يه گوشي همراه داغون دستش بود و يه راديوي كوچيك از اون داغون تر ....
تنها رو يه صندلي بالاي كوه تو مسير آدمها نشسته بود .... گدا نبود ... فال فروش بود...
رفتم سمتش ديدم يه زوج جوون كنارش ایستادن و مشغول به اصطلاح عاميانه ور رفتن با گوشی پیرمردن ...
گفتم: " چي شده؟"
گفتن:" تو گوشيش آهنگهاي عهديه رو داره نمي تونه گوششون كنه .. خراب شده ... "
تو همين فرصت منم يكي دوتا عكس ازش گرفتم و يه فال ازش خريدم ... جالبه وقتي پولو تو دستش گذاشتم..
بهم گفت :" فالتو برداشتي ؟" و من برنداشته بودم ...
به خودم گفتم : " خجالت بكش اين كه گدا نيست " و...
فال رو برداشتم و گفتم " ممنون ... بله ... الان برداشتم..."
با چشمهاي بيناي خودم نديدم كه بيداره و با چشمهاي نابيناي خودش ديد كه من فالي برنداشتم...
شايد تو راست بگي .. شايد به خاطر قدرت زياد حس لامسه اش بود .. اما فقط شايد ... فقط شايد...
هميشه اينجور آدمها يه درون ديگه ازخودم بهم نشون مي دن كه اونو دوست دارم... اين هويدايي اصلا از سر ترحم نيست اتفاقا از سر حقارته... حقارتی که فک نکنم از ذات پاک خدا واسم یادگاری مونده باشه....
آدمهايي كه از كنار ما رد مي شدن مي گفتن ...... اينارو ... مي خوان مثبت باشن ... همش ادا همش فيلم .. اي بابا شما از سر شكم سيري به اين بيچاره گير دادين .. بزارين فالشو بفروشه .. خيلي راست مي گين همه فالشو ازش بخرين و يه پول قلنبه هم بزارين كف دستش ... خيلي راست مي گين... يه كاري واسش دست و پا كنين... دست گيري كنين از خوونواده اش ... و ....و .... و ...
آره راست ميگفتن اما چرا اينقدر بي رحمانه راست مي گفتن ... حتي توقضاوت كردن ما هم بي رحم بودن ....
خب اگه بخواي كمك كني ولي يه جوري كه غرور اين مرد خورد نشه چي؟ اين نه شكم سيريه حرف منو داره و نه دلرحمي حرف تو رو ....
اگه حس كني بايد بهش نزديك شي و دستشو بگيري كه از خيابون رد شه ولي بترسي كه نكنه تو دلش اعتماد به نفسشو بگيري چي؟ اين نه عدم درك منو از واقعيت داره و نه مهربوني تورو ....
دوست دارم هميشه بپرم وسط پيشقدم بشم واسه حمايتش اما مي ترسم از لحظه اي كه چيزي از رو صميميت بگم و دلشو بشكنم ... اونوقت چي؟ نه شايد همان به كه من شكم سير باشم و محبت نكنم... خب اونوقت اين كه مي شه شونه خالي كردن ....
خدايا من چقدر با خودم درگيرم ....
ساعت 2 نوشتنو کنار گذاشتم و رفتم جایی ... تو راه رفت و برگشت داشتم ازسهراب می خوندم.. کتاب رو جایی که دیشب بسته بودم باز کردم .. می دونی چی گفته بود... سهراب گفته بود :
" چقدر نور و حسرت روی فکرهای من راه می رود...دلم می خواهد مثل ارتعاش روی واقعیت بدوم...انگار افقی فکر می کنم... مثل شاخه های این درختها " بیعار"... جلو شقایق ها ... حزن ماده گلویم را فشار می داد ...
دنیا پر از بدی است و من شقایق تماشا می کنم ...."
به اینجاش رسیدم و به خودم نگاهی کردم و گفتم آره فک کنم منم فقط دارم به شقایق نگاه می کنم تو این همه بدی و تلخی .. شاید نگاه شقایق وار من انصاف نباشه .. اما سهراب بعدش اینو گفت :
" روی زمین میلیونها گرسنه است ... کاش نبود ...ولی وجود گرسنگی شقایق را شدیدتر می کند ...."
آره همین بود .. همینو می خواستم .. بازهم نذاشتی خیلی منتظر بمونم... آخه من با تو چه کنم که هیچ وقت اجازه نمی دی یه کم بیشتر فکر کنم .. پیامتو گرفتم ...
آره ...
نابینایی و فقر این آدم ... تنهایی اون یکی آدم ... گرسنگی بعدی ... بی عدالتی ... بی انصافی ... خشونت .. جنگ ....همه و همه واسه من رنگ شقایق ... حس شقایق ... و نیاز به حضور شقایق رو قوی تر می کنه .. واسه اینه همیشه می ترسم ... می ترسم با نوشته هام گاهی حق حضورشو به خوبی ادا نکنم ...











