یکشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۹

تولدت مبارك بابا



امسال دومين ساليه كه روز تولدم بي تو شروع مي شه و بي تو هم تموم مي شه و من براي دومين سال منتظر تلفنت مي مونم و اما.... فردا همه زنگ مي زنن تبريك مي گن الا تو كه بايد بزني و نمي زني... حست مي كنم .. مي دونم خودتم دوست داري بهم زنگ بزني ... مي دونم نمي توني .. درك مي كنم.. خب بالاخره يه روز مي شيني و از اينكه چقدر دلت مي خواسته بهم زنگ بزني و نمي تونستي مي گي و من هم مي گم كه چقدر بي تابت بودم و نمي تونستم بيام ببينمت ... بالاخره يه روز من و تو مي شينيم و حرفامونو به هم مي زنيم.... تا اون روز هر سال به جاي تو خودمو مي بوسم و يه خودم تبريك مي گم ... و باز به جاي خودم مثل هميشه تورو مي بوسم و مي گم كه چقدر دوست دارم .... تا اون روز هر سال كنار كيك تولدم جاتو خالي مي كنم و عكس مي گيرم ... تا اون روز هر سال بعد از فوت كردن شمع به جاي تو واسه خودم دست مي زنم و تا اون روز به جاي تو هر سال روز تولدم واسه خودم آرزوي سلامتي مي كنم... اما يادت باشه .. يه روز بايد همه اين سالهاي نبودنتو جبران كني .... نمي دونم چرا هر بار به اينجاش مي رسم بغضم مي تركه ... از صبح منتظر بودم.... انگار بايد به اينجاي جمله مي رسيدم ... به دادم رسيدي .. مثل هميشه ....

تولدت مبارك
تولدم مبارك

نمي دونم

امروز عجيب حالم گرفته بود ....
از صبح دعوا داشتم .. البته دعوا نكردم اما روزهايي كه حال آدم مي گيره هم پشت هم بدبياري مي ياد البته طبيعيه و مقصر هم خودتي نه كس ديگه اي ....
علت؟
نمي دونم .. شايدم مي دونم و نمي خوام به رو خودم بيارم....
به هر حال روز پرانرژيي نبود .. دلم همش شور مي زد .. اضطراب داشتم همش.. حتي الان .. نمي دونم چرا.. كمك مي كني ديگه؟ دمت خيلييييييييييي گرم (به قول يه عزيزي)

مي سپارم به خودت عين هميشه ....