دوشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۹

قلعه رود خان - شنبه 15/03/1389 ساعت 3 بعد از ظهر





از كجا شروع كنم؟


هنوز هم فضاهاي رنگي همون جذابيت بچگي هامو دارن ... نمي دونم اينجا اون عروسكها واسم جذابيت دارن يا رنگي بودن فضا... فك كنم عروسكهاي رنگي و يه شكل ... آره.. اگه همش جورابهاي رنگي بود بعيد مي دونم حتي سمتش مي رفتم ... فقط شايد واسم بعد سنتي بودن رو تقويت مي كرد كه در اين صورت به قول يكي از دوستان از كودك درونم دور مي شدم... همينه با اين عكس دارم كودك درونمو قلقلك مي دم... سالهاست كه اين عروسكها ساخته مي شن و فروش مي رن و اكثر مردم وقتي مي يان ماسوله حتما يكي مي خرن ... حالا چرا؟؟؟؟؟ به خاطر حفظ سنتهاي قديمي؟ به خاطر كودك درونشون؟ به خاطر تنوع رنگ؟ به خاطر سادگي ظاهرش؟ ممكنه.. با اينهمه عروسكهاي عجيب و غريب و مدرن امروزي شايد خريدن اين عروسكها يا حتي اون جورابها فقط به خاطر سر زدن به گذشته اي باشه كه همه دوسش دارن و ازش خاطره دارن....
بچه هاي ما چي مي شن؟ ما كه زاده و پرورش يافته ي نسلي هستيم كه واسه اين چيزها وقت مي ذاشتن كم كم  داريم از اين سنتها دور مي شيم.... بچه هاي ما چي مي شن پس؟ چه خاطره اي دارن وقتي گاهي سالي يكبار حتي چند سال يكبار به سنتها و اصالتمون سر مي زنيم....
پدرم به من ياد داد كه جايي كه متولد شدم چقدر باارزشه... پدر من براي حفظ اصالت تمدن و خاكش تو هر جمعي جنگيد .... پدر من ساز سنتي مي زد ...حافظ و سعدي مي خوند... پدر من لباس كارگري مي پوشيد و كنار كارگراش عرق مي ريخت...پدر من واسه سنتها ارزش قائل بود ... هر بار مي رفتيم ماسوله عروسك و جورابي مي خريد... پدر من به ايراني بودنش افتخار مي كرد... هر سفري كه مي رفت وقتي مي خواست بگه من ايرانيم صداشو رساتر مي كرد... پدر من مردم سرزمينشو دوست داشت.. سنتهاي سرزمينشو دوست داشت... لهجه هاي محلي رو دوست داشت... لباسهاي محلي رو تحسين مي كرد... موسيقي سنتي رو ترجيح مي داد ... من فرزند اون پدر اما ... فراري ام... از ايران نه از سنتهاش .. از ايران نه از خاكش .. از ايران نه از مردمش ... از ايران نه از تمدنش... پس از چي ؟ من چي به فرزندم ياد بدم؟ اون چي مي خواد ببينه از وطنش ؟ خدايا من گنجايش اين همه فك كردنو ندارم ...
از كجا شروع كنم؟