اينقدر مي ترسيدم ...
پرسیدید واقعا شهر هرت کجاست؟
- شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب.
- شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر رو مي شناسن.
- شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند..
- شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.
- شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.
- شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.
- شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد...
- شهر هرت جايي است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.
- شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن.
- شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن.
- شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه...
- شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه پس ميرويم ترکيه و دوبي و اروپا و آمريکا و ........... را آباد ميکنيم..
- شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.
- شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي.
- شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.
- شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....
- شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه.
- شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن..
- شهر هرت جايي است كه هر روز توي خيابون شاهد توهين به مادرها و دخترها هستي ولي كاري ازدستت برنمياد.
- شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده....
- شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.
- شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.
- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.
شهر هرت جايي است كه ............ .
اشتراک در:
پستها (Atom)





