خودش خواسته بود پس باید با اطمینان گام برمی داشت ... اما مگر می شد!!!
زانوهایش سست بود... دلش می خواست صدایی آشنا به نام می خواندش و می گفت : " نرو... " شاید بی دلیل بازمیگشت ... شاید هم نه ...
وضعیت بدی بود ... چشمان خیس و از خود گذشته مادر طاقتش را سرآورده بود ... هر بار که به پشت سر می نگریست .. می خندید ... نمی شد .. سرش را برمی گرداند .. قطره اشکی می ریخت .. اما باید رفت ... باید که برود .. جایی برای ماندن نداشت .. دلیلی برای ماندن نبود .. هر چه مانده بود دلتنگی بود...
روزهای رفته .. روزهای نیمه و ناقص گذشته ..
دوست داشت کودکی 7 ساله می شد.... اول مهر1367.. مادر تا انتهای روز منتظر می ماند .. نکند مضطرب شود.. نکند اشک بریزد .. نکند تنهایی چیره شود ... نکند از مدرسه گریزان شود ... بمانم تا بداند که هستم ...
کاش برمی گشت و مادر جوان را می دید .. بی اشک و ترس و غصه .. بی زانو درد .. بی تنهایی...
کاش برمی گشت و پدر جوان را می دید ... بی اشک و ترس و غصه .. بی درد ... بی درد... بی درد...
کاش بر می گشت و دختر 8 ساله ای را می دید که براي توجيه نمره 19.75 علوم تجربی کلاس دوم ابتدایی به مادر می گفت : " من نوشتم .. معلم نمره نداد .."
کاش برمی گشت .. کاش برمی گشت .. کاش برمی گشت ...
که اگر می دید .. نمی رفت
که اگر نمی رفت ... می ماند .. بی گریه .. بی دلهره ...
کاش پدر جوان و بی درد بود و او نمی رفت
کاش مادر جوان و بی درد بود و او نمی رفت ..
کاش کودک 8 سالهء بی دغدغه بود و او نمی رفت ..
ایستاد ..
به عقب نگاه کرد ... چشمهای خیس و پیر و پر رنج مادر ... جای خالی پدر ... تنهايي .. انتظار بي پايان داشتن دستي مهربان .. نگاهي گرم .. همه اش درد بود .. باید می رفت .. نای ماندن نداشت ..
خندید ...
دست تکان داد ...
زیر لب گفت ... دوستت دارم .. مراقب خودت باش ... بزودی برای همیشه کنارت می مانم .. طاقت داشته باش
برگشت .. چمدان را بلند کرد ...
اشک ریخت .. مهم نبود .. آشنایی نبود .. بیشتر اشک ریخت ..
به عقب نگاه نکرد.. در دل دعا کرد
برای زانو درد مادر
برای جای خالی پدر
برای چشمهای پر درد مادر
برای جای خالی پدر
برای دلهره های مادر
برای جای خالی پدر
برای مادر .. برای پدر ..
برای دختر 8 ساله ی تنها ...
.....برای جای خالی پدر
براي آغوش امني كه هرگز نصيبش نشد ...
اشک ریخت .. بی وقفه اشک ریخت .. اما نایستاد .. نلرزید ... نترسید ... باید رفت .. باید رفت ... جایی برای ماندن نیست.. نه سقف امنی .. نه آغوش گرمی ... نه چشم انتظاری ...
باید رفت ...
باید رفت ..
به خدا می سپارمت .. طاقت بیاور .. بزودی برای همیشه کنارت می مانم .. طاقت بیاور .. به خاطر دختر 8 ساله ی تنها .. به خاطر جای خالی پدر .. طاقت بیاور ...
به خاطر تو...
به خاطر چشمهای خیست ..
به خاطر موی سپیدت ...
به خاطر شب نخوابیهایت ...
به خاطر دل تنهاییت ...
به خاطر آرزوهای نرسیده ات ...
به خاطر غم های سینه ات ..
به خاطر مادریت ..
به خاطر صبوریت ...
طاقت می اورم ...
به خاطر جای خالی پدر
طاقت می اورم....
به جان خودش قسم خورده ام از تو حمایت کنم ...
طاقت می اورم...
بزودی برای همیشه کنارت می مانم ...
طاقت بیاور ..
طاقت می اورم...
زانوهایش سست بود... دلش می خواست صدایی آشنا به نام می خواندش و می گفت : " نرو... " شاید بی دلیل بازمیگشت ... شاید هم نه ...
وضعیت بدی بود ... چشمان خیس و از خود گذشته مادر طاقتش را سرآورده بود ... هر بار که به پشت سر می نگریست .. می خندید ... نمی شد .. سرش را برمی گرداند .. قطره اشکی می ریخت .. اما باید رفت ... باید که برود .. جایی برای ماندن نداشت .. دلیلی برای ماندن نبود .. هر چه مانده بود دلتنگی بود...
روزهای رفته .. روزهای نیمه و ناقص گذشته ..
دوست داشت کودکی 7 ساله می شد.... اول مهر1367.. مادر تا انتهای روز منتظر می ماند .. نکند مضطرب شود.. نکند اشک بریزد .. نکند تنهایی چیره شود ... نکند از مدرسه گریزان شود ... بمانم تا بداند که هستم ...
کاش برمی گشت و مادر جوان را می دید .. بی اشک و ترس و غصه .. بی زانو درد .. بی تنهایی...
کاش برمی گشت و پدر جوان را می دید ... بی اشک و ترس و غصه .. بی درد ... بی درد... بی درد...
کاش بر می گشت و دختر 8 ساله ای را می دید که براي توجيه نمره 19.75 علوم تجربی کلاس دوم ابتدایی به مادر می گفت : " من نوشتم .. معلم نمره نداد .."
کاش برمی گشت .. کاش برمی گشت .. کاش برمی گشت ...
که اگر می دید .. نمی رفت
که اگر نمی رفت ... می ماند .. بی گریه .. بی دلهره ...
کاش پدر جوان و بی درد بود و او نمی رفت
کاش مادر جوان و بی درد بود و او نمی رفت ..
کاش کودک 8 سالهء بی دغدغه بود و او نمی رفت ..
ایستاد ..
به عقب نگاه کرد ... چشمهای خیس و پیر و پر رنج مادر ... جای خالی پدر ... تنهايي .. انتظار بي پايان داشتن دستي مهربان .. نگاهي گرم .. همه اش درد بود .. باید می رفت .. نای ماندن نداشت ..
خندید ...
دست تکان داد ...
زیر لب گفت ... دوستت دارم .. مراقب خودت باش ... بزودی برای همیشه کنارت می مانم .. طاقت داشته باش
برگشت .. چمدان را بلند کرد ...
اشک ریخت .. مهم نبود .. آشنایی نبود .. بیشتر اشک ریخت ..
به عقب نگاه نکرد.. در دل دعا کرد
برای زانو درد مادر
برای جای خالی پدر
برای چشمهای پر درد مادر
برای جای خالی پدر
برای دلهره های مادر
برای جای خالی پدر
برای مادر .. برای پدر ..
برای دختر 8 ساله ی تنها ...
.....برای جای خالی پدر
براي آغوش امني كه هرگز نصيبش نشد ...
اشک ریخت .. بی وقفه اشک ریخت .. اما نایستاد .. نلرزید ... نترسید ... باید رفت .. باید رفت ... جایی برای ماندن نیست.. نه سقف امنی .. نه آغوش گرمی ... نه چشم انتظاری ...
باید رفت ...
باید رفت ..
به خدا می سپارمت .. طاقت بیاور .. بزودی برای همیشه کنارت می مانم .. طاقت بیاور .. به خاطر دختر 8 ساله ی تنها .. به خاطر جای خالی پدر .. طاقت بیاور ...
به خاطر تو...
به خاطر چشمهای خیست ..
به خاطر موی سپیدت ...
به خاطر شب نخوابیهایت ...
به خاطر دل تنهاییت ...
به خاطر آرزوهای نرسیده ات ...
به خاطر غم های سینه ات ..
به خاطر مادریت ..
به خاطر صبوریت ...
طاقت می اورم ...
به خاطر جای خالی پدر
طاقت می اورم....
به جان خودش قسم خورده ام از تو حمایت کنم ...
طاقت می اورم...
بزودی برای همیشه کنارت می مانم ...
طاقت بیاور ..
طاقت می اورم...
