پنجشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۹

شقایق



دوبار از كنارش رد شدم ... اول فك كردم خوابه و دوم ديدم نه خوابه نه بيهوش ... نابيناست ... پشتش خميده بود ....


يه گوشي همراه داغون دستش بود و يه راديوي كوچيك از اون داغون تر ....

تنها رو يه صندلي بالاي كوه تو مسير آدمها نشسته بود .... گدا نبود ... فال فروش بود...

رفتم سمتش ديدم يه زوج جوون كنارش ایستادن و مشغول به اصطلاح عاميانه ور رفتن با گوشی پیرمردن ...

گفتم: " چي شده؟"

گفتن:" تو گوشيش آهنگهاي عهديه رو داره نمي تونه گوششون كنه .. خراب شده ... "

تو همين فرصت منم يكي دوتا عكس ازش گرفتم و يه فال ازش خريدم ... جالبه وقتي پولو تو دستش گذاشتم..

بهم گفت :" فالتو برداشتي ؟" و من برنداشته بودم ...

به خودم گفتم : " خجالت بكش اين كه گدا نيست " و...

فال رو برداشتم و گفتم " ممنون ... بله ... الان برداشتم..."

با چشمهاي بيناي خودم نديدم كه بيداره و با چشمهاي نابيناي خودش ديد كه من فالي برنداشتم...

شايد تو راست بگي .. شايد به خاطر قدرت زياد حس لامسه اش بود .. اما فقط شايد ... فقط شايد...

هميشه اينجور آدمها يه درون ديگه ازخودم بهم نشون مي دن كه اونو دوست دارم... اين هويدايي اصلا از سر ترحم نيست اتفاقا از سر حقارته... حقارتی که فک نکنم از ذات پاک خدا واسم یادگاری مونده باشه....

آدمهايي كه از كنار ما رد مي شدن مي گفتن ...... اينارو ... مي خوان مثبت باشن ... همش ادا همش فيلم .. اي بابا شما از سر شكم سيري به اين بيچاره گير دادين .. بزارين فالشو بفروشه .. خيلي راست مي گين همه فالشو ازش بخرين و يه پول قلنبه هم بزارين كف دستش ... خيلي راست مي گين... يه كاري واسش دست و پا كنين... دست گيري كنين از خوونواده اش ... و ....و .... و ...

آره راست ميگفتن اما چرا اينقدر بي رحمانه راست مي گفتن ... حتي توقضاوت كردن ما هم بي رحم بودن ....

خب اگه بخواي كمك كني ولي يه جوري كه غرور اين مرد خورد نشه چي؟ اين نه شكم سيريه حرف منو داره و نه دلرحمي حرف تو رو ....

اگه حس كني بايد بهش نزديك شي و دستشو بگيري كه از خيابون رد شه ولي بترسي كه نكنه تو دلش اعتماد به نفسشو بگيري چي؟ اين نه عدم درك منو از واقعيت داره و نه مهربوني تورو ....

دوست دارم هميشه بپرم وسط پيشقدم بشم واسه حمايتش اما مي ترسم از لحظه اي كه چيزي از رو صميميت بگم و دلشو بشكنم ... اونوقت چي؟ نه شايد همان به كه من شكم سير باشم و محبت نكنم... خب اونوقت اين كه مي شه شونه خالي كردن ....

خدايا من چقدر با خودم درگيرم ....


ساعت 2 نوشتنو کنار گذاشتم و رفتم جایی ... تو راه رفت و برگشت داشتم ازسهراب می خوندم.. کتاب رو جایی که دیشب بسته بودم باز کردم .. می دونی چی گفته بود... سهراب گفته بود :

" چقدر نور و حسرت روی فکرهای من راه می رود...دلم می خواهد مثل ارتعاش روی واقعیت بدوم...انگار افقی فکر می کنم... مثل شاخه های این درختها " بیعار"... جلو شقایق ها ... حزن ماده گلویم را فشار می داد ...
دنیا پر از بدی است و من شقایق تماشا می کنم ...."

به اینجاش رسیدم و به خودم نگاهی کردم و گفتم آره فک کنم منم فقط دارم به شقایق نگاه می کنم تو این همه بدی و تلخی .. شاید نگاه شقایق وار من انصاف نباشه .. اما سهراب بعدش اینو گفت :

" روی زمین میلیونها گرسنه است ... کاش نبود ...ولی وجود گرسنگی شقایق را شدیدتر می کند ...."

آره همین بود .. همینو می خواستم .. بازهم نذاشتی خیلی منتظر بمونم... آخه من با تو چه کنم که هیچ وقت اجازه نمی دی یه کم بیشتر فکر کنم .. پیامتو گرفتم ...

آره ...

نابینایی و فقر این آدم ... تنهایی اون یکی آدم ... گرسنگی بعدی ... بی عدالتی ... بی انصافی ... خشونت .. جنگ ....همه و همه واسه من رنگ شقایق ... حس شقایق ... و نیاز به حضور شقایق رو قوی تر می کنه .. واسه اینه همیشه می ترسم ... می ترسم با نوشته هام گاهی حق حضورشو به خوبی ادا نکنم ...


مامان خدا را دوست دارد ولی نمیدانم ایا خدا هم او را دوست دارد؟؟






بابا آب داد


بابا نان داد

بابا فقط آب داد و نان داد، مامان عشق داد

بابا گول شیطان را خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد. پر شد، خالی شد

خالی نشد.خط خورد. زن ها خط خوردند، مادر ها خط خوردند

دخترها زن شدند، زن ها مادر شدند و خط خوردند

و بابا چون حق دارد، آب می دهد. نان می دهد.


مامان، زوجه


مامان، ضعیفه

مامان، عفیفه

مامان غذا پخت، بابا غذا خورد. مامان لباس را اتو کرد، بابا لباس را پوشید

و رفت بیرون ...مامان ظرف شست، بابا روزنامه خواند.

بابا روزنامه خواند و اخبار دنیا را فهمید ولی نفهمید مامان غم دارد

بابا اخم کرد. بابا فحش داد.آخر بابا ناموس دارد .پشت سر ناموسش حرف بود.

مامان، کار


مامان، پیکار

مامان، تکرار. مامان، بیدار. مامان، دار، سنگ مامان،شهلا.مامان، دلارام.

مامان،افسانه،لیلا




بابا نان می دهد و فوتبال خیلی دوست دارد


بابا رونالدو را از مامان بیشتر دوست دارد

بابا می خوابد، مامان می خوابد.

مامان می زاید. مامان با درد می زاید.




مامان شیر می دهد، بزرگ می کند، حقیر می شود، پیر می شود


بابا زن گرفت. صیغه بابا برای مامان طلا گرفت.

مامان بغض کرد

مامان رفت.

صیغه یعنی رفتم، رفتی، رفت ...

مامان برگشت

کسی با بابا کار ندارد. بابا حق دارد.

حتی اگر شب ها هم نیاید ولی مامان

باید با آبرو باشد

آبرو یعنی مامان ساکت باشد.

من ساکت باشم. زن ساکت باشد و مرد آب بدهد، نان بدهد






بابا "پرسپولیس" را دوست دارد


بابا "آنجلینا جولی" را دوست دارد

مامان، کار

مامان، پیکار

مامان، سرشار از پیکار

مامان، زندان، بیمار، تب دار




بابا خانه دارد، ماشین دارد، ارث دارد، غرور دارد ، زور دارد


مامان روسری دارد ولی دیگر هیچ چیز ندارد.

مامان فقط حق مهریه دارد، حق نفقه دارد، حق آزادی دارد.

پس باید ساکت بماند حتی اگر مهریه ،نفقه و آزادی ندارد.

بابا کله پاچه را از زن های زیر پل هم بیشتر دوست دارد





مامان خدا را دوست دارد ولی نمی دانم آیا خدا هم او را دوست دارد ؟


پس چرا مامان تب دارد؟!

بابا نمی بیند

نمی بیند که مامان غم دارد، درد دارد

باباهای اینجا هیچ وقت نمی بینند

بابا فقط آب می دهد، نان می دهد و می رود

و ما هر روز،

بایدخدا را شکر کنیم...روزی هزار بار