چيزي كه هميشه در لحظه اول توجهمو جلب مي كنه چشم هاي آدمها و يا بهتر بگم نگاه آدمهاست..
اولين بار نيز دل خود را با نگاهي به باد دادم و چه شيرين بود ....
اينكه تو هرسني و هر شرايطي حتي نگاه خودمم عوض مي شه و گاهي حتي نمي شناسمش هم برام جاي سواله... سوال احمقانه ايه؟
يكي از بازيهاي من هميشه اين بوده كه وقتي عكسهاي پورتره رو مي بينيم چندتا رو مي زارم كنار هم و اول دستمو مي زارم روي چشمهاي همشون بعد مي بينم كه همه يك شكل شدن .. فارغ از زن .. مرد .. پير و جوون بودن .. بعد برعكس دستمو مي زارم رو باقي چهره الا چشمهاشون و اينبار حس عكسو و پيام اون آدمو مي گيرم....
چشمهاي آدمها گاهي منو مي ترسونه ... گاهي احساساتمو قلقلك مي ده .. گاهي خشمگينم مي كنه .. گاهي نوازشگره .. گاهي پر از رعبه.. گاهي ترديد داره ...
گاهي پر از سواله و گاهي جواب محضه.... پاره اي اوقات نگاه آدمها خسته است... گاهي انتقام جوئه... گاهي پر از تكبره و بعضي وقت ها هم سرشار از تواضعه ....
يه وقتهايي خواهشي كه تو يه نگاه وجود داره با هيچ كلامي برابري نمي كنه .... خيلي وقتها هم عصياني كه وجود داره قابل تعريف كردن نيست ...
حتي نگاه خيس شده از اشك شوق رو مي شه از نگاه خيس گريه غمو تشخيص داد ...
نگاه هميشه حرف مي زنه و حتي شايد از نگاه ماست كه راست و دروغ حرفهامون معلوم مي شه... من قبول ندارم كه مي گن بعضي ها استادانه دروغ مي گن و از نگاهشون نمي شه فهميد .. من فك مي كنم من اونقدر كدر شدم كه قدرت درك اون نگاهو از دست دادم...
اين نگاه از كجا مي ياد ؟ چي بهش اينقدر معني مي ده؟ جدي برام سواله ... يعني جوابش ساده است ؟
من هنوز اين منشاء رو پيدا نكردم ....
چرا اينهمه فرق هست بين نگاه نوزادي كه آغوش مي خواد چون گرسنه است و نوزادي كه آغوش مي خواد چون نيازمند مهر مادره؟
اون فقط يه نوزاده ....چه مي دونه بازي با نگاه چه معنيي مي ده؟
بعضي نگاهها خيلي آشنان حتي اگه هرگز صاحب نگاهو تا اون موقع نديده باشي ... آيا اين فقط ناشي از يه خاطره دوره ؟
پس چرا بعضي نگاهها تا اين حد ناشناسن در حاليكه صاحب نگاه رو مي شناسي؟ اين چي فقط به خاطر عدم شناخت درسته؟
.. اولين باري كه ديدمش ... فقط و فقط يك چشم ساده زيبا و گيرا نبود ... نگاهي پرحرف بود كه زندگي منو دچار استحاله كرد ......
با نگاهش به من آموزش مي داد ... با نگاهش با خدا نيايش مي كرد ... با نگاهش سركشي مي كرد و با نگاهش عشق مي داد ....
اين از قدرت او نبود از قدرت نگاهش بود ... اين از قدرت او نبود از قدرت روحش بود
و از ارتباط قوي اين دو ....
هرگز نگاهش سرد نشد .. اشتياق زندگي ... عشق ورزيدن .. ستايش و شكر گذاري ...تو چشمهاش نه بلكه تو نگاهش بود....
عاشق اين بودم كه ساعتها بشينم و نگاهشو نگاه كنم....
پاك بود و راستگو... اولين نگاهي بود كه با تغيير موقعيت تغيير نمي كرد ...
اولين نگاهي بود كه وقتي خشمگين مي شد محبت نگاهش رنگ نمي باخت ...
خووندن حرف نگاهش سخت نبود .. نمي دونم از زيبايي روح خودش بود يا از سواد من نسبت به نگاهش
شايدم از عشق بود...
هر چه بود نگاهي بود كه در من حك شد ...
.
.
.











