یکشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۹

بزرگ


صداي برخورد قطرات بارون به شيشه ماشين .. تكرار صداي رفت و برگشت برف پاك كن... سرعت كم... بخار شيشه عقب ... نمي تونست افكار مغشوش يادآوري خاطرات گذشته رو دور كنه .. اما چه زيبا بود تصويري كه ساخته شده بود ...
غرق در گذشته نمي دونست داره  كجا مي ره ... ترمز كرد .. شيشه ماشينو پايين داد و نگاهي به سمت چپ انداخت .. اشك تو چشماش حلقه زد .. صحنه اي كه مي ديد باور نمي كرد ..  مدتها بود كه تمرينش مي كرد اما باورش نمي كرد... در ماشينو باز كرد .. پياده شد .. پاهاش لرزيد .. نتونست راست بايسته .. وزن خودشو انداخت رو در ماشين ... سرما و دلچسبي قطرات بارون رو حس نمي كرد .. اما چقدر شورو داغ بود قطرات اشك ....
روبه روش مخروبه اي بود .. روبه روش يك خلا , روبه روش يك بي هويتي بود ...
خونه مادر بزرگ دقيقا جايي بود كه از هر دو طرف به خيابون راه داشت و الان جايي كه ايستاده بود بلوار پشتي كاملا معلوم بود ..
عبور ماشينها رو مي ديد..
پارك پشت خونه .. 
نونوايي گوشه پارك ...
بن بست شهريور...
 درختهاي وسط بلوار ...
به پاهاش جسارت قدم برداشتن داد ...
 بارون تندتر مي باريد..
 چند متر جلوتر رفت ...
وقتي روي موزاييكهاي شكسته و ناهموار راه مي رفت كينه داشت...
 كينه از تقدير..
كينه از دست  بي تعارف زمان ...
به چمنهاي سبز لابلاي موزاييكهاي نيمه سالم كف حياط قديمي كه الان تقريبا خرابه اي  شده بود نگاهي انداخت
هنوز پيچكهاي چسبيده به ديوار زبر و سيماني حياط نفس مي كشيدند .. آخه  فعلا وقت هست براي اونها ...اي كاش پا داشتن و از اينجا فرار مي كردن ..اي كاش پر داشتن و پرواز مي كردن....
هنوز ميله آهني گوشه حياط كه عصاي مادربزرگ بود براي بالا رفتن از پله كنج حياط سر جاش بود ..
رفت و زير بارون شديد حياط مادربزرگ روي خرده كاشي ها و موزاييكها نشست ... دلش گريه مي خواست .. نمي دونم از شادي يا غم .. فقط مي خواست .. اين روزها خيلي به حرف دلش گوش مي ده ... آخه تازه فهميده كه اگه يك نفر تو دنيا راست بگه اون دل خودشه..
دلتنگ شد واسه مادربزرگ
دلتنگ شد واسه پدربزرگ
دلتنگ شد واسه خاله و دايي
دلتنگ شد واسه پسرخاله ها و پسر دايي ها  
دلتنگ شد واسه چهارشنبه سوري و پاكتهاي سيگار دايي كه آتيش زدند و بعدشم كتك خوردن
دلتنگ شد واسه بوي قورمه سبزي شبهاي عيد و صداي همهمه و  سوغاتي هاي خاله كه براي او از همه بيشتر بود .. آخه تك دختر فاميل بود ... خاله پايتخت نشين بود و چقدر خوشبخت بود .. آرزو داشت بزرگ شد خانوم دكتر بشه اونم كجا؟ تو دل پايتخت....
 مادر بزرگ هميشه صداش مي كرد : " خانوم دكتر ..."
دلتنگ شد واسه بازي هاي كودكانه و پرتاپ توپهايي كه از همه طرف محاصره اش مي كردن... آخه دختر بود و تو بازي فوتبال پسرخاله ها و پسر دايي ها  فقط يه مزاحم بود...
دلتنگ شد واسه قدمهاي دور پدربزرگ و بوي نون سنگك تازه .....وقت ناهار...
دلتنگ شد واسه شق آفتاب تابستون و دوچرخه سواري هاي يواشكي ...
دلتنگ شد واسه غرور دخترونه ...  وقتي سنگيني نگاه پسرهاي محله مادربزرگ  رو حس مي كرد رنگش مي پريد و قدمهاش تند تر مي شد...
دلتنگ شد واسه درخت گلابي .. درخت گيلاس.. درخت سيب و درخت آلوي حياط مادر بزرگ ...
دلتنگ شد واسه بعد از ظهرهاي شسته حياط مادربزرگ و شبهاي تابستون و هندونه و كاهو سكنجبين...
دلتنگ شد واسه سرماي ملس نيمه شب هاي تابستون .. به ياد آسمون  و ستاره هاي پايين اومده تا سطح توري پشه بند...
دلتنگ شد واسه نصيحتهاي تكراري پدربزرگ ...
دلتنگ شد واسه قصه هاي شنيدني مادربزرگ...
دلتنگ شد واسه شنيدن صداي فرياد سر ظهر مرد حلاجي ....." حلللللاجي!!!!!!.... حلللللللاجي!!!!!!!..."
دلتنگ شد واسه  صداي حلاجي  و شربت بيدمشك خنك عصرهاي تابستون و بي حواسي و سرخوشي كودكي  و رقص بين پنبه هاي سفيد.... سبك و نرم ...
دلتنگ شد واسه در هميشه بسته و قفل اتاق پذيرايي و شيطنتهاي به وقت خواب بعد از ظهر ... عادت داشت وقتي همه خواب بودن يواشكي كليد در اتاق رو برداره و درو باز كنه...
ملافه هاي سفيد رو مبلها ..
 پارچه هاي سفيد گلدوزي شده روي ظرف شيريني ..
مجسمه هاي چيني و سرد دكوري ...
بوي سرما و خاك و تنهايي اتاق پذيرايي...
فقط وقتي مهمون مي يومد اجازه ورود به اتاق پذيرايي رو داشت ...
مادر بزرگ شبهاي عيد سفره هفت سين رو روي ميز ناهار خوري مي چيد ...
دلتنگ شد واسه شير و بيسكوييتهاي عصرهاي بهاري تو حياط مادربزرگ ...
دلتنگ شد واسه ميوه هاي  تازه درخت كاج و تمرين جدول ضرب با رنگ سبز  روي ديوار حياط مادربزرگ ...
دلتنگ شد واسه  شب نشيني هاي شب هاي عيد .. نواي تار و سه تار ..
شادي ضرب و غم  سنتور ...
صداي آواز ..

 شعر حافظ و  سهراب
شعرهاي كردي و محلي ...
چايي داغ ..
طعم نون برنجي و كاك...
سرماي بستني...
 شوري آجيل ...
سنگيني چشمها و جدال براي بيدار موندن و درك احساس بزرگ شدن...
دلتنگ شد واسه ماشين لندرور سبز دايي و تفنگ شكاري و جنگلهاي كاج بيستون ...
دلتنگ شد واسه كوله پشتي و قمقمه آب و كفش هاي كوهنوردي دايي و صخره هاي بيستون...
دلتنگ شد واسه نصفه شبهايي كه از خواب مي پريد و مي ديد تو رختخواب مادر بزرگه .. بعد با اطمينان سرشو فرو مي برد تو پتو و عميق تر مي خوابيد ...
آخ .. خواب عميق ... بي دغدغه..
دلتنگ شد واسه حليمهاي ماه رمضون وقت افطار دور ميز اشپزخونه مادربزرگ...
 مادر هميشه با نون و پنير شروع مي كرد و مادر بزرگ با بسم الله و آب جوش  ...
دلتنگ شد واسه جانماز , مهر كربلا , تسبيح سبز و چادر سنگين مادر بزرگ ....
 قول گرفته بود يه چادر قد خودش داشته باشه ...
دلتنگ شد واسه جورابهاي ضخيم و مشكي مادر بزرگ ...
هر بار وضو مي گرفت از ترس باطل شدن سريع جورابهارو پاش مي كرد ...
دلتنگ شد واسه آرزوي كوچيك مادر بزرگ .... يك ست كيف و كفش مشكي ورني ...
 مي خواست وقتي بزرگ شد ..
 وقتي خانوم دكتر شد ... براش يك ست كيف و كفش ورني مشكي بخره.. اما ...
دلتنگ شد واسه انباري پدر بزرگ و راديوي شكسته و چسب خورده ...
دلتنگ شد واسه عصاي چوبي و كلاه شاپوي پدر بزرگ ....
دلتنگ شد واسه  قدمهاي آهسته و خسته پدربزرگ...
دلتنگ شد واسه سرفه هاي پدر بزرگ ....
دلتنگ شد واسه درد زانوي مادر بزرگ...
دلتنگ شد واسه مرگ دايي..واسه مرگ خاله ...
دلتنگ شد واسه رنگ زرد پدر بزرگ و قرص و شربت...
دلتنگ شد واسه نصيحت آخر پدر بزرگ ...: " خوب درس بخون .. خانوم دكتربشي... تو لباس سفيد دكتري ببينمت.. بياي پاهاي منو خوب كني "
دلتنگ شد واسه فراموشي روزهاي آخر پدر بزرگ ....
پدر بزرگ تا لحظه آخرفقط يك نفرو فراموش نكرد .
خاله...
دلتنگ شد واسه مرگ پدر بزرگ...
دلتنگ شد واسه سكوت خونه مادر بزرگ ..
دلتنگ شد واسه لالايي پرسوز و  كردي مادربزرگ ...نصفه شبها .. پاي جانماز ...
دلتنگ شد واسه آرزوي بزرگ مادر بزرگ .... " خدايا .. منو از دست و پا ننداز...نمي خوام كسي واسه خاطر من تو دردسر بيفته ..."
دلتنگ شد واسه چشم ها ي خسته و منتظر  مادر بزرگ ...
دلتنگ شد واسه جدال مادر بزرگ .... : " تا من زنده ام.. اين خونه فروش نمي ره ..."
دلتنگ شد واسه بستر بيماري 70 روزه مادر بزرگ ..
دلتنگ شد واسه اشكي كه از گوشه چشم مادربزرگ مي يومد وقتي به نام صداش مي زدن...
دلتنگ شد واسه مرگ مادر بزرگ ...
دلتنگ شد واسه چكي كه امضا شد ..
دلتنگ شد واسه خونه اي كه فروخته شد ..
دلتنگ شد واسه خاطراتي كه فراموش شدن...
دلتنگ شد واسه كاشي هاي آبي .. كاشي هاي سفيد .. موزاييكها... ديوارهاي گچي ... درختها .. گلدون ها ..
دستي شونه اش رو لمس كرد ...
بالا رو نگاه كرد .. بارون بند اومده بود ...نور خورشيد كه آروم از وسط ابرها رد شده بود اجازه نمي داد صورت صدا رو ببينه ...
-          چرا وسط اين خرابه نشستي؟
-          اينجا خرابه نيست ... خونه مادربزرگمه...
-          پاشو برو خونتون ... پاشو .. ماشينتو همينجوري روشن ول كردي .. مي دزدنش ها ...
-           چشم.. مرسي...

بلند شد .. براي آخرين بار نگاهي به خونه مادر بزرگ انداخت .. يه گل زرد خودرو  رو  كه از لاي موازييكهاي شكسته رشد كرده بود چيد ... خداحافظي كرد و سوار ماشين شد ...
از تو كيفش يه قرآن كوچيك درآورد و گل رو كنار قرآن گذاشت ... برف پاك كن رو خاموش كرد ... شيشه ماشينو بالا نداد .. هواي بارون زده ارديبهشت دلچسب بود ...
دلتنگ نبود... به راست نگاه كرد ... از كنار خونه مادربزرگ رد شد...
زير لب پرسيد ...: " اونايي كه بعدها مي يان و تو خونه هاي ساخته شده رو اين زمين پرخاطره زندگي مي كنن .. عشقي كه مادربزرگ جا گذاشته رو پيدا مي كنن؟"












چهارشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۹

نقش


عزیز دل
دم دلتنگی غروب... رو به هجوم کسالت ایستاد و برای خاطر عزیز تو رنگ را برداشت...
روی بومِ سفید... پاک آبی آسمان را کشید ...
سبک تکه های سفيد ابر و تلالوء آفتاب را کم داشت .. اضافه کرد...
کمی آنطرف تر .. صلابتِ خاکستریِ کوههايِ دامن گیر بيستون ...
پای اين استواری.. تواضعِ خروشان رود....
صدای چلچله ها... می شنيد و مي کشید ..
عطر وحشی شکوفه های تمشک... می بویيد و مي کشيد ...
طعم ترش و سرخ آلوی جنگلهاي شمالي...می چشيد و می کشيد..
.
.
.شنیده بودمت .. اما .. نديده بودمت... نقش زيبایت بر آن بوم سفید ... حیرتی داشت....
او را دیوانه مي خواندم ..
بیچاره حق دارد...

تصوير هر لحظه ي چنین نقشی جنون می آورد..

عزيز دل



روزگاری می نوشت ... خالی شود از هر چه خاطره و آرزو ... خواب دم صبح و شیرینی بود که با صدای گوشخراش ساعت ربوده شد..
روزگاري مي نوشت تا از تو خالي شود..
.
.
.
این روزها مي نویسد ... پرشود از خاطرات دور گم شده در ازدحام روزمرگی ها ...
اين روزها می نویسد تا از تو پر شود...

راست می گويند



عزیز دل

گمان بد نمی برم...
نشانه ای دیده ام ...

می گوید :
او که نباشد... ثانیه و دقیقه را نمي شناسم.. هر لحظه به ماهي می گذرد... نه .. نه .... اصلا زمان خیال رفتنش نیست..
او که باشد ...حضورش .. صدایش... نگاهش... لبخندش... مژه بر هم زدنی است... رو که بر مي گردانم ديگر نیست..

گمان بد نمی برم ...
نشانه اي دیده ام ...

می گوید :
او که نباشد ... زمین نمي چرخد... خورشید فقط غروب می کند... ماه کامل نیست ...
او که باشد... ستاره ها هم در آسمان سیاه و پر دود این شهر چشمک می زنند...


نامش را نمي دانم .تو مي دانی؟ . هر که نامی نهاده...
می گویند : "دل سپرده است.."
. گمان بد نمی برم ... نشانه ای ديده ام ... راست مي گويند...

مقصد



بگذار برود .. رفتن هميشه هم بد نيست ..
گاهي بايد رفت ...
بگذار برود ..
گر بماند .. بسان آب مانده در چاله اي .. بوي ماندگي مي گيرد ...
روزي ... به اشاره اي از خورشيد .. تبخير مي شود ... خشك گودالي از خود به جاي مي گذارد ..
بي آنكه حتي درختي را سيراب كرده باشد...
بگذار كه برود...

یکشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۹

اعتياد


مي گم : " نجو دختر خوب ... اينقدر ناخونهاتو نجو... يه نيگاه به دور ناخونهات بنداز .. ببين چه زشت شده ... آدم حالش بد مي شه ...خودت خجالت نمي كشي يكي دور ناخونهاتو ببينه.. ؟؟؟ "
يه نيگاه به ناخونهاش مي ندازه و مي گه: " .. ناخودآگاهه .. وقتي اضطراب دارم ...به خون كه مي افته از دردش مي فهمم دارم ناخونمو مي جوئم..."
مي گم : " عين بچه ها بايد دور ناخونهاتو فلفل بزنيما !!! " و مي خندم ...
مي گه : " خب منم عين آدم بزرگهاي عاقل و بالغ پاكش مي كنم ..." و نمي خنده ...
مي گم : " آدم بزرگ عاقل و بالغ كه ناخون نمي جوئه ... چه حسي داري وقتي ناخونهاتو مي جوئي ؟ آرومت مي كنه ...؟ "
مي گه : " آدم بزرگ عاقل و بالغ اما سيگار مي كشه .. نه؟ تاحالا سيگار كشيدي ..؟"
مي گم : " نه..."
مي گه : " مثل سيگار كشيدنه .. اعتياد مي آره ... اونجا طعم دود و مي بلعي و اينجا طعم خونو... .. انقدر دردش زياده كه درد اصلي يادت مي ره .. مدتي سرگرمت مي كنه و كلي بهوونه دستت مي ده كه عين بچه هاي سه چهار ساله واسه دردش به خودت بپيچي بلكه حتي گريه كني ... "
مثل كسي كه ميخواد لذت سيگار كشيدن رو از كسي بگيره و نمي تونه كه بگيره و فقط به در و ديوار مي كوبه .. نگاهش مي كنم ..
ترجيح مي دم سكوت كنم ..
يه نگاهي به دستهام مي كنه و مي گه :" انگشتهاي قشنگي داري .. چجوري مي توني اين ناخونها رو نجوئي؟ "
هر دو با هم مي خنديم

قاصدك


مي گويم : "يك آرزو كن و قاصدك را فوت كن .. "
مي گويد : "شانه هاي استوار او .... آغوش گرم و بي دغدغه مادر ... خواب ممتد تا خود صبح ... "
مي گويم : "اين كه شد سه تا .. گفتم يكي ..."
مي گويد : " همين ديگر... هيچ وقت جور نمي شود ... نمي دانم ... "
مي گويم : " قهر نكن ديگر... آرزو كن و قاصدك را فوت كن ... "
مي گويد : " آرامش ..." قاصدك را فوت مي كند ...

همينجوري

من هميشه روزهاي سخت و دردناك زندگيم رو به تنهايي سپري مي كنم .. شايد چون آدمها مي خوان همدرد باشن و من صرفا هم دردي نمي خوام ... شايد چون مي خوان بگن اشكال نداره درست مي شه اما به نظر من اشكال داره و هميشه ناراحتم كه آيا واقعا درست مي شه يا نمي شه .. شايد چون ... نمي دونم .. نمي شه انتظار داشت مي دونم .. منطقي نيست كه انتظار داشت ديگران كمك كنن تا تو از توي يه جريان طوفاني بيرون بياي .. واسه همينه .. دقيقا واسه همينه كه مي خزم تو خودم و سعي مي كنم يه كاريش بكنم اما واسه طي شدن اين پروسه رسما و عميقا آزار مي بينم .. احساس تنهايي بدترين چيزيه كه توي اين جريان وجود داره و پررنگ تر از بقيه هم هست ... والا نمي دونم چي بگم .. همينجوري مي نويسم كه رد شه بره.. حتي واسه خوش اومدن كسي يا نقد و بررسي هم نمي نويسم .. فقط انگشتهام مي خوره به كيبورد  و جلو مي ره .. اگه احيانا داري اينو مي خووني و نمي دونم منو مي شناسي يا نه .. خواهشا فارغ از اينكه منو مي شناسي همين الان واسم دعا كن .. ممنونت مي شم تا ابد .. واقعا نياز دارم كه در حقم دعا بشه چون ديگه چاره اي ندارم .. يه جورايي رسما خسته شدم .. گاهي دلم مي خواد برم تو يه خوونه گرم و نرم و پرآرامش ساعتها پتو رو بكشم رو سرم و بخوابم .. بدون اينكه يه هو با اضطراب وسط خواب بپرم يا همش نگران باشم اين آرامش موقته ...
چي بگم ... لطفا برام دعا كن .

شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۹

نقاب


اورا غمي است غمناك
ليك
پنهان در پس قهقهه هاي مستانه .. لبخندهاي عاريه...
پنهان از گزند چشمان نامحرم روزگار ...

مي خندد .. تو باور نكن ...

چهارشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۹

مامان خانومی

- سلااااااااااااااام مامان خانومی... تولدت مبارک ...


- سلام دخترم .. دلبندم .. مرسی

- ان شالله 120 ساله بشی سالم و سرحال .. سایه ات همیشه رو سر من باشه ...

- مرسی فدای تو .. خوشبختی تورو ببینم..

- مامان خانومی من خوشبختم ... وقتی کامل می شه که تو باشی.. تا ابد ...

به این نقطه که رسید .. بغض کرد و من شنیدم .. قورتش داد و من بازهم شنیدم ...

مامان خانومی من امسال روز تولدش بازنشسته می شه بعد از سی و چند سال کار و زحمت ...

مامان خانومی من دلش تنگ بود .. برای روزهایی که شونه به شونه بابا می رفتن سرکار ... شایدم واسه اون روز اولی که گزینش شد و اسم امامها رو یادش نبود .. اما استخدام شد...

مامان خانومی من دلش تنگ بود .. واسه روزی که بابا خودشو بازنشسته کرد و مریض شد و به سال نرسیده تنهامون گذاشت...

مامان خانومی دلش تنگ بود .. واسه ساعتهایی که رفته بودن .. واسه برگهایی که زرد شده بودن و افتادنشونو دیده بود یا واسه بارونی که باریده بود و از پشت پنجره نشت کرده بود .. واسه برفی که اومده بود و دلشو برده بود ... واسه چایی های داغ آقا پیام .. واسه برگه های مرخصی و بیسکوییتهای توی کشو ... مامان خانومی نمی خواست واسش مهمونی بگیرن .. چون دلش تنگ می شد...

مامان خانومی دوست داره من دخترکوچولوش بشم و ساعت 6:30 صبح بیدارم کنه و صبحونمو بده و ببوسه و روونه مدرسه کنه .. مامان خانومی دوست داره واسه رسیدن من به مدرسه و برگشتنم نگران باشه و تند تند به ساعت نگاه کنه ..

مامان خانومی دوست داره مثل اون روزها واسه خاطر قحطی قرصهای تحریم شده بابا اضطراب بگیره و شبونه بیاد تهران .. هلال احمر ... ساعتها پشت باجه بشینه تا 100 تادونه قرص بگیره...

مامان خانومی دلش تنگ بود .. واسه روزهایی که بابا از در اتاقش بیرون می یومد و راهشو کج می کرد به سمت رستوران و مامان از پشت پنجره ... اون بالا.. بابا رو می دید و احتمالا تو دلش غنج می رفت..

مامان خانومی می گفت وقتی با بابات دعوام می شه پشتمو به پنجره می کنم که نبینمش... آخه باهاش قهرم ... از وقتی بابا رفته مامان خانومی پشت به پنجره میشینه.. پرده رو هم کشیده ... نمی دونم از اینکه بابا رفته باهاش قهر کرده یا اینکه می خواد قهرو بهونه واسه ندیدن هر روزه اش کنه ...از وقتی بابا رفته اتاق کار مامان خانومی روی خورشید ندیده...

مامان خانومی دلش تنگ بود .. واسه روزهایی که بعد از ساعت کاری با بابا دوتایی می رفتن طاق بستان .. مامان خانومی می نشست تو ماشین و بابا از کوه بالا می رفت ... مامان خانومی چشمهاش به کوه منتظر می موند تا بابا برگرده .. بابا پاهاشو پرقدرت می ذاشت و بالا می رفت ... مامان خانومی به بابا افتخار می کرد.

مامان خانومی دلش تنگ بود واسه صبح هایی که با بابا پیاده می رفتن سرکار و گپ می زدن ... مامان خانومی یه وقتهایی زانوش درد می کرد و می لنگید .. بابا بهش می خندید و مامان خانومی قهر می کرد...

مامان خانومی دلش تنگ بود .. آخه دوساله که دیگه بعد از کارش تازه می ره بابا رو ببینه .. اونم از روی یه تیکه سنگ سرد و سفید .... مامان خانومی داغش تا ابد تازه است.. مامان خانومی من دلش تنگه ...

مامان خانومی دلش تنگ بود .. می گه من کلی زحمت کشیدم ... از بابات پرستاری کردم ... با دار و ندارش ساختم ... با هم ساختیم و بالا اومدیم ... اما فقط یک هشتم از این زندگی حق دارم... بهش می گم مامان خانومی .. من هر چی دارم مال توئه ... همه حق من از زندگی تویی و بسه برام.. واسه یک عمر بسمه....

الهی قربون اشکات برم ... بابا که رفت بهش قول دادم عین کوه بیستون پشتت وایسم... همون کوهی که شبیه شیرینه .. 8 سالم بود که بابام کوهو نشونم داد و گفت نگاهش کن ... شبیه شیرینه و من گفتم چه زشته شیرین.... من اگه جای فرهاد بودم هیچ وقت عاشقش نمی شدم ... تو و بابا خندیدین.. حالا بخند به همه اون خوشی ها که داشتیم .. بخند مامان خانومی .. من عین کوه پشتت وامیسم...خوشی های دیگه ای تو راهن .. همشو خودم برات می آرم... قول می دم...

مامان خانومی فردا تولدشه ..

مامان خانومی فردا بازنشسته می شه ..

مامان خانومی دلش تنگه ... من هم ...

مامان خانومی بغض می کنه ... من هم ..

مامان خانومی نمی زاره بغضشو بشنوم ... من هم ...

مامان خانومی بغض منو می شنوه و بغضش می ترکه..... خدایا به دادم برس ... سرجات بمون لامصب...



مامان خانومی دلتنگ نباش .. تا منو داری .. دلتنگ نباش....

مامان خانومی خسته نباشی ... بیا سرتو بزار رو پاهام .. حالا نوبت منه موهاتو ناز کنم و شونه کنم و تو آروم آروم خوابت ببره ...

مامان خانومی دستتو بده به من و دلتو قرص کن .... من زانوهام محکمه ... شونه هام هنوز راسته... راحت آروم بگیر.. من هستم ..

مامان خانومی دلتنگ نباش .. اشکات حیفن که بریزن ...

مامان خانومی به من تکیه کن ...



شنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۹

فرار


و من خاطراتم .. هويتم .. اصالتم .. را تکه تکه کرده ام...
هر شب.. عزيزي .. تکه ای را با خود از آسمان دود آلود این شهر شلوغ دور مي کند ...
امشب نيز تکه ای را کندم و به عزیزی سپردم .. نمی دانی چه دردی دارد وقتي بخشي از وجودت را می کنی ..
برو .. تو هم خدا به همراهت .. امانت دار خوبي باش ...
آنچه می بري تکه ای از من است .. بین زمين و آسمان رهايش نکن ...

حتی بيشتر از زمستان برفی , گر گر آتش و طعم داغ هل و دارچین چای



يکی از لذت بخش ترین چیزهایی که همیشه تو زمستونها منو اغوا می کنه ..

هوای سرد .. خیلی سرد.... برفی ..
اتاق تاریک .. خیلی تاريک
گر و گر شومینه خوونه پدری...
لحاف سنگين پنبه اي جهیزیه مادر.
صدای شعله و سوختن ...
آبی و نارنجی شعله ...
سکوت بارش برف روی شاخه های درخت زردآلوی حياط...
شاخه های رز به خواب رفته...
طعم داغ هل و دارچین چای...

دلم می خواد چشمهامو ببندم و فارغ از همه چیز .. از تو .. از خودم .. از گذشته و از آینده ... سرمو ببرم زیر لحاف سنگین شب عروسی مامان و بابا و بارش برف رو تصور کنم و به صدای زوزه باد گوش بدم و گرم بشم ..
اما نه..... زمان ندارم ... وقت کمه .. باید برم ...
به دیوار گرم شومینه تکیه می دم .. پاهامو جمع می کنم و به شعله نگاه می کنم ...صدای دور نوای تار پدر مي آد ... گوش می کنم .. ته سیگار جامونده خاله روشنه و داره زور می زنه که بمونه اما دود می شه و می ره .. آخ که چقدر دلم می خواست جای این دود بودم و توی هوای این خونه محو می شدم ..
دختر 8 ساله پدر گوششو چسبونده به ديوار اتاق تا صدای تار پدر رو از نزدیک ترین فاصله بشنوه ..
هوا سرد شده .... باد زمستونی از شیار کولر اتاق رد می شه و دختر 8 ساله پدر می ترسه ..اینجور وقتها فقط نوای تار پدر آرامش می ده ..
"نترس عزیزکم .. بخواب ... من اینجام ... کنار تو و همین شومینه ... تا خود صبح بیدارم .. برای تو و پدر دعا می کنم .. "

مادر امسال رو دريچه کولر نايلون نچسبونده .. از همون سال که پدر تو اتاق نشست و تار زد و تار زد و تار زد و تو سیمهاي سازش محو شد ... مادر هر سال يادش می ره که باید روی دریچه کولر نایلون بزنه .. آخه هر سال پدر یادش مي نداخت که زمستون شده و باد مي آد......

دلم نمی اد گرمی ديوار شومينه رو ول کنم و بخوابم ... سرد شده .. سرما به استخوونم رسیده .. انگشتام واسه نوشتن بي حس شدن ..

من امشب تا صبح بیدارم ..
تا صبح در سکوت برف و نوای دور تار پدر .. به خواب مادر نگاه می کنم و برای دختر 8 ساله دعا می کنم ...
کاش بودي و در این سکوت برفی با هم طعم داغ هل و دارچین چای راتجربه مي کردیم .. آنوقت برايت می گفتم که چقدر چشمانت مرا اغوا می کنند .. حتی بیشتر از شبهای زمستانی برفی , گر گر آتش و طعم داغ هل و دارچين چاي...

من امشب برای تو و خودم دعا می کنم ..

دلتنگ

می گویم ... برایم یادگاری بگذار تا هر بار میبینمش .. مي بویمش .. چشمانت و عطرت تداعی شود .. نيايد روزی که دلتنگ شوم...
دستمال آغشته به عطرش را می دهد و می گويد بگیر و دلتنگ نشو ..
دستمال آغشته به عطرش را می گیرم و می بویم .. نرفته .... دلتنگ می شوم..

به سوي خورشيد

و من با هر قدمی که دورتر می شوی جان می دهم ...
یک دست بر زانو می گذارم و یک دست بر دیوار ...
نگاه کن .. ایستاده ام .. رو به خورشید ..
شب به سياهي می زند ...
من به سوي خورشيد گام بر می دارم ..
به تو نزدیکتر می شوم...

استجابت

دیشب دعا کردم
امشب باران باريد
کنار پنجره ایستاده بودم .. خیره به رد قدمهایت روی بلوکهای سیمانی...
رعد زد ... باران بارید..
امشب آن دخترک 8 ساله بدون چتر زیر باران مي دوید....امشب به جای ماه خورشید می تابيد ...
نگران بودم ..
نکند سرما بخورد .. فردا به مدرسه نمی رسد....مشق هايش را ننوشته است...
آرام زیر گوشم گفت ...
رهایش کن ... سالهاست که باران نباریده....
عادت داشت موهاي خيسش را زیر نوازش دستهای مهربان مادر خواب کند ..
سرش را روی زانوهایم گذاشت موهایش را نوازش کردم .. خوابید .. عمیق خوابید ...
بخواب عزیزکم .. فردا از امروز بارانی تر است...
دعایت بی جواب نخواهد ماند .

استيصال


پاهايي خسته و برهنه
دستاني سرمازده و بي حس
تنها و سرگردان
در اين فضاي تاريك و نمور
مفري را جستجو مي كند... به سوي زندگي ...
پيش از اينها خالق داستان مهربان تر بود
شعله اي ... شمعي ... فانوسي... كورسويي..
اينبار اما .... دريغ ...

مزار...

امروز دوباره .. نه سه باره... نه هزار باره .. نه .. نمیدانم چند روز گذشته است ...
به تعداد تمام ثانيه های روزهایی که از سکوت ابدیت می گذرد به علاوه یک بار ديگر از تو یاد کردم و برایت خواندم ..

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم گوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسیار مشتاقم کز گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پي دم گرم خوشش را در گلویم سخت بفشارد..
بدین سان بشکند دام سکوت مرگبارم را

آب در هاون ..



عزیز دل...
این که بند مي زنی تکه های شکسته شیشه نیست ...
خاکستر به جا مانده از دلی است که به آتش کشیدي
رهايش کن ........

خلاء



نبودی
جهاني پر از خالی ...
شناوری مطلق...
سکوت و سکون...
چرخشی آرام..

درد انتظارحضوری .. صدایی.. نفسی ... دستی .. پناهی...

آمدی...
صدایت.. نفست... دستت .. آغوشت... چه امن پناهی در آن ظلمات بي انتها ..

رفتی...
در خلا پر دلهره اش به دنبال ردی از توست ......

جرم...

من دلم لرزيد.... من هر بار دلم مي لرزد...
هربار كه به مادرم مي گويم خدانگهدار اميد ديداري ندارم...

به كدامين جرم زاده شده بود ..
هنوز اولين بهار را نديده بود ...

به كدامين جرم در اين سرزمين زاده شدم؟

روزي روزگاري .. شنگول و منگول و حبه انگور

قصه ی شنگول و منگول و حبه انگور و گرگ سیاه بدجنس یادته؟
چند بار تو بچگی شنیدیش؟
کدوم قسمتشو بیشتر دوست داشتی؟
چیزی ازش یادت هست؟ فکر نکنم.. خب گوش کن .. مهمه...
یادمه حبه انگور از شنگول و منگول کوچیکتر بود .. اصلا کسی حسابش نمی کرد ... یادته؟ تو یادت نیست اما من یادمه ...
یادمه گرگه شنگول و منگول و خورد..
یادمه حبه انگور نترسیده بود ..
یادمه حبه انگور اعتماد نکرد ...
یادمه حبه انگور باهوش بود ...
یادمه حبه انگور با ذکاوت بود...
حبه انگور گول نخورد.. اما گرگه رو گول زد...
تازه اینم یادمه که حبه انگور نقشه های حسابی می کشید ...
یادمه حبه انگور گرگه رو خورد .. بزار بهتر بگم ...به همون زبون بچگی هامون .. یادمه حبه انگور گرگه رو شکست داد ...

این روزها حبه انگور راحت تر گول می خوره و زودتر گرگه رو باور می کنه ..
گرگه همون گرگه ..
همونقدر خشن .. دندونهاش همونقدر تیز ... شکمش همونقدر گرسنه ..

یه فرق کوچیک ...
گرگه این روزها حبه انگور و می خوره ...

نظرت چیه؟
به نظر من .. حبه انگور داره خراب می کنه....
اگه دیدیش بهش بگو یا از تو قصه بیاد بیرون یا به خودش بیاد...

امروز اينجا برف باريد و من گرمم شد



خمار خواب بودم ... .... آري... خمار خواب بودم كه عاشقانه شنيدمت ...

امروز اينجا در دلم غوغا شد ..
آنجا چطور..

امروز اينجا برف باريد ..
آنجا چطور...


پنجره را گشودم ...

نگو نديدم ..
زير بارش برف چادر سفيد شده ي پيرزن تكيده و لاغر را ديدم و سردم شد....

نگو نديدم....
زير بارش برف دستهاي سرخ از سرماي مرد لنگ فروش را ديدم و سردم شد....

نگو نديدم ..
زير بارش برف مسافران منتظر و سر به جبين برده را ديدم و سردم شد...

نگو نديدم ..
زير بارش برف پيكر تنها و سرمازده ي مرد جوان مضطرب را ديدم و سردم شد...

نگو نديدم ...
زير بارش برف رزهاي يخ زده پسرك لرزان سرچهارراه را ديدم و سردم شد...

نگو نديدم ..
زير بارش برف نفسهاي آخر دود اسپند زن كولي فالگير را ديدم و سردم شد...

نگو نديدم .. همه را ديدم و سردم شد ..

اما عزيز دل ..

شراكت گرمايي كه سخاوتمندانه بخشيدي گرمم كرد....

بهانه



و نوشتن بهانه ای است

براي شنیدنت،
برای خواندنت،
براي مرور هر روزه ی عشقت
برای تکرار لمس حضورت

که تو بيایی و بخوانی و عبور کنی... رد شوی و مسحور کنی...

نوشتنم بهانه ای است ...

بهانه ای برای داشتنت...

خلسه



رو به اینه ایستاده ... به چشمهایش می نگرد و مکثي میکند.. به خود می گوید ....صادق است .. ايمان داشته باش ...صادق است ...
قاب مشکی عينک را برمي دارد.. با احتیاط به اندازه نصف بند انگشت در قاب را باز میکند و نفس می کشد ..
نفسی عمیق .. ای کاش این دم بازدمی نداشت....
کوتاه مدتي است دستمالی آغتشه به عطر در قاب عینک مخفی شده و هر روز با ترس و دلهره کمي عطر افشانی می کند ..
تا کی می ماند؟ یک هفته دیگر... دو هفته دیگر... یه ماه دیگر .. دوماه دیگر...
هر بار با خود قرار می گذارد : اينبار نفسی کمتر عمیق فرو می برد.. اما مگر می شود ...
چون عطش وسط گرمای تابستان کویر لوت است ..... سیرابی ندارد.. خنکای آب را که بچشی تشنه تر می شوي....
خلسه غریبی است.. دمي که مي رود و خاطراتي که مرور می شود....و تنها تو می دانی ...

خماري اين خلسه را درمانی نیست ...

و من از عشق , عشق می گیرم



دلیل نمي خواهد عزیز دل .... به دنبال چه می گردی؟... قياس نکن .. دربسته ای را می زنی .... بی جواب می مانی....

مي خواهی بداني !

و من از عشق .. عشق می گیرم....

عزيزی گفت عشقت مرا به ياد پاکي عشق "شهر فرشتگان" می اندازد ...
مي خواهی بدانی!
پس...بگذار برایت بگویم چه اندازه پاک است...

يک بار بوسیدنش...
يک بار در آغوش کشیدنش..
يک بار لمس دستانش...
یک بار حس گرم نفسهایش ...
یک بار خیره شدن به نگاهش...

را بر او ببخش و ..

تمامی فرشتگان عالم را بگير...
نوای آهنگين طلوع و غروب خورشید را دریغ کن ...
پاکی کبريایی ارزانی ديگر فرشتگان ...
بال پرواز را بگیر و ببخش ..

می خواهد سقوط کن ...


حتی یک بار ...

پاکی اش را دریغ نکن..

بدون شرح .. بي مقدمه و بدون دليل ...

- تو بگو بمیر ...
- نه نمي گم بمیر...
مي گم بمون و نفس بکش ..
بمون و عاشق شو..
بمون و بخند..
بمون و گریه کن ...
بمون و بنويس...
بمون و از هر چی که داده لذت ببر..
بمون و هر چي رو که نداده ازش بگیر...
بمون و خدایی کن ... تو این دنیایی که همه بندگی مي کنن .. تو بمون و خدایی کن ...

گريز



در این شب تاریک
به دنبال صدایی است
نه چندان غریب... نوایی ماندنی.... سکوت تنهایی را بشکند ...

در این خلوت سرد
به دنبال آغوشی است..
گرم و صمیمی... وجودی امن ... هراس گریزش نباشد...

تقدیم به روح پاکت - به ياد عزيزان از دست رفته در هواپيماي اروميه



به آرزوهایی که داشت و مي خواست که بدارد می اندیشم...
چهره پرهراسش چون پرده ای از دیدگانم می گذرد....
صدای ناله و فريادش گوشم را مي خراشد....
می خواهم ثانيه ها را بازگردانم.. عاجز شده ام....
تمام قوا را جمع می کنم ...
نفس را درسينه حبس می کنم ...
به اندازه همه ی عشقی که می توانست تجربه کند با تنفر فریاد می زنم...

لعنت بر تو

یکشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۹

سوء تفاهم

در هر كلام
در هر نگاه
در هر لبخند
در هر سكوت
به دنبال درك جمله اي هستم كه به زبان نمي آيد : "برايت مي مانم .."
اما ... تنها تا حرف  "ت" را مي شنوم ....

فرزانه



صفر
چیزي نزديک به 19 ساعته که یلدا دوست 20 ساله ی عزیزم پرواز کرده و الان نمیدونم روی آسمون کجای این کره ی خاکیه .. امروز خیلی دلتنگش بودم... امروز از صبح براش ایمیل فرستادم و حس لحظه به لحظه امو براش گفتم تا وقتي رسيد به مقصد و اینباکسشو باز کرد حس نکنه تنهاست و کسی به فکرش نبوده...
يک
خنده داره اما امروز دو تا پست داشتم به دو تا اسم .. خب اتفاقی نیست ..مي خوام یه داستان براتون تعریف کنم . دعا می کنم حوصله خووندن داشته باشین ...واسه خودم خيلی جذابه نمی دونم واسه شماهم هست يا نه .. حداقل می شه بهم کمک کنین ببينم پیامش چی می تونه باشه چون مطمئنم بی پيام نبوده ... بی علت و دلیل هم نبوده ..
دو
حدود 4سال توی خوابگاه دانشگاه تهران فاطمیه 1 زندگی می کردم ... تو هر طبقه 24 تا اتاق داشت و هر ساختمونش 4 طبقه بود... هر اتاق هم 4 نفر ظرفیت داشت ... درست زير اتاق ما که فکر کنم 318 بود یه دختر متولد 62 زندگی می کرد که هم خیلي خوشگل بود و هم خیلی شیطون .. اسمشو نمی دونستم .. اما همیشه صداشو می شنيدم و تو راهروها می دیدمش... موهای فرفری مشکی و بلندی داشت .. چشمهای درشت مشکی و دندونهای خرگوشی... وای که چقدر دوستش داشتم .. اما هیچ وقت نشد باهاش دوست بشم ..
فارغ التحصيل شدم و چند سالی گذشت ... از اون موجود دوست داشتنی یه خاطره دور تو ذهنم مونده بود که روزمرگي کمرنگش کرده بود ..
سه
یه سفر تفریحی رفته بودم همین دور و اطراف که با يه زوج جوون آشنا شدم .. تنديس و وحید.. کلی دوست شدیم ...هفته بعد از بازگشتمون از سفر .. مهمونی دادن و منم رفتم مهمونی تندیس و وحيد .. اونجا یه دختر مو فرفري و چشم و ابرو مشکی و پرشيطنت ديدم که یه حسی می گفت دوستش دارم .... بهش خیره شدم و فکر کردم ..فکر کردم .. فکر کردم .. واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي خودشههههههههههههههههههههه...
چهار
اسمش فرزانه بود .. با هم دوست شدیم و حس همیشگی چند سال پیشمو براش تعریف کردم .. جالبه که فرزانه هم با تندیس و وحید تو یه سفر آشنا شده بود ..
خلاصه مدتي با هم ارتباط داشتيم تا من پدرم مریض شد و مدتها ازش بی خبر موندم ..
به خودم اومدم دیدم فرزانه ایران نيست و رفته یه جای دور .. هميشه توی جی تاک احوالشو می پرسیدم اما نیومده و شکل نگرفته رفته بود ... مثل خيليهای دیگه .. سرش شلوغ بود .. سرم شلوغ بود.. از هم بي خبر موندیم ... اسمش تو جی تاک بود و چراغش خاموش بود ..
پنج
رفته بودم عکسباران تا چند از بهترين عکسهايی که گرفته بودمو رو شاسي چاپ کنم .. اس ام اس اومد .. بنفشه بود .. قرار گذاشتم که ببینمش.. ساعت 6:30 .. باغ هنرمندان ...
نمی دونم چرا يکي از عکس ها رو نمی تونستن تعريف کنن.. هر چي قطعه قطعه اش مي کردن یه دونه سايز غير استاندارد مي شد ... بايد مي موندم .. اس ام اس زدم به بنفشه .. : بمون من کارم گیر کرده می ام به خدا ..
کارم تموم شد .. ساعت 6:30 ...
با سرعت نور گاز مي دادم .. اما ترافیک بود ... تو دلم مي گفتم خوب شد بنزين گرون شد ...
خيابون زرتشت کيپ شده بود .. خدای من چیکار کنم ... اس ام اس دادم .. به خدا دارم می ام .. بمون ...
ساعت 7:20 رسیدم... شرمنده که دير شد و ادامه ماجرا...
شش
حدود 15 دقيقه گذشت ... مشغول حرف زدن بوديم که ديدم يه صدايي مي گه : "مانا!!!!!!!!!!" بالا رو نگاه کردم .. خيره شدم ... خيره شده بود.. ماتم برد .. ماتش برد ... وای این دختره ی مو فرفري چشم ابرو مشکي ... وااااااااااااااااااای فرزانه .... فرزانه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پريدم بغلش .. تا جون داشتم فشارش دادم .. دلم مي خواست جیغ بزنم .. بعد مکان و زمان رو گم کرده بودم .. فکر کردم دارم خواب ميبینم ... بوي عطرش میگفت نه بیداری .. وای خدای من دختر کي اومدي ..؟
هستم .. خیلي وقت نيست ... تازه اومدم .. تا آخر اين ماه هستم ...
طاقتمون نمي گرفت .. مدام به هم سر می زدیم ..
هفت
وقت رفتن . تادم خوونه باهاش رفتم ... تو مسیر گيج بودم ..
بهش گفتم اگه امشب خدا دنیارو بهم مي داد انقدر خوشحال نمي شدم که تو رو ديدم ...
هنوز هم باورم نشده .. هنوز هم گيجم ...
عدد هفت برام همیشه مقدس بوده و هنوز هم هست پس نمي رم به هشت ...
مطمئنم اين ديدار فقط یه اتفاق نبود .. يه پیامي توش بود .. از درکش عاجزم .. از بس عجيبه از درکش عاجزم ..

الان 19 ساعت و 10 دقيقه است که یلدا تو آسمونه و معلوم نیست رو آسمون کجاي اين کره خاکيه ... همیشه همين بوده .. هيچ وقت نذاشته غم تو دلم بشینه .. دلم براي یلدا تنگ شده ... امشب خدا فرزانه رو از خیلی دور دورها بهم رسوند .. عين یه فرشته ... عين یه هديه

شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۹

كيوان


چشمهاش به رنگ كوهه.. چند رنگه .. سبز .. عسلي .. خاكستري .. خلاصه عجيبه ... نجيبه .. معصومه ...
وقتي 6 سالش بود باباش از كوه سقوط كرد ... يادمه حتي كارنامه ثلث اولشو نديد .. دو تا داداش بزرگتر داشت با يكيشون هم سنم  و يكيشون هم سه سال از من بزرگتره.. اما كيوان 4 سال از من كوچيكتره .. اون موقع كه دايي از كوه افتاد من 10 سالم بود و كيوان 6 سالش بود .. يادمه دلم براش مي سوخت ..  ديگه روم نمي شد جلوي روي كيوان بابا رو صدا كنم .. تا مي تونستم از چسبيدن به بابا فرار مي كردم .. اصلا گاهي باهاش دعوام مي شد كه كيوان فكر نكنه بابا داشتن هم خيلي خوبه .. با اينكه 4 سال از من كوچيكتر بود و خود منم سني نداشتم در برابرش احساس مسئوليت مي كردم .. اون دوتا داداش ديگه اش برام مهم نبودن  
كيوان اما مهم بود .. كيوان مظلوم بود .. كيوان خيلي مظلوم بود .. خيلي زياد
بعد از فوت دايي تا روزي كه دانشجو شدم تقريبا هر روز مي ديدمش .. نزديك به 8 سال هر روز.. يا مي رفتم خوونه بابابزرگ يا با خاله كه مي شد عمه كيوان مي يومدن خوونه ما و من و بابا و مامان و خاله و كيوان 5 تايي مي نشستيم زير درخت زردآلو و كيك و چايي مي خورديم و بابا تار مي زد ...
اگه يه روز همديگرو نمي ديديم غصه ميخورديم .. دلتنگ مي شديم...
 ما شاد بوديم .. ما رها بوديم .. ما كودك بوديم ..
من شاگرد زرنگي بودم واسه همين يه جورايي الگوي كيوان بودم .. هميشه كتابها و جزوه هاي منو مي خووند و چند سال زودتر خودشو آماده مي كرد ..
يادمه گاهي با هم بازي مي كرديم .. اون مي شد شوهر و من مي شدم زن .. بچه دار مي شديم و بچه هامونو بزرگ مي كرديم ... گاهي هم خواهر و برادر بوديم ..من مي رفتم ژاپن و كيوان و با خودم مي بردم  و براش زن ژاپني مي گرفتم ... كلي خواهر شوهري مي كردم و كيوان هم كلي حساب مي برد .. گفته بودم كه خيلي حسودم .. آره گفته بودم ..
گاهي كيوان پسرم بود .. پسري كه پدر نداشت  .. آخه شوهرم تصادف كرده بود و مرده بود و من سخت كار مي كردم كه كيوان درس بخوونه ... گاهي هم انقدر پولدار مي شديم كه دوتايي مي رفتيم دور دنيا رو مي گشتيم.. گاهي من خانوم دكتر بودم و اون اقاي مهندس ... گاهي معلم بودم و اون راننده ماشين سنگين .. چادر سرم مي كردم و كنارش مي نشستم و  واسش تخم مرغ پخته پوست مي كندم و با نون و خيار شور ساندويچ درست مي كردم و كيوان مي خورد ..

گاهي مهموني كه مي رفتيم همش حواسم بود كه كيوان غذاشو كامل بخوره .. اگه نمي خورد گريه مي كردم و مي گفتم منم نمي خورم ... آخه خجالتي بود .. هيچي نمي خورد .. بايد يكي واسش غذا مي كشيد تو بشقاب و دستش مي داد .. خب منم اينو فهميده بودم .. من براش انجام مي دادم ... من براش مادري مي كردم .. البته به خيال خودم ..
جنگ زده كه بوديم فرار كرديم و رفتيم يه جايي زير آسمون خدا قايم شديم ..اون روزها مامان بزرگ يه دسته قاشق چنگال داشت كه سرشون عكس گربه داشت اما از بد روزگار فقط يه دونشو با خودش آورده بود و من و كيوان و دوتا داداش هاش هميشه سر ناهار دعوامون سر اين بود كه كي با اين قاشق غذا بخوره .. من تك دختر فاميل بودم و مامان بابام دورتر بودن و خالم مي گفت : "مانا دختره .. مامانش و باباش نيستن .. تنهاست .. شما ها پسرين .. لوس نيستين.. بزارين قاشق براي مانا باشه ..." ببين تا اين تهشو خوب مي گفت به  نقطه لوس بودن من كه مي رسيد آتيش مي گرفتم .. لج مي كردم و مي گفتم نه ... دعوا مي كنيم.. هر كي برد قاشق مال اون .. خلاصه ما هر روز دعوا داشتيم .. الهي بميرم .. مامان بزرگ و بابابزرگ و خاله چه عذابي مي كشيدن از دست ما 4 تا ...
جنگ تموم شد .. من و كيوان بزرگ شديم ..
هر روز كه مي گذشت ما هم بزرگتر مي شديم ..
اون روزها هميشه شبهاي امتحانش از خودش نگران تر بودم .. بعد از امتحانش از بس سوال پيچش مي كردم كه كلافه مي شد و قهر مي كرد ..
برام مهم بود درس بخوونه و بره دانشگاه .. برام مهم بود رشد كنه .. ته ته هاي دلم داداشم بود .. داداش نداشته اي كه خيلي دوستش داشتم ...
.. يادمه عيدها هر جور شده براش بهترين چيزي رو كه مي توونستم مي خريدم ..
اگه بخوام بگم بايد يه عالمه بگم .. تهشو از الان مي گم ..
من رفتم دانشگاه  و منتظر شدم كه كيوان كنكور بده و بره دانشگاه .. كيوان قبول شد ..
من بازهم رفتم دانشگاه و منتظر شدم كه كيوان هم دوباره قبول بشه ..
ايندفعه نشد و سرباز شد ... حالا داره مي خوونه كه بازهم ادامه بده ..  
تموم اين سالها حواسم بود كه چجوري بزرگ شد... هميشه عين يه خواهر براش نگران بودم ..
 چي ميخوره؟ چي مي پوشه ؟
 پول داره؟ .. نداره؟ ..
مسافرت رفته؟ .. نرفته؟ ..
دوست دختر داره؟ نداره؟..
غصه داره؟ نداره؟
.خلاصه .. هميشه حواسم بهش بود...
.
. چند هفته پيش عروسي داداشش بود .. همه داشتن مي رقصيدن .. خوشحال بودن ..
وسط مهموني چشمم افتاد به يه پسر خيلي خوش قيافه و خوش قد و بالا كه داشت اون وسط خودنمايي مي كرد  .. دلم غنج رفت .. خوب نگاه كردم ... خوب خوب خوب نگاه كردم .. خيره شدم .. شاد شدم ..
كيوان .. با چشمهاي ميشي و درشت .. محجوب و نجيب .. مغرور و مردونه ... مي رقصيد... گاهي كه نگاهش به سمت ما مي افتاد سرشو پايين مي نداخت و يك لبخند شيرين يه وري مي زد و نگاهشو مي دزديد...
..
كيوان من .. كيوان عزيزمن ... بزرگ شده .. انقدر بزرگ كه ديگه روش نمي شه تو چشمهاي خواهرش ... مادرش .....دوستش ..  همبازي كودكي اش نگاه كنه.....
من فقط براش آرزوي كافي مي كنم ........................

آغاز آشنایی من با تولستوي



يادمه یه زماني دخترهای راهنمایي و دبیرستانی که بوديم خووندن کتابهای فهيمه رحیمی مد شده بود .. یادتونه ..؟ مخاطبم الان دخترهاي هم سن و سال خودمه ..
پنجره... پایيز را فرامش کن.. اتوبوس و بانوي جنگل..بازگشت به خوشبختي...
خوب یادمه که دخترها گاهي کتابهاشو مي آوردن مدرسه و با عکسهاي روش کلی رویا می ساختن.. خودشونو می ذاشتن جای شخصیت اصلی و خوشگل و دلبر کتاب و اوه کلی حال می کردن .. البته منم مستثنی نيستما ... ولی هیچ وقت یک دونه از کتابهاشو نخوونده بودم فقط با تعاریفي که می شنیدم کلی می رفتم تو خلصه.. آخه نمی دونم یادتونه يا نه .. داستانهاي فهیمه رحیمی همیشه یه شخصیت زن فوق العاده زیبا داشت که یک عده براش می مردن و آخرش هم عشق واقعی داستان ناکام مي موند ...
خلاصه :
اون موقع ها بابام هر سال نمایشگاه کتاب رو می رفت و کلی کتاب می خرید..
یک سال که فکر کنم حدودا 14-15 سالم بود وقتی داشت واسه نمایشگاه عزم سفر می کرد يک ليست از کتابهاي فهیمه رحیمی رو بهش دادم ... گفتم بابا بي زحمت اينها رو واسه منم بخر...بابام یک نگاهي کرد و گفت اين دیگه کیه .. گفتم شما بخر حالا ..
بابام خیلي تيز بود .. البته من اینو مدتها بعد فهمیدم ..
چند روز گذشت و بابام از سفر برگشت.. شب اول به روی خودش نياورد من فکر کردم کتابها رو نخریده .. واسه همين هیچی نگفتم .. راستش تا حدی می شناختمش .. خوشش نمی یومد من از اينجور داستانها بخوونم ولی خب من به شدت جوگیر شده بودم ..
فردا صبحش که فکر کنم تعطيلی هم بود.. صدام کرد و ديدم همه اون لیست رو برام خریده ..
خوب یادمه که کتاب پاییز را فراموش کن رو داد دستم .. جلدش سبز بود .. یک عالمه درخت رو جلدش کشيده بود ..
گفت من اینو خووندم .. تو چرا از اینجور داستانها خوشت می اد .. توشون دنبال چی هستي؟ من واقعا چیزی نداشتم بگم .. باید می گفتم مورمور می شم و قلقلکم مي اد وقتي می شنوم یک دختر جوون خوشگل اینهمه کشته مرده داره .. تو دلم انگار قند می سابن .. تازه اگه می گفتم خودمو جای شخصیت اصلی هم می ذارم که واویلا بود .. خلاصه هیچی نگفتم فقط تو سکوت نگاهش کردم ..
کتابها رو دستم داد و گفت بيا همشو بخوون .. من یکیشو خووندم خیلی چیزی که به درد تو بخوره توش ندیدم .. بعد از اینکه اونها رو خووندی جنگ و صلح رو هم بخوون تا فرق رمان رو با رمان درک کني .. نظرتو به منم بگو ..
بابای من معتقد بود محتوای بعضی فیلمهای رمانتيک ایرانی و رمانهاي بعضی از نويسنده های ایرانی (البته منظورم شخص خاصی نیست اصلا ) با اينهمه کنترلي که روشون مي شه از دیدن و خووندن خیلی از فيلمها و نوشته هاي سکسی ... اثرگذار تره .. محرک تر و آزار دهنده تره..
راستش آشنایی من با تولستوی از همون روزها شروع شد ... به نظرم خیلی هوشمندانه عمل کرد..
من دقیقا هیچ کدوم از اون کتابها رو به جز پاییز را فراموش کن که بابام هم خوونده بود و کلی زیر جملاتش خط هم کشیده بود نخووندم ... اما همشو هنوز هم دارم