امروز صبح بين ساعت 7:31 تا 8:55 يه خواب عجيب ديدم ....
خواب ديدم كه :
بعد از سالها تازه فهميدم زنده اي .. بارها خوابهاي مشابه اين ديدم ..... بعد از سالها بهم خبر دادن كه هنوز مريضي و زنده توي يه جايي شبيه خونه سالمندان دارن ازت نگهداري مي كنن..
انگار پتك بود كه مي خورد تو سرم ...
بعد از اينهمه سال ؟
زنده ؟
توي خونه سالمندان؟
چطور ممكنه؟
ميگفتن مدير خونه سالمندان دنبال پرستاره واسه مريضهاش..
تصميم گرفتم خودمو به جاي يه پرستار بهت نزديك كنم .. از اونجا بيارمت بيرون ..
وقتي براي اولين بار ديدمت ... با حسرت به پرستار هم اتاقيت نگاه مي كردي...
منو ديدي اما نشناختي .. گفتن آلزايمر گرفتي..
خيلي سخت بود به سختي تمام لحظاتي كه پرستارهاي بيمارستان بهت مي گفتن "پدر جان"
و من با تنش بهشون مي گفتم .. "ايشون پدر منه.. سني نداره .. مريضي اين بلا رو سرش آورده .. "
تو خواب من همه دوستان دوران دانشگاه و دبيرستان اومده بودن .. مي خواستن كمك كنن .. اونجا رو شلوغ كنن .. تا من بتونم بغلت كنم و از اونجا ببرمت ...
تا من بتونم پدر گمشده خودمو بعد از سالها كه فهميدم زنده است بدزدم....
در تمام مدتي كه دوستان قديمي عزيزم داشتن شرايط رو فراهم مي كردن كه من به تو برسم ... داشتم فكر مي كردم :
تو اين چند سال چاق شده؟
لاغر شده؟
مي تونم مثل اونوقتها كه بستري بود و لاغر شده بود بزارمش رو دوشم .. مي تونم بغلش كنم؟
دستگاه اكسيژن ساز بهش وصله؟
اگه به دستهاش سرم وصل باشه چي؟
نكنه از دستم بيفته و بميره .. !!!!!
نكنه نفسش كم بياد و بميره !!!!
نكنه ديگه منو به ياد نياره!!!!
نكنه قلبش تو راه بگيره !!!!
نكنه پشتش زخم بشه!!!!
نكنه بازهم بميره!!!!
تو اين فكرها بودم كه ديدم دوستانم دارن مي گن " مانا بدو .. بدو.. برو بغلش كن ببرش...."
به نگاه منتظر و غريبت نگاه كردم .. اما مثل هميشه ... جايي كه نبايد از خواب پريدم ...

