طبق معمول همه با هم رفتيم ناهاري بخوريم و گپي هم بزنيم .. نمي دونم چي شد كه بحث جنگ شد .. شايد چون ديشب وبلاگ عاطفه رو خوونده بودم و هنوز تو مود حرفهاي صادقانه اش بودم ... داشتم از خاطرات تلخ و شيرين جنگ مي گفتم كه :
يكي از همكارهام كه از وقتي چشم باز كرده پايتخت نشين بوده ...
دبيرستاني كه شده فهميده بايد كنكور بده .
. ليسانسو فوق ليسانسشو كنار كانون گرم خانواده گرفته و وقت شوهرش كه شده با كلي سكه طرح قديم شوهرش دادن و الانم راضيه و مي گه : " مگه زن از شوهر چي مي خواد؟ حرفشو گوش كنه ديگه...."
طبق معمول پشت چشمي نازك كردن و فرمودن : " تو چي از جنگ يادته آخه ؟ من كه چيزي يادم نمي ياد ... ماها چيزي نفهميديم كه ... " دلم مي خواست همون لحظه فرياد بزنم و بگم : " دهنتو ببند ... دهن مزخرف گوتو ببند و نزار بيشتر از اين كله پوكتو ببينم ..." خودمو كنترل كردم و هيچي نگفتم .. تنها به اين جمله اكتفا كردم : " تو نبايدم چيزي يادت بياد .. نه بمبي روي خونت فرو ريخت ... نه پدري از دست دادي و نه مادري ... "
اما تصميم گرفتم بيام و چند خط بنويسم ... تقديمش مي كنم به همه دوستانم كه داشته هاي تلخ و نداشته هاي شيرين امروزشونو از جنگ دارن و ندارن ... به خصوص عاطفه .... رعنا .. روناك ... و همه اونهايي كه تو اين سالها فقط بخشيدن و چيزي نگرفتن ...
اگر مي نويسم نه چون مي دونم و مي فهمم .. نه اصلا .. كه از عجز و ناتواني خودم مي نويسم وقتي از شماها مي خوونم و ميبينم ... وقتي پاي حرفها و خاطراتتون مي شينم .. وقتي مستقيم به چشمهاي شما نگاه مي كنم ....
احساس شرم مي كنم ...
بزار از اول اولش بگم .. من زاده كرمانشاهم .. . خرداد ماه سال 1360...ساعت 12:30 دقيقه ظهر ..
اولين خاطرات من از جنگ شروع مي شه ...زماني كه مردم شهرم آواره بودن ... همه چيز كمياب بود ... شهر ساكت و متروك ... به قول مادرم انگار تو شهر خاك مرده پاشيدن .. كه پاشيده بودن .. پدربزرگم هر روز تو صف نفت بود .. گوشم با "كوپن" خيلي اشنا بود ... ترس هر روزه از مرگ پدر و مادر وقتي شعله هاي فندك معروف پالايشگاه آسمون شهرو قرمز مي كرد....
صداي آژير ناخوانده هميشه مهمون بود ...
دلهره و فرار مادر به سمت زير زمين ...منو محكم نگه داشته بود ...ناخوونهاش اذيتم مي كرد...
پدرم كه با تمانينه مادربزرگ 90 سالشو تا پله هاي زيرزمين حمايت مي كرد ...
عمه جوون يه پاش ميلنگيد و نمي تونست مثل مادر دو پله يكي كنه ... وقتي تسبيح مي نداخت و دعا مي كرد به گوش من جز نجواي ممتد " بس" چيزي نمي رسيد ....از اون روز هر بار با عمه به زيرزمين پناه مي برديم همراه با لبهاش مي گفتم " بس .. بس .. بس .. بس ... " اما بس نكرد و جنگ لعنتي نه 8 سال كه براي تو تا همين امروز طول كشيد...
دوست عزيز من به تو چي بگم ؟ من خودم هنوز نمي فهمم .. هنوز نمي دونم .. هنوز گيجم .. هنوز مستاصلم .. هنوز وقتي از بچه هاي اسيب ديده جنگ مي شنوم شرمنده مي شم.. پس من براي تو چي بگم ؟ فقط بيا و منصف باش .. بياو خوب نگاه كن ...
بيا و بشنو از فرزندان بي پدر امروز سرزمينت ... بيا و بشنو از فرزندان بي مادر سرزمينت...
اگه من و تو صورت زبر و نتراشيده مردي به نام پدر رو تجربه كرديم و گفتيم "آخ" به اين خاطره كه او از پدر تنها سنگ سرد و گور نيمه پر ديده...
اگه من و تو سالها سر سفره شام گرم و به موقع ساعت 9 شب نشستيم به اين خاطره كه او امروز تنها حسرت داشتن شبي آرام و عاشقانه كنار پدر رو تو شعر ها و دست نوشته ها معامله مي كنه ...
اگه من و تو سر سفره عقد از پدر و مادر داشته و زنده اجازه طلبيديم به اين خاطره كه او براي گفتن بله... از پلاك سوراخ شده ي پدر اجازه خواست و صدايي نشنيد...
اگه من و تو جمعه ها ظهر ساعت 12 تو حياط خونه بوي كباب راه انداختيم و به پدر كمك كرديم به اين خاطره كه دختران جنگ زده ي پرورشگاه روبه روي خونه املت داشتن و از شادي هلهله مي كردن ...
اگه من و تو هر چيزي كه پشت ويترين مغازه مي ديديم , فرداش زير بالش پيداش مي كرديم به اين خاطره كه زنهاي زيادي تو اين سرزمين حاضر نشدن به جاي شوهر شهيد شون صيغه هر كسي بشن بلكه فزرنداني در رفاه پرورش بدن ...
اگه من و تو تنها دغدغه الان زندگيمون شده تحصيل خارج از كشور به اين خاطره كه سالها فرزندان زيادي دغدغه كيف مدرسه اي رو داشتن كه پدر بخره ... غروب روز 31 شهريور ماه ...
بيا بيشتر فكر كنيم ... اگر عميق تر نگاه كنيم مطمئنم :
ميبينم و مي شنويم صداي درد همه فرزندان اين سرزمينو كه پدراشون يه روز رفتن و ديگه برنگشتن ...
ميبينيم و مي شنويم صداي عجز زناني كه شوهرانشون رو با كاسه اي آب و قرآن بدرقه كردن و چشمهاي خيس منتظرشون رو نااميد برگردوندن...
ميبينيم و مي شنويم صداي ناله دختركاني كه فرزندان ننگيني دارن از سربازان دشمن ...
ميبينيم و مي شنويم جاي پاهاي پسركاني رو كه واسه خاطر يه لقمه نون رو مين جا گذاشته شد...
ميبينيم و مي شنويم نگاه پر از حسرت دختران جوون و زيبايي كه تو لباس سفيد عروسي منتظر هديه ي پدر شهيدي هستند كه هيچ چيز جز يك تابوت خالي جا نذاشتن...
ميبينيم و مي شنويم صداي شكستن شانه هاي پدري كه نمي دونه به غم شهادت پسر داشته و رفته افتخار كنه يا با نگاه منتظر عروس و نوه راست تر بايسته .. دل داغديده مادر بماند ....
بيا و تو را به خدا مهربان تر باشيم ... او پدر رو داده .. او برادر رو داده... او همسر و فرزند داده... من و تو چي رو داديم؟
سهميه قبولي در دانشگاه سراسري؟
سهميه استخدام در شركت دولتي؟
يخچال سايد باي سايدي كه مقرر شده تا درب منزل مشايعت بشه؟؟
.
.
.
تو بگو من نمي دوونم ... هر آنچه مي خواي بگو .... هر آنچه دارن و تو نداري و سالها هر جا نشستي گفتي و كوبيدي و شكستي... تو بگو من نمي دوونم :
حاضري همه رو به دست بياري و پدر رو بدي؟ برادر چطور؟ همسر و فرزند؟
تو حاضري زير نگاه حريص مردان مقاومت كني و اشك نريزي؟ هر آنچه كه سالها اونو به خاطرش قضاوت كردي به تو مي دن .. حاضري؟
دست خالي در مقابل خواهش هاي كودكانه فرزند يتيمت چه پاسخي مي دي؟
عشق داشته و نداشته در عنفوان جواني به شوهرت رو بيخيال ... نگاه كن به آينده مرموز... به فرزند كوچك و بي پدر ... به جيب خالي خودت ..آرزوهاي رسيده و نرسيده خودت رو بي خيال ...
مي دوني دردش كجاست.. دردش اينجاست كه پدرش .. برادرش ... همسرش... فرزندش .. رفتن تا تو پدر داشته باشي.. تا تو برادر داشته باشي... تا تو شب با خيال راحت سرت رو كنار سر همسرت بزاري و به فرزندي فكر كني كه چند متر اونورتر فارغ از همه چيز خوابيده و براي آينده روشنش تصميم ميگيره.... تا با كلي ذوق بري و براي جهيزيه ات تصميم بگيري...
نه من بي انصاف نيستم .. .من يك بعدي فكر نمي كنم ... اما لجم مي گيره وقتي ميبينم كه ميگي هيچي از جنگ يادم نيست ...
پدرش .. برادرش ... همسرش... فرزندش .. رو داد تا تو چيزي از جنگ يادت نمونه ...
پدرش .. برادرش ... همسرش... فرزندش .. رو داد تا تو چيزي از جنگ نفهمي ...
پدرش .. برادرش ... همسرش... فرزندش .. رو داد تا سقفي كه سالهاست زيرش زندگي مي كني استوار بمونه ...
پدرش .. برادرش ... همسرش... فرزندش .. رو داد تا امروز در حالي كه دستت زير چونته به مسافرت خارج از كشورآخر ماهت فكر كني و خبر نداشته باشي از اشك هاي دختري كه شبها .. تنها .. منتظر .. پراز كينه .. تب دار ... روي بالش مي چكه ... بدون اينكه نيمه شب پدري بياد و دستشو آروم تو موهاي دخترك فرو كنه .. نوازش كنه ... آروم آروم ... چشمهاي دخترك سنگين بشه و زير حمايت گرم پدر به خواب بره .... و او هنوز منتظره .. اين انتظار هيچ وقت به پايان نمي رسه ...
پس
بيا و در حق اين انتظار كمي منصف تر باشيم ...
بيا و در حق اين اشك ها و كينه ها كمي منصف تر باشيم ..
بيا و در حق اين عشق كمي منصف تر باشيم ...
من از همين جا .. دست همه دختران ... همسران .. پدران ... مادران .. برادران و خواهراني كه بخشيدن .. تهمت شنيدن ... اشك ريختن ... اما ...دم نزدن مي بوسم ..
دل پركينه شما حق عظيمي به گردن من داره ....
