یکشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۹

مرگ .. چه تلخ ... چه شیرین...




مرگ ..
چه ترسناک ..
 تا حالا بهش فکر کردی؟
این کلمه سالها منو می ترسوند... می دونی از کی دقیقا؟
اولین باری که یه جسم بدون جون دیدم 6 سالم بود .. مامان بزرگ مامانم بود.... خیلی آروم و بی تحرک .. از وقتی زنده بود بی آزار تر .... از بس رو سرش فریاد کشیدن فکر می کردم الان کر می شه طفلی ..
دومین بار دایی خودم بود ..کوهنورد بود و عاشق مرگ تو صخره های بیستون... از کوه پرت شد و من 12 سالم بود .. نتونستم ببینم چه شکلی بود چون عملا فكر كنم دیگه هیچی نبود ...رو سر اونم خیلی فریاد زدن ... عاجز بود می دونم ... ولی نمی تونست بگه عاجزم .. اما عاشق کوه بود ....رها بود .. آزاد بود ....
سومین بار خالم بود ... برای اولین بار ترس از مرگ رو اونجا حس کردم.. من 14 سالم بود .. خالم مریض بود ... داشتم از اتاق بیرون می رفتم چراغو خاموش کردم و شنیدم که داره گریه می کنه ...
با عجز گفت : " چراغو خاموش نکن..."
گفتم :" چرا؟...."
گفت: " می ترسم بمیرم...."
گفتم : " مگه مرگ تو تاریکی می یاد؟"
گفت : " نمی دونم .... من دوست ندارم تو تاریکی بمیرم..."

چهارمین بار شوهر خالم بود و من 15 سالم بود .. قبل از مرگش با روی بازبا همه خداحافظی کرد .. افطار کرد.. سیگار کشید و بعد رفت ... اصلا نترسید ... اما اونم عاجزبود .. از فریادهای خواهرش .. برادرش ...
پنجمین بار دایی دومم بود و من هنوز15 سالم بود .. یه بار چند ماه قبلش بهم گفت کاشکی مرگ من یک آن باشه و در یک آن  رفت ... طفلی عاجز شد از اونهمه فریاد ولی اونم رها بود...
پدربزرگمو مادربزرگو ندیدم ... اما آخریش پدرم بود ...
در تمام اون سالها من همیشه ترس از مرگ رو دیده بودم .. تو چشمهای آدمهای بیمار ... تو چشمهای اونایی که مریض دارن ... تو چشم های مادرهایی که مسافر دارن ... تو چشم های پدرهایی که بدرقه می کنن ... تو چشمهای پدر بزرگ و مادربزرگم... تو چشمهای خودم ... بله من از مرگ می ترسیدم ... همیشه ... از شناختش عاجز بودم ... گاهی نصفه شبها با وحشت از خواب می پریدم و به مرگ خودم فکر می کردم ... خودمو به خاک می سپردم و تو تاریکی قبر می نشستم و می ترسیدم... صدای جوویدن حشرات آزارم می داد ...برای خودم گریه می کردم...جام تنگ بود .. نفسم بالا نمی یومد .. می خوام برگردم ... نمی خوام برم... یه هو به خودم می یومدم و وحشت زده می شدم .... تمام تصور من از مرگ جسمم بود و امنیتی که برای جسمم می خواستم ...
اما... مرگ چیز دیگه ای بود ...
مرگ پدرم یکی از زیباترین و تلخ ترین صحنه هایی بود که دیدم... و من26 سالم بود ....
 جدالی سخت  بین موندن و رفتن... جدالی برای راضی شدن ... جدالی برای تسلیم شدن ... تسلیم شدنی از روی نیاز نه از روی اجبار ...تسلیم از روی رهایی و سپردن ... از عشق ... و چقدر این عشق سخت به دست اومد برای پدرم... تلاشش برای زنده موندن ستودنی بود و وحشتش از مرگ قابل درک ...
می گفت : " حواستون به نفس من باشه ... هر وقت نفس کم آوردم مرگ منو  جلوی چشماتون بیارين...."

...و پدرم در اوج تنهایی مرد...
تجربه ای که همه وقتی به دنیا می آییم کسب می کنیم... به تنهایی... فقط حیف که یادمون نمی مونه .. اگه به یاد می آوردیم شاید مرگ اینقدر هراس نداشت ....
روحش میل پرواز داشت اما جسم ناتوان هنوز می ترسید ... در این جدال چند ماهه ...
چه عاجز بودم ...
تسلیم مطلق بود..
بدون چون و چرا.. رضایت کامل دراو بود و در من نبود ...
این ظلم بود ؟ اجبار بود ؟ تحمیل بود؟
نه....... منتهای محبت و عشق بود ....

توی اون 45 دقیقه آخر ...می خواستم دستشو بگیرم و نزارم بره  اما اینبار من بیشتر عاجز بودم... تازه فهمیدم ...چقدر ناتوانم...تازه فهمیدم چه جای کوچیکی رو گرفتم و چقدر خودمو بزرگ می بینم ....
چقدر ناتوان و چقدر عاجز بودم ...
من عاجزم نه او ...
من ناتوان بودم نه او ...
 و وقتی رفت دیدم که تا چه حد راضی و توانمند بود ..
قدرت مطلق بود و اینبار بعد از 7 ماه ... حس کردم که از او ناتوان ترم ...
مثل عقابی که بعد از 50 سال زندگی .... و جدالی سخت با طبیعت خودش.. دوباره متولد شده بود .. حتما داستان عقابو شنیدین....

خیلی جالبه همه رو راضی می کنه .. حتی مرگ هم تحمیل نمی کنه .... من عاجز .. من غافل .. همیشه فراموش می کنم ...

پدرم هیچ مخالفتی نکرد ... تسلیم شد و رفت .. من هم راضی شدم ... باآرامش جسمشو سپرد به خاک و رفت ...من هم راضی شدم ...انگار ماموریتش اینجا تموم شده بود ... انگار پروژه تازه ای شروع شده بود ...
قدرت مجددش ... رضایتش... رهایی بی حدش ... به من رضایتی القا کرد غیر قابل توصیف... و من نه فریاد زدم و نه اشک ریختم و او نه عاجز شد و نه ترسید ....

از اون روز همش دارم فکر می کنم من تو اون لحظه برای خودم راضیم ؟

جوابم همیشه همینه :

.... ساده ترین کاری که می شه کرد سپردن و رفتنه ....
 تا وابسته تر نشدم ..
تا غافل تر نشدم ...
تا ترسو تر نشدم ...
 تا هنوز ذره ای جسارت دارم ...
.تا هنوز تنهایی رو می فهمم و لذت همراهی منو غافل نکرده ...
تا هنوز قدرت بخشش دارم و توان پوزش  خواستن...
تا هنوز طعم گیلاس موندگارتر نشده ...
تا هنوز گوارایی آب فریبنده تر نشده ...
تا هنوز درخشش ستاره ها زیباتر نشدن ...
تا هنوز تازگی  هوای بهاری عمیق تر رسوخ نکرده  ...
.تا هنوز چشمام گرم خواب نشدن ....
تا هنوز سرمارو می فهمم...
تا هنوز گرسنه می شم...
تا هنوز اشکی دارم برای ریختن..
تا هنوز سوالی دارم برای پرسیدن...
تا هنوز پاسخی دارم برای دادن...
تا هنوز دستی دارم برای گرفتن...
تا هنوزپایی دارم برای گام برداشتن...
تا هنوز شونه هایی دارم برای کول کردن...
تا هنوز چشمانی دارم برای دیدن...
تاهنوز لبهایی دارم برای خندیدن...
تا هنوز هستم و زنده ام ...
تا هنوز میل به زندگی دارم و شوق برای بودن ....
تا هنوز.....
.
.
سپردن و رفتن ساده تره ....
و من آرزو می کنم که تا هنوز چشمام گرم خواب نشدن .. رها کنم و برم...
و مرگ شیرین ترین و آرامش بخش ترین رویای زندگیه ...
و مرگ امن ترین لحظه زندگیه ....که همه اون چیزهایی که هنوز کامل از دست ندادم برام حفظ می کنه ...
و تو هنوز ناله عجز منو می شنوی؟