چهارشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۹

اگه....





اگه تو همچين خونه اي متولد شده بودم ... اگه كنار همين نهر بازيمو شروع مي كردم ... اگه بابام كشاورز بود ... اگه مامانم تو شاليزار برنج مي كاشت ...... اگه به جاي اينكه صبحها با زنگ موبايل بيدار بشم با صداي پرنده هاي تو جنگل دم خونمون بيدار مي شدم ... اگه هر روز صبح به جاي آب لوله كشي صورتمو با آب يخ رودخونه و نهر مي شستم ... اگه تفريحم به جاي سينما رفتن ... بولينگ و بيليارد دويدن تو جنگل سبز دم خونمون بود يا بالا رفتن از كوههاي سبز روبه پنجره ...


اگه به جاي بيف و استيك و هزار جور غذاي لوكس ... باقالا قاتوق با كته و ماهي شور مي خوردم... حتما تو كلاسمون از كلاس اولي داشتيم تا پنجمي ... تازه به معلم مدرسمون مي گفتيم آقاي مدير... شايد گاهي واسه اينكه بگم دوسش دارم واسش تخم مرغ و شير محلي مي بردم...


اما فك كنم بايد بعد از مدرسه مي دويدم مي رفتم تو باغ تا كنار بابام ميوه بچينم ...خوباشو از بداش سوا كنم ... بزارم تو جعبه واسه فروش ...


اگه خونمون كنار نهر و كوه و جنگل بود ديگه كسي نمي يومد بابامو وسوسه كنه خرابش كنه كه برج بسازه... خب اونوقت هر وقت بارون مي يومد بي توجه به خسارت .. بي نگراني از خراب شدن فرشهاي ابريشمي خونه ... با بوي نم چوب خيس خورده مست مي شدم...


اگه ....

اگه.....

يه دوستي بقيشو كامل كرد هموني بود كه مي خواستم بگم.. اون روز خسته بودم نتونستم بنويسم حالا به كمك مجد كاملش مي كنم ... همه اينا كه اون بالاست ... همه اين روياها و آرزوها كه از دور قشنگه و خب به هر حال قشنگ هم هست اما يه جاهايي داره كه خيلي هم شيرين نيست ... مي خوام واقع بين باشم ....

اگه اونجا بزرگ میشدم دوست داشتم تو اين آپارتمانهاي قوطي كبريتي زندگي كنم

اگه اونجا بزرگ میشدم عاشق پیتزا و لازانيا و بستني متري مي شدم

اگه اونجا بزرگ میشدم احتمالا بارونو دوست نداشتم چون هر بار كه بارون مي يومد بايد مي رفتم رو سقف و با كلي چوب و نايلون مي پوشوندم...
... آخه صداي چيك چيك قطره هاي بارون توي كاسه مسي سرمو به درد آورده...

اگه اونجا بزرگ میشدم تو 15 سالگی بايد با مردي ازدواج مي كردم كه شايد تا اون موقع نديده بودمش .. نمي دونم اگه بچه داشت مي تونستم باهاش كنار بيام؟؟؟؟؟...شايد بابام منو جاي قرضش مي داد به يكي هم سن خودش با چند تا بچه.... چي مي تونستم بگم ....احتمالا تو 17 سالگي هم يه بچه مي ذاشت تو دامنم...

تحملشو داشتم ؟ شايد تو 20 سالگي فرار مي كردم... اما كجا جز خونه بابام كجا رو داشتم؟ اي بابا بعد از يه هفته خودم بايد برمي گشتم خونه شوهرم ... ناز كردن معني نداشت...

نه .... نه.... من طاقت نداشتم تو سن 25 سالگي برم جلو آينه ببينم چين و چروك صورت يه زن 50 ساله رو دارم...

اينجوري بچگي نكرده .. جووني نكرده و بزرگ نشده .. پير مي شدم...

همون بهتر كه تو يه كلبه چوبي كنار يه نهر كم آب و سرد پاي دامنه يه كوه به دنيا نيومدم ... من ظرفيتشو ندارم...

يه دونه ماشينش ... يه دونه شانسش واسه زندگي ... يه دونه دخترش ... يه دونه همسرش


...
عاشق ماشينش بود ...سوييچشو به هيچ كي نمي داد ... واي خدا نمي كرد يه خط روش مي افتاد يه هفته كامل به هر دري مي زد تا پاكش كنه... تو خيابون با سرعت 40تا مي رفت نكنه باد ماشينهاي ديگه بهش بخوره ...وسط مهموني حال همه رو مي گرفت كه نكنه چيزي از ماشينش كه تو كوچه پارك كرده دزديده بشه... هفته اي دو بار يه حموم حسابي به ماشينش مي داد ... يه دستمال يزدي داشت كه پشت چراغ قرمز از ماشينش پياده مي شد شيشه هاشو پاك مي كرد...گاهي حتي يادش مي رفت چراغ سبز شده ... وقتي مي رفت ماموريت سوئيچ ماشينو با خودش مي برد نكنه زنش ماشينو بيرون ببره و يه وقت تصادف كنه يا كيلومتر بندازه .. نكنه از قيمت ماشين كم بشه ...يه شب يه دونه دخترش بعد از بازي عروسكشو رو صندوق عقب ماشين جا گذاشته بود صبح قبل رفتن نمي دوني چه قيامتي به پا شد...


يه دونه ماشينش ... يه دونه دخترش ... يه دونه همسرش

جالبه ... اون شب نصفه شب وقتي حالش بد شد با آمبولانس راهي بيمارستان شد ... هميشه واسم سوال بود چرا تو اون 6 ماه كه بي حركت رو تخت افتاده بود ماشينش حتي يك بار هم نيومد عيادت ... 6 ماه يه دونه دخترش رو ويلچر حمومش مي داد ... اما يه دونه ماشينش يه بار هم كمك نكرد.... چرا؟ شبها نفسش مي گرفت ... همسرش مجبور بود هر روز صبح كپسول اكسيژنشو ببره بده پر كنن ... ماشينش همينطور عين يه مجسمه نگاه مي كرد ... مي ترسيد بخوابه .. بايد يكي باهاش حرف مي زد تا خوابش ببره ماشينش حتي نتونست همدمي كنه .. اما چرا؟

صداش در نمي يومد فقط يه دونه دخترش لب خوني مي كرد آخه ماشينش لب خوني هم بلد نبود ... آخه چرا؟

يه دونه ماشينش ... يه دونه دخترش ... يه دونه همسرش

روزي كه از شيشه آمبولانس داشت از خونش خداحافظي مي كرد ماشينش حتي نيومد بدرقه اش كنه.. گل سر يه دونه دخترش زير سنگيني تابوت شكست ... يه دونه ماشينش حتي اينجام كمكي نكرد ...

ولي چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يه دونه ماشينش ... يه دونه شانسش واسه زندگي ... يه دونه دخترش ... يه دونه همسرش

يه روز داشتم از كنار خيابون رد مي شدم ديدم يه ماشين آشنا يه گوشه افتاده ... از رنگ زرد و مدلش شناختمش .. ولي خيلي كثيف و خاكي بود .. داغون شده بود ...كلي خط و خطوط روش افتاده بود ... يه كم رفتم جلوتر ديدم روش نوشته " منو از اينجا بردارين...." يه دونه ماشينش حتي نمي تونست خودشو تكون بده ...

يادم باشه امشب كه رفتم خونه يه جفت چراغ مدل بالاتر واسه ماشينم بخرم فردا ببرم بدم عوضش كنن... بعدش برم كنار مامانم بشينم و تو چشمهاي بي نظيرش نگاه كنم تا گرم شم...

يه دونه مادرم.... يه دونه مادرم ... يه دونه مادرم ... يه دونه مادرم ...