دوشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۹

ساعت 3

ساعت 10 صبح بود .. تازه رسيده بود سركار ... گرم بود ...
خسته بود...
از ترافيك ....
از استرس گم كردن كيف پول...
از تشنگي...
از سر و كله زدن با راننده تاكسي به خاطر مسير اشتباهي...
از يك عالمه كار انجام نشده ...
از معده درد شب قبل...
از دلتنگي هميشگي...
چشمش افتاد به لقمه نون و پنير پچيده شده لاي دستمال كاغذي روي ميز ...قبل از اينكه شروع به خوردن كنه از پشت پنجره نگاهي به اتاق كناري انداخت .. نه .. پشت ميزش نبود .. گوشي تلفن رو برداشت .. شماره شو گرفت...
.... " الو سلام .. مي دونستي تو بهترين دوست روي زميني .. مي دونستي تو مهربون ترين آدم روي زميني ... مراقب خودت باش ..."
خنديد ..." سلام .. مرسي .. مي دونستم .. ما اينيم ديگه !!!!...."
چقدر اين جملشو دوست داشت .. آره تو اين بودي ..تو هميني .. ... تو براي او عزيز ترين دوست بودي و هستي ...
اگه نبودي كه به هر تغيير رنگي توي چشمهات توجه نمي كرد...
اگه نبودي كه به محض هجوم حس دلگير تنهايي گوشي رو برنمي داشتي و بهش زنگ بزني بگي پاشو بيا بريم بگرديم....





حدود ساعت 3 بعد ازظهر بود ...
مهشيد اومد .. خسته بود .. رنگش پريده بود ...
اومد تو اتاق گفت" سلام "...
هدفونو از رو گوشش برداشت .. لبخند زد و دستشو فشار داد و به علامت جواب سرشو پايين آورد ...
تا دم دراتاق رفت و بر گشت و طلبكارانه جلوي بقيه ي آدمها كه مي شه فقط بهشون گفت "همكار",
گفت : " وقتي بهت سلام مي كنم .. بلند جوابمو بده بگو... سلام..."
آب دهنشو قورت داد گفت : " چرا عصبانيي؟ من كه سلام كردم .. دستت هم فشار دادم ... چي شده؟ "
گفت : "اين كه نشد سلام .. با صداي بلند سلام كن ..."
مطمئن بود كه اتفاقي افتاده ... آخه هميشه وقتي ناراحت بود خودشو اينجوري خالي مي كرد.. تقريبا عادت كرده بود به اينكه ديواري باشه واسه اصابت غصه هاش... اما چرا ؟
چرا گاهي اينقدر خوبي كه حس خوشبخت ترين آدم روي زمين بهم دست مي ده و گاهي اينقدر تلخي كه نفسم بند مي ياد ...
تو همون آدمي؟
چي مي تونه تو رو اينقدر غمگين كنه كه دوست 10 سالتو آزرده كني؟

آره .. درست فكر كردي...
من ناراحت نمي شم .. چون تويي...
قلبم مي گيره .. اما زود خوب مي شه ... و تو اينو مي دوني ...
مي تونم تا ابد سپري باشم واسه شراكت توي ضربه هايي كه ميخوري ...و تو اين رو هم مي دوني ...
مي تونم بعد از نيم ساعت وقتي داريم باهم چايي مي خوريم فراموش كنم كه چي گذشته ... و تو اين رو هم مي دوني ...
نكنه ... اين بي توجهي تو به خاطر اينهمه دوونستنه؟
نكنه... اين بي توجهي به خاطر شك تو در ضعيف بودن من براي پاسخ سريع و به اصطلاح دندون شكنه؟
مي دوني چيه....
تو براي من يادآور 10 سال خاطره تلخ و شيريني...
تو براي من يادآور4سال و نيم دوران تنهايي توي خوابگاهي...
تو براي من يادآور افتادن جامدادي فلزي پر از خودكار و مدادي توي سكوت سنگين كلاسهاي دانشگاه و فحشهايي كه مي خورديم...
تو براي من يادآور پنج شنبه ها و جمعه ها و كيكهاي يزدي سرخيابوني كه تنها سرگرمي روزهاي تعطيل بود ...
تو براي من يادآور روزهاي بي پولي و بي كسيي...
تو براي من يادآور پرسه زدن توي خيابون اميرآباد و تلاش براي نرسيدن به خوابگاه سوت و كوري ...
تو براي من يادآور نگاه غريب و نگران مادرمي ... بعد از 3 روز از اردوي پيش دانشگاهي برگشتيم... پشت ميله هاي در دانشگاه كز كرده بود .. بهت گفتم : " دلم براي مامانم مي سوزه ... تنهايي بدون من چي كار كنه؟"
تو براي من يادآور گريه هاي معصومانه پشت در اتاق هاي خوابگاهي .... چقدر مادرم التماس كرد كه اجازه بدن من و تو هم اتاق بشيم و نشد ....
تو براي من يادآور رد قرمز ساكها و چمدونهاي سنگين كف دستمي... تو 3 ماه 3 بار اتاقمونو عوض كرديم .. فقط براي اينكه كنار هم باشيم... اتاق 101 فاطميه 5 ... اولين جايي كه بدون نگراني به ما اجازه دادن لباسهامونو از توي ساك در آريم و بزاريم تو كمد ... دو تا ميز رو به روي هم ..... دو تا قفسه روبه روي هم ... دو تا كمد روبه روي هم ... تخت دو طبقه آهني ...



تو براي من يادآور اون شب تاريكي كه مردك عوضي سطل ماست رو از دستت قاپيد و رنگت پريده بود .. پريدم وسط خيابون و جلوي پليس رو گرفتم ... هردو از ترس تموم مشخصاتمون رو به پليس داديم .. غافل از اينكه يك ماه بعد يكي زنگ مي زنه و ميگه با "مهشيد مانا" كار دارم .. مي خوام حلاليت بگيرم ...
آره تو براي من يادآور "مهشيد مانايي..."
تو براي من يادآور قدم زدن كنار اتوبانهاي شلوغ و پرسرعت تهراني... ماشين هاي گروني كه از كنارمون رد مي شدن و بوق مي زدن ... به هم قول داديم .... مدركمونو كه گرفتيم كار كنيم و پولدار بشيم و ماشين گرون بخريم...
تو براي من يادآور حسادتي .. حسادت به نازنين... حس مي كردم راز دلتو براي اون مي گي و براي من نمي گي ... مي ترسيدم حذفم كني ...
كني ...
تو براي من يادآور شبهاي امتحاني .... از ساعت 9 شب ميخوابيدي و من با حسرت مجبور بودم تا صبح درس بخونم ...راهروي سرد و ساكت خوابگاه ... صداي خواب بچه ها چشمامو سنگين و تنبل مي كرد ...
تو براي من يادآور دامن آبي گلدار و پيراهن سفيد ي ... تنها چيزي كه هميشه تو حموم مي شستي ....
تو براي من يادآور شعرهاي حافظي كه زمزمه مي كردي .... بازهم بخون و سكوت لعنتي اين اتاق رو بشكن ... باز هم بخون ...
تو براي من يادآور روزهايي هستي كه از سرويس دانشگاه جا مي مونديم .... بليط اتوبوس رو 10 تا 10 مي خريديم و با هم حساب مي كرديم...
تو براي من يادآور اولين ظهري هستي كه واسه فرار از غذاي تكراري دانشگاه با هم به ساندويچ فروشي كثيف توي ميدون انقلاب پناه برديم ...كنار اون همه سرباز غريب نشستيم و غذا خورديم...
تو براي من يادآور صف هاي بلند خريد ژتون دانشگاهي .... معده هامون از غذاي دانشگاه به هم ريخته بود .. با من اومدي دكتر ...
گفت : " شما كوليت معده داري ..." ... چقدر بيخود ترسيده بودم...
تو براي من يادآور روزي هستي كه پسر خالم زنگ زد و به خاطر شباهت صداهامون متوجه نشد كه يك ساعته داره با تو حرف مي زنه ...
تو براي من يادآور شبهاي احيايي كه با هم مي رفتيم مسجد كوي دانشگاه و تو اون سرما و جاي تنگ گريه مي كرديم و بعدش هم كلي شله زرد مي خورديم و ساعت 5 صبح پياده برميگشتيم خوابگاه...
تو براي من يادآور اون دفتر شعري هستي كه هر شب باهم مرورش مي كرديم ..
چه بلايي سر مهشيد شاعر اومد ؟.. كجاي زمان گم شدي؟ اون لحظه من كجا بودم كه نتونستم دستتو بگيرم و نزارم بري؟ ....الان كجايي؟
تو براي من ياداور همون بيتي هستي كه خودت يك شب برام نوشتي و گذاشتيش كنار سرم ...

                   "به جز دو چشم زلالت كه پاك و يكرنگند                         تمام آينه ها  متهم  به  نيرنگند..."


تو براي من يادآور اولين تابستوني هستي كه بعد از يك سال دوستي دلمون نمي يومد از هم خداحافظي كنيم ....فقط واسه خاطر 3 ماه تعطيلات...
تو براي من يادآور 20 شهريور 1379 اي ... با چه عجله اي خودمو به تهران رسوندم .... اين اتاق ماست .. خواهش مي كنم امسال هم اجازه بدين همين جا بمونيم ... نكنه دوباره  از هم جدامون كنن... واي چقدر خوشحال شديم كه بالاخره يك اتاق بدون منت بهمون دادن... اونم كجا؟  فاطميه 1... چه خاطراتي ...
اون روزها هنوز برج ميلادي نبود .. فقط مي شد پايه اش رو ديد .. مي گفتن قراره بلندترين برجي بشه كه تا حالاديدين...
اين روزها هر بار كه چراغهاشو روشن مي كنن تا آسمون دودي تهران رو رنگي كنه , ياد 3 سال پنجره اتاق 422 فاطميه 1 مي افتم ...
تو براي من يادآور قهقهه هاي شيرين روزهاي كسل كننده خوابگاهي... يك كوه ظرف مي شستيم... هميشه ليوانها رو مي شكستم .. هر دو هفته مجبور بوديم چند تا ليوان جديد بخريم...
تو براي من ياداور درخت روبه روي مسجد النبي خيابون اميرآبادي .. اولين بار كه از پنجره راهروي خوابگاه ديدمش گنبد سبز مسجد هنوز معلوم بود... آخرين بار كه ديدمش ديگه چيزي معلوم نبود ...
تو براي من يادآور روزهاي شلوغ كوي دانشگاهي كه از ترس گاز اشك آور و صداي ضربه هايي كه مي خورد به در آهني خوابگاه در اتاق رو قفل مي كرديم .... زير پتو قايم مي شديم و بلند بلند حرف مي زديم...
تو براي من يادآور روزهايي هستي كه عاشق شدم ... روزهايي كه عاشق شدي ...
تو براي من يادآور روزي هستي كه بابام اومد تهران.... 40 روز بستري در بيمارستان شركت نفت ...اولين باري بود كه فاجعه قابل پيش بيني 9 سال بعد رو جلوي چشمهام مي ديدم ... چه روزي بود .. اما شونه هاي تو براي گريه هاي من هميشه آماده بود...
اون شب مادرم زير بارون چقدر گريه كرد نه براي پدرم كه براي غم از دست دادن ... ساليان سال دوستي يك عزيز رو سرطان لعنتي ريه ازش گرفته بود ... شايد تو اون لحظه دلم براي تو تنگ شده بود .. نكنه يه روز .. يه جايي ... نه نه نه .. خدا نكنه ...
تو براي من يادآور شبهاي پاييزي... بابام تو بيمارستان بستري بود .... آب خوابگاه قطع بود... مجبور بوديم خرمالو ها رو با آب يخ تانك ذخيره تو حياط خوابگاه بشوريم .. وقتي خرمالو رو قاشق قاشق توي دهن بابام مي ذاشتيم ... اشك مي ريخت ... شايد مي دونست 9 سال بعد يه روز توي يك بيمارستان ديگه تنها دوستي از من كه براي آخرين بار به عيادتش مي ياد تويي ...
تو براي من جمعه هايي هستي كه دسته جمعي با بچه ها مي رفتيم كوه ... هميشه من و تو تنها , عصر جمعه ي دلگير برمي گشتيم خوابگاه ... به همه مي گفتيم .. "خوش بحالتون الان كه برين خونه تنها نيستين"...
تو براي من يادآور يك نيمه شب سحر ماه رمضوني ... رفتم غذايي رو كه با زحمت بعد از 20 روز خوردن غذاي سرد درست كرده بوديم گرم كنم ... تو راه برگشت از دستم افتاد .. كلي گريه كردم ... تو با محبت مي گفتي اشكال نداره ته ديگ هاشو مي خوريم ... اون روز بدون سحري روزه گرفتيم .. تمام عذاب من گرسنگي تو بود...
 

تو براي من يادآور ماتيك نارون شماره 6 اي... باهم استفاده مي كرديم ... هر دو تامون يك رنگ ...
تو براي من يادآور يك روز بعد از ظهري ... از بيكاري ساعت 4 رفتيم سينما بهمن دور ميدون انقلاب ...فيلم "شوخي" .. وسط اون همه سرباز و زوج بي جا و مكان .. خنده و ترس با هم چه فضايي بود...
تو براي من يادآور اون روزي كه اولين خواستگار جدي زندگيم زنگ زد .... از بس صداهمون عين هم بود گوشي رو دادم به تو ...گفتم :" صداهامون شبيه .... دست به سرش كن ."
تو براي من يادآور اون روزي كه در يخچال خوابگاه رو باز كرديم و ديديم هر چي گوشت و ميوه خريديم دزديدن ... نشستيم و يك طومار ملتمسانه نوشتيم ..." لطفا هر چي بردي پس بيار .. ما هيچي واسه خوردن نداريم ..."
تو براي من يادآور شبهايي هستي كه مي نشستيم و صديقه و زهره رو ارشاد مي كرديم ..."چادرهاتونو از سرتون در بيارين .. يه كم آرايش كنين... يه كم موزيك خارجي گوش كنين..."
تو براي من يادآور نبودنهات تو خوابگاهي ....دلتنگي ها... براي خودم .. براي خودت ... روزهايي كه تمام حواست به آينده ات با امين بود ...
تو براي من يادآور روز كنكور فوق ليسانس و هيجان و خستگي بعد از امتحاني ... اون ترم با چه مشقتي تو خوابگاه درس خوونديم ...اصرار داشتيم بازهم تو پايتخت بمونيم...
تو براي من يادآور روز نتيجه اي .......يك رشته ... يك شهر .. يگ گرايش ...
تو براي من يادآور  جشن تولد طلايي ... خوابگاه .. يك كيك كوچولو ... چند تا دونه كارت تبريك .. يك شعر از تو .... و يك عالمه نگاه و سكوت از من ... سكوتي به خاطر ترس از آينده ... نياد روزي كه من بخوام بي تو باشم ...
تو براي من يادآور روز دفاعي ... برات يك سبد پر از رزهاي سفيد خريدم .. روش نوشتم : " هيچ وقت فكر نمي كردم غم هامون اينقدر شيرين تموم بشن ..."
تو براي من يادآور روز جشن فارغ التحصيلي هستي .. همه بچه ها با خوونواده هاشون اومده بودن و من تنها بودم ... حضور مادر تو چقدر براي من آرامش بود ...
تو براي من يادآور شبهايي هستي كه خسته از كار برمي گشتي خوابگاه ... از دنياي كوچيك دختري مي گفتي كه بهش رياضي درس مي دادي ... چقدر رنج مي كشيدي از اداهاش ... چي شد كه خودت مبتلا شدي
تو براي من يادآور خنديدن به نگراني ها و اضطراب هاي قديمي مادرمي ... هميشه از صحبت كردن باهاش فراري بودي ..
مي گفتي : " مامان تو منو كشت .. خب جواب تلفنشو بده .. به من زنگ نزنه ديگه ..."
تو براي من يادآور روزي هستي كه در مقابل حرفهاي فرناز شكستيم ... بوفه ي دانشكده معدن .. گفت : " مامان من واسه كارگرهاي كارخونه نذري درست كرده بود... گفتم يه چند تاشم ببرم براي بچه هاي خوابگاه .. خب گناه دارن آخه...".. اشكي كه توي چشمهات جمع شد رو فراموش نمي كنم ... جرا جسارت نداشتيم غذاشو پس بديم ... از كي خجالت كشيديم؟
تو براي من يادآور روزهاي تنهايي كنار تخت پدرمي ... اگرچه من نتونستم غم دوري امين رو براي تو سبك كنم اما تو هميشه بعد از كار .. خسته اما خندان با يك جعبه شيريني مي يومدي عيادت... مطمئن مي شدم هنوز هم هستي ... اشكهايي كه تو براي پدر من ريختي به من قوت قلب داد ...
اون شب ..... دوشنبه .. 19 اسفند ...ساعت 7 شب ... بيمارستان حضرت رسول .... نم نم بارون مي يومد ... پابرهنه بودم .. سنگيني كفشهامو نمي تونستم تحمل كنم ... از در بيمارستان بيرون اومدم ... مادر و عمه ام يه گوشه افتاده بودن ... جيغ مي زدن ... پدري نبود كه براش بگم از تلخي داغي كه داشتم ... فقط تو ... فقط اسم تو بود كه از جلو چشمام رد مي شد ... هيچ گزينه ي ديگه اي نداشتم ... چه زود رسيدي ... چقدر از زنگ من گذشت ... يادمه شلوغ بود .. شونه هات... دستهاي گرمت .. صدات .. "آروم باش ... تو كه انتظارشو داشتي .. قوي باش".... تا آخر شب كنارم موندي ... دل من فقط حضور تورو مي خواست ... 14 روز بعد... يادته ؟ تنها كسي كه آينه رو دستم داد... گفت: " يه كم آرايش كن ... بابات ببينه حالش به هم مي خوره" ... تو بودي .. آره... دوست عزيزم تو بودي ... همه اون لحظه ها به تو زنگ مي زدم ... از غمهام با كي مي گفتم؟ .. كي جز تو حمايتم مي كرد ...حتي لحظاتي كه حق با من نبود؟ ... باكي گفتم از جفايي كه در حقم شد ...
به كي گفتم از ناله هاي شبانه مادرم؟ به كي گفتم از تصميمي كه گرفتم براي خلاصي خودم از بند حماقت ... كي گفت ..." من اطرافيان تو رو با تو مي خوام .. با تو نباشن منم نمي خوامشون ... "
واي ... نه تو حق داري ... تو كاملا حق داري ...
هر بار سرد و بي روح به من نگاه مي كني و عقده هاتو خالي مي كني .. مطمئني كه من هيچ چيزي رو نمي شنوم
سكوت مي كنم .. نفسم مي گيره ....اما با يك جرعه چاي كنار هم همه چيز فراموش مي شه ...
... حتي اگه اخم كني...
حتي اگه ديگه شعر نگي...
حتي اگه دنيات به كوچيكي دنياي دخترك شده باشه ...
آره عزيز ..
مي بخشمت به خاطر دل بزرگي كه داشتي ..
مي بخشمت به خاطر همراهي صميمانه 10 ساله ات ...
مي بخشمت به خاطر آوازهايي كه خوندي و تنهايي هامون رو شكستي ...
مي بخشمت به خاطر غزلهايي كه سرودي ...
مي بخشمت به خاطر ارزشهايي كه در كنار هم به دست آورديم و خيلي وقته در موردشون كلامي نگفتيم...
مي بخشمت به خاطر دوستيمون ... به خاطر خاطراتمون...
منتي نيست .. تو بيشتر از تمام بخشندگي هاي دنيا ارزش داري ....
و تو همه اينها رو مي دوني ...
تو هم ببخش اگر گاهي بي انصاف بودم ...


راستي اين روزها .. گاهي اوقات , از پنجره وسط اتاق بهت نگاه مي كنم .. به ياد اون روزها... زل زدي به شيشه مونيتورت و تند و تند داري تايپ مي كني .. هر بار كه از پشت ميزت بلند مي شي .. هر باركه از اتاقت بيرون مي ياي.. هر بار كه از در اتاق ما رد مي شي .. مطمئنم يك سري هم به من مي زني ....
به بهوونه چايي .. به بهوونه بيسكوييت .. به بهوونه تعريف كردن يك خاطره .. يك جك ... به بهوونه شكايت از همكارامون ... به بهوونه اعلام وقت ناهار... به بهوونه رفع خستگي... به بهوونه دعوا .. به بهوونه آشتي ...
به هر بهوونه اي براي من هر لحظه تكرار مي شي ... و من مطمئن تر مي شم سرنوشت من و تو رو به هم گره زده ...
...اين تكرار و اين سرنوشت رو دوست دارم ...