هر بار عكسهاي كوديكمو نگاه مي كنم ... حس مي كنم يه چيزيو گم كردم .. يه چيزي كه مال همون موقع هاست اما الان خيلي لازمش دارم ... يه چيزي كه حتي نمي دونم چيه .. حس كردنيه .. يه قدرتي كه تو كودكي داري و تمام نيروي ها و اعتماد به نفس بزرگسالي نمي تونه جاشو بگيره ...
جالبه ابن قدرت هر چي سنت بالاتر مي ره برعكس همه چي كمتر و كمتر و كمتر مي شه ... گاهي كاملا از بين مي ره ... اون قدرت يه جورايي حكم جادو داره واسم ....
مدتهاست دنبالشم.. مي دونم هست... حسش ميكنم اما نمي دونم ... شايد هم يه خاطره مونده باشه و من فقط فكر مي كنم كه هست....
گاهي اين حس گم كردن و گم شدن .. انرژي زيادي ازم مي گيره .. با كسي هم نميشه حرف زد ... نمي خوام با درگيريهاي دروني خودم بقيه رو درگير كنم اما خودخواهي درونم مي گه تو هميشه سعي مي كني انرژي بدي... چرا وقتي انرژي مي خواي تنهايي... خب انتخاب خودمه .. خب چاره اي ندارم ... به يكي بگي بابا من كودكيمو گم كردم مي خوامش ... دنبالشم... بهت مي خنده مي گه ... برو بابا .. سرخوشي ها ... گذشت .. همه مي خوانش اما بر نمي گرده .. اما من مي دونم يه جايي همين دور و براست .. شايد چشام ضعيف شدن .. شايد حس ششم مي خواد .. شايد بايد بو بكشم ...
قدرت خلوص و سادگي اون دوران مدتهاست ديگه بين من و دوستام نيست .. مي گم چرا همتون عوض شدين .. مي گن تو هم عوض شدي ... نه اين بدترين فحشيه كه مي شنوم...
آرزوهاي كوچيك همون موقع بالاترين حد كمال من بود ....
نكنه تو شوخيت گرفته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منو كامل آفريدي؟ ناقصم كردي حالا مي خواي بگردم پيداش كنم؟
فكر كنم تو سرخوش شدي ... به خودت قسم ... شوخيت گرفته ... ملتو گذاشتي سركار؟
من نمي خوام آرزوهام و ايده آلهام اينا باشن كه الان دارم .... من نمي خوام وابسته باشم ... نمي خوام قيد و بند داشته باشم ... نمي خوام دغدغه هام كوچيك باشن ...نمي خوام واسه دوست داشتن مرز داشته باشم ... نمي خوام واسه خنديدن و ذوق كردن مرز داشته بشم .. نمي خوام واسه بيان احساساتم مرز داشته باشم .....
مي تونييييييييييي؟
لعنتي.. اين مرزها رو بردار.... لعنتي بچگيمو برگردون ....
يادمه يه بار به يكي از دوستام گفتم كاش مي شد برگشت به چند سال پيش ... گفت نمي توني .. همه مي خوان نمي شه ...
من گفتم .... حالا ميبيني .. من اولين نفري خواهم بود كه به گذشته برمي گردم ... چه دردي داره اين پروسه ... نمي شه از تونل زمان رد شد اما مي شه از تونل روحت رد بشي و برگردي به اوني كه بودي .. نمي شه؟؟؟؟ مي شه.. باور كن مي شه .. اينكه من و تو نمي تونيم دليل نمي شه كه بگيم نمي شه ...
خيلي دردناكه ... خيلي سخته .. يه روز پا مي شي... ديگه اطرافيانتو نمي شناسي
...ديگه نگاه آدمهايي كه تا ديروز كنارت بودن و شاد بودي آشنا نيست .. دردش از اينجا شروع مي شه كه مي فهمن عوض شدي و اونا اينو نمي خوان ... اونا اين تورو نمي خوان و اونا اون يكي رو مي خوان ...
پس من چي ؟ من اين منو مي خوام و نه اون يكي رو...
چه بايد كرد؟
بايد من دوست داشتني رو قايم كني و من منفورو رو كني ... خب مشكل اينجاست كه من دوست داشتني خيلي زود رنجه و بعد از اينهمه مدت انصاف نيست كه قايمش كني ....پس اين منو واسه چي مي خواستي كه مثل زنهاي حرمسرا وقت نياز بهش سر بزني ..
نه من مي خوام با اين من دوست داشتني زندگي كنم .. حتي اگه ديگه تو نباشي و حتي ديگه او نباشه .. نخواه من منفور باشم .. نخواه كه من دوستي داشتني رو بعد از اينهمه سال دفنش كنم... نخواه من .. من نباشم ....
علت تمام داد و فريادها و زاري ها اين چند سال جدال اين دو من بود ... بزار يكي از اين دو من بمونه ... بزار اون مني بمونه كه خوشحالم مي كنه .. بزار اون مني بمونه كه حواس شش گانه اش بكره ... بزار اون مني بمونه كه توي واقعي رو مي خواد نه توي منفورو.... نه ..... اون من منفور حتي توي منفورو رو هم نمي خواد ....اون من منفور فقط وجود داره و عين يه ويروس مي مونه ....
بچه كه بودم يه حصار دور من كشيده بودم كه ازش مراقبت مي كرد ... نمي دونم كي و كجا و چجوري اين حصار پاره شد و راه من هاي منفورو كه عين بختك چسبيده بودن به حريم باز كرد .. از اون روز دارم درد مي كشم .. از اون روز دارم مي سازم ... ترميم مي كنم و سم پاشي مي كنم .. شايد بايد حريممو عوض كنم ... شايد بايد از اول متولد بشم ... نه بايد يه راهي داشته باشه و من اون راهو پيدا مي كنم ...
گاهي مي يام بيرون از اين حريم شكسته و از دور صداش مي كنم .. من دوست داشتني من تو اين آشفته بازار گم شده .. ناله اشو مثل بچه اي كه مادرشو گم كرده مي شنوم .. من عزيز و دوست داشتني من ترسيده .. ضعيف شده ....
چرا حواسم نبود ... چرا دستشو ول كردم ... چشمامو چي و كي گرفت ؟ اگه ديگه حتي صداي نالشو ازم بگيره چي؟ بهم زمان بده .. بهم فرصت بده ....
ازت خواهش مي كنم نزار خسته بشم ... قول مي دم بهت .. خودم گمش كردم .. خودمم پيداش ميكنم ... فقط كنارم بايست و هر وقت تو مسير خوابم برد يه پس گردني بزن كه بيدار بشم ...
نزار مثل بقيه .. مثل گذشته .. از پا بيفتم و بي خيال بشم ... من بي من ... حتي تورو نمي شناسم ... حتي تورو نمي خوام .... به خاطر خودت و خودم كمك كن پيداش كنم ..
تو فقط نزار خوابم ببره... چشمام سنگين شده ...