بچه كه بود يه دوچرخه براش خريدن ... خيلي وقت بود دوست داشت يه دوچرخه داشته باشه ... اما باباش پول نداشت... امان از اين پول امان از آرزوهايي كه با پول برآورده مي شن و امان از دل بابايي كه مي خواد برآورده كنه و پولشو نداره ... اين حالت بارها براش تكرار شده بود بارها و بارها هر چي خواسته بود حوالش كرده بودن به ماه بعد ...
ياد سيمين بهبهاني افتادم : " صبر كن فرزند من ! ماه دگر..."
مامانش چرخ خياطيشو فروخت .. مامان بزرگش هم يه كم پول جمع كرده بود ... باباش ساعتشو فروخت .....
خلاصه با هر زوري كه بود يه دوچرخه آبي براش خريدن .. از اون قديميها ... منم نديدم .. فكر كنم يه 50 سالي از اون روز گذشته باشه...
تابستون بود .. هواي گرم و پنكه ... صداي جيغ بچه ها تو كوچه هاي خونه هاي سازماني شركت نفت ... ديگه دوچرخه داشت ..
حالا حسابي غرور داشت .. حالا حسابي تابستون مي چسبيد ...
حالا اونم خوشحال بود ... چقدر برات خوشحال بودم .. با هر فريادت مي فهميدم زنده اي و پر از هيجان نفس كشيدن و شادي بخشيدن ...
بازي مي كرد و بازي مي كرد و بازي مي كرد....
صبح ها ساعت 7 صبح بيدار مي شد و شبها ساعت 12 شب بر مي گشت خونه ... اون روزها سخت ترين ساعت روز براش 12 ظهر بود كه مجبور بود برگرده خونه ناهار بخوره ... شبها با روياي فردا به خواب مي رفت .... روياي مسابقه با دوچرخه هاي آبي .. سبز.. زرد ...
روياي خسته شدن و پارك كردن دوچرخه و نشستن زير سايه درخت و خنديدن ... روياي سرعت ... روياي رفتن .. روياي رسيدن ...
و دوچرخه تو چه نشاطي به تو داده بود .. چه اميدي به زندگي من و چه هيجاني به فضاي خونه ...
برگهاي زرد خبر از پاييز مي دادن .. اصلا منتظرش نبود ... من مي فهميدم ... بايد دوچرخه رو رها مي كرد و مي رفت مدرسه ...
با هزار خواهش از پدرش اجازه گرفت كه با دوچرخه به مدرسه بره ... خوشحال بودم ... هميشه موفق مي شد ...صبحها با شوق از خواب بيدار مي شد كتابهاشو مي بست به دسته دوچرخه و مي رفت كه برسه به آينده ...آينده خودش ... آينده من ...
بارونو دوست داشت ... دوچرخه و پاييز و بارون و مدرسه .. چه تصوير زيبايي به زندگيش بخشيده بود ...
سرعت زندگيش چندين برابر شده بود ...
زمستون اومد ... از اون زمستونهاي سرد بود ... همه رو پشت بوم ها داشتن برف پارو مي كردن .... رفت بود نون بگيره ... از بس يخبندون بود نتونست با دوچرخه بره ..
وقتي برگشت از دور ديد يكي با يه دوچرخه آبي شبيه دوچرخه خودش داره مي ره .. تعجب كرد .. يه آقايي همسن باباش با يك دوچرخه كوچيك آبي كه سوارشم نشده بود ... خنديد ...
وقتي به خونه رسيد مامان بزرگش لب حوض داشت يخهاي حوضو مي شكست ... نونو گذاشت رو دامنش و دويد سمت انباري ...
"......دوچرخه ام؟! دوچرخه ام ؟! دوچرخه ام كو؟...."
باباش اومد با يه باروني قرمز واسه زمستون ....و يه عالمه زغال واسه كرسي زمستون و اجاق... و كلي آذوقه...
زمستون خيلي سردي بود ...نفت نبود ... ذغال نبود ...
صبحها مجبور بود به سختي از خواب بيدار بشه و باروني قرمزشو تنش كنه و بره مدرسه ... علي رغم كتكي كه بعد از ظهر منتظرش بود تو مسير مدرسه خودشو مي ماليد به ديوار هاي زبر كوچه تا باروني خاكي و كهنه بشه .. اينجوري هم واسه دوچرخه اش سوگواري مي كرد هم وقتي به مدرسه مي رسيد هم رنگ و هم جنس همكلاسي هاش شده بود ... آخه هيچ كي اونسال باروني نو نخريده بود ....
چه زمستون سردي بود ...
.
.
.
نزديك تابستون بود ...
نشسته بود لب حوض ..
. با انگشتش رد ماهي هاي قرمز تو آب رو دنبال مي كرد ....




