یکشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۹

طاقت بیاور ... طاقت می اورم

خودش خواسته بود پس باید با اطمینان گام برمی داشت ... اما مگر می شد!!!
زانوهایش سست بود... دلش می خواست صدایی آشنا به نام می خواندش و می گفت : " نرو... " شاید بی دلیل بازمیگشت ... شاید هم نه ...
وضعیت بدی بود ... چشمان خیس و از خود گذشته مادر طاقتش را سرآورده بود ... هر بار که به پشت سر می نگریست .. می خندید ... نمی شد .. سرش را برمی گرداند .. قطره اشکی می ریخت .. اما باید رفت ... باید که برود .. جایی برای ماندن نداشت .. دلیلی برای ماندن نبود .. هر چه مانده بود دلتنگی بود...
روزهای رفته .. روزهای نیمه و ناقص گذشته ..
دوست داشت کودکی 7 ساله می شد.... اول مهر1367.. مادر تا انتهای روز منتظر می ماند .. نکند مضطرب شود.. نکند اشک بریزد .. نکند  تنهایی چیره شود ... نکند از مدرسه گریزان شود ... بمانم تا بداند که هستم ...
کاش برمی گشت و مادر جوان را می دید .. بی اشک و ترس و غصه .. بی زانو درد .. بی تنهایی...
کاش برمی گشت و پدر جوان را می دید ... بی اشک و ترس و غصه .. بی درد ... بی درد... بی درد...
کاش بر می گشت و دختر  8 ساله ای را می دید که براي توجيه نمره 19.75 علوم تجربی کلاس دوم ابتدایی به مادر می گفت : " من نوشتم .. معلم نمره نداد .."
کاش برمی گشت .. کاش برمی گشت .. کاش برمی گشت ...
که اگر می دید .. نمی رفت
که اگر نمی رفت ... می ماند .. بی گریه .. بی دلهره ...
کاش پدر جوان و بی درد بود و او نمی رفت
کاش مادر جوان و بی درد بود و او نمی رفت ..
کاش کودک 8 سالهء بی دغدغه بود و او نمی رفت ..
ایستاد ..
به عقب نگاه کرد ... چشمهای خیس و پیر و پر رنج مادر ... جای خالی پدر ... تنهايي .. انتظار بي پايان  داشتن دستي مهربان .. نگاهي گرم .. همه اش درد بود .. باید می رفت .. نای ماندن نداشت ..
خندید ...
دست تکان داد ...
زیر لب گفت ... دوستت دارم .. مراقب خودت باش ... بزودی برای همیشه کنارت می مانم .. طاقت داشته باش
برگشت .. چمدان را بلند کرد ...
اشک ریخت .. مهم نبود .. آشنایی نبود .. بیشتر اشک ریخت ..
به عقب نگاه نکرد.. در دل دعا کرد
برای زانو درد مادر
برای جای خالی پدر
برای چشمهای پر درد مادر
برای جای خالی پدر
برای دلهره های مادر
برای جای خالی پدر
برای مادر .. برای پدر ..
برای دختر 8 ساله ی تنها ...
.....برای جای خالی پدر
براي آغوش امني كه هرگز نصيبش نشد ... 
اشک ریخت .. بی وقفه اشک ریخت .. اما نایستاد .. نلرزید ... نترسید ... باید رفت .. باید رفت ... جایی برای ماندن نیست.. نه سقف امنی .. نه آغوش گرمی ... نه چشم انتظاری ...
باید رفت ...
باید رفت ..
به خدا می سپارمت .. طاقت بیاور .. بزودی برای همیشه کنارت می مانم .. طاقت بیاور .. به خاطر دختر 8 ساله ی تنها .. به خاطر جای خالی پدر .. طاقت بیاور ...

به خاطر تو...
به خاطر چشمهای خیست ..
به خاطر موی سپیدت ...
به خاطر شب نخوابیهایت ...
به خاطر دل تنهاییت ...
به خاطر آرزوهای نرسیده ات ...
به خاطر غم های سینه ات ..
به خاطر مادریت ..
به خاطر صبوریت ...
طاقت می اورم ...
به خاطر جای خالی پدر
طاقت می اورم....
به جان خودش قسم خورده ام از تو حمایت کنم ...
طاقت می اورم...
بزودی برای همیشه کنارت می مانم ...
طاقت بیاور ..
طاقت می اورم...

با احترام بدرقه کن

راست می گویند ..
تاریخ تکرار می شود ....
این روزها می روند .......
به آن روزها می رسند ........
روزهای نوتری می آیند ...
تو فقط امان بده ...
نگذار بی طاقتی رخنه کند .... این روزها غریب و تنها راهی شوند ..
می دانم که می دانی بازگشتی ندارند ...
اما تو بیا و به حرمت روزهای رفته و روزهای نیامده .... این روزها را با احترام بدرقه کن ..
آبی بریز
قرآنی بخوان
آش پشت پایی بپز
میان همسایه ها قسمت کن ..
در فراق قریب این روزها اشکی بریز و در شادی انتظار روزهای نوتر سازی بزن ...

بگزار اگر روزی از روزهای نوتر خواستی خطی برای این روزها بنویسی شرمگین نباشی از غم غربتی که دم رفتن نصیبش شد..

بگزار اگر روزی از روزهای نوتر به آینه خیره شدی رد این روزها را بیابی و برایش نه پشیمان, که دلتنگ شوی...


بگزار اگر روزی از روزهای نوتر تنها و بی حوصله آلبوم عکس این روزها را ورق زدی ...روز نو بی ترس از وهم بی وفایی ات دستی بر شانه ات نهد و بگوید : "این روزها ان روزها شدند و روزهای نو این روزها ...برخیز وفادار که روزهای نو تر در راهند ..."

بگزار اگر روزی از روزهای نوتر آمد و تو بودی که ببینی.. بی تردید به این روزها و امیدوار به روزهای نوتر بنگری ..

بگزار اگر روزی از روزهای نو تر آمد ...بی پریشانی , تکه کاغذی برداری و پررنگ بنویسی : " تلخ بود و گذشت اما این روزها برای ان روزها دلتنگم ... بازگشتی نیست .. می دانم .. من فقط چشم انتظارم...."

پس بیا و
آبی بریز ...
قرآنی بخوان ..
آش پشت پایی بپز...
میان همسایه ها قسمت کن ...
می دانم که می دانی بازگشتی ندارند .. اما تو بیا و به حرمت همه روزهای رفته و همه روزهای نیامده .. این روزها را با احترام بدرقه کن ...





تقدیم به این روزها - مانا
25/07/1389