چهارشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۹

با فقر مردم سرزمينم چه كار كنم؟

چند دقيقه پيش رفته بودم سوپر ماركت دم شركت از اين قهوه هاي آماده بخرم. صاحب مغازه طعم ها و برندهاي مختلف رو ريخت رو پيشخوون  كه ببينم و انتخاب كنم . منم بي توجه به قيمتش با ذوق و شوق نگاه مي كردم و مي خووندم .
كه صدايي اومد .. " يه ماست بده " ...
به نظرم صدا از ته چاه مي يومد و دستوري بود .. زير چشمي يه نگاهي انداختم كه  بگم : " چرا دستور مي دي؟ بگو آقا لطفا يه ماست بديد"
اما ......................................................

يه پيرمرد ژنده پوش ..
كت كرم رنگ  و چرك شدهء  پاره ....
شلوار پارچه اي تيره و خاكي ... اون جيبش كه سمت من بود پاره شده بود ...
موهاي سفيد خيلي ژوليده ..
صورت آفتاب سوخته و كثيف ...
رنگ صورت و دستهاش دقيقا حس يه آدمي رو بهم مي داد كه ساعتها تو خاك ورجه وورجه كرده ... شايد كلمه ورجه وورجه براي ادمي مناسب تر باشه كه فارغ از دغدغه هاش شيطنت مي كنه ..حرفمو پس مي گيرم ... اين آدم بي غم نبود ... بهتر بود بگم .. رنگ صورت و دستهاش دقيقا حس يه آدمي رو بهم داد كه ساعتها بيل زده ..
ساعتها سر ساختمون زير آفتاب تند آجر جابجا كرده ..
شايد هم مدتها يه جا تو مسير آدمها يا  ماشينها و دود و ترافيك نشسته بلكه كسي بهش كمك كنه ...
توي دست چپش يه دونه نون تافتون تازه بود كه از نونوايي محل خريده بود.
توي دست راستش هم يه دونه 500 توماني پاره بود ...

ماست رو گرفت و رفت .. حتي به منم نگاه نكرد .. اما من تا لحظه اي كه از مغازه بيرون رفت عين آدمهاي متعجب و شوكه نگاهش مي كردم .. اولين باري نبود كه همچين آدمي رو مي ديدم .. از اين بدتر هاش هم ديدم ... دليل اينكه نگاهمو نمي توونستم از روش بردارم خودم بودم ..
هميشه به خودم ميگم حواست به اطرافت باشه .. با دقت تر نگاه كن ... از بالا نگاه نكن ... تا جاي كسي قرار نگرفتي به جاش فكر نكن ... به جاش حرف نزن و به جاش تصميم نگير ..
تمام لحظاتي كه داشتم نگاهش مي كرم ناخوادآگاه داشتم تو ذهنم به اين مساله فكر مي كردم كه اين پيرمرد هر آنچه كه به دست مي آره كفاف خريد يه دونه نون تافتون و يه ماست ساده كم چرب رو مي ده اونوقت من كه سالها ازش جوون ترم و فرصتي واسه اندوختن و كار كردن نداشتم به راحتي انتخابهاي متعددي دارم و چيزهايي مي خرم براي خوردن و پوشيدن و تفريح كردن كه اون حتي ......
 كيسه هاي قهوه فوري تو دستم موونده بود و حتي نمي توونستم ديگه انتخاب كنم ... وقتي كه كاملا از مغازه بيرون رفت رومو برگردوندم و  به صاحب سوپر ماركت گفتم :
" اينجور آدمها رو كه ميبينم از خريدم پشيمون مي شم .. از خودم و زندگي كردنم . دلم مي سوزه .. نمي دونم بايد چي كار كنم .... "
پولو دادم و بيرون اومدم ...
اصلا نمي دونم در موردش درست قضاوت كردم يا نه .. من فقط چهره پردرد و خم پشتشو ديدم ...
ولي هر چي كه بود من هنوز  درگيرم .. نمي دونم كجاي اين معادله غلطه.. هيچ وقت فكرهام به جايي نمي رسه .
. اصلا چي بوده ؟ چرا اينجوري شده ؟ من بايد چه كار كنم؟ چه كار مي تونم بكنم؟
هميشه اين جور صحنه ها عذابم مي ده و احساس گناه مي كنم ..  عذاب وجدان ....
كه چرا زنده ام ..
چرا پول دارم ..
چرا مي خورم ...
چرا مي پوشم ..
چرا سقف دارم ..
چرا مسافرت مي رم ..
چرا رستوران مي رم ....
چرا سالمم ...
چرا اگه مريض بشم پول درمان دارم....
و
چرا اون نداره .
. چرا.. چرا .. چرا....

من با اين چرا ها چه كار كنم ؟