
مي دوني يكي از لذت بخش ترين لحظه هاي زندگيم كيه؟ الان برات تعريف مي كنم .. به شرطي كه قول بدي خودتو كامل بزاري به جاي من ....
روزهايي كه مي رم كارخونه تقريبا 2.5 ساعت طول مي كشه برسم كارخونه ... راه برگشتم هم دقيقا همين اندازه طول مي كشه ... تو مسير رفت اول صبحه و منم كاملا سرحالم .. با همكارام كلي بحث مي كنيم و حرف مي زنيم ... امروز هم كارخونه بودم .. تا خود كارخونه شعرهاي فروغو خوونديم و حرف زديم .. از فروغ و جسارتش .. از منحصر به فرد بودنش .. از ساختار شكني هاش و از احساس لطيف و زنانه اش ... از شجاعت و قدرت مردانه اش ... به قول يكي :
" فروغ انقدر به زندگي جسماني اهميت مي داد كه بي اهميتش مي كرد و آنقدر زندگي را بي ارزش مي انگاشت كه ارزش معنوي به او مي بخشيد ..."
خداييش كي مي تونه هر دو تا حس متضاد رو تا اين حد قوي داشته باشه ؟
نفهميدم چجوري رسيدم كارخونه .. حدود 3-4 ساعت تو كارخونه تو خطها راه رفتم و حرف زدم و با اين و اون سروكله زدم.. از ماشين .. از رنگ بدنه .. از كاشي ... از محصول ... از پمپ و موتور ... از تكنولوژي و به قول سهراب از آهن و سنگ .. ساعت 1 رفتم ناهار خوردم... ساعت 2 دوباره رفتم تو خط تا ساعت 3:30 و بعدش سوار ماشين شدم و برگشتيم به سمت دفتر ...
اينجور وقتها دلم نمي خواد تو مسير برگشت بيدار بمونم .. دوست دارم مسير زود تموم بشه و من برسم به مقصد ... مي دوني چرا ... دلم براي بهاره تنگ مي شه واسه نيروانا واسه مهشيد و هدي واسه نگين ... دلم واسه عارف خدمتكار افغاني واحد تنگ مي شه .. دلم واسه رئيس حراستمون تنگ مي شه ... دلم واسه نگهبان ساختمون هم تنگ مي شه .... كل مسيرو مي خوابم ... هميشه دوست دارم با آقاي باهوش برگردم دفتر كه راهو حس نكنم .. نه دست اندازي رو حس مي كنم و نه پيچي .. يه هو چشمامو باز مي كنم و مي بينم دم دفترم ...
با ذوق از ماشين پياده مي شم ... انگار به خونه رسيدم ... از در ساختمون وارد مي شم با صداي بلند و پر از نشاط مي گم " سلام" همه مي خندن ... واي كه چقدر خنده عارفو دوست دارم .. عارف يه كار گر افغاني 20 ساله است .....نامزدش شكيلا به همراه خوونواده اش افغانستانن .. عارف ماهي 500000 تومان حقوق مي گيره كه 400000 تومانشو مي فرسته افغانستان واسه شكيلا و مامان و باباش و خواهر برادرش ... تو افغانستان مرسومه كه زن رو مي خرن واسه پسر.... هر بار در مورد شكيلا باهاش حرف مي زنم مي گه بابام داره پول جمع مي كنه كه شكيلا رو واسم بخره ... يه هو خودش ذوق مي كنه و مي خنده ...
حوصله صبر كردن واسه آسانسورو ندارم ... مي دوم دو پله يكي مي كنم و مي رم بالا... در واحدو باز مي كنم و مي رم داخل .. واي بوي عطر بچه ها رو حس مي كنم ... با صداي بلند مي گم : " سلام .. من اومدم ..."
عاشق اون لحظه ام كه در جواب مي گن : " خسته نباشي ..."
...نيروانا امروز وقتي رسيدم جلسه داشت... همش منتظر بودم جلسه اش زودتر تموم بشه و برم بهش سلام كنم.. چند بار از كنار در كه نيمه باز بود باهاش باي باي كردم منو نديد ....
مي دوني يكي از لذت بخش ترين لحظه ها الان چيه؟
مي رم تو دستشويي .. مقنعه امو در مي آرم و صورتمو مي گيرم زير آب يخ ....واي ... اين يعني زندگي .. اين يعني حيات ... اون لحظه دلم مي خواد از خوشحالي جيغ بزنم ...
به اين ميگن بهترين لحظه ... اوج لذت ...
مي يام بيرون ... با صورت خيس .. نمي خوام صورتمو خشك كنم .. مي خوام خوشبختي رو طولانيش كنم ..........
