چهارشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۹
موافقيد ته اين قصه رو عوض كنيم ؟
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!
خداي من .. خداي تو...
ديروز يه پستي گذاشته بودم تو بازز ... سخني بود از زبان سهراب سپهري عزيز :
" ... و من سالها مذهبي بودم بي آنكه خدايي داشته باشم ..."
فك نمي كردم دوستاي عزيزم توجهي نشون بدن ولي خوشبختانه اونها كه بايد حرفهايي زدن و براي من خيلي شيرين بود ... هر كس خدايي داره ..دوستانم از خداي خودشون گفتن ... منم خدايي دارم .. توصيفش كردم :
خداي من وزش نسيميه كه با موج هاي دريا به ساحل مي ياد و به صورت من ميرسه و منو وادار مي كنه چشمامو ببندم و لبخند بزنم...... خداي من بوي تازگي برگهاي سبز و شكوفه هاي گيلاسه كه تو بهار خودنمايي مي كنن .. خداي من صداي پر انرژي گنجيشكيه كه صبح هاي جمعه منو از خواب بيدار مي كنه ....خداي من آفتاب تند و داغ تابستونه كه نمي زاره هيچ وقت مستقيم بهش خيره بشم .فقط گرماشو حس مي كنم .......خداي من برگهاي سبز و زرد پاييزن كه نرم نرم مي ريزن و به بقيه فرصت سبز شدن مي دن .... خداي من سرماي برفيه كه تو روزهاي سرد زمستون رو شاخه هاي زردآلو مي شينه و اونا رو خواب مي كنه ... خداي من چشمه آبيه كه تو عطش صحرا براي تو مي جوشه و سيرابت ميكنه ... ... خداي من طعم شيرين شكلاتيه كه آروم آروم آب مي شه و لذت بخشي مي كنه ... خداي منو مي شه ديد.. مي شه بوييد .. ميشه شنيد .. مي شه چشيد و مي شه لمسش كرد ... خداي من يگانه خدايي است كه غرورش از سر تكبر نيست ... از سر عظمته ... خشمش از سر عصبانيت نيست از سر ترحمه ... مهربانيش از سر ترحم نيست از سر عشقه و من به اين عشق چقدر محتاجم
مي نويسم كه هر گز يادم نره خداي من تو اين ايام چه شكليه
" ... و من سالها مذهبي بودم بي آنكه خدايي داشته باشم ..."
فك نمي كردم دوستاي عزيزم توجهي نشون بدن ولي خوشبختانه اونها كه بايد حرفهايي زدن و براي من خيلي شيرين بود ... هر كس خدايي داره ..دوستانم از خداي خودشون گفتن ... منم خدايي دارم .. توصيفش كردم :
خداي من وزش نسيميه كه با موج هاي دريا به ساحل مي ياد و به صورت من ميرسه و منو وادار مي كنه چشمامو ببندم و لبخند بزنم...... خداي من بوي تازگي برگهاي سبز و شكوفه هاي گيلاسه كه تو بهار خودنمايي مي كنن .. خداي من صداي پر انرژي گنجيشكيه كه صبح هاي جمعه منو از خواب بيدار مي كنه ....خداي من آفتاب تند و داغ تابستونه كه نمي زاره هيچ وقت مستقيم بهش خيره بشم .فقط گرماشو حس مي كنم .......خداي من برگهاي سبز و زرد پاييزن كه نرم نرم مي ريزن و به بقيه فرصت سبز شدن مي دن .... خداي من سرماي برفيه كه تو روزهاي سرد زمستون رو شاخه هاي زردآلو مي شينه و اونا رو خواب مي كنه ... خداي من چشمه آبيه كه تو عطش صحرا براي تو مي جوشه و سيرابت ميكنه ... ... خداي من طعم شيرين شكلاتيه كه آروم آروم آب مي شه و لذت بخشي مي كنه ... خداي منو مي شه ديد.. مي شه بوييد .. ميشه شنيد .. مي شه چشيد و مي شه لمسش كرد ... خداي من يگانه خدايي است كه غرورش از سر تكبر نيست ... از سر عظمته ... خشمش از سر عصبانيت نيست از سر ترحمه ... مهربانيش از سر ترحم نيست از سر عشقه و من به اين عشق چقدر محتاجم
مي نويسم كه هر گز يادم نره خداي من تو اين ايام چه شكليه
اشتراک در:
پستها (Atom)

