می گفت یه روز باید داستان زندگیمو بنویسم می دونم خوب فروش می ره ...هر جا می نشست خاطراتشو واسه همه می گفت گاهی بعضی هاشو که خیلی دوست داشت یا اصلا دوست نداشت انقدر تکرار می کرد که حوصله خیلی ها سر می رفت ولی من دوست داشتم .. ساعتها بشینم و گوش کنم .. جالبه همیشه وقتی تعریف می کرد همون هیجاناتیو که دفعه قبل هم ابراز می کرد بروز می داد ...منو با خودش به اوج می برد .. منو باخودش خالی می کرد .. حتی باعث می شد هر بار از ته دل قهقهه بزنم یا گاهی هم اشک بریزم ... سرشار از شور زندگی و عشق بود .. سرشار از هیجان بود ... فک می کردم عمر جاودان داره ... فک می کردم خدا دلش نمی یاد همچین کسی رو از رو زمینش ببره ....
حالا غصه نداره که .. قرارمون این شد تو بگی من بنویسم ... بگو .. قول میدم همونیو که می گی بنویسم ...چی؟ از بچگیات بگم ... از کجاش بگم ؟ از 9 ماه انتظار مادرت ؟ نه؟ اونو بزاریم واسه بعد .. باشه .. ازدوچرخه ات بگم ؟ نه ؟ خب می خوای از روزی بگم که .... باشه...
یکی بود یکی نبود .. یه پسربچه تخس بازگویشی بود که کارش بازی کنار آب شوران بود ... آب شوران کجا بود ؟؟؟ یه رودخونه پرتلاطم دم در خونشون که سرعتشو به خاطر خدا هم کم نمی کرد .. خیلی یاغی و سرکش بود ... غافل از سرکشی پسر قصه ما می تاخت .. مسابقه رو دوست داشت .. جدال با اونایی که از خودش پرزور تر بودن همیشه جز سرگرمی هاش بود... میدوید تا از آب رودخونه جلو بزنه.. وقتی می دوید یه نقطه رو نشونه می گرفت مجبور بود بهش نگاه کنه که سرعت جریان رود از چشمش فرار نکنه ..
دوید و دوید و دوید.... بچه ها رو جا گذاشت .. بزرگها رو جا گذاشت .. پرنده ها و ماهی رو جا گذاشت .. منم جا گذاشت ...
یه هو سقوط کرد .. افتاد ته چاه .. صدای فریاد توام با شادیش پیچید تو عمق چاه .. بدی ماجرا همین جا بود که جز اب رود خونه هیچ کی افتادنشو ندید ... نمی دونستم وقتی به هوش می یاد باید بهش بگم بردی یا باختی.. فک کنم برده بود .. خط پایان همین جا بود .. همیشه خط پایان جایی نیست که واست روبان رنگی بزارن تا با دستای باز و صدای فریاد پاره اش کنی ... گاهی خط پایان همونجاست که رقیبت کم میاره و هلت می ده .. اونجا واسه اون پایانه و واسه تو یه شروع دوباره ...
دو روز بیهوش افتاده بود ته چاه ... همه فک کردن افتاده تو رودخونه و غرق شده .. صدای ناله اش به گوش یکی از رفقاش رسید ... بچه ها دور چاه جمع شده بودن .. باباش با یه طناب رفت ته چاه و طنابو بست به کمرش و بقیه طنابو بالا کشیدن ... باورت نمی شه اگه بگم وقتی آوردنش بالا تخسی و شیطنت دو روز پیش تو صورتش جا مونده بود ... اونجا بود که مطئمن شدم برنده شده ...
صدای هلهله زنهای محل بلند شد .... صدای خنده بچه ها پیچید تو آسمون ...
.
.
.
پسرک نششته بود روی یه سنگ بزرگ .. به افق نگاه می کرد .. رود آب شوران نرم و آروم از زیر پاهاش رد می شد ... پسرک منتظر بود ....

